eitaa logo
/زعتر/
473 دنبال‌کننده
203 عکس
38 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
ـــــــــــــــ بهم گفته‌اند متنی بنویسم برای رهبر شهیدم. هنوز نتوانسته‌ام. ذهنم منسجم نیست. دست‌ودلم به نوشتن نمی‌رود. از بعدِ رفتنش، هنوز یک متن منسجم نتوانسته‌ام بنویسم؛ اما حسینم به درخواست معلمش نامه‌ای نوشته. تلاش کرده خوش‌خط بنویسد. بار اولی که نوشت، خط‌خطی زیاد داشت. مچاله کرد و انداختش. گفت نمی‌شود نامه برای آقا انقدر کثیف باشد. دوباره نوشت. حالا می‌خواهد بداند نامه را چطور می‌تواند برساند به دست رهبرش... @zaatar
ـــــــــــــــــ صبح تا چشم‌هایم را باز کردم، دیدم محمد بیدار شده و بالای سرم وول می‌خورد. داشت زیرلب شعرهای حماسی می‌خواند. گفت:« مامان چرا می‌گید دست خدا عیان شد؟ خدا که دست نداره.» این روزها ذهنشان پر از سؤال است. حسین سؤال‌های استخوان‌دار می‌پرسد. باید دفتر رفع شبهات بزنم. گاهی با مکث کردن و فکرِ بیشتر باید جوابش را بدهم. سؤالاتش سخت و کنکوری‌ست. جواب بعضی‌ها را به پدرشان حواله می‌دهم. توضیح مفصل می‌خواهد. امروز در کانال مدرسه، خبر شهادت یکی از فارغ‌التحصیلان را گذاشته بودند. نمی‌شناختمش. اما بدجور رفتم توی فکر. نمی‌دانم من کِی قرار است بمیرم؟ توی کدام خانه یا خیابان؟ همراه با چه کسی یا کسانی؟ ساعت یک تا پنج عصر، کلاس مجازی محمد بود با قطع و وصلی زیاد. معلمشان مشهد است. معلمِ حسین هم. عصر بهش پیام داد و گفت حرمم و دعاگو. قربانِ امام رضا بروم. مشهد، پناهگاه ایرانیان شده. از معدود شهرهایی‌ست که این‌ روزها امن است. یکی از رفقایم از اول جنگ رفته آنجا. دنبال برگشتن است. می‌گوید عذاب وجدان دارم. انگار بی‌مصرف شده‌ام. حرفش را می‌فهمم. آدم توی این شرایط دوست دارد از همهٔ ظرفیت‌هایش استفاده کند. گفتم برو توی تجمعات. ننشین توی خانه. این راهپیمایی‌ها آدم را زنده می‌کند. چند روزِ اول که نتوانستم بروم، حسِ بی‌مصرفی را خوب فهمیدم. از غروب درد سینوس‌هام شروع شد و زد به سرم. عطسه و آبریزش شدید نگذاشت شب قدری را با حال خوب بگذرانم. یک دستم دستمال بود، یک دستم قرآن و مفاتیح. شل‌ووارفته نشستم پای مراسم از تلویزیون. میثم مطیعی دعا را می‌خواند. وسط مراسم صدای جنگنده و انفجار آمد. صدای دعا آنقدر بلند بود که بچه‌ها نشنیدند. ساعت سه بامداد، بعد از قرآن بالای سر، همانطور نشسته خوابم برد. زور سیتیریزین زیاد بود. @zaatar
ــــــــــــــــ امروز هم ترکش‌های آلرژی ادامه داشت. فَکِ بالایم از فشار سینوس‌ها درد می‌کرد. زده بود به دندان‌ها. صورتم را می‌گرفتم جلوی بخاری تا آرام بگیرد. سحر و افطار مسکن خوردم. دیروز تهران برف می‌‌آمد. هوا عجیب سرد شده. هیچ وقت اسفندماه اینطور نبوده. سر سفرهٔ افطار بودیم که صدای پهباد و پدافند بلند شد. گوشی توی دستم بود تا مطمئن شوم همین نزدیکی‌هاست. تاحالا صدای پهباد و پدافند انقدر واضح و بلند نبوده. یک ساعتی سروصداها ادامه داشت. ما به افطارمان ادامه دادیم. حسین این وسط مزه می‌ریخت. هیجانِ این بچه خیلی بالاست. نسبت به همه چیز