1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــــــ
یه چیزهایی ممکنه شما مشاهده کنید که برای شما ناپسند باشه. مثل گرایش سیاسی فلان شخصیت یا اشکال در کار فلان مسئول در فلان قوه، برای شما ناخوشاینده. اگر صدتا از این حوادث رو هم مشاهده میکنید، ناامید نشید. این اون توصیه قطعی و اصلی منه.
@zaatar
ــــــــــــــــ
دیشب ساعت ۲:۳۰ بامداد، چشمهایم روی هم رفت. بعد از چند دقیقه از صدای انفجارها بیدار شدم. گشتی زدم توی خانه. از پشتِ پرده، دنبال دود بودم. چیزی دستگیرم نشد. خداراشکر بچهها بیدار نشدند. خبرگزاریها را داشتم چک میکردم که دوباره خوابم برد. دم اذان فهمیدم چقدر تهران را زده. غرب را بیشتر.
امروز معلم حسین تماس گرفت. جویای حالش بود و از شرکت در راهپیماییهای شبانه پرسید. همین که در وسع خودش، بچه را تقویت کرد برای این تجمعات، خوشحال شدم. چقدر با همین کارهای ساده میشود بچهها را دلگرم کرد.
امشب زودتر رفتیم میدان شهدا. بهوضوح شلوغتر از دیشب بود. مردم شعار میدادند:«نه سازش نه پوزش، نبرد با آمریکا.» همه بعد از صحبتهای آقای پزشکیان، جوش آورده بودند. ما هم یکی مثل همه. رگ غیرتمان میجوشد اما زبان به کام میگیریم. در شرایط جنگی، چیزی که دنبالش هستیم، یکصدایی و وحدت بر سر نابودی دشمن است. همین و بس.
توی میدان، درحال شعار بودیم که آسمانِ روبهرویمان روشن شد و قرمز. کمکم، دود سیاهی بالا رفت. زیر پایمان لرزید و صدای پدافند پیچید. قسم میخورم مردم حتی اینپا آنپا نشدند. هیچکس حتی ذرهای از جایش تکان نخورد. همه مشتهایشان را محکمتر گره زدند و گفتند: «حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست.» انفجار بعدی از سمت راستمان بلند شد. همه سرها را چرخاندند سمت قرمزی آسمان و شعار الله اکبر سر دادند. اینجور وقتها از شجاعتی که توی دل مردم است، گریهام میگیرد. شعارهایم با اشک بود و خشم. انگار دشمن هنوز نمیداند ما مردم، مشتاق شهادتیم و چیزی برای ترسیدن نداریم.
#روزنگار_جنگ
@zaatar
ـــــــــــــــــــ
امروز روز کار بود. دفترم را برداشتم و کارهایم را لیست کردم. بعد از یک هفتهٔ سخت، باید برمیگشتم به وظایفی که روی دوشم است و اتفاقا این روزها باید بیشتر کار کنم.
خانه، اوضاع جالبی نداشت. هم روزه رمقم را گرفته بود هم روزهای سختی که گذشت. چند دور لباسشویی را زدم و بوی نرمکننده خانه را پر کرد. شامِ موردعلاقه بچهها را پختم. محمد چند روزی میشد هوس بنیه کرده بود و امشب، دلی از عزا درآورد.
امروز چندباری صدای انفجار آمد. بلندترینش نیم ساعت قبل از اذان مغرب بود. واقعا صداها برایمان عادی شده. حتی بچهها سر بلند نمیکنند از کاری که مشغولش هستند. این روزها خیلی دنبال تربیت بچهها هستم. دوست دارم شجاع و نترس بشوند. از طرفی کینه بگیرند از دشمنی که سالهای سال است که با ما سر جنگ دارد. تا میتوانم از اسرائیل و آمریکا برایشان میگویم و قدرتمندی ایران را نشانشان میدهم. درحد فهمشان همه چیز را برایشان میگویم. دیگر پنهانکاری را درست نمیدانم. آن شهدای ده دوازده سالهٔ جنگ تحمیلی حتما دستپروردهٔ مادرانشان بودند. باید درست مادری کنم برایشان.
