eitaa logo
/زعتر/
473 دنبال‌کننده
203 عکس
38 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
/زعتر/
💌 #می‌نویسم_برای_پدر_شهیدم | میدان را دوباره می‌سازیم 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای
. گفتند از انفجار در خیابان پیروزی بنویس و نوشتم. خیلی سخت‌تر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم.
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــــــــــــ اقتدا کنیم به رهبر شهیدمان که گفتند: «والله العظیم از روز اول جنگ تا الان من یک روز ناامید نشدم.» @zaatar
«امروز روز من بود.» حوالی ظهر، پستچی بسته‌ای آورد. چیزی سفارش نداده بودم. حتم داشتم کار یکی از رفقاست. اسم شکریان را که دیدم، یاد اولین بسته افتادم از جیران. چقدر زود دوستی‌مان پنج ساله شد. بسته را باز کردم. گردنبندی بود تبرکی از حرم امام رضا جان. چشم‌هام درجا تر شد. گردنبند را انداختم گردنم. انگار که کسی «آرامش» بهم هدیه داده باشد؛ قلبم زیرورو شد و دلم، آرام. بعضی محبت‌ها هیچ‌وقت از دل نمی‌رود. امروز محمد اولین روزهٔ کاملش را گرفت. به منِ مادر باشد، فکر می‌کنم هنوز خیلی کوچک است و بچه ۶ونیم ساله تحمل ندارد. ولی خیلی راحت‌تر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم. از خدا که پنهان نیست. خودش هم قصد روزه کامل نداشت. آنقدر مشغول بازی شد که یکهو دید ساعت چهار شده و هنوز چیزی نخورده. سحرها هر دو بیدار می‌شوند. محمد به قصد کله گنجشکی. الحمدلله خاطره خوبی شد برایش. حسین بهش قول کیمدی داد. موقع اذان از خوشحالی بالا می‌پرید و به جای اینکه خودش افطار کند، چای نبات می‌داد دست محمد. این حجم از برادر دوستی، از اتفاقات نادرِ خانهٔ ماست. عموما صدای دعوایشان بلندتر است. امروز تشییع شهدای ناو بود و شهید لاریجانی. چقدر سخت است انقدر راحت می‌نویسم شهید لاریجانی. خدا عجب نیرویی داده بهمان. چقدر دلمان گنده شده. شرایط طوری پیش رفت که نتوانستیم برویم برای تشییع. دم همهٔ آن‌هایی که رفتند، گرم. باعث خجالت است. دو هفته بود خانه را گردگیری نکرده بودم. به اندک کار پخت‌وپز می‌رسیدم. دست‌ودلم به کار نمی‌رفت. بعد از رفتن حضرت آقا، واقعا عزادار بودم. حتی حوصله جابه‌جایی وسایل و تا کردن لباس‌ها را نداشتم. امروز با همان گردنبند، روحم تازه شد و افتادم به جان خانه. بچه‌ها را فرستادم حمام. رسیدم به گلدان‌ها. برگ‌های زرد را جدا کردم و سیرابشان کردم. خاک یکی را عوض کردم و گذاشتم سمت نور. قرمه‌سبزی پختم. عطرش، خانه را برداشت. با همین کارهای کوچک، حالم روبه‌راه شد. دروغ چرا؟ می‌خواستم امشب خیابان نروم. بعد از افطار آنقدر سردرد داشتم که مسکن خوردم و دراز کشیدم. یک ساعت آرام بودم اما دوباره شروع شد. با خودم گفتم حالا یک شب استراحت کن. نشد. نتوانستم. مگر نگفته بودند خیابان با شما؟ ساعت ده شب از خانه زدیم بیرون. میدان شهدا که رسیدیم، همسر گفت: «جنگنده اومده تهران، ممکنه صدا بیاد. نترسید.» همان‌جا گفتم شاید قرار است شهید شوم که خدا توان داد و بلندم کرد. بعد هرچقدر ایستادیم، شهید نشدیم :)) این بود که به سفارش حسین رفتیم راهپیمایی ماشینی. افتادیم بین دو وانت که مداحی « الله اکبر خامنه‌ای رهبر» را پخش می‌کردند. پرچم‌ها بالا بود و شعارها، محکم. عجیب، چسبید. وقتی برمی‌گشتیم، از کنار تجمعی رد شدیم که شعارشان این بود: «یاایهاالمسلمون، اتحدوا اتحدوا» حسین گفت:«این شعارا چیه؟ باید شعار کلاسیک و جدید بدن.» با همسر زدیم زیر خنده. نمی‌دانم کلاسیک را از کجا شنیده‌. دلش می‌خواهد حرف‌های قلمبه سلمبه بزند و همه چیز را تحلیل کند‌. نرسیده به خانه، در ایست بازرسی، پسری را دیدم که شاید یکی دوسال از حسین بزرگتر بود. کلاشینکفی دستش بود و بااقتدار ایستاده بود. به همسر گفتم انگار همه چیز مثل زمان دفاع مقدس شده. بچه‌ها دارند زودتر بزرگ می‌شوند و مشتاق شهادت. بعد با خودم فکر کردم حسین کی می‌تواند کلاشینکف دست بگیرد؟! @zaatar
ــــــــــــــــ ای کاش که بیدار شوم باز تو باشی بی‌آنکه نخی مو ز سرت کم شده باشد @zaatar
ـــــــــــــــ امشب، آخرین شب رمضان است. فردا حوالی ساعت شش، سال تحویل است. اینکه موقع سال تحویل روزه‌ایم و عید فطر و نوروز یکی شده، واقعا دلم را روشن‌ می‌کند. انگار خدا از دل داغدیده‌مان خبر داشته و خواسته به بهانه‌ای کمر، راست کنیم. فقط از همین حالا بغض دارم برای نماز عید فطر امسال. آقایمان نیست که نماز را به او اقتدا کنیم. امروز ایران جنگنده f35 را زده. چندروز پیش که صدای جنگنده می‌آمد، حسین گفته بود چرا این جنگنده‌ها را نمی‌زنیم ما؟؟ طلبکار بود. خبر را که دیدم، زود نشانش دادم. چشم‌هایش روی فیلمِ کوتاه می‌چرخید که صداش بلند شد:« بزن که خوب می‌زنی.» و بعد همه‌مان باهم جوابش را دادیم :) خدا برایمان ساخته. قبلا معجزه‌ها جور دیگری بود. حالا فکر می‌کنم معجزه‌ها فرق کرده و داریم دست خدا را در این جنگ، می‌بینیم. رفتن به خیابان، تبدیل شده به یک فریضه. فریضه‌ای که باید هرشب به جا بیاوریم‌. هیچ از هم نمی‌پرسیم برویم یا نه؟ سر ساعت خاصی همه آماده می‌شویم. بچه‌ها آماده شده بودند که صدای انفجار کم‌جانی آمد. رفتم توی بالکن که دوباره صدا بلند شد. به همسر گفتم صدای موشک نیست. چیز دیگری است لابد. مردد مانده بودیم که برویم یا بگذاریم قدری بگذرد و صدا آرام شود. طاقت نداشتیم. بلند شدیم و از خانه زدیم بیرون. مثل همیشه خیابان پیروزی پر بود از دسته و ماشین. همسر صدای ضبط را بلند کرد و بچه‌ها شیشه‌ها را دادند پایین. پرچم‌ها را دستشان گرفتند و بلند بلند مداحی را تکرار کردند. یقین دارم دلم برای این روزها تنگ می‌شود. برای این مردم و همدلی عجیبی که هر روز می‌بینم. وقتی برگشتیم، خبر شهادت یک بسیجی را شنیدم در خیابان پیروزی. دوباره ایست بازرسی را زده بودند. صداها برای همین بود. خدا لعنتشان کند. نمی‌دانم چه می‌خواهند از جان این خیابان. کاش بدانند ما پیروزی را هر روز زندگی می‌کنیم. @zaatar
