eitaa logo
/زعتر/
473 دنبال‌کننده
203 عکس
38 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
«وای از آن سال، که بی‌یار بهارش برسد» امروز قبل از افطار، سال تحویل شد. تلویزیون، بریده فیلم‌هایی از تبریک عید سال‌های پیشِ حضرت آقا گذاشت. عید بود. دو عید باهم. قلبمان روشن بود ولی گریه امان نمی‌داد. همانقدر که دلتنگ صدای همیشگی آقا بودم، چشم‌انتظار تبریک عید آقا مجتبی هم بودم. ثانیه‌شماری می‌کردم برای شنیدن پیامشان. توجهشان به جزئیات عجیب است؛ مفصل‌گویی‌شان. خواسته‌اند نوعروس دامادها بروند سر خانه زندگی‌شان. گفته‌اند افغانستان و پاکستان برادری کنند در حق هم. توصیه کرده‌اند به وحدت بیشتر. خدا حفظشان کند. هیچ‌وقت گمان نمی‌کردیم بعد از آقا، کسی جایشان بنشیند که نیامده، اینقدر توی دلمان جا باز کند. بعد از ازدواجم این اولین سالی بود که پیش مادر همسرم نبودیم و کنار خانواده خودم بودم. همه دور هم نشسته بودیم پای تلویزیون. خواهرزاده‌ام آنقدر کانال‌ها را عوض کرد که آخر سر، متوجه تحویل سال نشدیم. خب نتیجه‌اش را کف دستش گذاشتیم البته. :)) تلفنی با مادر همسرم حرف زدیم. گفت اولین سالی است که تنها ماندیم. دروغ چرا؟ بغض داشت خفه‌ام می‌کرد ولی خودم را نگه داشتم. امروز روز نسبتا آرامی بود. قبل از نماز صبح حدود ۴۵ دقیقه صدای پهپاد و پدافند می‌آمد و صدای چند انفجار از دور. من بیشتر توی فکر این بچه‌های بسیجی و ایست‌های بازرسی‌ام که انقدر جانشان را گرفته‌اند کف دست و نه تنها ترسی از مرگ ندارند که مشتاق شهادتند. حالا که دارم می‌نویسم، صدای دو سه انفجار از نزدیک آمد. صدا، بلند بود و نزدیک. خداراشکر بچه‌ها بیدار نشدند. رفتم کنارشان. صدا که می‌آید دوست دارم نزدیکشان باشم. حتی اگر متوجه صداها نباشند. دیروز عکس‌نوشتی خواندم از مادری که با دخترهایش در یک خانه بوده. مادر، موقع انفجار در آشپزخانه بوده و زنده مانده ولی یک دخترش شهید شده و دختر دیگر رفته توی کما. بارها صحنه‌ انفجار در نزدیکی‌مان را توی ذهنم ساخته‌ام اما هربار امیدوارتر از قبل، روی پا ایستاده‌ام. به‌هرحال، انسان با امید زنده است. شب که از خانه مادرم برمی‌گشتیم، میدان انقلاب هنوز تجمع بود‌. بوی آش کل میدان را برداشته بود. انگار نه انگار آخرشب است. توی راه چندین ساختمان تخریب شده دیدیم. موج انفجار، زده بود به کل ساختمان‌های نزدیکشان. اینجور وقت‌ها خشمم بیشتر می‌شود و انگیزه‌ام برای ماندن در خیابان‌ها بالا می‌رود. خدا زمین را خالی کند از قوم‌الظالمین. @zaatar
