«خیابانها مال ماست»
یک هفته مانده تا عید نوروز. روز چهاردهم جنگ است. هرسال این روزها دنبال بالا پایین کردن روزها بودیم تا روز قطعی سفرمان به دزفول را مشخص کنیم. حالا حدود شش هفت ماه شده که به مادرِ همسرم سر نزدیم. هربار اتفاقی افتاده که سدّ راه شده. امروز نشسته بودم پای کارهام که شنیدم محمد به حسین گفت:« من نینی سفیده رو میارم دزفول.» حسین نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت و گفت:« خوشحالیا! الان جنگه. نمیتونیم بریم دزفول» هم دلم شاد شد از اینکه شرایط را میفهمد هم دلم زیرورو شد از گرفتن دلخوشیِ هرسالهمان.
هیچ معلوم نیست اوضاع چطور پیش برود. همسرم با خواهرهام شرط بسته که تا آخر هفته جنگ تمام میشود. یک شوخی ساده است ولی دلخوشم به حدس و گمانهایش. ما حالا دیگر دنبال تمام شدن جنگ نیستیم. ما کم کسی را از دست ندادیم. بزرگترین شخصیت مملکتمان را از دست دادیم. عزیزترینمان را شهید کردند. اینجا همان جاست که احساس میخواهد از عقل جلو بزند. ما تاحالا ایستادیم پای وطن و خیابانها مال ماست. همین که دشمن نتوانسته جنگ داخلی راه بیندازد یعنی پیروزی از آنِ ماست. این روزهای آخرسال همهٔ تمرکز دشمن روی جنگ و اغتشاشات داخلی است. نباید خیابان را خالی بگذاریم. همین حضورمان دشمن را مأیوس میکند.
امشب رفتیم راهپیمایی ماشینی. خیابانها از همهٔ این شبها شلوغتر بود و من مثل همیشه اشک میریختم از دیدن جمعیتی که خسته نمیشوند. بعد از پیام رهبر، انگار مردم جانِ دیگری گرفتند برای تجمعات. دستههای زیادی خودجوش توی خیابانها جمع شده بودند و شعار میدادند. میدان شهدا غلغله بود. شهید آورده بودند. موکبها برپا بود و سوپ و چای و بیسکوییت میدادند.
این روزها بچهها هم مشتاق راهپیماییاند. هیچ وقت فکرش را نمیکردم وسط جنگ و بمباران باشیم و برویم توی خیابان و بچههایم توی ماشین سر اینکه کدام آهنگ حماسی را بگذاریم، دعوا کنند. محمد میگوید صهیون صهیون را بگذار و حسین دنبال «وقت پیکار» و «یوم الانتقام» است. این وسط خودم هم دوست دارم «بزن که خوب میزنی» مهدی رسولی را گوش کنم. ما با همین چیزهای کوچک دلگرمیم به پیروزی.
#روزنگار_جنگ
#روز_چهاردهم
@zaatar
«آرامترین روزِ تهران»
روز و شبم جابهجا شده. شبها تا برسیم خانه و بچهها بخوابند، دیر میشود. تا به خودم بجنبم و قدری به کارها برسم، وقت سحر شده. صبحها بعد از نماز میخوابم. طرفهای ۶ تا ۷ صبح. این هم نتیجهٔ آن همه تلاش برای سحرخیزی! روزم را از دست میدهم و انگار زود وقتم تمام میشود. روتین قبلیام را بیشتر دوست داشتم. وقتم برکت داشت.
ساعت ۱۰:۳۰ کلاس مجازی حسین شروع شد. تا سر کلاس نشست، رفتم زیر پتو ولی هوشیار بودم. هرکاری داشت جوابش را میدادم و دوباره از زور کمخوابی، چرت میزدم. وقتی معلمش پرسید تهرانی یا شهرستان، شنیدم که باغرور گفت تهران. انگار میخواست خودش را ثابت کند. ساعت ۱۲ونیم کلاس حسین تمام شد و کلاس محمد شروع شد تا حوالی ۴.
حس میکنم این کلاسها هیچ بار آموزشی ندارد برای بچهها. فقط برای دستگرمی و دور هم بودن است.
شب، رفتیم سمت میدان شهدا. باز هم خیابانها پر بود از دسته و ماشین. این همه آدمِ پای کار داشتیم و نمیدانستیم؟ ما، اینقدر زیاد بودیم و خبر نداشتیم؟ چقدر نزدیک شدیم به هم. چقدر راحت میتوانیم به روی هم بخندیم و با همدلی برای هم پرچم تکان بدهیم. باهم بغض کنیم و در آغوش هم، برای رهبرمان اشک بریزیم. امشب، شعارها کوبندهتر بود. صدای حیدر حیدر، کل میدان را برداشته بود. محمد هرشب به عشق چایِ موکب میآید. این بچه عجیب شکموست، هرچند ظاهرش چیز دیگری نشان میدهد.