«وای از آن سال، که بی‌یار بهارش برسد» امروز قبل از افطار، سال تحویل شد. تلویزیون، بریده فیلم‌هایی از تبریک عید سال‌های پیشِ حضرت آقا گذاشت. عید بود. دو عید باهم. قلبمان روشن بود ولی گریه امان نمی‌داد. همانقدر که دلتنگ صدای همیشگی آقا بودم، چشم‌انتظار تبریک عید آقا مجتبی هم بودم. ثانیه‌شماری می‌کردم برای شنیدن پیامشان. توجهشان به جزئیات عجیب است؛ مفصل‌گویی‌شان. خواسته‌اند نوعروس دامادها بروند سر خانه زندگی‌شان. گفته‌اند افغانستان و پاکستان برادری کنند در حق هم. توصیه کرده‌اند به وحدت بیشتر. خدا حفظشان کند. هیچ‌وقت گمان نمی‌کردیم بعد از آقا، کسی جایشان بنشیند که نیامده، اینقدر توی دلمان جا باز کند. بعد از ازدواجم این اولین سالی بود که پیش مادر همسرم نبودیم و کنار خانواده خودم بودم. همه دور هم نشسته بودیم پای تلویزیون. خواهرزاده‌ام آنقدر کانال‌ها را عوض کرد که آخر سر، متوجه تحویل سال نشدیم. خب نتیجه‌اش را کف دستش گذاشتیم البته. :)) تلفنی با مادر همسرم حرف زدیم. گفت اولین سالی است که تنها ماندیم. دروغ چرا؟ بغض داشت خفه‌ام می‌کرد ولی خودم را نگه داشتم. امروز روز نسبتا آرامی بود. قبل از نماز صبح حدود ۴۵ دقیقه صدای پهپاد و پدافند می‌آمد و صدای چند انفجار از دور. من بیشتر توی فکر این بچه‌های بسیجی و ایست‌های بازرسی‌ام که انقدر جانشان را گرفته‌اند کف دست و نه تنها ترسی از مرگ ندارند که مشتاق شهادتند. حالا که دارم می‌نویسم، صدای دو سه انفجار از نزدیک آمد. صدا، بلند بود و نزدیک. خداراشکر بچه‌ها بیدار نشدند. رفتم کنارشان. صدا که می‌آید دوست دارم نزدیکشان باشم. حتی اگر متوجه صداها نباشند. دیروز عکس‌نوشتی خواندم از مادری که با دخترهایش در یک خانه بوده. مادر، موقع انفجار در آشپزخانه بوده و زنده مانده ولی یک دخترش شهید شده و دختر دیگر رفته توی کما. بارها صحنه‌ انفجار در نزدیکی‌مان را توی ذهنم ساخته‌ام اما هربار امیدوارتر از قبل، روی پا ایستاده‌ام. به‌هرحال، انسان با امید زنده است. شب که از خانه مادرم برمی‌گشتیم، میدان انقلاب هنوز تجمع بود‌. بوی آش کل میدان را برداشته بود. انگار نه انگار آخرشب است. توی راه چندین ساختمان تخریب شده دیدیم. موج انفجار، زده بود به کل ساختمان‌های نزدیکشان. اینجور وقت‌ها خشمم بیشتر می‌شود و انگیزه‌ام برای ماندن در خیابان‌ها بالا می‌رود. خدا زمین را خالی کند از قوم‌الظالمین. @zaatar
«چراغ‌های قنادی خوشه و روشن شدن آسمان دیمونا» امروز اولین روز فروردین بود. چه بهاری شد. چه فروردینی. امسال حتی فرصت نشد دو دست لباس برای بچه‌ها بخریم. نه اینکه نخواهیم. آنقدر روزهایمان بعد از شروع جنگ و رفتن آقا به هم ریخت که فرصتی برای خرید پیش نیامد. از نیمه شب تا صبح، یا بهتر است بگویم تا قبل از ظهر، چندین‌بار اطرافمان را زدند. راستش حرصم می‌گیرد همسرم از خواب بیدار نمی‌شود. باید تنهایی بنشینم و گوش بدهم به صداهای انفجار و بعد، صدای پدافندها. خوابِ عمیق هم خوب چیزی است توی این اوضاع. عصر نشسته بودم توی اتاق و کتاب‌های چیده شده بالای تخت، آلبوم‌هایمان، دکوری‌های بالای تخت و عطرهای چیده شده روی پاتختی را نگاه می‌کردم. بعد تصور کردم اگر روزی این اتاق با خاک یکسان شود، کدام وسیله را دوست دارم بیرون بکشم از زیر خاک؟ دیدم چقدر همهٔ وسایل خانه و اتاق بی‌ارزشند. بیخود نیست که بزرگان ما گفتند یاد مرگ، جلوی نفس آدمیزاد را می‌گیرد. مرگ آنقدر نزدیک شده که این روزها بیشتر از همه به خودم و مسیرم فکر می‌کنم. مدام، هماهنگیِ این مسیر را با راه درست، می‌سنجم. انگار می‌خواهم خیال خودم را راحت کنم. شب زودتر از همیشه رفتیم توی خیابان. تازه مراسم میدان شهدا شروع شده بود. زیر آسمان دعای توسل، عجیب چسبید. همیشه دلم می‌خواسته زیر آسمان دعا بخوانم. این شب‌ها خیلی این اتفاق می‌افتد. خدا را شکر. پوستر قشنگی هم گرفتیم از رهبرمان. جمعیت به نسبت روزهای قبل کمتر بود. اول وقت بود و هنوز، همه جمع نشده بودند. همچنان کاروان‌های ماشینی و دسته‌های مختلفِ مساجد، پابرجا بود. رفتیم توی خیابان نیروهوایی هم دوری زدیم. دورتادور میدان، مردم ایستاده بودند و پرچم تکان می‌دادند. این روزها مردمِ این خیابان‌ها، خیلی خوب شرایط جنگی را درک کرده‌اند اما هنوز پای کارند. موقع برگشت دیدم چراغ‌های قنادی خوشه روشن شده و چندنفر درحال بازسازی‌اش شده‌اند. دلم روشن شد. ما توی جنگ داریم خانه و زندگی‌مان را از نو می‌سازیم. خدا هم دارد جنگ را مدیریت می‌کند. امشب پایگاه اتمی اسرائیل را زده‌ایم. لحظه‌های اصابت، خیلی بیشتر از قبل منتشر شده. خدا را شکر که دستِ خدا توی کار است. رهبر شهیدمان هم حتما دستش بازتر شده برای پیشبردِ بهترِ جنگ. ما دلخوشیم به همین‌ها. @zaatar
«شهری که دوستش دارم.» هفت ماهی می‌شد نیامده بودیم دیدن مادرِ همسرم. قرار بود بمانیم تهران ولی شرایط جوری پیش رفت که همسرم گفت سه روزه برویم و برگردیم. از رفتنمان مطمئن نبودیم و بهشان خبر ندادیم. صبح زدیم توی جاده به سمت خوزستان. نزدیک اراک، نرمه برفی نشسته بود روی تپه‌ها و کوه‌ها. اراک را که رد کردیم، نمِ باران نشست روی شیشه. آسمان، پُر از ابر بود. همسرم گفت این ابرها، کار جنگنده‌ها و پهپادهای دشمن را خیلی سخت می‌کند. گفتم:« این هم یک دستِ دیگرِ خدا‌.» از خرم‌آباد که رد شدیم، توی دشت و صحرا، لانچرهایی را دیدیم که با پهپاد منفجر شده بودند. اینجور وقت‌ها در ذهنم، صحنهٔ اصابت را بازسازی می‌کنم. حتی تلاش می‌کنم نحوهٔ شهادت آن کسی را که پای لانچر نشسته، حدس بزنم. دروغ است اگر بگویم قلبم نگرفت. این‌ آدم‌ها توی خط مقدمِ می‌جنگند. مثل همان رزمنده‌های دفاع مقدسی که می‌دانستند اگر جلوتر بروند، می‌خورند ولی پا پیش می‌گذاشتند تا یک وجب از خاکشان دست دشمن نیفتد. چقدر ما مدیونیم به این آدم‌ها. قبل از رسیدن به مادر همسرم زنگ زدیم و گفتیم توی راهیم. شوقش را از حرارت صدایش می‌فهمیدم. گفتم نهایت سه چهار روز