11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــــــــــــــ
امروز این لحظات را بیواسطه دیدم. به عنوان راوی، مهمان بیت بودم و نشستم توی حسینیهای که از شوق حرفهای مقتدارنهٔ آقا، نمیدانستیم دست بزنیم یا تکبیر بگوییم.
@zaatar
ـــــــــــــــ
▪️حلقه مبنا، جمعخوانی تازهای گذاشته که ثبتنامش رایگان است. قرار است دور هم کتاب «بیچهرگان» را بخوانیم که متناسب با حالوهوای این روزهاست.
▪️همراه با جمعخوانی این کتاب، نقدهای استاد جوان را هم خواهیم داشت. فرصت خوبی است برای جمع شدن و حرف زدن حول محور یک کتاب.
▪️این را هم بگویم که با رایزنی همکاران خوبم، میتوانید کتاب را با تخفیف سی درصد تهیه کنید.
اگر دوست داشتید، در این «مثبت حلقه»، کنار ما باشید.
⚜لینک ثبتنام رایگان:
https://mabnaschool.ir/product/bichehregan/
@zaatar
ــــــــــــــ
خانه بوی رنگ میدهد. یک هفته است که هر روز مسکن میخورم. روزی چندبار. گونهها و بینیام میسوزد. درد میکند. رنگکار نصف کارش را هفته پیش انجام داده. بقیه را گذاشته برای آخر این هفته. میدانم هفته بعد هم با همین بوها باید سر کنم. پنجرهها نیمهباز است اما بو بیرون نمیرود. قالیها را هم دادهایم قالیشویی. گفتند هفت هشت روز طول می کشد. دم عید است و سرشان شلوغ.
همیشه عادت داشتم قبل از ماه مبارک، خانه را تمیز کنم. بیفتم به جان کمدها. فریزر را پر کنم از پیازداغ و پوره گوجه و هویج سوپی. بادمجان سرخ کنم تا کمتر وقت بگذارم پای غذاها. لیست غذا و افطاری بنویسم و فهرستی از صوتها و دعاها. دوست داشتم همه چیز آماده باشد برای ورود به ماه رمضان؛ سفرهای مرتب با ظرفهایی برقافتاده.
نشد. نتوانستم. هر روز یک جور شلوغ بودم و دستم بند بود به کارهای شخصیام. دیشب دلم شور میزد. مثل قابلمهای که روی شعلهٔ کم، ریزریز قُل بزند.
انگار مهمان سرزدهای پشت در ایستاده بود و من، هاجوواج، اینپا آنپا میکردم. نگاهم به درِ بسته بود و دستم، روی دستگیرهٔ سرد فلزی با نفسهایی که کوتاه و بریده بالا میآمد. آخرش از سر خجالت در را باز کردم اما بدون اینکه برنجم سر دم باشد و خورشتم، جا افتاده. در را که باز کردم، دیدم مهمان، آنقدرها هم سختگیر نیست. با همان بوی رنگِ تند و تازه، با دیوارهای نیمهکاره، با قالیهایی که نیستند و سرامیکهایی که خنکیاش میدود تا استخوان، آرام قدم گذاشت تو. انگار نه انگار که اجاقِ خانه خاموش است. نشست گوشهٔ دلم، همانجا که از دیشب شور میزد و دستی کشید روی آشفتگیهایم.
همانجا دیدم انگار مهمانم، سفرهٔ مفصل نمیخواهد. دلِ کهنه میخواهد، نه قالیِ شسته. بوی رنگ، کمکم با بوی دعا قاتی شد. سوزش گونه و بینیام هنوز بود. نشستم به نوشتن لیست دعاها، بیآنکه لیست غذاها کامل باشد.
خانه هنوز نیمهکاره است. کارگر قرار است برگردد و بوی رنگ باز هم بپیچد. باز هم باید پنجره را باز بگذارم تا هوای سرد اسفند، سر بکشد تو. اما دیگر اینپا آنپا نمیکنم. صاحب این مهمانی، قبل از آنکه به خانه نگاه کند، به دل نگاه میکند. دلم، با همهی گرد و خاکش، با تپشهای نامنظم، با خستگیِ نشسته روی شانههایم، با چشمها و گونههایی که میسوزد، چراغی روشن کرده است؛ چراغی کوچک اما پیوسته، که هیچچیز خاموشش نمیکند.
#رمضان
@zaatar
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | سه دعا و یک قصه ناتمام
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 دمِ درِ خروجی، چشمم افتاد به زنی که عکس شهیدی را بالا گرفته بود. توی ذهنم بالاپایین میکردم که بس است و راهت را بگیر و برو؛ اما دلم نیامد قصهی این خانواده را نشنوم.
همسر شهید چادرش را کیپ گرفته بود زیر چانه. گفت: «سالهای زیادی بود که آرزوی دیدن حضرت آقا رو داشتم. شش ماه قبل از شهادت همسرم، حج عمره رفتیم. سه تا حاجت خواستیم از خدا. دعاهامون مشترک بود. اول ظهور امام زمان، دوم آرزوی شهادت و سومی دیدار حضرت آقا.»
لبهایش باز شد و خندید: «اون به آرزوی دومش رسید، من به آرزوی سومم.»
