ـــــــــــــــــــ
امروز روز کار بود. دفترم را برداشتم و کارهایم را لیست کردم. بعد از یک هفتهٔ سخت، باید برمیگشتم به وظایفی که روی دوشم است و اتفاقا این روزها باید بیشتر کار کنم.
خانه، اوضاع جالبی نداشت. هم روزه رمقم را گرفته بود هم روزهای سختی که گذشت. چند دور لباسشویی را زدم و بوی نرمکننده خانه را پر کرد. شامِ موردعلاقه بچهها را پختم. محمد چند روزی میشد هوس بنیه کرده بود و امشب، دلی از عزا درآورد.
امروز چندباری صدای انفجار آمد. بلندترینش نیم ساعت قبل از اذان مغرب بود. واقعا صداها برایمان عادی شده. حتی بچهها سر بلند نمیکنند از کاری که مشغولش هستند. این روزها خیلی دنبال تربیت بچهها هستم. دوست دارم شجاع و نترس بشوند. از طرفی کینه بگیرند از دشمنی که سالهای سال است که با ما سر جنگ دارد. تا میتوانم از اسرائیل و آمریکا برایشان میگویم و قدرتمندی ایران را نشانشان میدهم. درحد فهمشان همه چیز را برایشان میگویم. دیگر پنهانکاری را درست نمیدانم. آن شهدای ده دوازده سالهٔ جنگ تحمیلی حتما دستپروردهٔ مادرانشان بودند. باید درست مادری کنم برایشان.
بعد از شام رفتیم خیابانگردی. میخواستیم برویم سمت انقلاب که افتادیم توی موجی از راهپیمایی ماشینی. حسین آنقدر هیجانزده بود که سرش را از شیشه بیرون میبرد و بلند شعار الله اکبر میداد. همهٔ ماشینها و آدمهای توی خیابان، جوابش را میدادند و شیر میشد برای شعار بعدی. یکی یکی پنجرهٔ خانهها باز میشد و همه، علامت پیروزی نشانمان میدادند. راستش این روزها فکر میکنم ما هیچ وقت تعدادمان کم نبوده. بیشتر، صدایمان پایین بوده. همیشه زبان به کام گرفتیم و جواب هلهله را با سکوت دادیم. این روزها نشانمان داد که چقدر تعدادمان زیاد است.
روزهای عجیبی را زندگی میکنیم. امشب دلمان شاد شده از اعلام رهبر جدید. با اینکه همه منتظر خبرش بودیم، قلبم چند تکه شد وقتی خبر رسمیاش را شنیدم. غمِ از دست دادنِ حضرت آقا، دوباره وجودم را پر کرد و آمدنِ خامنهای دیگر، قلبم را روشن. حالوروزم عجیب شده. گاهی اشک میریزم و گاهی از ته دل میخندم.
میدانم همهٔ این اتفاقات، ثمرهٔ خون رهبر شهیدمان است. آن روزی که خبر شهادت آقا را دادند، فکرش را هم نمیکردم با خبر جانشینش دلشاد شوم. اینها همه از سمت خداست و شهدایی که از آن بالا دارند کارها را پیش میبرند.
#روزنگار_جنگ
#روز_نهم
@zaatar
ــــــــــــــــ
امروز، دم صبح خوابمان برد و این شد که تا لنگ ظهر خوابیدیم. کلاسهای مجازی بچهها شروع شد. حسین تکلیف آفلاین داشت و محمد، کلاس آنلاین. معلمشان به سختی وصل شد. آخرِ کلاس دوربینش را باز کرد و گفت یکی یکی تا قطع نشدیم دوربین باز کنید تا ببینمتان. دلم رفت برای محمد وقتی تند تند موهایش را شانه زد و نشست روی مبل. دلش تنگ شده بود برای معلم و دوستهاش.
