ـــــــــــــــــ
خوبیِ تعطیلیِ مدارس این بود که بچهها بیشتر روزه گرفتند. حسین، روزه کامل میگیرد و محمد، کلهگنجشکی؛ با اذان ظهر صبحانهای میخورد و دوباره صبر میکند تا اذان مغرب. حسین هم سرِ خودش را به بازی و کتاب گرم میکند. سه ساعتِ آخر، گرسنگی فشار میآورد. چندینبار بهش سپردم هروقت اذیت بودی، بخور. دلش نمیآید. حس خوبی میگیرد از روزهٔ کامل. کلهگنجشکی را در حد خودش نمیداند. میگوید:« مگه بچهام؟»
امشب زودتر از همیشه زدیم بیرون. یخچال، چند روزی است که خالی شده و شوینده نیاز داشتیم. بچهها خوراکی نداشتند و هرروز غر میزدند. اتکا بسته بود. کوبیدیم رفتیم شهروند آرژانتین. گفتیم آنجا حتما باز است. آنجا هم بسته بود. دست خالی برنگشتیم. زودتر از همیشه رفتیم وسط جمعیت. عدهای چتر بر سر داشتند و عدهای، پرچم. مثل همیشه میدان شهدا علیرغم باران، غلغله بود. مردم فلاکسها را گذاشته بودند روی صندوق و چای میدادند و بامیه. این روحیهها حال آدم را خوب میکند. بعد رفتیم سمت چهارراه کوکا. شهیدهٔ روز قدس را آورده بودند. مردم میگفتند هرشب میآمده اینجا. خانهشان همین نزدیکیست. عکسش را نشانم دادند. به نظر، فقط چندسالی از من بزرگتر بوده. یک روزهایی شهادت، آرزوی دست نیافتنی بود. حالا چقدر نزدیک شده بهمان.
شب، تشکها را که توی هال پهن میکردم، محمد درآمد که:« سحری ما رو بیدار کنید.» گفتم:«فردا رو استراحت کنید.» بعد شنیدم باهم آرام حرف میزنند و ساعتِ حسین را کوک میکنند برای سحری. بعد هم گفتند: «باشه مامان! هرچی شما بگی» و زیر پتو ریز ریز خندیدند.
پای کاری بودم که نزدیک ۲ بامداد تحویلش دادم. نشستم پای گروهها و جواب، به پیامهای شخصی. بعد از دو روزِ آرام، صدای مهیبی پیچید و زمین لرزید. انفجار، بیشتر شبیه زمین لرزه بود با صداهای مهیب. یک ساعتی پدافندها فعال بود و سروصداها نمیگذاشت بخوابم. نمیدانستم کدام نقطه از شهرم را زده. شرق یا غرب؟ اصلا چه فرقی میکرد؟ جایجایاش شهر من بود.
#روزنگار_جنگ
#روز_شانزدهم
@zaatar
ــــــــــــ
خیال کردهاند حالا که میدان شهدا را زدهاند دیگر صحنه را خالی میکنیم؟
امشب زودتر میرویم و دیرتر برمیگردیم.
#میدان_شهدا
@zaatar
ــــــــــــــ
دیشب شهیدهٔ قدس را آورده بودند پیروزی، برای وداع با هممحلیها. شیرزنی که بین آن همه جمعیت در راهپیمایی روز قدس، «انتخاب» شد.
باران میبارید. مردم صورتشان خیس بود از اشک ولی پرچم ایران از دستشان نمیافتاد. زنها چادر روی سر کشیده بودند و شانههایشان تکان میخورد.
با یکی از نزدیکانش حرف زدم. میگفت هفته پیش مشهد بوده و در جوار امام رئوف، شهادتش را گرفته.
پرسیدم چه کار میکرد این روزها؟
میان هقهقش گفت:« خیابان خیابان خیابان»
پانوشت: عکس برای یکی از همین شبهاست؛ بعد از شهادت حضرت آقا.