کنجکاو است و باید از همهٔ اتفاقات سردربیاورد. من اینطور بچه‌ای را دوست دارم. شجاع و نترس. از پنهان کردنِ این روزها و اتفاقاتش، متنفرم. بچه‌ها باید بدانند چه اتفاقی دارد می‌افتد. در حد فهمشان. حب و بغضشان همین‌جا باید شکل بگیرد. بعد از افطار متوجه شدم هدف پهبادها، ایست‌های بازرسی بوده. بعدتر فهمیدم بسیج محله‌مان را زده‌اند. دلم می‌سوزد برای این جوان‌هایی که جانشان را گرفته‌اند کف دست و روز و شبشان یکی‌ست. حالا هم که شده‌اند هدف دشمن. می‌گویند خیابان‌ها خلوت شده. بعضی مساجد دیگر هماهنگ نمی‌کنند برای راهپیماییِ دست جمعی. همه می‌گویند خیابان‌ها را دریابید. نباید از صدای الله اکبر خالی شوند. این روزها جهاد مردم، همین بودن در خیابان‌هاست. تنها کاری‌ است که از دستمان برمی‌آید. کاش مردم خسته نشوند. @zaatar
ـــــــــــــ امروز سالگرد قمری شوهر خواهرم بود. ۲۳ رمضان سال پیش، رفت پیش خدا. خواهرم، تنها شد و داغش ماند به دلمان. هنوز، هرجا که برای شفای مریض‌ها دعا می‌کنند، یاد التماس‌هایم به خدا می‌افتم و رنج می‌کشم از دعایی که مستجاب نشد. امامزاده محمد کرج، شلوغ بود. از هر گوشه کنار، صدای دعا و توسل و گریه بلند بود. رفتم توی قطعه شهدا. جمعیت زیادی دور چند مزار نشسته بودند. رفتم نزدیک‌تر. فهمیدم شهدای چند روزِ اخیرند. خاک‌های تازه ریخته بودند روی مزارها و در ردیف این چند شهید، تعدادی قبر، آماده حاضر بود. با خودم فکر کردم کاش می‌شد من هم در همین ردیف، توی یکی از همین قبرها بخوابم. برگشتم سر مزار شوهرخواهرم. هنوز مادرش زیر لب، ننه...ننه... می‌خواند. با سوزِ فراوان. انگار کسی روضه می خواند. همه می‌گویند داغ فرزند، داغ بزرگی‌ست. من این داغ را اینطور می‌فهمم که این روزها دوست دارم اگر قرار است اتفاقی بیفتد، برای همه‌مان بیفتد. جدا نیفتیم از هم؛ بچه‌ها از ما و ما از بچه‌ها. آخرِ مراسم، زل زده بودم به قاب بالای مزار و صورتم خیس بود از اشک. به خودم که آمدم، دیدم دارم برای خودم گریه می‌کنم. ساعت ده شب برگشتیم سمت تهران. از خانه که زدیم بیرون، صدای جنگنده می‌آمد. مردد بودیم بمانیم یا برویم. گفتیم توکل بر خدا و راه افتادیم‌. بچه‌ها درجا خوابشان برد. توی مسیر که افتادیم دوبار آسمان قرمز شد و بعد دود انفجار بالا رفت. شیشه‌ها را قدری پایین دادیم. فهمیدیم جنگنده بالای سرمان است. همزمان که جلو می‌رفتیم سمت راست جاده را می‌زد و پیش می‌آمد. شعله‌های آتش بالا می‌رفت و دود غلیظ و سیاهی بلند می‌شد. خودم را وسط جنگ می‌دیدم. دستم را گذاشتم روی فرمان؛ روی دست همسرم. گفتم:« دیگه واقعنی حلالم کن.» خندید. گفت «اول تو.» بعد کلی حرف زدیم از روزهایی که شاید دور باشیم از هم و جای یک نفرمان خالی شود. به تهران که رسیدیم، خیابان‌ها پر بود از ماشین‌. از هرجا می‌گذشتیم، مراسم بود. ماشین‌های پرچم به دست، بیشتر از دو سه شب قبل شده بود. صدای شعرهای حماسی می‌آمد. امروز آقا سید مجتبی خامنه‌ای اولین پیام را دادند. دلمان شاد شد و قلبمان، روشن. آنقدر این پیام با اقتدار بود و دلگرم کننده که مردم اینطور آمدند توی خیابان. تمام مدتی که متن پیامشان را می‌خواندند، گریه کردم. نمی‌دانم از سوگ رهبر شهیدم بود یا از ذوق رهبر جوانم. @zaatar