ساعت سه ظهر، راهپیمایی و بیعت با رهبر جدیدمان بود. ماشین را گذاشتیم دم متروی نبرد و رفتیم مترو انقلاب. غلغله بود. تاحالا اینقدر جمعیت به عمر ندیده بودم. شاید این جمله را بارها بعد از هر راهپیمایی گفته باشم ولی امروز هم یکی از آن روزها بود.
این واقعا معجزه انقلاب است. ما کم نمیشویم. هرروز تعدادمان بیشتر میشود. موقع برگشت نمیتوانستیم از بین جمعیت، بیرون بزنیم. مردم، کیپ تا کیپ ایستاده بودند و تکان نمیخوردند. دوبار با زهرا تلفنی حرف زدم. گفت:«نمیخواستم بیام تجمع، صدای انفجار اومد، دیدم نمیشه. بلند شدم اومدم.»
دم اذان رسیدیم خانه. نرسیدم شام درست کنم. نان پنیر سبزی مفصلی خوردیم. طبق معمول از متروی نبرد پیراشکی خریده بودیم برای بچهها. البته به نام بچهها به کام خودمان.
امروز همسرم با چندتا پرچمِ بزرگ، خانه آمد. گفت سپردم بچهها خریدند. حسین همش غر میزد که پرچمم کوچک است و بزرگترش را میخواهم. از خانه شروع کرد به تکان دادن پرچم. میگفت تا اذان شد، برویم خیابان. شعارهای دیروز کارش را کرده بود. میخواست برود توی خیابان شعار بدهد تا مردم جوابش را بدهند. گفت توی مترو بلند شعار داده:« دست خدا عیان شد، خامنهای جوان شد» همه جوابش دادند و دست کشیدند به سرش. کیف کرده و حالا انرژی گرفته برای شعارهای بعدی.
شب رفتیم سمت میدان شهدا. از شبهای قبل خلوتتر بود. مردم، عصر هم خیابان بودند و طبیعی بود اینجا خلوت باشد. البته راهپیمایی خودرویی به قوت خودش باقی بود. توی راه زنی را دیدم با سگش آمده بود خیابان. پرچم ایران دستش بود و به ماشینهایی که پرچم ایران داشتند، دست تکان میداد. تا دیدمش دستهام را به نشانه پیروزی سمتش گرفتم. خندید و کار من را تکرار کرد. حسین تا میتوانست پرچم را چرخاند و صدای ضبط را بالا برد. محمد شعرها را دارد حفظ میشود اما چه حفظ شدنی! هنوز میگوید مرگ برگ آمریکا! هرچقدر میگویم برگ ندارد، باز هم شعار خودش را تکرار میکند و به ما خرده میگیرد که شما بلد نیستید!
امشب باز هم جنگندهها آمدند. صداها نزدیک بود و انفجارها پشت سرهم. واقعا این جنگندهها از هرچیزی ترسناکترند. هی باید انتظار بکشی تا از بالای سرت رد شود و هی صبر کنی تا یک جا را بزند. واقعا چه دل گندهای داریم ما. خدا بزرگترش کند.
سعی کردم با گوشی صدای جنگندهها را ضبط کنم. یکی میگفت صدایش شبیه مشعلهایی است که برای ایزوگام روشن میکنند. تعبیرش خیلی دقیق بود و درست. بچهها بیدار بودند و روی تشک غلت میزدند. صداها که شروع شد، حسین مشغول خواندن کتاب جام جهانی در جوادیه شد. شاید دهمین بار است که میخواندش. خداراشکر وسط سروصداها خوابش برد. تا نیم ساعت بعد از آرام شدن آسمان، توی گوشم صدای هو هو میآمد چندبار رفتم توی آشپزخانه چیزی بخورم، دیدم واقعا گشنه نیستم. برگشتم و نشستم پای کارها. دارم سایت حضرت آقا را شخم میزنم. همین.