#شهید_قدس
@zaatar
هدایت شده از کلماتِکالِمن
"یوم الحسرة" یکی از اسمهای قیامته؛
کسی که این شبها تو خونه بمونه اونروز خیلی حسرت میخوره!
https://eitaa.com/siminpourmahmoud
هدایت شده از [ هُرنو ]
توی #ماجرای_نیمروز یک، سکانسی هست که #شهید_رجایی را ترور کردهاند و جواد عزتی و هادی حجازیفر و مهرداد صدیقیان و آن یکی مامور دارند تلویزیون میبینند و خبر ترور. سیاه پوشیدهاند و گریه میکنند.
احمد مهرانفر وارد اتاق میشود و وضعیت تیمش را نگاه میکند و دعواشان میکند:
«پاشین، رو پاهاتون وایسین، اگه قرار به گریه کردن باشه الان من از همهٔ شما مستحقترم واسهٔ گریه. #بلند_شید!»
من واقعا در قدوقامتی نیستم که بخواهم کسی را نصیحت کنم. خدا شاهد است ژست همهچیزدانی هم ندارم. اما ما باید حواسمان باشد که در میدان #مهمترین مبارزهٔ با استکبار و استعمار در تاریخ هستیم. روبروی بزرگترین شیاطین عالم ایستادهایم. حیات و زندگی دشمن قرنهاست که روی #ترور بنا شده. ابزار استعمار #خشونت است. اگر قرار باشد با شنیدن هر خبر ترور و شهادت فرماندهان و مسئولان و بزرگان، قالب تهی کنیم که نمیشود.
الان وقت بهت و حیرت نیست.
عزیزترینِ ما در روز اول جنگ پیشقدم شد و شهید شد که این روزها را دوام بیاوریم.
بلند بشوید دوستان.
ما سوگمان را گذاشتهایم برای بعد از پیروزی. من و شمای مردم عادی الان یک وظیفه بیشتر نداریم. زندگی را دودستی سفت بچسبیم و هر کاری را که قبلاً انجام میدادیم بیاوریماش در مسیر جنگ.
ما هر شب در خیابانیم و لازم باشد پای جمهوری اسلامی در همین خیابان خون هم میدهیم.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
«امروز، روز من نبود.»
حالا که دارم از روز هفدهم مینویسم، روز هجدهم هم تمام شده. بعد از انفجار در میدان شهدا حالم عجیب به هم ریخت. مامان زنگ زد و اصرار پشت اصرار که بیایید خانهٔ ما. میگفت غرب، آرامتر است. گفتم اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد، آنجا هم میافتد. گفت حالا با همسر مشورت کن و بعد جوابم را بده. با همسر حرف نزدم و چیزی از اصرارهای مامان نگفتم. دلم خانهمان را میخواست. بعد، نوبت مادرشوهرم شد. بنده خداها نگرانند. از اول جنگ میگویند بیایید دزفول. امروز هم باز صحبتهای قبلی تکرار شد و سعی کردم خیالشان را راحت کنم که ما ترسی نداریم از ماندن در تهران و حتی دوست داریم این روزها در شهر بمانیم.
همسرم حوالی عصر آمد با چند نایلون خرید از شهروند. تنها رفته بود خرید. حتی از نایلونی که اسم اتکا رویش نبود، گریه کردم. حال امروزم عجیب بود. ذرهای ترس نداشتم اما ظلمی که داشت در حق مردم میشد، بیخ گلوم را گرفته بود و نفسم در نمیآمد. تا وقتی گریه نکردم، حالم خوب نشد. درباره اتفاقی که در پیروزی افتاد گفتند بنویس و حال و هوایم را نوشتم. بیشتر از آن حرفی ندارم. امروز، روز من نبود. حتی دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم. شاید هم برای همین روزنوشت را ننوشتم.
شب رفتیم خیابان. گفتم هرجور شده باید برویم میدان شهدا. از دو چهارراه قبل از میدان، بسته بود. دورتادورش را رفتیم و تلاش کردیم به میدان نزدیک شویم اما نشد. آمدیم در تجمع چهارراه کوکا. قدری با ماشین چرخیدیم و بعد برگشتیم خانه. شب در کانالهای مختلف خواندم که باز هم تجمع در میدان بوده. حالم گرفته شد. گوشی را گذاشتم کنار و افتادم به جان کابینتها. هروقت حالم خوب نیست، کارهای خانه آرامم میکند. تا دو نیمه شب توی آشپزخانه بودم. همینها حالم را بهتر کرد. بچهها همچنان سحرها بیدار میشوند و حالوهوای خانه را دوست دارم. انگار از جنگ دوازده روزه تا این جنگ، چندسال گذشته و بچهها درکشان بالاتر رفته. نمیدانم از این روزها چه چیزهایی در خاطرشان میماند.