«چراغ‌های قنادی خوشه و روشن شدن آسمان دیمونا» امروز اولین روز فروردین بود. چه بهاری شد. چه فروردینی. امسال حتی فرصت نشد دو دست لباس برای بچه‌ها بخریم. نه اینکه نخواهیم. آنقدر روزهایمان بعد از شروع جنگ و رفتن آقا به هم ریخت که فرصتی برای خرید پیش نیامد. از نیمه شب تا صبح، یا بهتر است بگویم تا قبل از ظهر، چندین‌بار اطرافمان را زدند. راستش حرصم می‌گیرد همسرم از خواب بیدار نمی‌شود. باید تنهایی بنشینم و گوش بدهم به صداهای انفجار و بعد، صدای پدافندها. خوابِ عمیق هم خوب چیزی است توی این اوضاع. عصر نشسته بودم توی اتاق و کتاب‌های چیده شده بالای تخت، آلبوم‌هایمان، دکوری‌های بالای تخت و عطرهای چیده شده روی پاتختی را نگاه می‌کردم. بعد تصور کردم اگر روزی این اتاق با خاک یکسان شود، کدام وسیله را دوست دارم بیرون بکشم از زیر خاک؟ دیدم چقدر همهٔ وسایل خانه و اتاق بی‌ارزشند. بیخود نیست که بزرگان ما گفتند یاد مرگ، جلوی نفس آدمیزاد را می‌گیرد. مرگ آنقدر نزدیک شده که این روزها بیشتر از همه به خودم و مسیرم فکر می‌کنم. مدام، هماهنگیِ این مسیر را با راه درست، می‌سنجم. انگار می‌خواهم خیال خودم را راحت کنم. شب زودتر از همیشه رفتیم توی خیابان. تازه مراسم میدان شهدا شروع شده بود. زیر آسمان دعای توسل، عجیب چسبید. همیشه دلم می‌خواسته زیر آسمان دعا بخوانم. این شب‌ها خیلی این اتفاق می‌افتد. خدا را شکر. پوستر قشنگی هم گرفتیم از رهبرمان. جمعیت به نسبت روزهای قبل کمتر بود. اول وقت بود و هنوز، همه جمع نشده بودند. همچنان کاروان‌های ماشینی و دسته‌های مختلفِ مساجد، پابرجا بود. رفتیم توی خیابان نیروهوایی هم دوری زدیم. دورتادور میدان، مردم ایستاده بودند و پرچم تکان می‌دادند. این روزها مردمِ این خیابان‌ها، خیلی خوب شرایط جنگی را درک کرده‌اند اما هنوز پای کارند. موقع برگشت دیدم چراغ‌های قنادی خوشه روشن شده و چندنفر درحال بازسازی‌اش شده‌اند. دلم روشن شد. ما توی جنگ داریم خانه و زندگی‌مان را از نو می‌سازیم. خدا هم دارد جنگ را مدیریت می‌کند. امشب پایگاه اتمی اسرائیل را زده‌ایم. لحظه‌های اصابت، خیلی بیشتر از قبل منتشر شده. خدا را شکر که دستِ خدا توی کار است. رهبر شهیدمان هم حتما دستش بازتر شده برای پیشبردِ بهترِ جنگ. ما دلخوشیم به همین‌ها. @zaatar
«شهری که دوستش دارم.» هفت ماهی می‌شد نیامده بودیم دیدن مادرِ همسرم. قرار بود بمانیم تهران ولی شرایط جوری پیش رفت که همسرم گفت سه روزه برویم و برگردیم. از رفتنمان مطمئن نبودیم و بهشان خبر ندادیم. صبح زدیم توی جاده به سمت خوزستان. نزدیک اراک، نرمه برفی نشسته بود روی تپه‌ها و کوه‌ها. اراک را که رد کردیم، نمِ باران نشست روی شیشه. آسمان، پُر از ابر بود. همسرم گفت این ابرها، کار جنگنده‌ها و پهپادهای دشمن را خیلی سخت می‌کند. گفتم:« این هم یک دستِ دیگرِ خدا‌.» از خرم‌آباد که رد شدیم، توی دشت و صحرا، لانچرهایی را دیدیم که با پهپاد منفجر شده بودند. اینجور وقت‌ها در ذهنم، صحنهٔ اصابت را بازسازی می‌کنم. حتی تلاش می‌کنم نحوهٔ شهادت آن کسی را که پای لانچر نشسته، حدس بزنم. دروغ است اگر بگویم قلبم نگرفت. این‌ آدم‌ها توی خط مقدمِ می‌جنگند. مثل همان رزمنده‌های دفاع مقدسی که می‌دانستند اگر جلوتر بروند، می‌خورند ولی پا پیش می‌گذاشتند تا یک وجب از خاکشان دست دشمن نیفتد. چقدر ما