#روزنگار_جنگ
#روز_دهم
@zaatar
ـــــــــــــــ
بهم گفتهاند متنی بنویسم برای رهبر شهیدم. هنوز نتوانستهام. ذهنم منسجم نیست. دستودلم به نوشتن نمیرود. از بعدِ رفتنش، هنوز یک متن منسجم نتوانستهام بنویسم؛ اما حسینم به درخواست معلمش نامهای نوشته. تلاش کرده خوشخط بنویسد. بار اولی که نوشت، خطخطی زیاد داشت. مچاله کرد و انداختش. گفت نمیشود نامه برای آقا انقدر کثیف باشد. دوباره نوشت. حالا میخواهد بداند نامه را چطور میتواند برساند به دست رهبرش...
#روزنگار_جنگ
@zaatar
ـــــــــــــــــ
صبح تا چشمهایم را باز کردم، دیدم محمد بیدار شده و بالای سرم وول میخورد. داشت زیرلب شعرهای حماسی میخواند. گفت:« مامان چرا میگید دست خدا عیان شد؟ خدا که دست نداره.»
این روزها ذهنشان پر از سؤال است. حسین سؤالهای استخواندار میپرسد. باید دفتر رفع شبهات بزنم. گاهی با مکث کردن و فکرِ بیشتر باید جوابش را بدهم. سؤالاتش سخت و کنکوریست. جواب بعضیها را به پدرشان حواله میدهم. توضیح مفصل میخواهد. امروز در کانال مدرسه، خبر شهادت یکی از فارغالتحصیلان را گذاشته بودند. نمیشناختمش. اما بدجور رفتم توی فکر. نمیدانم من کِی قرار است بمیرم؟ توی کدام خانه یا خیابان؟ همراه با چه کسی یا کسانی؟
ساعت یک تا پنج عصر، کلاس مجازی محمد بود با قطع و وصلی زیاد. معلمشان مشهد است. معلمِ حسین هم. عصر بهش پیام داد و گفت حرمم و دعاگو. قربانِ امام رضا بروم. مشهد، پناهگاه ایرانیان شده. از معدود شهرهاییست که این روزها امن است. یکی از رفقایم از اول جنگ رفته آنجا. دنبال برگشتن است. میگوید عذاب وجدان دارم. انگار بیمصرف شدهام. حرفش را میفهمم. آدم توی این شرایط دوست دارد از همهٔ ظرفیتهایش استفاده کند. گفتم برو توی تجمعات. ننشین توی خانه. این راهپیماییها آدم را زنده میکند. چند روزِ اول که نتوانستم بروم، حسِ بیمصرفی را خوب فهمیدم.
از غروب درد سینوسهام شروع شد و زد به سرم. عطسه و آبریزش شدید نگذاشت شب قدری را با حال خوب بگذرانم. یک دستم دستمال بود، یک دستم قرآن و مفاتیح. شلووارفته نشستم پای مراسم از تلویزیون. میثم مطیعی دعا را میخواند. وسط مراسم صدای جنگنده و انفجار آمد. صدای دعا آنقدر بلند بود که بچهها نشنیدند.
ساعت سه بامداد، بعد از قرآن بالای سر، همانطور نشسته خوابم برد. زور سیتیریزین زیاد بود.
#روزنگار_جنگ
#روز_یازدهم
@zaatar
ــــــــــــــــ
امروز هم ترکشهای آلرژی ادامه داشت. فَکِ بالایم از فشار سینوسها درد میکرد. زده بود به دندانها. صورتم را میگرفتم جلوی بخاری تا آرام بگیرد. سحر و افطار مسکن خوردم. دیروز تهران برف میآمد. هوا عجیب سرد شده. هیچ وقت اسفندماه اینطور نبوده.