می‌مانیم. همسرم توی گوشی داد زد:«دو سه روز.» مادر همسرم گفت:« تو بگو یک روز.» کاش نزدیک‌تر بودیم به هم. کنار هم بودن، از واجبات این روزهاست. جمع بودن، روحمان را زنده می‌کند. درست مثل بودن توی خیابان‌ها. شب رفتیم قدمگاه امام رضای(ع) دزفول. گفتند ماشین‌ها اینجا جمع می‌شوند و باهم، کاروان ماشینی راه می‌اندازند. جمعیت عجیبی بود در شهر کوچکمان. به نسبت تهران، بی‌نظیر بود. گفتند عده‌ای از مردم، تجمع می‌کنند روبه‌روی امامزاده سبزقبا. خیلی مشتاق زیارتم. بعد از اتفاقات دی ماه، هربار که یاد امامزاده افتاده‌ام، دلم فشرده شده از آن ملعونی که می‌گفت اینجا را شراب‌‌خانه می‌کنیم. خوب می‌دانم اینبار هم سنگشان به هدف نمی‌خورد. دشمن تهدید کرده به زدن زیرساخت‌ها. ممکن است گاز و برق قطع شود. تحلیل‌ها زیاد است اما همیشه می‌گویم ما باید برای همه چیز آماده باشیم و به هیچ‌وجه از موضعمان کوتاه نیاییم تا بتوانیم نابودی دشمن را ببینیم. این است که نشستم و بادقت، راهکارهایی در زمان قطعی برق را خواندم. دانستنِ این‌ها لازمهٔ مبارزه با دشمن است؛ لازمهٔ بودن در صحنهٔ نبرد. نابودی دشمن، وابسته است به مقاومتِ ما‌. مقاومتِ مردمِ دلیری که شب‌هایشان را در خیابان می‌گذرانند. @zaatar
«خیابان‌گردی با طعم بستنی دزفول» امروز تا دیروقت خواب بودیم. کم‌خوابیِ شب قبل و خستگی راه، نگذاشت زودتر بیدار شویم. به محض بیدار شدن، کانال‌های خبری را چک کردم. می‌خواستم خیالم راحت شود از شرایط تهران. تازه حرف دوستانِ شهرستان را می‌فهمم که می‌گویند چقدر توی فکر تهرانی‌ها هستند. نصف شب، تهران و کرج را زده بودند؛ پیروزی را هم. مثل همه روزها. عملیات ترور بوده. فیلمش را دیدم. ساختمان بغلی هم تخریب شده بود. قلبم می‌تپد برای این شهر. چقدر سخت است که دورم از تهران. توی گروه دوستانه‌مان دیدم فاطمه نوشته ساختمان بغلی‌شان را زده‌اند و شیشه‌های آن‌ها هم ریخته. خودش قزوین بوده و حالا توی راه تهران بود. گفت دو نفر از همسایه‌هایشان شهید شده‌اند. طفلک، معلوم نبود چه حالی داشته تا رسیده خانه‌شان. وقتی بهش زنگ زدم، گفت فقط شیشه‌ها شکسته‌. توی هول‌ولا بود. صدایش لرز داشت. گفت وسیله‌های ارزشمند را داریم می‌گذاریم توی ماشین. باز با خودم فکر کردم اگر من بودم چه چیزهایی را برمی‌داشتم؟ خیالم که راحت شد حالش خوب است، خداحافظی کردم. حوالی ظهر صدای رعدوبرق‌های شدیدی بلند شد. بچه‌ها توی حیاط مشغول دوچرخه سواری بودند که دویدند توی خانه. حسین داد می‌زد:« جنگنده اومده» محمد می‌خندید. بلند بلند. صدای انفجارها با رعدوبرق‌های شدید، واقعا برابری می‌کنند. عصر، باز هم صدایی آمد. نشسته بودم کنار همسر. گفتم:« زد؟» گفت:« نه‌بابا رعدوبرق بود.» بعد کاشف به عمل آمد که واقعا زده. :) چند نفر از دوستان حالم را پرسیدند. چقدر آدم‌های بامعرفت زیاد شده. خدا این دوست‌ها را نگه دارد. امروز ترامپ گفته دستور داد‌ه‌ام تا پنج روز حملات نظامی به زیرساخت‌ها متوقف شود. حتما