مدیونیم به این آدم‌ها. قبل از رسیدن به مادر همسرم زنگ زدیم و گفتیم توی راهیم. شوقش را از حرارت صدایش می‌فهمیدم. گفتم نهایت سه چهار روز می‌مانیم. همسرم توی گوشی داد زد:«دو سه روز.» مادر همسرم گفت:« تو بگو یک روز.» کاش نزدیک‌تر بودیم به هم. کنار هم بودن، از واجبات این روزهاست. جمع بودن، روحمان را زنده می‌کند. درست مثل بودن توی خیابان‌ها. شب رفتیم قدمگاه امام رضای(ع) دزفول. گفتند ماشین‌ها اینجا جمع می‌شوند و باهم، کاروان ماشینی راه می‌اندازند. جمعیت عجیبی بود در شهر کوچکمان. به نسبت تهران، بی‌نظیر بود. گفتند عده‌ای از مردم، تجمع می‌کنند روبه‌روی امامزاده سبزقبا. خیلی مشتاق زیارتم. بعد از اتفاقات دی ماه، هربار که یاد امامزاده افتاده‌ام، دلم فشرده شده از آن ملعونی که می‌گفت اینجا را شراب‌‌خانه می‌کنیم. خوب می‌دانم اینبار هم سنگشان به هدف نمی‌خورد. دشمن تهدید کرده به زدن زیرساخت‌ها. ممکن است گاز و برق قطع شود. تحلیل‌ها زیاد است اما همیشه می‌گویم ما باید برای همه چیز آماده باشیم و به هیچ‌وجه از موضعمان کوتاه نیاییم تا بتوانیم نابودی دشمن را ببینیم. این است که نشستم و بادقت، راهکارهایی در زمان قطعی برق را خواندم. دانستنِ این‌ها لازمهٔ مبارزه با دشمن است؛ لازمهٔ بودن در صحنهٔ نبرد. نابودی دشمن، وابسته است به مقاومتِ ما‌. مقاومتِ مردمِ دلیری که شب‌هایشان را در خیابان می‌گذرانند. @zaatar
«خیابان‌گردی با طعم بستنی دزفول» امروز تا دیروقت خواب بودیم. کم‌خوابیِ شب قبل و خستگی راه، نگذاشت زودتر بیدار شویم. به محض بیدار شدن، کانال‌های خبری را چک کردم. می‌خواستم خیالم راحت شود از شرایط تهران. تازه حرف دوستانِ شهرستان را می‌فهمم که می‌گویند چقدر توی فکر تهرانی‌ها هستند. نصف شب، تهران و کرج را زده بودند؛ پیروزی را هم. مثل همه روزها. عملیات ترور بوده. فیلمش را دیدم. ساختمان بغلی هم تخریب شده بود. قلبم می‌تپد برای این شهر. چقدر سخت است که دورم از تهران. توی گروه دوستانه‌مان دیدم فاطمه نوشته ساختمان بغلی‌شان را زده‌اند و شیشه‌های آن‌ها هم ریخته. خودش قزوین بوده و حالا توی راه تهران بود. گفت دو نفر از همسایه‌هایشان شهید شده‌اند. طفلک، معلوم نبود چه حالی داشته تا رسیده خانه‌شان. وقتی بهش زنگ زدم، گفت فقط شیشه‌ها شکسته‌. توی هول‌ولا بود. صدایش لرز داشت. گفت وسیله‌های ارزشمند را داریم می‌گذاریم توی ماشین. باز با خودم فکر کردم اگر من بودم چه چیزهایی را برمی‌داشتم؟ خیالم که راحت شد حالش خوب است، خداحافظی کردم. حوالی ظهر صدای رعدوبرق‌های شدیدی بلند شد. بچه‌ها توی حیاط مشغول دوچرخه سواری بودند که دویدند توی خانه. حسین داد می‌زد:« جنگنده اومده» محمد می‌خندید. بلند بلند. صدای انفجارها با رعدوبرق‌های شدید، واقعا برابری می‌کنند. عصر، باز هم صدایی آمد. نشسته بودم کنار همسر. گفتم:« زد؟» گفت:« نه‌بابا رعدوبرق بود.» بعد کاشف به عمل آمد که واقعا زده. :) چند نفر از