بعد از شام رفتیم خیابانگردی. میخواستیم برویم سمت انقلاب که افتادیم توی موجی از راهپیمایی ماشینی. حسین آنقدر هیجانزده بود که سرش را از شیشه بیرون میبرد و بلند شعار الله اکبر میداد. همهٔ ماشینها و آدمهای توی خیابان، جوابش را میدادند و شیر میشد برای شعار بعدی. یکی یکی پنجرهٔ خانهها باز میشد و همه، علامت پیروزی نشانمان میدادند. راستش این روزها فکر میکنم ما هیچ وقت تعدادمان کم نبوده. بیشتر، صدایمان پایین بوده. همیشه زبان به کام گرفتیم و جواب هلهله را با سکوت دادیم. این روزها نشانمان داد که چقدر تعدادمان زیاد است.
روزهای عجیبی را زندگی میکنیم. امشب دلمان شاد شده از اعلام رهبر جدید. با اینکه همه منتظر خبرش بودیم، قلبم چند تکه شد وقتی خبر رسمیاش را شنیدم. غمِ از دست دادنِ حضرت آقا، دوباره وجودم را پر کرد و آمدنِ خامنهای دیگر، قلبم را روشن. حالوروزم عجیب شده. گاهی اشک میریزم و گاهی از ته دل میخندم.
میدانم همهٔ این اتفاقات، ثمرهٔ خون رهبر شهیدمان است. آن روزی که خبر شهادت آقا را دادند، فکرش را هم نمیکردم با خبر جانشینش دلشاد شوم. اینها همه از سمت خداست و شهدایی که از آن بالا دارند کارها را پیش میبرند.
#روزنگار_جنگ
#روز_نهم
@zaatar
ــــــــــــــــ
امروز، دم صبح خوابمان برد و این شد که تا لنگ ظهر خوابیدیم. کلاسهای مجازی بچهها شروع شد. حسین تکلیف آفلاین داشت و محمد، کلاس آنلاین. معلمشان به سختی وصل شد. آخرِ کلاس دوربینش را باز کرد و گفت یکی یکی تا قطع نشدیم دوربین باز کنید تا ببینمتان. دلم رفت برای محمد وقتی تند تند موهایش را شانه زد و نشست روی مبل. دلش تنگ شده بود برای معلم و دوستهاش.
ساعت سه ظهر، راهپیمایی و بیعت با رهبر جدیدمان بود. ماشین را گذاشتیم دم متروی نبرد و رفتیم مترو انقلاب. غلغله بود. تاحالا اینقدر جمعیت به عمر ندیده بودم. شاید این جمله را بارها بعد از هر راهپیمایی گفته باشم ولی امروز هم یکی از آن روزها بود.
این واقعا معجزه انقلاب است. ما کم نمیشویم. هرروز تعدادمان بیشتر میشود. موقع برگشت نمیتوانستیم از بین جمعیت، بیرون بزنیم. مردم، کیپ تا کیپ ایستاده بودند و تکان نمیخوردند. دوبار با زهرا تلفنی حرف زدم. گفت:«نمیخواستم بیام تجمع، صدای انفجار اومد، دیدم نمیشه. بلند شدم اومدم.»
دم اذان رسیدیم خانه. نرسیدم شام درست کنم. نان پنیر سبزی مفصلی خوردیم. طبق معمول از متروی نبرد پیراشکی خریده بودیم برای بچهها. البته به نام بچهها به کام خودمان.
