eitaa logo
/زعتر/
473 دنبال‌کننده
203 عکس
38 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
ـــــــــــــ هنوز همهٔ خرده روایت‌هایم از دیدار آخرشان منتشر نشده بود. چقدر این بارِ آخری چهره‌شان نورانی‌تر بود. چقدر مصمم‌تر از قبل بودند و خط و نشان کشیدند برای دشمن. چقدر بهم چسبید دیدنشان؛ بیشتر از بارهای قبل. دندان تیز کرده بودم برای دیدارهای بعدی. برای نوشتنِ بیشتر، از آقا. دلم می‌خواست بچه‌ها را ببرم برای دست‌بوسی. حسین از دیروز که آمده، نشسته پای خبرها. دیگر بزرگ شده و خوب همه چیز را می‌فهمد. دیشب موشک‌هایمان را نشانش می‌دادم. کیف می‌کرد. می‌گفت من هم بزرگ شدم، می‌سازم از این موشک‌ها. گفتم من تو را برای همین‌ها دارم بزرگ می‌کنم جانِ مادر. تو باید سیلی بزنی به دشمن. حالا هم چیزی عوض نشده. بیدار که شد برایش می‌گویم باید تودهنی را سفت‌تر از قبل بزند. بهش می‌گویم باید شیرمرد خانه‌مان باشد. سرباز امامش باشد. اصلا خودم می‌شوم صدای آقا. جمله جملهٔ کلماتش را تکرار می‌کنم توی گوش پسرهام. تا خوب درس بخوانند و بتوانند با موشک‌های رؤیایی‌‌شان، دنیا را خالی کنند از شر دشمن. تا انتقام خون رهبرمان را بگیرند. تا دنیا را برای ظهور صاحبمان آماده کنند. @zaatar
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــــــ بلند شو علمدار علم رو بلند کن بازم پرچم این حرم رو بلند کن واسه بچه‌هایی که چشم‌انتظارن می‌خوان مثل من سر رو شونه‌ات بذارن @zaatar
ــــــــــــــــ جبران نمی‌شوی حتی به گریه‌های عمیق @zaatar
-7735296927329214718_914652204051791.oga
زمان: حجم: 120.5K
ــــــــــــــ این صدا درست پنج دقیقه بعد از انفجار است در نزدیکی خانه‌مان. آنقدر صداها مهیب بود و پی‌درپی که بچه‌ها را گرفتم توی بغل و نشستیم یک گوشه. پنج دقیقه بعد از انفجارها، صدای وانتی در کوچه پیچید. داشت کارش را می‌کرد. تهران همینقدر زنده است. محکم و سرپا ایستاده تا نابودی دشمن. @zaatar
ـــــــــــــــــ ما مردمی هستیم که در شب‌های سرد تهران، زیر انفجارهای دشمن، خودمان را پتوپیچ کرده‌ایم و آمده‌ایم خیابان. بی‌هیچ ترسی. انگشت‌هایمان از سرما سِر شده اما پرچم ایران از دستمان نمی‌افتد. ما مشت‌هامان را گره کرده‌ایم و تا صورت دشمن را از سیلی سرخ نکرده‌ایم، پا پس نمی‌کشیم. @zaatar
ـــــــــــــــ امشب قرار شد همه‌‌باهم، توی هال بخوابیم. وقتی پیشنهادش را دادم، بچه‌ها بدو برای خودشان تشک و بالشت آوردند. توی هال خوابیدن، مثل یک جایزه است. خوشحالی می‌کنند برایش. طفلک‌ها نمی‌دانند برای چه گفتم توی هال بخوابیم. امروز تهران را بعد از اذان صبح، بدجور زدند. جنگنده‌ها با فاصله نزدیک، بالای سرمان بودند و من فقط گوش می‌دادم و توی قسمت یادداشت‌های گوشی، از حس‌وحالم می‌نوشتم. از خودم تعجب می‌کردم که با این حجم از صداها باز هم نمی‌ترسم. جنگنده آرام آرام پایین می‌آمد و یکهو صدای انفجار، جایی در نزدیکی‌مان بلند می‌شد. خانهٔ مامان بودم. مامان می‌گفت اولین بار است که ترسیده. حق داشت. موشک که می‌آمد، موقع اصابتش می‌فهمیدیم. اما جنگنده که می‌آید، باید انتظار بکشیم تا