دوستان حالم را پرسیدند. چقدر آدم‌های بامعرفت زیاد شده. خدا این دوست‌ها را نگه دارد. امروز ترامپ گفته دستور داد‌ه‌ام تا پنج روز حملات نظامی به زیرساخت‌ها متوقف شود. حتما بالا رفتن قیمت نفت، مجبورش کرده به گفتن این حرف‌ها. دیده تنگه هرمز باز نمی‌شود، دنبال موج‌سواری روی بازار و روانِ آدم‌هاست. گفته ما درحال مذاکره‌ایم. با انفجار خانه‌هامان کاری پیش نبرده، حالا دنبال جنگ روانی‌ست. خدا لعنت کرد این نامرد را. شب، رفتیم خیابان برای راهپیمایی ماشینی. یکی به آن مردَک کله‌ زرد بگوید ما با همان بنزینی که بهایش هرروز در کشورتان بالاتر می‌رود، هزار دور می‌چرخیم در خیابان‌ها و هیچ ابایی نداریم که هرشب باک بنزینمان را پر کنیم. برای وطن هرچقدر بشود خرج کرد، باز هم کم است. وسط راهپیمایی رفتیم یعقوب لیث. برای تجدید قوا. بستنی‌های دزفول محشر است. یعنی اگر نخورید، عمرتان برفناست. این را جدی می‌گویم. :) چند روزی است که ثبت‌نام مدرسه نویسندگی مبنا شروع شده. از خلاق تا پیشرفته. چند متن برای تعیین سطح خواندم. یکی از متن‌ها برای هنرجویی بود از دزفول. نوشته‌اش درباره مراسم تشییع شهید رشید بود. چقدر دنیا کوچک است. چقدر ما آدم‌ها به هم نزدیکیم و نمی‌دانیم. @zaatar
«کدام جنگ ترسناک‌تر است؟» امروز صبح با بوی حلیم بیدار شدیم؛ حلیم با نان تازه و سرشیر محلی. اسم تهران بد در رفته. همهٔ چیزهای خوب مال شهرستان‌هاست. قبل از ظهر رفتیم اندیمشک؛ خانهٔ مادربزرگم. اندیمشک و دزفول نهایت ده دقیقه باهم فاصله دارند. بعد ما توی تهران یک ساعت باید توی راه باشیم برای رفتن به خانه مادر یا خواهر. توی راه از کنار پایگاه رد شدیم. چندباری اینجا را زده‌اند. شیشه‌های خانهٔ مادربزرگ، توی همین بیست‌وچند روز، دوبار در اثر انفجارها، شکسته. وقتی رسیدیم، مادربزرگ نشسته بود روی مبل. با دودست عصایش را نگه داشته بود. می‌گفت توی جنگ هشت ساله، یکبار هم اینطور خانه نلرزیده و نترسیده‌ام. می‌گفت بچه‌ها گفته‌اند بیا دزفول، ولی نرفته‌ام. هرچه خدا بخواهد. چه فرقی می‌کند اینجا یا آنجا؟ واقعا این مردمی که هم جنگ هشت ساله را کامل درک کرده‌اند و هم دارند جنگ‌های جدید را می‌بینند، چه دل بزرگی دارند. مامان هم چندباری بهم گفته این جنگ با آن جنگ خیلی متفاوت است. نمی‌دانم کدامشان ترسناک‌تر است. با اینکه برای من ترس معنا ندارد، ولی وقتی به جنگ تحمیلی و هشت ساله بودنش فکر می‌کنم، نگران می‌شوم. اوایل جنگ، فکر می‌کردیم مثل جنگ دوازده روزه، طولی نمی‌کشد و تمام می‌شود. حالا بیست‌وپنج روز گذشته و دارد می‌شود یک ماه! فکر می‌کنم به مدرسهٔ بچه‌ها. امسال هیچ مدرسه نرفته‌اند. یا آلودگی هوا بود یا برودت هوا یا اغتشاشات و حالا هم جنگ. اصلا دوست ندارم به روزهای بعد فکر کنم؛ به اینکه چی پیش می‌آید و روزها قرار است چطور بگذرد. خدا بزرگ است. امروز اینجا آرام بود. نه صدایی از جنگ بود نه خبری. شب به مادربزرگِ همسرم سر زدیم و برگشتیم خانه تا زودتر وسایلمان را جمع کنیم. صبح زود برمی‌گردیم سمت تهران. بچه‌ها ناراحتند از کوتاهیِ سفر. بهشان وعده داده‌ام که خدا بخواهد زود برمی‌گردیم دوباره. خدا کند روسفید شوم. @zaatar