امروز تهران به گمانم آرامترین روز بوده از ابتدای جنگ. فقط نزدیک غروب یک ساعتی پدافندها فعال شد. امروز هیچ صدای انفجاری نشنیدم. کموبیش از مناطق دیگر هم خبر داشتم. این هفته، هفته مهمی است. باید بیشتر توسل کنیم و بیشتر در صحنه باشیم. آمریکا و اسرائیل ملعون، خیابانهایمان را نشانه گرفته. دیده از طریق هوایی راه به جایی نمیبرد و میخواهد مثل اغتشاشات ۱۸ و ۱۹ دی، جنگ خیابانی راه بیندازد. امروز فیلمی دیدم از صفهای مردم برای ثبتنام در ایست بازرسی. نوجوان و جوان و پیر ایستاده بودند در صف. یاد توصیف رزمندگان افتادم از صفهای ثبتنام در جبهه. حالا که ایستهای بازرسی را هدف قرار دادهاند، مشتاقان به شهادت، میروند برای ثبتنام. اینها سندِ نترس بودنِ مردمِ ماست. آمریکا کور خوانده. اسرائیل گورش را کنده. ما این هفته را بیشتر از قبل قرآن دست میگیریم و به کوری چشمشان بیشتر میایستیم در خیابانها. این هم جهاد ماست. خدا قبول کند این کمِ ما را.
#روزنگار_جنگ
#روز_پانزدهم
@zaatar
ـــــــــــــــــ
خوبیِ تعطیلیِ مدارس این بود که بچهها بیشتر روزه گرفتند. حسین، روزه کامل میگیرد و محمد، کلهگنجشکی؛ با اذان ظهر صبحانهای میخورد و دوباره صبر میکند تا اذان مغرب. حسین هم سرِ خودش را به بازی و کتاب گرم میکند. سه ساعتِ آخر، گرسنگی فشار میآورد. چندینبار بهش سپردم هروقت اذیت بودی، بخور. دلش نمیآید. حس خوبی میگیرد از روزهٔ کامل. کلهگنجشکی را در حد خودش نمیداند. میگوید:« مگه بچهام؟»
امشب زودتر از همیشه زدیم بیرون. یخچال، چند روزی است که خالی شده و شوینده نیاز داشتیم. بچهها خوراکی نداشتند و هرروز غر میزدند. اتکا بسته بود. کوبیدیم رفتیم شهروند آرژانتین. گفتیم آنجا حتما باز است. آنجا هم بسته بود. دست خالی برنگشتیم. زودتر از همیشه رفتیم وسط جمعیت. عدهای چتر بر سر داشتند و عدهای، پرچم. مثل همیشه میدان شهدا علیرغم باران، غلغله بود. مردم فلاکسها را گذاشته بودند روی صندوق و چای میدادند و بامیه. این روحیهها حال آدم را خوب میکند. بعد رفتیم سمت چهارراه کوکا. شهیدهٔ روز قدس را آورده بودند. مردم میگفتند هرشب میآمده اینجا. خانهشان همین نزدیکیست. عکسش را نشانم دادند. به نظر، فقط چندسالی از من بزرگتر بوده. یک روزهایی شهادت، آرزوی دست نیافتنی بود. حالا چقدر نزدیک شده بهمان.
شب، تشکها را که توی هال پهن میکردم، محمد درآمد که:« سحری ما رو بیدار کنید.» گفتم:«فردا رو استراحت کنید.» بعد شنیدم باهم آرام حرف میزنند و ساعتِ حسین را کوک میکنند برای سحری. بعد هم گفتند: «باشه مامان! هرچی شما بگی» و زیر پتو ریز ریز خندیدند.
پای کاری بودم که نزدیک ۲ بامداد تحویلش دادم. نشستم پای گروهها و جواب، به پیامهای شخصی. بعد از دو روزِ آرام، صدای مهیبی پیچید و زمین لرزید. انفجار، بیشتر شبیه زمین لرزه بود با صداهای مهیب. یک ساعتی پدافندها فعال بود و سروصداها نمیگذاشت بخوابم. نمیدانستم کدام نقطه از شهرم را زده. شرق یا غرب؟ اصلا چه فرقی میکرد؟ جایجایاش شهر من بود.
#روزنگار_جنگ
#روز_شانزدهم
@zaatar
ــــــــــــ
خیال کردهاند حالا که میدان شهدا را زدهاند دیگر صحنه را خالی میکنیم؟
امشب زودتر میرویم و دیرتر برمیگردیم.
#میدان_شهدا
@zaatar
ــــــــــــــ
دیشب شهیدهٔ قدس را آورده بودند پیروزی، برای وداع با هممحلیها. شیرزنی که بین آن همه جمعیت در راهپیمایی روز قدس، «انتخاب» شد.