هدایت شده از ریحانه
💌  | بَل أَحياءٌ 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴ 🔻 امسال، توفیقی نصیبم شد و چندین‌بار به عنوان راوی رفتم بیت. دیگر خیابان‌های اطرافش را از بر بودم؛ خیابان کشور دوست و دانشگاه و عطارد را. مسیرهای مترو و اتوبوس‌خور را می‌دانستم. حتی رستوران‌های اطرافش را یاد گرفته بودم. دوستانم بهم می‌گفتند: «خانمِ بیتی» 🔻حالا می‌گویند بیت را زده‌اند. باور نمی‌کنم. گوش‌های من خیلی قوی است. این را با سند می‌گویم. یکبار که توی گوش‌هام صدای عجیبی می‌پیچید، رفتم دکتر. توی اتاقک کوچکی نشستم که یک سمتش، شیشه بود. دکتر نشست جلوم. گفت هدفون را روی گوش بگذار و هر صدایی شنیدی، دکمه را فشار بده. همسرم دم اتاقک ایستاده بود و عرق از کنار گوشش شُره می‌کرد. کار که تمام شد، دکتر رو کرد به همسرم و گفت:« نگرانتم.» من گوشم درد می‌کرد و دکتر، نگران همسرم بود؟ گفت: «این خانمِ شما گوشاش به طرز عجیب و باورنکردنی‌ای تیزه‌! حواستو بده به خودت.» بعد رو کرد سمت من و گفت: «هیچ مشکلی نداری دخترم. گوشات از منم سالم‌تره.» 🔻روزی که اولین صدای انفجار در تهران پیچید، هیچ صدایی نشنیدم. آن لحظه، توی آشپزخانه بودم و مشغول جمع‌وجور کردن. دو سه دقیقه بعد، فهمیدم بیت را زده‌اند و همه از مهیب بودن انفجار، متوجه شده‌اند که جنگ شروع شده. من حتی صدای انفجار خانه رهبرم را نشنیدم. مگر می‌شود برای کسی مثل من، که نرم‌ترین صداها را می‌شنود، انفجار به آن مهیبی را نشنیده باشد؟ 🔻حالم پریشان است. با همسرم می‌رویم سمت خیابان‌های اطراف بیت. همه را بسته‌اند. هر خیابانی را که منتهی می‌شود به آن پناهگاه امن، بسته‌اند. من حتی نمی‌توانم چیزی ببینم مبنی بر رفتن حضرت آقا. دیوارهای بتنی فاصله انداخته بین من و آن حسینیه‌ی امن. چیزی از خرابی و انفجار نمی‌بینم. مثل همیشه چند مأمور سر خیابان‌ها ایستاده و نمی‌شود جلوتر رفت. گوش و چشمم، صداقتِ این خبر را تأیید نمی‌کنند. 🔻 با خودم فکر می‌کنم گاهی در پیچ و خمِ اتفاقات، وقتی حواسِ ظاهری یاری نمی‌کنند، باید به صدای عمیق‌تری گوش داد؛ در چنین لحظاتی، کلام حضرت آقا، آرام‌بخش‌ترین مرهم است. اینطور وقت‌ها که خبر از شهادت کسی می‌دادند، می‌گفتند: «وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ» ✍🏻 زهرا عطارزاده 🗓 شماره ٢٩ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
«خیابان‌ها مال ماست» یک هفته مانده تا عید نوروز. روز چهاردهم جنگ است. هرسال این روزها دنبال بالا پایین کردن روزها بودیم تا روز قطعی سفرمان به دزفول را مشخص کنیم. حالا حدود شش هفت ماه شده که به مادرِ همسرم سر نزدیم. هربار اتفاقی افتاده که سدّ راه شده‌. امروز نشسته بودم پای کارهام که شنیدم محمد به حسین گفت:« من نینی‌ سفیده رو میارم دزفول.» حسین نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت و گفت:« خوشحالیا! الان جنگه. نمی‌تونیم بریم