امروز همسرم با چندتا پرچمِ بزرگ، خانه آمد. گفت سپردم بچهها خریدند. حسین همش غر میزد که پرچمم کوچک است و بزرگترش را میخواهم. از خانه شروع کرد به تکان دادن پرچم. میگفت تا اذان شد، برویم خیابان. شعارهای دیروز کارش را کرده بود. میخواست برود توی خیابان شعار بدهد تا مردم جوابش را بدهند. گفت توی مترو بلند شعار داده:« دست خدا عیان شد، خامنهای جوان شد» همه جوابش دادند و دست کشیدند به سرش. کیف کرده و حالا انرژی گرفته برای شعارهای بعدی.
شب رفتیم سمت میدان شهدا. از شبهای قبل خلوتتر بود. مردم، عصر هم خیابان بودند و طبیعی بود اینجا خلوت باشد. البته راهپیمایی خودرویی به قوت خودش باقی بود. توی راه زنی را دیدم با سگش آمده بود خیابان. پرچم ایران دستش بود و به ماشینهایی که پرچم ایران داشتند، دست تکان میداد. تا دیدمش دستهام را به نشانه پیروزی سمتش گرفتم. خندید و کار من را تکرار کرد. حسین تا میتوانست پرچم را چرخاند و صدای ضبط را بالا برد. محمد شعرها را دارد حفظ میشود اما چه حفظ شدنی! هنوز میگوید مرگ برگ آمریکا! هرچقدر میگویم برگ ندارد، باز هم شعار خودش را تکرار میکند و به ما خرده میگیرد که شما بلد نیستید!
امشب باز هم جنگندهها آمدند. صداها نزدیک بود و انفجارها پشت سرهم. واقعا این جنگندهها از هرچیزی ترسناکترند. هی باید انتظار بکشی تا از بالای سرت رد شود و هی صبر کنی تا یک جا را بزند. واقعا چه دل گندهای داریم ما. خدا بزرگترش کند.
سعی کردم با گوشی صدای جنگندهها را ضبط کنم. یکی میگفت صدایش شبیه مشعلهایی است که برای ایزوگام روشن میکنند. تعبیرش خیلی دقیق بود و درست. بچهها بیدار بودند و روی تشک غلت میزدند. صداها که شروع شد، حسین مشغول خواندن کتاب جام جهانی در جوادیه شد. شاید دهمین بار است که میخواندش. خداراشکر وسط سروصداها خوابش برد. تا نیم ساعت بعد از آرام شدن آسمان، توی گوشم صدای هو هو میآمد چندبار رفتم توی آشپزخانه چیزی بخورم، دیدم واقعا گشنه نیستم. برگشتم و نشستم پای کارها. دارم سایت حضرت آقا را شخم میزنم. همین.
#روزنگار_جنگ
#روز_دهم
@zaatar
ـــــــــــــــ
بهم گفتهاند متنی بنویسم برای رهبر شهیدم. هنوز نتوانستهام. ذهنم منسجم نیست. دستودلم به نوشتن نمیرود. از بعدِ رفتنش، هنوز یک متن منسجم نتوانستهام بنویسم؛ اما حسینم به درخواست معلمش نامهای نوشته. تلاش کرده خوشخط بنویسد. بار اولی که نوشت، خطخطی زیاد داشت. مچاله کرد و انداختش. گفت نمیشود نامه برای آقا انقدر کثیف باشد. دوباره نوشت. حالا میخواهد بداند نامه را چطور میتواند برساند به دست رهبرش...
#روزنگار_جنگ
@zaatar
ـــــــــــــــــ
صبح تا چشمهایم را باز کردم، دیدم محمد بیدار شده و بالای سرم وول میخورد. داشت زیرلب شعرهای حماسی میخواند. گفت:« مامان چرا میگید دست خدا عیان شد؟ خدا که دست نداره.»