«رد سیاهی روی سنگ مزار» صبح زود راه افتادیم سمت تهران. طبق عادت همیشگی، اول رفتیم امامزاده سبزقبای دزفول. برای خداحافظی. اینبار کسی نبود کیفم را بگردد. خادمی در صحن و امامزاده ندیدم. نزدیک شدم به ضریحی که در اغتشاشات اخیر، آتش گرفته بود و سازه‌های مشبکی‌اش را گذاشته بودند در فضای شیشه‌ای، روی سنگ مزار. تمامِ سقف را دوده گرفته بود. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. نفس کم آورده بودم. تاحالا عکس ضریح سوخته را دیده بودم و حالا خودش را. از ضریح فاصله گرفتم و رفتم سر مزار شهید رشید و پسرش. شعله‌های آتش به سنگ مزار آن‌ها هم رسیده بود. رَدِ سیاهیِ روی سنگ‌ها، سند مظلومیتشان بود. بعد از زیارت، راه افتادیم سمت تهرانِ دوست داشتنی. حقیقت این است که تهران، این روزها دوست داشتنی‌تر از هر وقتی شده. همین چند روز، دلم حسابی برایش تنگ شد. باران از صبح زود می‌بارید و آنقدر عجیب شدت گرفت که انگار شیر آب را باز کرده بودند روی شیشه. چندبار آمدم به همسرم بگویم برگردیم. نگفتم. می‌دانستم کار دارد و باید برویم. چند تصادف عجیب و بد توی راه دیدیم و نگران‌ شدم. خوابم می‌آمد. تا چشمم می‌رفت، خودم را نگه می‌داشتم. چندباری که چرت زدم، با تپش قلب بیدار شدم. مسیر خرم‌آباد را بسته بودند. نمی‌دانم برای انفجار چندروز پیش بوده یا علت دیگری داشته. خدا کمک کرد و از اراک، باران کم و کمتر شد. نزدیک تهران فهمیدم جنگنده آمده. از دور، دودی را می‌دیدم که توی هوا پخش شده بود. نفهمیدم کجا خورده. امروز دیدار با خانوادهٔ عزیزِ شهید صاحبدل را از دست دادم و هنوز دارم برای این دیر رسیدن به تهران غصه می‌خورم. شب هم نتوانستیم برویم راهپیمایی. سردرد ولم نمی‌کرد. توی تلویزیون، میدان شهدا را زنده نشان می‌داد. حسین غصه خورد که نبودیم. گفتم فردا بیشتر می‌مانیم توی خیابان و جبران امروز را می‌کنیم. @zaatar
«صدای زوزهٔ جنگنده» امروز صبح بچه‌ها را هرچقدر صدا کردم، بیدار نمی‌شدند. تعطیلات، ساعت خوابشان را به هم ریخته. دوست دارم دوباره روی روال بیفتند. به‌زورِ صبحانهٔ دلخواه، بیدارشان کردم. همه چیز یک جور عجیبی آرام بود. بچه‌ها نشستند پای تکالیفشان. من به پیشنهاد بچه‌ها مشغول درست کردن ته‌چین شدم و هندزفری را گذاشتم و چند صوت از تحلیل این روزها گوش کردم. عصر رفتیم جمهوری و کمی خرید کردیم برای بچه‌ها. خلوت‌تر از همیشه بود و راحت، خریدمان را کردیم. توی راه پدافند فعال شد. بالای سرمان می‌دیدیمش. گفتم بچه‌ها بنشینند وسط صندلی. کنار پنجره نباشند. مردم همه خیره شده بودند به آسمان تا از قافله عقب نمانند. واقعا مردمِ پایه‌ای داریم ما. :) ساعت هشت شب، چند صدا آمد که فکر کردیم پدافند