دزفول» هم دلم شاد شد از اینکه شرایط را می‌فهمد هم دلم زیرورو شد از گرفتن دلخوشیِ هرساله‌مان. هیچ معلوم نیست اوضاع چطور پیش برود. همسرم با خواهرهام شرط بسته‌ که تا آخر هفته جنگ تمام می‌شود. یک شوخی ساده است ولی دلخوشم به حدس و گمان‌هایش‌. ما حالا دیگر دنبال تمام شدن جنگ نیستیم. ما کم کسی را از دست ندادیم. بزرگ‌ترین شخصیت مملکتمان را از دست دادیم. عزیزترینمان را شهید کردند. اینجا همان جاست که احساس می‌خواهد از عقل جلو بزند. ما تاحالا ایستادیم پای وطن و خیابان‌ها مال ماست. همین که دشمن نتوانسته جنگ داخلی راه بیندازد یعنی پیروزی از آنِ ماست. این روزهای آخرسال همهٔ تمرکز دشمن روی جنگ و اغتشاشات داخلی است. نباید خیابان را خالی بگذاریم. همین حضورمان دشمن را مأیوس می‌کند. امشب رفتیم راهپیمایی ماشینی. خیابان‌ها از همهٔ این شب‌ها شلوغ‌تر بود و من مثل همیشه اشک می‌ریختم از دیدن جمعیتی که خسته نمی‌شوند. بعد از پیام رهبر، انگار مردم جانِ دیگری گرفتند برای تجمعات. دسته‌های زیادی خودجوش توی خیابان‌ها جمع شده بودند و شعار می‌دادند. میدان شهدا غلغله بود‌. شهید آورده بودند. موکب‌ها برپا بود و سوپ و چای و بیسکوییت می‌دادند. این روزها بچه‌ها هم مشتاق راهپیمایی‌اند. هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم وسط جنگ و بمباران باشیم و برویم توی خیابان و بچه‌هایم توی ماشین سر اینکه کدام آهنگ حماسی را بگذاریم، دعوا کنند. محمد می‌گوید صهیون صهیون را بگذار و حسین دنبال «وقت پیکار» و «یوم الانتقام» است. این وسط خودم هم دوست دارم «بزن که خوب می‌زنی» مهدی رسولی را گوش کنم. ما با همین چیزهای کوچک دلگرمیم به پیروزی. @zaatar
«آرام‌ترین روزِ تهران» روز و شبم جابه‌جا شده. شب‌ها تا برسیم خانه و بچه‌ها بخوابند، دیر می‌شود. تا به خودم بجنبم و قدری به کارها برسم، وقت سحر شده. صبح‌ها بعد از نماز می‌خوابم. طرف‌های ۶ تا ۷ صبح. این هم نتیجهٔ آن همه تلاش برای سحرخیزی! روزم را از دست می‌دهم و انگار زود وقتم تمام می‌شود. روتین قبلی‌ام را بیشتر دوست داشتم. وقتم برکت داشت. ساعت ۱۰:۳۰ کلاس مجازی حسین شروع شد. تا سر کلاس نشست، رفتم زیر پتو ولی هوشیار بودم. هرکاری داشت جوابش را می‌دادم و دوباره از زور کم‌خوابی، چرت می‌زدم. وقتی معلمش پرسید تهرانی یا شهرستان، شنیدم که باغرور گفت تهران. انگار می‌خواست خودش را ثابت کند. ساعت ۱۲ونیم کلاس حسین تمام شد و کلاس محمد شروع شد تا حوالی ۴. حس می‌کنم این کلاس‌ها هیچ بار آموزشی ندارد برای بچه‌ها. فقط برای دست‌گرمی و دور هم بودن است. شب، رفتیم سمت میدان شهدا. باز هم خیابان‌ها پر بود از دسته و ماشین. این همه آدمِ پای کار داشتیم و نمی‌دانستیم؟ ما، اینقدر زیاد بودیم و خبر نداشتیم؟ چقدر نزدیک شدیم به هم. چقدر راحت می‌توانیم به روی هم بخندیم و با همدلی برای هم پرچم تکان بدهیم. باهم بغض کنیم و در آغوش هم، برای رهبرمان اشک بریزیم. امشب، شعارها کوبنده‌تر بود. صدای حیدر حیدر، کل میدان را برداشته بود. محمد هرشب به عشق چایِ موکب می‌آید. این بچه عجیب شکموست، هرچند ظاهرش چیز دیگری نشان می‌دهد. امروز تهران به گمانم آرام‌ترین روز بوده از ابتدای جنگ. فقط نزدیک غروب یک ساعتی پدافندها فعال شد. امروز هیچ صدای انفجاری نشنیدم. کم‌وبیش از مناطق دیگر هم خبر داشتم. این هفته، هفته مهمی است. باید بیشتر توسل کنیم و بیشتر در صحنه باشیم. آمریکا و اسرائیل ملعون، خیابان‌هایمان را نشانه گرفته. دیده از طریق هوایی راه به جایی نمی‌برد و می‌خواهد مثل اغتشاشات ۱۸ و ۱۹ دی، جنگ خیابانی راه بیندازد. امروز فیلمی دیدم از صف‌های مردم برای ثبت‌نام در ایست بازرسی. نوجوان و جوان و پیر ایستاده بودند در صف. یاد توصیف رزمندگان افتادم از صف‌های ثبت‌نام در جبهه. حالا که ایست‌های بازرسی را هدف قرار داده‌اند، مشتاقان به شهادت، می‌روند برای ثبت‌نام. این‌ها سندِ نترس بودنِ مردمِ ماست. آمریکا کور خوانده. اسرائیل گورش را کنده. ما این هفته را بیشتر از قبل قرآن دست می‌گیریم و به کوری چشمشان بیشتر می‌ایستیم در خیابان‌ها. این هم جهاد ماست. خدا قبول کند این کمِ ما را. @zaatar
ـــــــــــــــــ خوبیِ تعطیلیِ مدارس این بود که بچه‌ها بیشتر روزه گرفتند. حسین، روزه کامل می‌گیرد و محمد، کله‌گنجشکی؛ با اذان ظهر صبحانه‌ای می‌خورد و دوباره صبر می‌کند تا اذان مغرب. حسین هم سرِ خودش را به بازی و کتاب گرم می‌کند. سه ساعتِ آخر، گرسنگی فشار می‌آورد. چندین‌بار بهش سپردم هروقت اذیت بودی، بخور. دلش نمی‌آید. حس خوبی می‌گیرد از روزهٔ کامل. کله‌گنجشکی را در حد خودش نمی‌داند. می‌گوید:« مگه بچه‌ام؟» امشب زودتر از همیشه زدیم بیرون. یخچال، چند روزی است که خالی شده و شوینده نیاز داشتیم. بچه‌ها خوراکی نداشتند و هرروز غر می‌زدند. اتکا بسته بود. کوبیدیم رفتیم شهروند آرژانتین. گفتیم آنجا حتما باز است. آنجا هم بسته بود. دست خالی برنگشتیم. زودتر از همیشه رفتیم وسط جمعیت. عده‌ای چتر بر سر داشتند و عده‌ای، پرچم. مثل همیشه میدان شهدا علی‌رغم باران، غلغله بود. مردم فلاکس‌ها را گذاشته بودند روی صندوق و چای می‌دادند و بامیه. این روحیه‌ها حال آدم را خوب می‌کند. بعد رفتیم سمت چهارراه کوکا. شهیدهٔ روز قدس را آورده بودند. مردم می‌گفتند هرشب می‌آمده اینجا. خانه‌شان همین نزدیکی‌ست. عکسش را نشانم دادند. به نظر، فقط چندسالی از من بزرگتر بوده. یک روزهایی شهادت، آرزوی دست نیافتنی بود. حالا چقدر نزدیک شده بهمان. شب، تشک‌ها را که توی هال پهن می‌کردم، محمد درآمد که:« سحری ما رو بیدار کنید.» گفتم:«فردا رو استراحت کنید.» بعد شنیدم باهم آرام حرف می‌زنند و ساعتِ حسین را کوک می‌کنند برای سحری. بعد هم گفتند: «باشه مامان! هرچی شما بگی» و زیر پتو ریز ریز خندیدند. پای کاری بودم که نزدیک ۲ بامداد تحویلش دادم. نشستم پای گروه‌ها و جواب، به پیام‌های شخصی. بعد از دو روزِ آرام، صدای مهیبی پیچید و زمین لرزید. انفجار، بیشتر شبیه زمین لرزه بود با صداهای مهیب. یک ساعتی پدافندها فعال بود و سروصداها نمی‌گذاشت بخوابم. نمی‌دانستم کدام نقطه از شهرم را زده‌. شرق یا غرب؟ اصلا چه فرقی می‌کرد؟ جای‌جای‌اش شهر من بود. @zaatar