#روزنگار_جنگ
#روز_هفدهم
@zaatar
«چهارشنبه سوری»
امروز زودتر بیدار شدم. پهن کردن و جمع کردن تشکها، آن هم وقتی تخت هست، انصافاً زور دارد. :)
کِی بشود بچهها بروند سر جایشان بخوابند. آن هم با خیال راحت. صبح را مشغول جمعوجور خانه شدم تا ظهر.
بعد، مشغول نوشتن دو کار شدم. نمیدانستم میرسم یا نه. رفتم توی اتاق تا حوالی پنج عصر. کارها را که تحویل دادم، رفتم توی آشپزخانه. پسرها هوس ماکارانی کرده بودند. برای افطار هم سوپ گذاشتم. همهٔ شعلههای گاز روشن بود و من توی گرمای آشپزخانه، احساس کردم خودم را بیشتر از قبل دوست دارم. این بیوقفه دویدنها و تلاشهایم را دوست دارم.
امروز باز هم با پهپاد، ایست بازرسی پیروزی را زدند و دو بسیجی شهید شدند. همسرم فیلمش را نشانم داد. فیلمی که با پهپاد از لحظه انفجار گرفته بودند؛ درست از بالای حادثه. نمیدانم پنجبار، ششبار، شاید بیشتر فیلم را دیدم و هربار بیصدا گریه کردم.
شب چهارشنبه سوری است. پهلوی ملعون، فراخوان داده. شب مهمی است و نباید خیابانها را خالی بگذاریم. همیشه سهشنبههای آخر سال، از خانه تکان نمیخوردیم. آنقدر که این اطراف، چهارشنبه سوری را مفصل میگیرند. امروز ولی با همهٔ این سالها متفاوت است. بعد از افطار، رفتیم سمت میدان شهدا. خیابانها را باز کرده بودند و همهٔ چیزهایی را که در عکسها دیده بودم، با چشمهام دیدم. هنوز پیادهروها پر از شیشه بود. همهٔ ساختمانهای دور اداره برق، آسیب دیده بودند. جای پنجرهها پلاستیک بود. ماشینهای آسیب دیده را هم گذاشته بودند توی ادارهای که دیگر اداره نبود.
به والله که میدان شهدا را توی این مدت انقدر شلوغ ندیده بودم. مداح داشت بزن که خوب میزنی را میخواند. حسین پرچم به دست گفت:« مامان بدو که مداحیِ موردعلاقته.» نیشگونی ازش گرفتم و دویدیم سمت میدان. بهزور خودمان را جا دادیم وسط جمعیت. حمید رسایی داشت سخنرانی میکرد که صدای پهباد و پدافند از بالا سرمان بلند شد. وسط سخنرانی پرچمها بالا رفت و جمعیت، شعار الله اکبر سر دادند. حسین از هیجانش میپرید هوا و شعار میداد. صداش مثل جیغ بلندی توی فیلمهاست. رسایی صحبتهاش را زودتر جمع کرد که نوبت رسید به سخنران بعدی. حسین حوصلهاش سر رفت و گفت برویم راهپیمایی ماشینی. چون حوصله خودمان هم سر رفته بود از سخنرانی، بلند شدیم.
بگویم وجب به وجب پیروزی دسته بود و راهپیمایی، دروغ نگفتم. بهتزده بودم از این همه جمعیت. این خیابان خیلی اتفاقات از سر گذرانده. یکی از محلهای پر تجمع در اغتشاشات دی ماه همینجا بوده. حالا میدیدم صدای ما بلندتر است و جمعیت ما، بیشتر. یقین دارم صدای این جمعیت تا پیروزی، خاموش نمیشود إنشاءالله
پانوشت: عذرخواهم که همهٔ اینها را توی خواب و بیداری نوشتم. بدون بالا پایین کردن جملات. میخواستم عقبماندگیام را جبران کنم؛ به سفارش شماهایی که گفتید چرا دو روز است ننوشتی🌺
#روزنگار_جنگ
#روز_هجدهم
@zaatar
هدایت شده از حُفره
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اونا که باید دم دستمون باشه و زیاد نگاه کنیم....