بالاخره یک جا را بزند. من توی این موقعیت‌ها بیشتر از همه دوست دارم بروم بالای پشت بام و ببینم چه بر سر تهران آمده. حیف، اینجور وقت‌ها همه به عقلم شک می‌کنند. وقتی مطمئن شدم حال همهٔ فامیل خوب است، دراز کشیدم و درجا بیهوش شدم. عصری از خانه مامان، برگشتیم خانه‌. قبل از اذان مغرب بود. می‌خواستم جوری برسم که لااقل فرصتی برای دم کردن چای داشته باشم. نشد. نیروهای گشت سر راهمان بودند و صف طولانی شکل گرفته بود. این وسط یکی را هم گرفته بودند و می‌خواست فرار کند. نمی‌گذاشت برایش دست‌بند بزنند. روی آسفالت غلت می‌زد و با پا می‌کوبید طرف بسیجی‌ها. چندبار تیرهوایی زدند تا رام شد. اولین بار بود توی چشم‌های حسین، ترس را می‌دیدم. دست‌هایش را گرفتم و بوسیدم. صدای ضبط را بلند کردم و رفتیم سمت خانه‌. ساعت ده راه افتادیم سمت میدان شهدا. این دو سه روز، چندباری اطراف میدان را زده‌اند ولی ماشاء‌الله به مردم. از هیچ‌چیزی، نمی‌ترسند. موقع برگشت، از دیدن زن و مرد‌های توی خیابان‌ گریه‌ام گرفت. هر چند متر، جمعیتی شکل گرفته بود؛ همه پرچم به دست و درحال شعار. ما خسته بودیم و داشتیم برمی‌گشتیم. عده‌ای تازه از خانه بیرون می‌زدند تا شب را در خیابان، سحر کنند. تا رسیدم خانه، گوشی‌ام زنگ خورد. ساعت ۱۱:۳۰ بود و تلفن، ناشناس. دلم شور می‌زد. جواب دادم. خانمِ پشت خط، خودش را معرفی کرد و گفت فردا تجمع زنان تهرانی است. از سردر دانشگاه تهران. خواست تا در تجمع شرکت کنم و راوی این جمع باشم. به خاطر بچه‌ها نمی‌توانم بروم. این روزها بیشتر از هر وقتی دوست دارم آزاد باشم. دلم می‌خواهد مثل دوران مجردی، همه جا بروم و توی صحنه باشم. اما بهتر است بگویم خوشبختانه دارم دوتا شیرمرد در خانه بزرگ می‌کنم که روزی پرچم کشورشان را بالا بگیرند. @zaatar
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــــــ یه چیزهایی ممکنه شما مشاهده کنید که برای شما ناپسند باشه‌. مثل گرایش سیاسی فلان شخصیت یا اشکال در کار فلان مسئول در فلان قوه، برای شما ناخوشاینده. اگر صدتا از این حوادث رو هم مشاهده می‌کنید، ناامید نشید. این اون توصیه قطعی و اصلی منه. @zaatar
ــــــــــــــــ دیشب ساعت ۲:۳۰ بامداد، چشم‌هایم روی هم رفت. بعد از چند دقیقه از صدای انفجارها بیدار شدم. گشتی زدم توی خانه. از پشتِ پرده، دنبال دود بودم. چیزی دستگیرم نشد. خداراشکر بچه‌ها بیدار نشدند. خبرگزاری‌ها را داشتم چک می‌کردم که دوباره خوابم برد. دم اذان فهمیدم چقدر تهران را زده. غرب را بیشتر. امروز معلم حسین تماس گرفت. جویای حالش بود و از شرکت در راهپیمایی‌های شبانه پرسید. همین که در وسع خودش، بچه را تقویت کرد برای این تجمعات، خوشحال شدم. چقدر با همین کارهای ساده می‌شود بچه‌ها را دلگرم کرد. امشب زودتر رفتیم میدان شهدا. به‌وضوح شلوغ‌تر از دیشب بود. مردم شعار می‌دادند:«نه سازش نه پوزش، نبرد با آمریکا.» همه بعد از صحبت‌های آقای پزشکیان، جوش آورده‌ بودند. ما هم یکی مثل همه. رگ غیرتمان می‌جوشد اما زبان به کام می‌گیریم. در شرایط جنگی، چیزی که دنبالش هستیم، یک‌صدایی و وحدت بر سر نابودی دشمن است. همین و بس. توی