باران میبارید. مردم صورتشان خیس بود از اشک ولی پرچم ایران از دستشان نمیافتاد. زنها چادر روی سر کشیده بودند و شانههایشان تکان میخورد.
با یکی از نزدیکانش حرف زدم. میگفت هفته پیش مشهد بوده و در جوار امام رئوف، شهادتش را گرفته.
پرسیدم چه کار میکرد این روزها؟
میان هقهقش گفت:« خیابان خیابان خیابان»
پانوشت: عکس برای یکی از همین شبهاست؛ بعد از شهادت حضرت آقا.
#شهید_قدس
@zaatar
هدایت شده از کلماتِکالِمن
"یوم الحسرة" یکی از اسمهای قیامته؛
کسی که این شبها تو خونه بمونه اونروز خیلی حسرت میخوره!
https://eitaa.com/siminpourmahmoud
هدایت شده از [ هُرنو ]
توی #ماجرای_نیمروز یک، سکانسی هست که #شهید_رجایی را ترور کردهاند و جواد عزتی و هادی حجازیفر و مهرداد صدیقیان و آن یکی مامور دارند تلویزیون میبینند و خبر ترور. سیاه پوشیدهاند و گریه میکنند.
احمد مهرانفر وارد اتاق میشود و وضعیت تیمش را نگاه میکند و دعواشان میکند:
«پاشین، رو پاهاتون وایسین، اگه قرار به گریه کردن باشه الان من از همهٔ شما مستحقترم واسهٔ گریه. #بلند_شید!»
من واقعا در قدوقامتی نیستم که بخواهم کسی را نصیحت کنم. خدا شاهد است ژست همهچیزدانی هم ندارم. اما ما باید حواسمان باشد که در میدان #مهمترین مبارزهٔ با استکبار و استعمار در تاریخ هستیم. روبروی بزرگترین شیاطین عالم ایستادهایم. حیات و زندگی دشمن قرنهاست که روی #ترور بنا شده. ابزار استعمار #خشونت است. اگر قرار باشد با شنیدن هر خبر ترور و شهادت فرماندهان و مسئولان و بزرگان، قالب تهی کنیم که نمیشود.
الان وقت بهت و حیرت نیست.
عزیزترینِ ما در روز اول جنگ پیشقدم شد و شهید شد که این روزها را دوام بیاوریم.
بلند بشوید دوستان.
ما سوگمان را گذاشتهایم برای بعد از پیروزی. من و شمای مردم عادی الان یک وظیفه بیشتر نداریم. زندگی را دودستی سفت بچسبیم و هر کاری را که قبلاً انجام میدادیم بیاوریماش در مسیر جنگ.
ما هر شب در خیابانیم و لازم باشد پای جمهوری اسلامی در همین خیابان خون هم میدهیم.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
«امروز، روز من نبود.»
حالا که دارم از روز هفدهم مینویسم، روز هجدهم هم تمام شده. بعد از انفجار در میدان شهدا حالم عجیب به هم ریخت. مامان زنگ زد و اصرار پشت اصرار که بیایید خانهٔ ما. میگفت غرب، آرامتر است. گفتم اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد، آنجا هم میافتد. گفت حالا با همسر مشورت کن و بعد جوابم را بده. با همسر حرف نزدم و چیزی از اصرارهای مامان نگفتم. دلم خانهمان را میخواست. بعد، نوبت مادرشوهرم شد. بنده خداها نگرانند. از اول جنگ میگویند بیایید دزفول. امروز هم باز صحبتهای قبلی تکرار شد و سعی کردم خیالشان را راحت کنم که ما ترسی نداریم از ماندن در تهران و حتی دوست داریم این روزها در شهر بمانیم.
همسرم حوالی عصر آمد با چند نایلون خرید از شهروند. تنها رفته بود خرید. حتی از نایلونی که اسم اتکا رویش نبود، گریه کردم. حال امروزم عجیب بود. ذرهای ترس نداشتم اما ظلمی که داشت در حق مردم میشد، بیخ گلوم را گرفته بود و نفسم در نمیآمد. تا وقتی گریه نکردم، حالم خوب نشد. درباره اتفاقی که در پیروزی افتاد گفتند بنویس و حال و هوایم را نوشتم. بیشتر از آن حرفی ندارم. امروز، روز من نبود. حتی دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم. شاید هم برای همین روزنوشت را ننوشتم.