است. کمی که گذشت صدای جنگنده بلند شد. انگار دور می‌خورد بالای سرمان. پایین‌تر از همیشه بود و انگار توی سرم زوزه می‌کشید. نفرت‌بار است این صدا. نشستم و بچه‌ها را کنار خودم مشغول بازی کردم. حسین دستش را توی هوا مثل هواپیما می‌چرخاند و ابرو بالا می‌داد و می‌خندید. فهمیده بود جنگنده آمده. لحظات عجیبی است. انتظار، آدم را می‌کُشد. صدای چهار پنج انفجار آمد که یکی‌ش شدیدتر و نزدیک‌تر از بقیه بود. از گروه فامیل، فهمیدم غرب و کرج را هم زده‌اند. خدا، نیست و نابودشان کند. شب رفتیم میدان شهدا. شب‌ها خیابان‌ها شلوغ‌ترند از روزها. معلوم است شهر تعطیل شده اما مرکز تجمع‌ها مثل همیشه شلوغ است. باران شدید بود و لباسِ بچه‌ها، کم. سه طرفِ میدان، موکب‌ها برپا بود و بوی چای دارچین و آش می‌آمد. آنقدر شدتِ باد زیاد بود که حسین می‌ترسید پرچمش را باد ببرد. مردم پرچم‌‌ها را سفت گرفته بودند تا از دستشان نیفتد. سخنران داشت از نقش زن‌ها حرف می‌زد و می‌گفت میدان‌دارِ این خیابان‌ها زن‌ها هستند. توی ذهنم یادداشتی در اینباره دارم که هنوز فرصت نکردم بنویسمش. چقدر وقت کم می‌آورم. بعد از تجمع رفتیم توی یک دستهٔ ماشینی و حسابی چرخیدیم و شعار دادیم. باتری محمد داشت خاموش می‌شد که برگشتیم. ترامپِ ملعون بعد از فرصت پنج روزه، دوباره پیام داده و گفته تا ده روز دیگر نیروگاه‌ها را نمی‌زند. عملاً دارد زمان می‌خرد برای خودش. معلوم نیست چه نقشه‌ای در سر دارد. باید هوشیارتر و آماده‌تر از قبل باشیم. از این مردک مو زرد، هیچ چیز بعید نیست. @zaatar
«کاش مادرها بیشتر دعا کنند» دیشب تا سه‌ونیم بیدار بودم. سروصداها زیاد بود. بیشتر سمت غرب را زده‌اند. همین که خوابیدم با رعدوبرق‌های شدید از خواب پریدم. واقعا از خدا دیگر انتظار نداشتم. :) خدا را شکر بابت بارش رحمت الهی. هرچقدر کمبود آب داشتیم، جبران می‌شود به امید خدا. امروز سروصدایی نبود اما خبر رسید که فولاد مبارکهٔ اصفهان و اهواز را زده‌اند. از سال پیش که سفری به فولاد مبارکهٔ اصفهان داشتم و زحمت‌های این جوانان را پای دستگاه‌ها دیدم، تازه عظمت کارشان را فهمیدم. با این خبر، دست‌وپایم سست شد. انگار که خانهٔ خودم را زده باشند. چقدر وجب به وجب این خاک برایم عزیز است. بعد از این اتفاق، فرمانده هوافضای سپاه توییت زده بود که: «خودتان حمله به زیرساخت را شروع کردید و اینبار معادله چشم در مقابل چشم نیست. منتظر باشید.» عصر، بازی ایران_نیجریه بود. حسین از دیروز اجازه گرفته بود بازی را ببیند. آخرهای بازی رو به محمد گفت: «داریم می‌بازیم داداش.» محمد ماشین‌ها را ردیف کرده بود و داشت پارکینگ می‌ساخت. خیلی بی‌خیال سری تکان داد و گفت:« برو از مامان بخواه دعا کنه. مادرا آرزوهاشون براورده می‌شه.» حسین سراغم نیامد. بلافاصله بازی تمام شد و ایران باخت ولی دلم رفت برای این باور کوچک و روشن‌بخشِ پسرک. محمد راست می‌گفت. من هم باید بروم سراغ مادرِ خودم و