هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | اسلحهای که بر زمین نماند
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 نگاه بانفوذی داشت. هربار که توی جمعیت چشم میچرخاندم، میدیدمش. راه بسته بود و نمیتوانستم سمتش بروم. آنقدر مشغول گفتوگو شدم که خودش آمد و نشست کنارم.
مسئول گروه جهادی بود. چادرش را تا روی لب بالا کشیده بود و حرف میزد: «توی جنگ دوازدهروزه، بیست روز خونه نرفتم. بچههام رو ندیدم. صبح و ظهر و شب برای گروههای امنیتی غذا میپختم.» مادر و پدرش به رحمت خدا رفته بودند و برادرش در جنگ تحمیلی شهید شده بود.
چند لحظه ساکت ماند؛ انگار داشت چیزی را از ته ذهنش بیرون میکشید. عینکش را پایین آورد و از بالا نگاهم کرد: «آخه مادرپدرم وصیت کرده بودن. گفته بودن حواست باشه اسلحه برادرت هیچوقت زمین نمونه.» نگاهش نه بغض داشت، نه گلایه؛ بیشتر شبیه آدمی بود که خستگی را میشناسد اما هیچوقت اجازه نداده زمینگیرش کند.
👈🏻 راوی: سکینه اسعدی، خواهر شهید علی اسعدی
🗓 شماره ۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | آرزویی به اندازهی یک نگاه
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 تکیه داده بودم به میلههای پشت سرم. ساعت ۱۰:۱۵ شده بود و خبری از حضرت آقا نبود. کنار دستیام مدام میگفت: «نکنه آقا نیان؟! آخه آرزومه ببینمشون.»
مردم بیوقفه شعار میدادند: «آذربایجان اویاخدی، انقلابا دایاخدی». خانم سمت راستیام مدام عذر میخواست که جایم را تنگ کرده. همسر جانباز هفتاد درصد بود و میگفت همهی شب را توی راه بوده. حرفمان که به اتفاقات اخیر کشور کشید، گفت: «این مردم نبودن که اغتشاش کردن ها. مردم اونایی هستن که ۲۲ دی اومدن، اونایی که ۲۲ بهمن اومدن و قراره ۲۲ اسفند هم بیان.»
جمعیت لحظهای ساکت شد. انگار نفس همه بند آمده بود. پرده تکانی خورد و کنار رفت. حضرت آقا در قاب چشمهایم جا گرفت. صدای هقهق زن کناریام بلند شد. به آرزویش رسیده بود.
👈🏻 راوی: نازیلا عقلی، همسر جانباز هفتاد درصد
🗓 شماره ۵
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
@maae_maein4_5807492380642780538.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
روز هشتم همگی میل خراسان داریم
انتظار کرم از سفرهی سلطان داریم💚
@sharaboabrisham
18.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــــــــــــــ
اصحاب موسی که ترسو و کمیقین بودند، به موسی گفتند الان فرعونیان میآیند ما را میگیرند؛ پدرمان درآمد.
حضرت موسی فرمود: هرگز. هرگز چنین چیزی پیش نخواهد آمد؛ چرا؟ اِنَّ مَعِیَ رَبّی؛ چون خدا با من است.
@zaatar
ـــــــــــــ
هنوز همهٔ خرده روایتهایم از دیدار آخرشان منتشر نشده بود. چقدر این بارِ آخری چهرهشان نورانیتر بود. چقدر مصممتر از قبل بودند و خط و نشان کشیدند برای دشمن.
چقدر بهم چسبید دیدنشان؛ بیشتر از بارهای قبل. دندان تیز کرده بودم برای دیدارهای بعدی. برای نوشتنِ بیشتر، از آقا. دلم میخواست بچهها را ببرم برای دستبوسی.
حسین از دیروز که آمده، نشسته پای خبرها. دیگر بزرگ شده و خوب همه چیز را میفهمد. دیشب موشکهایمان را نشانش میدادم. کیف میکرد. میگفت من هم بزرگ شدم، میسازم از این موشکها. گفتم من تو را برای همینها دارم بزرگ میکنم جانِ مادر. تو باید سیلی بزنی به دشمن.
حالا هم چیزی عوض نشده. بیدار که شد برایش میگویم باید تودهنی را سفتتر از قبل بزند. بهش میگویم باید شیرمرد خانهمان باشد. سرباز امامش باشد. اصلا خودم میشوم صدای آقا. جمله جملهٔ کلماتش را تکرار میکنم توی گوش پسرهام. تا خوب درس بخوانند و بتوانند با موشکهای رؤیاییشان، دنیا را خالی کنند از شر دشمن. تا انتقام خون رهبرمان را بگیرند. تا دنیا را برای ظهور صاحبمان آماده کنند.