@hofreee
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | میدان را دوباره میسازیم
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 سرم توی گوشی بود و کانالهای خبری را رصد میکردم که صدای انفجار پیچید توی خانه. مهیب بود و ترسناک. مثل پاره کردن کاغذی که تمامی نداشت. پشتبندش چندصدای آرامتر آمد و زمین را لرزاند. حسین، سر کلاس آنلاین بود و محمد، نشسته بود جلوم. اینطور وقتها فقط با چشمها حرف میزنیم. طولی نکشید که از دوستانِ محله فهمیدم میدان شهدا را زدهاند. گرا دادهاند که مردمِ وطندوست، هرشب جمع میشوند در میدان و بدون ترس از جنگندههای بالاسرشان، شعار الله اکبر سر میدهند.
🔻 اداره برق، فروشگاه اتکا، ورزشگاه و موزه اداره را زدهاند. موج انفجار رسیده به مغازههای اطراف. عکسی میبینم از میدان شهدا و خیابان پیروزی. انگار، میدان جنگ است. زمینش خاکی شده. سنگریزه و شاخههای درخت، ریخته کف خیابان. قرمزیِ خون روی سنگفرشها، توی چشم میزند. خبری از خیابانِ همیشگی نیست. تمام شیشههای قنادیِ خوشه ریخته و چهارچوبها مانده.
کیکهاش حرف نداشت. توی پیروزی حرف اول را میزد. کیک عقدمان را از آنجا سفارش دادیم و بعدتر کیک سالگرد و تولدهایمان را. حالا در تلی از خاک، فرو رفته. روی ماشینها چندلایه خاک نشسته و همرنگ شده با زمین. سپرها فرو رفته و پنجرهها شکسته. درست همانجایی که این شبها ایستادیم و شعار مرگ بر آمریکا سر دادیم. دیشب رفته بودیم اتکا. بسته بود. گفتند این روزها تا پنج عصر باز است. خرید هر ماهمان از آنجاست. میدانم دقیقا کجا لبنیات دارد و کجا شوینده.
🔻 لابد توی اتکا، پر بوده از آدم. هرکدام مشغول برداشتن چیزی. نمیدانم چه بلایی سرشان آمده. چه بلایی سر رهگذرها. سر کارکنان اداره برق و ورزشگاه. سر صاحب مغازههای روبهرو. آدمهایی که در طول این سیزده سال مدام دیدهامشان و به رویشان خندیدهام. بغض جا خوش میکند توی گلوم ولی گریه، بیرون نمیزند. خونم به جوش آمده از ظلم. تصاویر خیابان پیروزی از جلوی چشمم نمیرود. خاطراتم را مرور میکنم و نمیتوانم با عکسهای جدید، تطبیقشان بدهم. رد خون توی پیادهرو، مردی که نشسته گوشهای و سر و صورتش را باندپیچی کردهاند، میدانی که شبیه اسمش شده، مردی که پسری را کول کرده و دستهایش خونیست، جلوی چشمم میآید و اشک، بیامان میریزد و خیلی زود تبدیل میشود به هقهق. دم اذان است. بلند میشوم. چای را توی فلاسک میریزم و موقع ریختن هل، گریه میکنم. برنج را میگذارم روی دم و موقع کم کردن شعله، گریه میکنم. بشقاب پنیر و گردو را میگذارم سر سفره و گریه میکنم. صدای اذان بلند میشود و من، ظلم را بلند بلند گریه میکنم و دلم را آرام میکنم به بشارت خدایی که پیروزیمان را وعده داده. شب، زودتر از همیشه لباس میپوشم و با بچهها راهی میدان شهدا میشویم. برایشان کیک و آبمیوه برمیدارم و میگویم امشب، دیرتر از همیشه برمیگردیم خانه.
✍🏻 زهرا عطارزاده
🗓 شماره ٨۴
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
/زعتر/
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | میدان را دوباره میسازیم 🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای
.
گفتند از انفجار در خیابان پیروزی بنویس و نوشتم. خیلی سختتر از چیزی بود که فکرش را میکردم.