بگویم برای کشورمان بیشتر دعا کند. دعای مادرها حتما مستجاب است. کاش همهٔ مادرها بیشتر دعا کنند. شب رفتیم خیابان و ناخواسته افتادیم توی یک دسته ماشینی بزرگ. باران تند می‌بارید و هوا سرد بود. آنقدر باد می‌آمد که درد سینوس‌هام دوباره شروع شد و دست‌درد گرفتم از تکان دادن پرچم. دسته‌اش خم شده بود از باد شدید. تمام راه، یک موتوری جلویمان بود. زنی ترک موتور نشسته بود. از پتوی روی دستش فهمیدم نوزادی توی بغل دارد. قدری که گذشت یک دستِ مشت کردهٔ کوچک هم دیدم که از کنارش بالا می‌آمد. توی این سرما و باران، با دو بچه کوچک، آن هم روی موتور انصافاً جهاد است. همین زن‌ها هستند که خیابان‌ها را حفظ کرده‌اند. درست همین زن‌ها. @zaatar
«جای خالیِ مردمی که شهر را خالی نکردند.» دیشب یکی از سنگین‌ترین حملات دشمن بود. چند عملیات ترور در کار بود و صدای انفجار پشت هم می‌آمد. زیر پتو بودم که بلند شدم و سوره فتح را خواندم. خدا را شکر بچه‌ها بیدار نشدند. بعد هم رفتم پای گوشی و حال فامیل و دوستان را پرسیدم. سراغ مهدیه را گرفتم. می‌دانستم اطرافشان را زده‌اند. گفت چند جنازه دیده توی کاور. گفت مردمی را دیده که گوشه کنارِ خیابان، زار می‌زده‌اند. قلبم فشرده شد. قدری ذکر گفتم برای آرامش خانواده‌های داغ‌دار. خدا صبر بدهد به این مردمی که شهر را خالی نکردند و حالا جای بعضی‌هایشان توی خانه خالی است. هر روز که می‌گذرد، جنگ شدت بیشتری می‌گیرد. روزهای سخت‌تری در پیش داریم. هرجور حساب می‌کنم حالا وضعمان خوب است‌. نشسته‌ایم توی روشنایی خانه و بخاری روشن است و بوی غذا توی خانه‌‌هامان پیچیده. دشمن تعداد حملات را بالا برده. از ساعت ۹ شب سروصداها شروع شد. منتظر بودم قدری آرام بگیرد بعد بزنیم بیرون. آرام نمی‌گرفت. بلند شدیم. بچه‌ها زودتر آماده شدند. یکهو صدای دستهٔ ماشینی از توی کوچه آمد. همزمان صدای انفجار بلند شد. حسین و محمد دویدند توی کوچه. تا زودتر برسیم به دسته. من هول برم داشت که سروصداها بلند شده و بچه‌ها رفته‌اند توی خیابان. نفهمیدم چطور از خانه زدم بیرون. بعد از یک لحظه به خودم آمدم و گفتم چه کار می‌کنی؟! تو نباشی مگر نیست آن خدای بالا سرت؟ مگر تو کاره‌ای هستی اصلا؟ آرام شدم. آرام. کلید را مثل همیشه، بی‌عجله، توی در چرخاندم و رفتم بیرون. خدای بچه‌ها، بالای سرشان بود. میدان شهدا غلغله بود. مداح، حماسی‌‌تر از قبل می‌خواند. حسابی کیف کردیم. بچه‌ها همیشه توی تجمعات دست پر برمی‌گردند. انقدر که مردم ما دست‌ودلبازند و هرکس دوست دارد درحد خودش، یک کاری کند برای شکل‌گیری این تجمعات. موقع برگشت، نماهنگ «ذوالفقار حضرت حیدر» کریمی را گذاشته بودم که مردی جلوی موکبش، ماشین را نگه داشت و با اصرار، سمبوسه تعارفمان کرد. یاد راهپیمایی اربعین افتادم. خیابان پیروزی، دسته پشت دسته بود؛ صف طویلی از آدم‌ها و ماشین‌ها که قطع نمی‌شد. خدا ما آدم‌ها را به هم وصل کرده بود. شکل و ظاهرمان شبیه هم نبود اما اینبار زیر پرچم ایران، یک‌صدا شده بودیم. @zaatar
« مردم کشورمان، خانواده‌‌ام شده‌اند.» دیشب ساعت ۳:۳۰ بامداد بعد از انفجارهای پی‌درپی خوابیدم و چند دقیقه مانده به ۹ صبح با صدای انفجار بیدار شدم. صدا، نزدیک بود و خوشحال شدم بچه‌ها هنوز خوابند. بعد از هر صدایی کانال‌های خبری را زیرورو می‌کنم تا ببینم کجاها را زده‌اند و سراغ می‌گیرم از دوست و فامیل. واقعا دوست دارم پیش‌مرگِ همهٔ دوستان و خانواده باشم. ذره‌ای تحملِ نبودِ عزیزانم را ندارم. چندروز است که مامان اصرار می‌کند بیایید خانهٔ ما. می‌گوید اینور را کمتر می‌زنند و خیالم راحت‌تر است پیش هم باشیم. من زیر بار نرفته‌ام. دل کندن از خانه برایم سخت شده. حتی در حد سر زدن به دیگران. همه‌اش نگرانم آخرین باری باشد که خانه‌ام را می‌بینم. چقدر دلبستهٔ زندگی و دنیا هستم. آلبوم‌ها را گذاشته‌ام دم دست. مهم‌ترین چیزهایی هستند که دوست دارم از دستشان ندهم. امروز باز هم مامان گفت بیایید اینجا. گفت خاله می‌خواهد بیاید عیددیدنی. شما هم برسانید خودتان را. وسوسه شدم و زود جمع‌وجور کردیم و آمدیم سمت خانه مادر. دور میدان انقلاب، چند موکب بود و دسته‌های مردمی جمع شده بودند و شعار می‌دادند. ساعت چهار عصر بود. پس این مردم کی استراحت می‌کنند؟ از توی ماشین به روی همه‌شان لبخند زدم و برایشان پرچم تکان دادم. احساس می‌کنم مردمِ کشورم شده‌اند خانواده‌ام. خانواده‌ای که این روزها نزدیک‌تر شده‌ایم به هم. قرار بود دخترخاله جان روزهای اول عید عروسی‌اش باشد. نشد. شرایط جوری پیش رفت که روزهای اول جنگ، مراسم را کنسل کردند. بعد از صحبت‌های رهبر و اشاره به نوعروسان، تصمیم گرفتند مراسم کوچکی برای فامیل نزدیک بگیرند و بعد از شام همه باهم برویم برای خیابان‌گردی. کارتی هم فرستادند توی ایتا که آهنگ ضمیمه‌اش اشک همه‌مان را درآورد. هرکدام از ما توی شرایط جنگی تصمیم‌هایی می‌گیریم که روشن است هرچقدر سخت‌تر باشد، اجرش بیشتر است پیش خدا. شب بعد از شام صدای چند انفجار آمد. من و همسرم گوش تیز کردیم و گفتیم: «یاعلی!» مادرم گفت:«چی شده؟» مامان واقعا هیچ صدایی نشنیده بود. خنده‌ام را جمع کردم و گفتم:« پس اینهمه به من گفتین اینجا خبری نیست، لابد این صداها رو نمی‌شنیدید.» :)) خدا همه مادرها را حفظ کند. :) شب رفتیم تجمع صادقیه. جمعیت زیاد بود و پرچم‌ها نمی‌گذاشت محمود کریمی را ببینم. چه شعر قشنگی می‌خواند. بعدش آهنگران آمد و حدادیان. اینجا توی لیگ دیگری بازی می‌کنند. واقعا تجمعات در مکان‌های مختلف را باید رفت و دید. دختری را دیدم که برای خودش صندلی آورده بود و رمان می‌خواند. چراغ مطالعه کوچکی را هم وصل کرده بود به کتابش. شعرها متفاوت بود با سمت ما و در کل شوروحال مراسمشان را خیلی دوست داشتم. موقع برگشت، محمد زیرلب می‌خواند:« یه سگ دارم قهوه‌ایه، اسمش رضا پهلویه». این هم دستاورد تجمع امروز :) خدا فردا را به خیر بگذراند. @zaatar