@zaatar
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــــــ
بلند شو علمدار علم رو بلند کن
بازم پرچم این حرم رو بلند کن
واسه بچههایی که چشمانتظارن
میخوان مثل من سر رو شونهات بذارن
@zaatar
-7735296927329214718_914652204051791.oga
زمان:
حجم:
120.5K
ــــــــــــــ
این صدا درست پنج دقیقه بعد از انفجار است در نزدیکی خانهمان. آنقدر صداها مهیب بود و پیدرپی که بچهها را گرفتم توی بغل و نشستیم یک گوشه.
پنج دقیقه بعد از انفجارها، صدای وانتی در کوچه پیچید. داشت کارش را میکرد.
تهران همینقدر زنده است. محکم و سرپا ایستاده تا نابودی دشمن.
@zaatar
ـــــــــــــــــ
ما مردمی هستیم که در شبهای سرد تهران، زیر انفجارهای دشمن، خودمان را پتوپیچ کردهایم و آمدهایم خیابان. بیهیچ ترسی.
انگشتهایمان از سرما سِر شده اما پرچم ایران از دستمان نمیافتد.
ما مشتهامان را گره کردهایم و تا صورت دشمن را از سیلی سرخ نکردهایم، پا پس نمیکشیم.
@zaatar
ـــــــــــــــ
امشب قرار شد همهباهم، توی هال بخوابیم. وقتی پیشنهادش را دادم، بچهها بدو برای خودشان تشک و بالشت آوردند. توی هال خوابیدن، مثل یک جایزه است. خوشحالی میکنند برایش. طفلکها نمیدانند برای چه گفتم توی هال بخوابیم.
امروز تهران را بعد از اذان صبح، بدجور زدند. جنگندهها با فاصله نزدیک، بالای سرمان بودند و من فقط گوش میدادم و توی قسمت یادداشتهای گوشی، از حسوحالم مینوشتم. از خودم تعجب میکردم که با این حجم از صداها باز هم نمیترسم. جنگنده آرام آرام پایین میآمد و یکهو صدای انفجار، جایی در نزدیکیمان بلند میشد. خانهٔ مامان بودم. مامان میگفت اولین بار است که ترسیده. حق داشت. موشک که میآمد، موقع اصابتش میفهمیدیم. اما جنگنده که میآید، باید انتظار بکشیم تا بالاخره یک جا را بزند. من توی این موقعیتها بیشتر از همه دوست دارم بروم بالای پشت بام و ببینم چه بر سر تهران آمده. حیف، اینجور وقتها همه به عقلم شک میکنند. وقتی مطمئن شدم حال همهٔ فامیل خوب است، دراز کشیدم و درجا بیهوش شدم.
عصری از خانه مامان، برگشتیم خانه. قبل از اذان مغرب بود. میخواستم جوری برسم که لااقل فرصتی برای دم کردن چای داشته باشم. نشد. نیروهای گشت سر راهمان بودند و صف طولانی شکل گرفته بود. این وسط یکی را هم گرفته بودند و میخواست فرار کند. نمیگذاشت برایش دستبند بزنند. روی آسفالت غلت میزد و با پا میکوبید طرف بسیجیها. چندبار تیرهوایی زدند تا رام شد. اولین بار بود توی چشمهای حسین، ترس را میدیدم. دستهایش را گرفتم و بوسیدم. صدای ضبط را بلند کردم و رفتیم سمت خانه.
ساعت ده راه افتادیم سمت میدان شهدا. این دو سه روز، چندباری اطراف میدان را زدهاند ولی ماشاءالله به مردم. از هیچچیزی، نمیترسند. موقع برگشت، از دیدن زن و مردهای توی خیابان گریهام گرفت. هر چند متر، جمعیتی شکل گرفته بود؛ همه پرچم به دست و درحال شعار. ما خسته بودیم و داشتیم برمیگشتیم. عدهای تازه از خانه بیرون میزدند تا شب را در خیابان، سحر کنند.
تا رسیدم خانه، گوشیام زنگ خورد. ساعت ۱۱:۳۰ بود و تلفن، ناشناس. دلم شور میزد. جواب دادم. خانمِ پشت خط، خودش را معرفی کرد و گفت فردا تجمع زنان تهرانی است. از سردر دانشگاه تهران. خواست تا در تجمع شرکت کنم و راوی این جمع باشم. به خاطر بچهها نمیتوانم بروم. این روزها بیشتر از هر وقتی دوست دارم آزاد باشم. دلم میخواهد مثل دوران مجردی، همه جا بروم و توی صحنه باشم. اما بهتر است بگویم خوشبختانه دارم دوتا شیرمرد در خانه بزرگ میکنم که روزی پرچم کشورشان را بالا بگیرند.
#روزنگار_جنگ
@zaatar
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــــــ
یه چیزهایی ممکنه شما مشاهده کنید که برای شما ناپسند باشه. مثل گرایش سیاسی فلان شخصیت یا اشکال در کار فلان مسئول در فلان قوه، برای شما ناخوشاینده. اگر صدتا از این حوادث رو هم مشاهده میکنید، ناامید نشید. این اون توصیه قطعی و اصلی منه.
@zaatar