این روزها ذهنشان پر از سؤال است. حسین سؤالهای استخواندار میپرسد. باید دفتر رفع شبهات بزنم. گاهی با مکث کردن و فکرِ بیشتر باید جوابش را بدهم. سؤالاتش سخت و کنکوریست. جواب بعضیها را به پدرشان حواله میدهم. توضیح مفصل میخواهد. امروز در کانال مدرسه، خبر شهادت یکی از فارغالتحصیلان را گذاشته بودند. نمیشناختمش. اما بدجور رفتم توی فکر. نمیدانم من کِی قرار است بمیرم؟ توی کدام خانه یا خیابان؟ همراه با چه کسی یا کسانی؟
ساعت یک تا پنج عصر، کلاس مجازی محمد بود با قطع و وصلی زیاد. معلمشان مشهد است. معلمِ حسین هم. عصر بهش پیام داد و گفت حرمم و دعاگو. قربانِ امام رضا بروم. مشهد، پناهگاه ایرانیان شده. از معدود شهرهاییست که این روزها امن است. یکی از رفقایم از اول جنگ رفته آنجا. دنبال برگشتن است. میگوید عذاب وجدان دارم. انگار بیمصرف شدهام. حرفش را میفهمم. آدم توی این شرایط دوست دارد از همهٔ ظرفیتهایش استفاده کند. گفتم برو توی تجمعات. ننشین توی خانه. این راهپیماییها آدم را زنده میکند. چند روزِ اول که نتوانستم بروم، حسِ بیمصرفی را خوب فهمیدم.
از غروب درد سینوسهام شروع شد و زد به سرم. عطسه و آبریزش شدید نگذاشت شب قدری را با حال خوب بگذرانم. یک دستم دستمال بود، یک دستم قرآن و مفاتیح. شلووارفته نشستم پای مراسم از تلویزیون. میثم مطیعی دعا را میخواند. وسط مراسم صدای جنگنده و انفجار آمد. صدای دعا آنقدر بلند بود که بچهها نشنیدند.
ساعت سه بامداد، بعد از قرآن بالای سر، همانطور نشسته خوابم برد. زور سیتیریزین زیاد بود.
#روزنگار_جنگ
#روز_یازدهم
@zaatar
ــــــــــــــــ
امروز هم ترکشهای آلرژی ادامه داشت. فَکِ بالایم از فشار سینوسها درد میکرد. زده بود به دندانها. صورتم را میگرفتم جلوی بخاری تا آرام بگیرد. سحر و افطار مسکن خوردم. دیروز تهران برف میآمد. هوا عجیب سرد شده. هیچ وقت اسفندماه اینطور نبوده.
سر سفرهٔ افطار بودیم که صدای پهباد و پدافند بلند شد. گوشی توی دستم بود تا مطمئن شوم همین نزدیکیهاست. تاحالا صدای پهباد و پدافند انقدر واضح و بلند نبوده. یک ساعتی سروصداها ادامه داشت. ما به افطارمان ادامه دادیم. حسین این وسط مزه میریخت. هیجانِ این بچه خیلی بالاست. نسبت به همه چیز کنجکاو است و باید از همهٔ اتفاقات سردربیاورد. من اینطور بچهای را دوست دارم. شجاع و نترس. از پنهان کردنِ این روزها و اتفاقاتش، متنفرم. بچهها باید بدانند چه اتفاقی دارد میافتد. در حد فهمشان. حب و بغضشان همینجا باید شکل بگیرد.
بعد از افطار متوجه شدم هدف پهبادها، ایستهای بازرسی بوده. بعدتر فهمیدم بسیج محلهمان را زدهاند. دلم میسوزد برای این جوانهایی که جانشان را گرفتهاند کف دست و روز و شبشان یکیست. حالا هم که شدهاند هدف دشمن.
میگویند خیابانها خلوت شده. بعضی مساجد دیگر هماهنگ نمیکنند برای راهپیماییِ دست جمعی. همه میگویند خیابانها را دریابید. نباید از صدای الله اکبر خالی شوند. این روزها جهاد مردم، همین بودن در خیابانهاست. تنها کاری است که از دستمان برمیآید. کاش مردم خسته نشوند.
#روزنگار_جنگ
#روز_دوازدهم
@zaatar