بالا رفتن قیمت نفت، مجبورش کرده به گفتن این حرف‌ها. دیده تنگه هرمز باز نمی‌شود، دنبال موج‌سواری روی بازار و روانِ آدم‌هاست. گفته ما درحال مذاکره‌ایم. با انفجار خانه‌هامان کاری پیش نبرده، حالا دنبال جنگ روانی‌ست. خدا لعنت کرد این نامرد را. شب، رفتیم خیابان برای راهپیمایی ماشینی. یکی به آن مردَک کله‌ زرد بگوید ما با همان بنزینی که بهایش هرروز در کشورتان بالاتر می‌رود، هزار دور می‌چرخیم در خیابان‌ها و هیچ ابایی نداریم که هرشب باک بنزینمان را پر کنیم. برای وطن هرچقدر بشود خرج کرد، باز هم کم است. وسط راهپیمایی رفتیم یعقوب لیث. برای تجدید قوا. بستنی‌های دزفول محشر است. یعنی اگر نخورید، عمرتان برفناست. این را جدی می‌گویم. :) چند روزی است که ثبت‌نام مدرسه نویسندگی مبنا شروع شده. از خلاق تا پیشرفته. چند متن برای تعیین سطح خواندم. یکی از متن‌ها برای هنرجویی بود از دزفول. نوشته‌اش درباره مراسم تشییع شهید رشید بود. چقدر دنیا کوچک است. چقدر ما آدم‌ها به هم نزدیکیم و نمی‌دانیم. @zaatar
«کدام جنگ ترسناک‌تر است؟» امروز صبح با بوی حلیم بیدار شدیم؛ حلیم با نان تازه و سرشیر محلی. اسم تهران بد در رفته. همهٔ چیزهای خوب مال شهرستان‌هاست. قبل از ظهر رفتیم اندیمشک؛ خانهٔ مادربزرگم. اندیمشک و دزفول نهایت ده دقیقه باهم فاصله دارند. بعد ما توی تهران یک ساعت باید توی راه باشیم برای رفتن به خانه مادر یا خواهر. توی راه از کنار پایگاه رد شدیم. چندباری اینجا را زده‌اند. شیشه‌های خانهٔ مادربزرگ، توی همین بیست‌وچند روز، دوبار در اثر انفجارها، شکسته. وقتی رسیدیم، مادربزرگ نشسته بود روی مبل. با دودست عصایش را نگه داشته بود. می‌گفت توی جنگ هشت ساله، یکبار هم اینطور خانه نلرزیده و نترسیده‌ام. می‌گفت بچه‌ها گفته‌اند بیا دزفول، ولی نرفته‌ام. هرچه خدا بخواهد. چه فرقی می‌کند اینجا یا آنجا؟ واقعا این مردمی که هم جنگ هشت ساله را کامل درک کرده‌اند و هم دارند جنگ‌های جدید را می‌بینند، چه دل بزرگی دارند. مامان هم چندباری بهم گفته این جنگ با آن جنگ خیلی متفاوت است. نمی‌دانم کدامشان ترسناک‌تر است. با اینکه برای من ترس معنا ندارد، ولی وقتی به جنگ تحمیلی و هشت ساله بودنش فکر می‌کنم، نگران می‌شوم. اوایل جنگ، فکر می‌کردیم مثل جنگ دوازده روزه، طولی نمی‌کشد و تمام می‌شود. حالا بیست‌وپنج روز گذشته و دارد می‌شود یک ماه! فکر می‌کنم به مدرسهٔ بچه‌ها. امسال هیچ مدرسه نرفته‌اند. یا آلودگی هوا بود یا برودت هوا یا اغتشاشات و حالا هم جنگ. اصلا دوست ندارم به روزهای بعد فکر کنم؛ به اینکه چی پیش می‌آید و روزها قرار است چطور بگذرد. خدا بزرگ است. امروز اینجا آرام بود. نه صدایی از جنگ بود نه خبری. شب به مادربزرگِ همسرم سر زدیم و برگشتیم خانه تا زودتر وسایلمان را جمع کنیم. صبح زود برمی‌گردیم سمت تهران. بچه‌ها ناراحتند از کوتاهیِ سفر. بهشان وعده داده‌ام که خدا بخواهد زود برمی‌گردیم دوباره. خدا کند روسفید شوم. @zaatar