👈🏻 راوی: ندا بهزاد، همسر شهید جعفر برنا
✍🏻 زهرا عطارزاده
🗓 شماره ١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | اسلحهای که بر زمین نماند
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 نگاه بانفوذی داشت. هربار که توی جمعیت چشم میچرخاندم، میدیدمش. راه بسته بود و نمیتوانستم سمتش بروم. آنقدر مشغول گفتوگو شدم که خودش آمد و نشست کنارم.
مسئول گروه جهادی بود. چادرش را تا روی لب بالا کشیده بود و حرف میزد: «توی جنگ دوازدهروزه، بیست روز خونه نرفتم. بچههام رو ندیدم. صبح و ظهر و شب برای گروههای امنیتی غذا میپختم.» مادر و پدرش به رحمت خدا رفته بودند و برادرش در جنگ تحمیلی شهید شده بود.
چند لحظه ساکت ماند؛ انگار داشت چیزی را از ته ذهنش بیرون میکشید. عینکش را پایین آورد و از بالا نگاهم کرد: «آخه مادرپدرم وصیت کرده بودن. گفته بودن حواست باشه اسلحه برادرت هیچوقت زمین نمونه.» نگاهش نه بغض داشت، نه گلایه؛ بیشتر شبیه آدمی بود که خستگی را میشناسد اما هیچوقت اجازه نداده زمینگیرش کند.
👈🏻 راوی: سکینه اسعدی، خواهر شهید علی اسعدی
🗓 شماره ۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | آرزویی به اندازهی یک نگاه
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 تکیه داده بودم به میلههای پشت سرم. ساعت ۱۰:۱۵ شده بود و خبری از حضرت آقا نبود. کنار دستیام مدام میگفت: «نکنه آقا نیان؟! آخه آرزومه ببینمشون.»
مردم بیوقفه شعار میدادند: «آذربایجان اویاخدی، انقلابا دایاخدی». خانم سمت راستیام مدام عذر میخواست که جایم را تنگ کرده. همسر جانباز هفتاد درصد بود و میگفت همهی شب را توی راه بوده. حرفمان که به اتفاقات اخیر کشور کشید، گفت: «این مردم نبودن که اغتشاش کردن ها. مردم اونایی هستن که ۲۲ دی اومدن، اونایی که ۲۲ بهمن اومدن و قراره ۲۲ اسفند هم بیان.»
جمعیت لحظهای ساکت شد. انگار نفس همه بند آمده بود. پرده تکانی خورد و کنار رفت. حضرت آقا در قاب چشمهایم جا گرفت. صدای هقهق زن کناریام بلند شد. به آرزویش رسیده بود.
👈🏻 راوی: نازیلا عقلی، همسر جانباز هفتاد درصد
🗓 شماره ۵
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
@maae_maein4_5807492380642780538.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
روز هشتم همگی میل خراسان داریم
انتظار کرم از سفرهی سلطان داریم💚
@sharaboabrisham
18.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــــــــــــــ
اصحاب موسی که ترسو و کمیقین بودند، به موسی گفتند الان فرعونیان میآیند ما را میگیرند؛ پدرمان درآمد.
حضرت موسی فرمود: هرگز. هرگز چنین چیزی پیش نخواهد آمد؛ چرا؟ اِنَّ مَعِیَ رَبّی؛ چون خدا با من است.
@zaatar
ـــــــــــــ
هنوز همهٔ خرده روایتهایم از دیدار آخرشان منتشر نشده بود. چقدر این بارِ آخری چهرهشان نورانیتر بود. چقدر مصممتر از قبل بودند و خط و نشان کشیدند برای دشمن.
چقدر بهم چسبید دیدنشان؛ بیشتر از بارهای قبل. دندان تیز کرده بودم برای دیدارهای بعدی. برای نوشتنِ بیشتر، از آقا. دلم میخواست بچهها را ببرم برای دستبوسی.
حسین از دیروز که آمده، نشسته پای خبرها. دیگر بزرگ شده و خوب همه چیز را میفهمد. دیشب موشکهایمان را نشانش میدادم. کیف میکرد. میگفت من هم بزرگ شدم، میسازم از این موشکها. گفتم من تو را برای همینها دارم بزرگ میکنم جانِ مادر. تو باید سیلی بزنی به دشمن.
حالا هم چیزی عوض نشده. بیدار که شد برایش میگویم باید تودهنی را سفتتر از قبل بزند. بهش میگویم باید شیرمرد خانهمان باشد. سرباز امامش باشد. اصلا خودم میشوم صدای آقا. جمله جملهٔ کلماتش را تکرار میکنم توی گوش پسرهام. تا خوب درس بخوانند و بتوانند با موشکهای رؤیاییشان، دنیا را خالی کنند از شر دشمن. تا انتقام خون رهبرمان را بگیرند. تا دنیا را برای ظهور صاحبمان آماده کنند.
@zaatar
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــــــ
بلند شو علمدار علم رو بلند کن
بازم پرچم این حرم رو بلند کن
واسه بچههایی که چشمانتظارن
میخوان مثل من سر رو شونهات بذارن
@zaatar
-7735296927329214718_914652204051791.oga
زمان:
حجم:
120.5K
ــــــــــــــ
این صدا درست پنج دقیقه بعد از انفجار است در نزدیکی خانهمان. آنقدر صداها مهیب بود و پیدرپی که بچهها را گرفتم توی بغل و نشستیم یک گوشه.
پنج دقیقه بعد از انفجارها، صدای وانتی در کوچه پیچید. داشت کارش را میکرد.
تهران همینقدر زنده است. محکم و سرپا ایستاده تا نابودی دشمن.
@zaatar