شب رفتیم خیابان. گفتم هرجور شده باید برویم میدان شهدا. از دو چهارراه قبل از میدان، بسته بود. دورتادورش را رفتیم و تلاش کردیم به میدان نزدیک شویم اما نشد. آمدیم در تجمع چهارراه کوکا. قدری با ماشین چرخیدیم و بعد برگشتیم خانه. شب در کانالهای مختلف خواندم که باز هم تجمع در میدان بوده. حالم گرفته شد. گوشی را گذاشتم کنار و افتادم به جان کابینتها. هروقت حالم خوب نیست، کارهای خانه آرامم میکند. تا دو نیمه شب توی آشپزخانه بودم. همینها حالم را بهتر کرد. بچهها همچنان سحرها بیدار میشوند و حالوهوای خانه را دوست دارم. انگار از جنگ دوازده روزه تا این جنگ، چندسال گذشته و بچهها درکشان بالاتر رفته. نمیدانم از این روزها چه چیزهایی در خاطرشان میماند.
#روزنگار_جنگ
#روز_هفدهم
@zaatar
«چهارشنبه سوری»
امروز زودتر بیدار شدم. پهن کردن و جمع کردن تشکها، آن هم وقتی تخت هست، انصافاً زور دارد. :)
کِی بشود بچهها بروند سر جایشان بخوابند. آن هم با خیال راحت. صبح را مشغول جمعوجور خانه شدم تا ظهر.
بعد، مشغول نوشتن دو کار شدم. نمیدانستم میرسم یا نه. رفتم توی اتاق تا حوالی پنج عصر. کارها را که تحویل دادم، رفتم توی آشپزخانه. پسرها هوس ماکارانی کرده بودند. برای افطار هم سوپ گذاشتم. همهٔ شعلههای گاز روشن بود و من توی گرمای آشپزخانه، احساس کردم خودم را بیشتر از قبل دوست دارم. این بیوقفه دویدنها و تلاشهایم را دوست دارم.
امروز باز هم با پهپاد، ایست بازرسی پیروزی را زدند و دو بسیجی شهید شدند. همسرم فیلمش را نشانم داد. فیلمی که با پهپاد از لحظه انفجار گرفته بودند؛ درست از بالای حادثه. نمیدانم پنجبار، ششبار، شاید بیشتر فیلم را دیدم و هربار بیصدا گریه کردم.
شب چهارشنبه سوری است. پهلوی ملعون، فراخوان داده. شب مهمی است و نباید خیابانها را خالی بگذاریم. همیشه سهشنبههای آخر سال، از خانه تکان نمیخوردیم. آنقدر که این اطراف، چهارشنبه سوری را مفصل میگیرند. امروز ولی با همهٔ این سالها متفاوت است. بعد از افطار، رفتیم سمت میدان شهدا. خیابانها را باز کرده بودند و همهٔ چیزهایی را که در عکسها دیده بودم، با چشمهام دیدم. هنوز پیادهروها پر از شیشه بود. همهٔ ساختمانهای دور اداره برق، آسیب دیده بودند. جای پنجرهها پلاستیک بود. ماشینهای آسیب دیده را هم گذاشته بودند توی ادارهای که دیگر اداره نبود.
به والله که میدان شهدا را توی این مدت انقدر شلوغ ندیده بودم. مداح داشت بزن که خوب میزنی را میخواند. حسین پرچم به دست گفت:« مامان بدو که مداحیِ موردعلاقته.» نیشگونی ازش گرفتم و دویدیم سمت میدان. بهزور خودمان را جا دادیم وسط جمعیت. حمید رسایی داشت سخنرانی میکرد که صدای پهباد و پدافند از بالا سرمان بلند شد. وسط سخنرانی پرچمها بالا رفت و جمعیت، شعار الله اکبر سر دادند. حسین از هیجانش میپرید هوا و شعار میداد. صداش مثل جیغ بلندی توی فیلمهاست. رسایی صحبتهاش را زودتر جمع کرد که نوبت رسید به سخنران بعدی. حسین حوصلهاش سر رفت و گفت برویم راهپیمایی ماشینی. چون حوصله خودمان هم سر رفته بود از سخنرانی، بلند شدیم.
بگویم وجب به وجب پیروزی دسته بود و راهپیمایی، دروغ نگفتم. بهتزده بودم از این همه جمعیت. این خیابان خیلی اتفاقات از سر گذرانده. یکی از محلهای پر تجمع در اغتشاشات دی ماه همینجا بوده. حالا میدیدم صدای ما بلندتر است و جمعیت ما، بیشتر. یقین دارم صدای این جمعیت تا پیروزی، خاموش نمیشود إنشاءالله
پانوشت: عذرخواهم که همهٔ اینها را توی خواب و بیداری نوشتم. بدون بالا پایین کردن جملات. میخواستم عقبماندگیام را جبران کنم؛ به سفارش شماهایی که گفتید چرا دو روز است ننوشتی🌺
#روزنگار_جنگ
#روز_هجدهم
@zaatar
هدایت شده از حُفره
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اونا که باید دم دستمون باشه و زیاد نگاه کنیم....
@hofreee