سر سفرهٔ افطار بودیم که صدای پهباد و پدافند بلند شد. گوشی توی دستم بود تا مطمئن شوم همین نزدیکیهاست. تاحالا صدای پهباد و پدافند انقدر واضح و بلند نبوده. یک ساعتی سروصداها ادامه داشت. ما به افطارمان ادامه دادیم. حسین این وسط مزه میریخت. هیجانِ این بچه خیلی بالاست. نسبت به همه چیز کنجکاو است و باید از همهٔ اتفاقات سردربیاورد. من اینطور بچهای را دوست دارم. شجاع و نترس. از پنهان کردنِ این روزها و اتفاقاتش، متنفرم. بچهها باید بدانند چه اتفاقی دارد میافتد. در حد فهمشان. حب و بغضشان همینجا باید شکل بگیرد.
بعد از افطار متوجه شدم هدف پهبادها، ایستهای بازرسی بوده. بعدتر فهمیدم بسیج محلهمان را زدهاند. دلم میسوزد برای این جوانهایی که جانشان را گرفتهاند کف دست و روز و شبشان یکیست. حالا هم که شدهاند هدف دشمن.
میگویند خیابانها خلوت شده. بعضی مساجد دیگر هماهنگ نمیکنند برای راهپیماییِ دست جمعی. همه میگویند خیابانها را دریابید. نباید از صدای الله اکبر خالی شوند. این روزها جهاد مردم، همین بودن در خیابانهاست. تنها کاری است که از دستمان برمیآید. کاش مردم خسته نشوند.
#روزنگار_جنگ
#روز_دوازدهم
@zaatar
ـــــــــــــ
امروز سالگرد قمری شوهر خواهرم بود. ۲۳ رمضان سال پیش، رفت پیش خدا. خواهرم، تنها شد و داغش ماند به دلمان. هنوز، هرجا که برای شفای مریضها دعا میکنند، یاد التماسهایم به خدا میافتم و رنج میکشم از دعایی که مستجاب نشد.
امامزاده محمد کرج، شلوغ بود. از هر گوشه کنار، صدای دعا و توسل و گریه بلند بود. رفتم توی قطعه شهدا. جمعیت زیادی دور چند مزار نشسته بودند. رفتم نزدیکتر. فهمیدم شهدای چند روزِ اخیرند. خاکهای تازه ریخته بودند روی مزارها و در ردیف این چند شهید، تعدادی قبر، آماده حاضر بود. با خودم فکر کردم کاش میشد من هم در همین ردیف، توی یکی از همین قبرها بخوابم.
برگشتم سر مزار شوهرخواهرم. هنوز مادرش زیر لب، ننه...ننه... میخواند. با سوزِ فراوان. انگار کسی روضه می خواند. همه میگویند داغ فرزند، داغ بزرگیست. من این داغ را اینطور میفهمم که این روزها دوست دارم اگر قرار است اتفاقی بیفتد، برای همهمان بیفتد. جدا نیفتیم از هم؛ بچهها از ما و ما از بچهها. آخرِ مراسم، زل زده بودم به قاب بالای مزار و صورتم خیس بود از اشک. به خودم که آمدم، دیدم دارم برای خودم گریه میکنم.
ساعت ده شب برگشتیم سمت تهران. از خانه که زدیم بیرون، صدای جنگنده میآمد. مردد بودیم بمانیم یا برویم. گفتیم توکل بر خدا و راه افتادیم. بچهها درجا خوابشان برد. توی مسیر که افتادیم دوبار آسمان قرمز شد و بعد دود انفجار بالا رفت. شیشهها را قدری پایین دادیم. فهمیدیم جنگنده بالای سرمان است. همزمان که جلو میرفتیم سمت راست جاده را میزد و پیش میآمد. شعلههای آتش بالا میرفت و دود غلیظ و سیاهی بلند میشد. خودم را وسط جنگ میدیدم. دستم را گذاشتم روی فرمان؛ روی دست همسرم. گفتم:« دیگه واقعنی حلالم کن.» خندید. گفت «اول تو.» بعد کلی حرف زدیم از روزهایی که شاید دور باشیم از هم و جای یک نفرمان خالی شود.