میدان، درحال شعار بودیم که آسمانِ روبه‌رویمان روشن شد و قرمز. کم‌کم، دود سیاهی بالا رفت. زیر پایمان لرزید و صدای پدافند پیچید. قسم می‌خورم مردم حتی این‌پا آن‌پا نشدند. هیچکس حتی ذره‌ای از جایش تکان نخورد. همه مشت‌هایشان را محکم‌تر گره زدند و گفتند: «حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست.» انفجار بعدی از سمت راستمان بلند شد. همه سرها را چرخاندند سمت قرمزی آسمان و شعار الله اکبر سر دادند. اینجور وقتها از شجاعتی که توی دل مردم است، گریه‌ام می‌گیرد. شعارهایم با اشک بود و خشم. انگار دشمن هنوز نمی‌داند ما مردم، مشتاق شهادتیم و چیزی برای ترسیدن نداریم. @zaatar
ــــــ‌ــــــــ ما همه خون‌خواه پدر گوش به فرمان پسر @zaatar
ـــــــــــــــــــ امروز روز کار بود. دفترم را برداشتم و کارهایم را لیست کردم. بعد از یک هفتهٔ سخت، باید برمی‌گشتم به وظایفی که روی دوشم است و اتفاقا این روزها باید بیشتر کار کنم. خانه، اوضاع جالبی نداشت. هم روزه رمقم را گرفته بود هم روزهای سختی که گذشت. چند دور لباسشویی را زدم و بوی نرم‌کننده خانه را پر کرد. شامِ موردعلاقه بچه‌ها را پختم. محمد چند روزی می‌شد هوس بنیه کرده بود و امشب، دلی از عزا درآورد. امروز چندباری صدای انفجار آمد. بلندترینش نیم ساعت قبل از اذان مغرب بود. واقعا صداها برایمان عادی شده. حتی بچه‌ها سر بلند نمی‌کنند از کاری که مشغولش هستند. این روزها خیلی دنبال تربیت بچه‌ها هستم. دوست دارم شجاع و نترس بشوند. از طرفی کینه بگیرند از دشمنی که سال‌های سال است که با ما سر جنگ دارد. تا می‌توانم از اسرائیل و آمریکا برایشان می‌گویم و قدرتمندی ایران را نشانشان می‌دهم. درحد فهمشان همه چیز را برایشان می‌گویم. دیگر پنهان‌کاری را درست نمی‌دانم. آن شهدای ده دوازده سالهٔ جنگ تحمیلی حتما دست‌پروردهٔ مادرانشان بودند. باید درست مادری کنم برایشان. بعد از شام رفتیم خیابان‌گردی. می‌خواستیم برویم سمت انقلاب که افتادیم توی موجی از راهپیمایی ماشینی. حسین آنقدر هیجان‌زده بود که سرش را از شیشه بیرون می‌برد و بلند شعار الله اکبر می‌داد. همهٔ ماشین‌ها و آدم‌های توی خیابان، جوابش را می‌دادند و شیر می‌شد برای شعار بعدی. یکی یکی پنجرهٔ خانه‌ها باز می‌شد و همه، علامت پیروزی نشانمان می‌دادند. راستش این روزها فکر می‌کنم ما هیچ وقت تعدادمان کم نبوده. بیشتر، صدایمان پایین بوده. همیشه زبان به کام گرفتیم و جواب هلهله را با سکوت دادیم. این روزها نشانمان داد که چقدر تعدادمان زیاد است. روزهای عجیبی را زندگی می‌کنیم. امشب دلمان شاد شده از اعلام رهبر جدید. با اینکه همه منتظر خبرش بودیم، قلبم چند تکه شد وقتی خبر رسمی‌اش را شنیدم. غمِ از دست دادنِ حضرت آقا، دوباره وجودم را پر کرد و آمدنِ خامنه‌ای دیگر، قلبم را روشن. حال‌وروزم عجیب شده. گاهی اشک می‌ریزم و گاهی از ته دل می‌خندم. می‌دانم همهٔ این‌ اتفاقات، ثمرهٔ خون رهبر شهیدمان است. آن روزی که خبر شهادت آقا را دادند، فکرش را هم نمی‌کردم با خبر جانشینش دل‌شاد شوم. این‌ها همه از سمت خداست و شهدایی که از آن بالا دارند کارها را پیش می‌برند. @zaatar