به تهران که رسیدیم، خیابانها پر بود از ماشین. از هرجا میگذشتیم، مراسم بود. ماشینهای پرچم به دست، بیشتر از دو سه شب قبل شده بود. صدای شعرهای حماسی میآمد. امروز آقا سید مجتبی خامنهای اولین پیام را دادند. دلمان شاد شد و قلبمان، روشن. آنقدر این پیام با اقتدار بود و دلگرم کننده که مردم اینطور آمدند توی خیابان. تمام مدتی که متن پیامشان را میخواندند، گریه کردم. نمیدانم از سوگ رهبر شهیدم بود یا از ذوق رهبر جوانم.
#روزنگار_جنگ
#روز_سیزدهم
@zaatar
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | بَل أَحياءٌ
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 امسال، توفیقی نصیبم شد و چندینبار به عنوان راوی رفتم بیت. دیگر خیابانهای اطرافش را از بر بودم؛ خیابان کشور دوست و دانشگاه و عطارد را. مسیرهای مترو و اتوبوسخور را میدانستم. حتی رستورانهای اطرافش را یاد گرفته بودم. دوستانم بهم میگفتند: «خانمِ بیتی»
🔻حالا میگویند بیت را زدهاند. باور نمیکنم. گوشهای من خیلی قوی است. این را با سند میگویم. یکبار که توی گوشهام صدای عجیبی میپیچید، رفتم دکتر. توی اتاقک کوچکی نشستم که یک سمتش، شیشه بود. دکتر نشست جلوم. گفت هدفون را روی گوش بگذار و هر صدایی شنیدی، دکمه را فشار بده. همسرم دم اتاقک ایستاده بود و عرق از کنار گوشش شُره میکرد. کار که تمام شد، دکتر رو کرد به همسرم و گفت:« نگرانتم.» من گوشم درد میکرد و دکتر، نگران همسرم بود؟ گفت: «این خانمِ شما گوشاش به طرز عجیب و باورنکردنیای تیزه! حواستو بده به خودت.» بعد رو کرد سمت من و گفت: «هیچ مشکلی نداری دخترم. گوشات از منم سالمتره.»
🔻روزی که اولین صدای انفجار در تهران پیچید، هیچ صدایی نشنیدم. آن لحظه، توی آشپزخانه بودم و مشغول جمعوجور کردن. دو سه دقیقه بعد، فهمیدم بیت را زدهاند و همه از مهیب بودن انفجار، متوجه شدهاند که جنگ شروع شده. من حتی صدای انفجار خانه رهبرم را نشنیدم. مگر میشود برای کسی مثل من، که نرمترین صداها را میشنود، انفجار به آن مهیبی را نشنیده باشد؟
🔻حالم پریشان است. با همسرم میرویم سمت خیابانهای اطراف بیت. همه را بستهاند. هر خیابانی را که منتهی میشود به آن پناهگاه امن، بستهاند. من حتی نمیتوانم چیزی ببینم مبنی بر رفتن حضرت آقا. دیوارهای بتنی فاصله انداخته بین من و آن حسینیهی امن. چیزی از خرابی و انفجار نمیبینم. مثل همیشه چند مأمور سر خیابانها ایستاده و نمیشود جلوتر رفت. گوش و چشمم، صداقتِ این خبر را تأیید نمیکنند.
🔻 با خودم فکر میکنم گاهی در پیچ و خمِ اتفاقات، وقتی حواسِ ظاهری یاری نمیکنند، باید به صدای عمیقتری گوش داد؛ در چنین لحظاتی، کلام حضرت آقا، آرامبخشترین مرهم است. اینطور وقتها که خبر از شهادت کسی میدادند، میگفتند: «وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ»
✍🏻 زهرا عطارزاده
🗓 شماره ٢٩
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh