«شهری که دوستش دارم.»
هفت ماهی میشد نیامده بودیم دیدن مادرِ همسرم. قرار بود بمانیم تهران ولی شرایط جوری پیش رفت که همسرم گفت سه روزه برویم و برگردیم. از رفتنمان مطمئن نبودیم و بهشان خبر ندادیم. صبح زدیم توی جاده به سمت خوزستان. نزدیک اراک، نرمه برفی نشسته بود روی تپهها و کوهها. اراک را که رد کردیم، نمِ باران نشست روی شیشه. آسمان، پُر از ابر بود. همسرم گفت این ابرها، کار جنگندهها و پهپادهای دشمن را خیلی سخت میکند. گفتم:« این هم یک دستِ دیگرِ خدا.»
از خرمآباد که رد شدیم، توی دشت و صحرا، لانچرهایی را دیدیم که با پهپاد منفجر شده بودند. اینجور وقتها در ذهنم، صحنهٔ اصابت را بازسازی میکنم. حتی تلاش میکنم نحوهٔ شهادت آن کسی را که پای لانچر نشسته، حدس بزنم. دروغ است اگر بگویم قلبم نگرفت. این آدمها توی خط مقدمِ میجنگند. مثل همان رزمندههای دفاع مقدسی که میدانستند اگر جلوتر بروند، میخورند ولی پا پیش میگذاشتند تا یک وجب از خاکشان دست دشمن نیفتد. چقدر ما مدیونیم به این آدمها.
قبل از رسیدن به مادر همسرم زنگ زدیم و گفتیم توی راهیم. شوقش را از حرارت صدایش میفهمیدم. گفتم نهایت سه چهار روز میمانیم. همسرم توی گوشی داد زد:«دو سه روز.» مادر همسرم گفت:« تو بگو یک روز.» کاش نزدیکتر بودیم به هم. کنار هم بودن، از واجبات این روزهاست. جمع بودن، روحمان را زنده میکند. درست مثل بودن توی خیابانها.
شب رفتیم قدمگاه امام رضای(ع) دزفول. گفتند ماشینها اینجا جمع میشوند و باهم، کاروان ماشینی راه میاندازند. جمعیت عجیبی بود در شهر کوچکمان. به نسبت تهران، بینظیر بود. گفتند عدهای از مردم، تجمع میکنند روبهروی امامزاده سبزقبا. خیلی مشتاق زیارتم. بعد از اتفاقات دی ماه، هربار که یاد امامزاده افتادهام، دلم فشرده شده از آن ملعونی که میگفت اینجا را شرابخانه میکنیم. خوب میدانم اینبار هم سنگشان به هدف نمیخورد.
دشمن تهدید کرده به زدن زیرساختها. ممکن است گاز و برق قطع شود. تحلیلها زیاد است اما همیشه میگویم ما باید برای همه چیز آماده باشیم و به هیچوجه از موضعمان کوتاه نیاییم تا بتوانیم نابودی دشمن را ببینیم. این است که نشستم و بادقت، راهکارهایی در زمان قطعی برق را خواندم. دانستنِ اینها لازمهٔ مبارزه با دشمن است؛ لازمهٔ بودن در صحنهٔ نبرد. نابودی دشمن، وابسته است به مقاومتِ ما. مقاومتِ مردمِ دلیری که شبهایشان را در خیابان میگذرانند.
#روزنگار_جنگ
#روز_بیستوسوم
@zaatar
«خیابانگردی با طعم بستنی دزفول»
امروز تا دیروقت خواب بودیم. کمخوابیِ شب قبل و خستگی راه، نگذاشت زودتر بیدار شویم. به محض بیدار شدن، کانالهای خبری را چک کردم. میخواستم خیالم راحت شود از شرایط تهران. تازه حرف دوستانِ شهرستان را میفهمم که میگویند چقدر توی فکر تهرانیها هستند. نصف شب، تهران و کرج را زده بودند؛ پیروزی را هم. مثل همه روزها. عملیات ترور بوده. فیلمش را دیدم. ساختمان بغلی هم تخریب شده بود. قلبم میتپد برای این شهر. چقدر سخت است که دورم از تهران.
توی گروه دوستانهمان دیدم فاطمه نوشته ساختمان بغلیشان را زدهاند و شیشههای آنها هم ریخته. خودش قزوین بوده و حالا توی راه تهران بود. گفت دو نفر از همسایههایشان شهید شدهاند. طفلک، معلوم نبود چه حالی داشته تا رسیده خانهشان. وقتی بهش زنگ زدم، گفت فقط شیشهها شکسته. توی هولولا بود. صدایش لرز داشت. گفت وسیلههای ارزشمند را داریم میگذاریم توی ماشین. باز با خودم فکر کردم اگر من بودم چه چیزهایی را برمیداشتم؟ خیالم که راحت شد حالش خوب است، خداحافظی کردم.
حوالی ظهر صدای رعدوبرقهای شدیدی بلند شد. بچهها توی حیاط مشغول دوچرخه سواری بودند که دویدند توی خانه. حسین داد میزد:« جنگنده اومده» محمد میخندید. بلند بلند. صدای انفجارها با رعدوبرقهای شدید، واقعا برابری میکنند. عصر، باز هم صدایی آمد. نشسته بودم کنار همسر. گفتم:« زد؟» گفت:« نهبابا رعدوبرق بود.» بعد کاشف به عمل آمد که واقعا زده. :)
چند نفر از دوستان حالم را پرسیدند. چقدر آدمهای بامعرفت زیاد شده. خدا این دوستها را نگه دارد.
امروز ترامپ گفته دستور دادهام تا پنج روز حملات نظامی به زیرساختها متوقف شود. حتما بالا رفتن قیمت نفت، مجبورش کرده به گفتن این حرفها. دیده تنگه هرمز باز نمیشود، دنبال موجسواری روی بازار و روانِ آدمهاست. گفته ما درحال مذاکرهایم. با انفجار خانههامان کاری پیش نبرده، حالا دنبال جنگ روانیست. خدا لعنت کرد این نامرد را.
شب، رفتیم خیابان برای راهپیمایی ماشینی. یکی به آن مردَک کله زرد بگوید ما با همان بنزینی که بهایش هرروز در کشورتان بالاتر میرود، هزار دور میچرخیم در خیابانها و هیچ ابایی نداریم که هرشب باک بنزینمان را پر کنیم. برای وطن هرچقدر بشود خرج کرد، باز هم کم است. وسط راهپیمایی رفتیم یعقوب لیث. برای تجدید قوا. بستنیهای دزفول محشر است. یعنی اگر نخورید، عمرتان برفناست. این را جدی میگویم. :)
چند روزی است که ثبتنام مدرسه نویسندگی مبنا شروع شده. از خلاق تا پیشرفته. چند متن برای تعیین سطح خواندم. یکی از متنها برای هنرجویی بود از دزفول. نوشتهاش درباره مراسم تشییع شهید رشید بود. چقدر دنیا کوچک است. چقدر ما آدمها به هم نزدیکیم و نمیدانیم.
#روزنگار_جنگ
#روز_بیستوچهارم
@zaatar
«کدام جنگ ترسناکتر است؟»
امروز صبح با بوی حلیم بیدار شدیم؛ حلیم با نان تازه و سرشیر محلی. اسم تهران بد در رفته. همهٔ چیزهای خوب مال شهرستانهاست. قبل از ظهر رفتیم اندیمشک؛ خانهٔ مادربزرگم. اندیمشک و دزفول نهایت ده دقیقه باهم فاصله دارند. بعد ما توی تهران یک ساعت باید توی راه باشیم برای رفتن به خانه مادر یا خواهر.
توی راه از کنار پایگاه رد شدیم. چندباری اینجا را زدهاند. شیشههای خانهٔ مادربزرگ، توی همین بیستوچند روز، دوبار در اثر انفجارها، شکسته. وقتی رسیدیم، مادربزرگ نشسته بود روی مبل. با دودست عصایش را نگه داشته بود. میگفت توی جنگ هشت ساله، یکبار هم اینطور خانه نلرزیده و نترسیدهام. میگفت بچهها گفتهاند بیا دزفول، ولی نرفتهام. هرچه خدا بخواهد. چه فرقی میکند اینجا یا آنجا؟
واقعا این مردمی که هم جنگ هشت ساله را کامل درک کردهاند و هم دارند جنگهای جدید را میبینند، چه دل بزرگی دارند. مامان هم چندباری بهم گفته این جنگ با آن جنگ خیلی متفاوت است. نمیدانم کدامشان ترسناکتر است.
با اینکه برای من ترس معنا ندارد، ولی وقتی به جنگ تحمیلی و هشت ساله بودنش فکر میکنم، نگران میشوم. اوایل جنگ، فکر میکردیم مثل جنگ دوازده روزه، طولی نمیکشد و تمام میشود. حالا بیستوپنج روز گذشته و دارد میشود یک ماه! فکر میکنم به مدرسهٔ بچهها. امسال هیچ مدرسه نرفتهاند. یا آلودگی هوا بود یا برودت هوا یا اغتشاشات و حالا هم جنگ. اصلا دوست ندارم به روزهای بعد فکر کنم؛ به اینکه چی پیش میآید و روزها قرار است چطور بگذرد. خدا بزرگ است.
امروز اینجا آرام بود. نه صدایی از جنگ بود نه خبری. شب به مادربزرگِ همسرم سر زدیم و برگشتیم خانه تا زودتر وسایلمان را جمع کنیم. صبح زود برمیگردیم سمت تهران. بچهها ناراحتند از کوتاهیِ سفر. بهشان وعده دادهام که خدا بخواهد زود برمیگردیم دوباره. خدا کند روسفید شوم.
#روزنگار_جنگ
#روز_بیستوپنجم
@zaatar
«رد سیاهی روی سنگ مزار»
صبح زود راه افتادیم سمت تهران. طبق عادت همیشگی، اول رفتیم امامزاده سبزقبای دزفول. برای خداحافظی. اینبار کسی نبود کیفم را بگردد. خادمی در صحن و امامزاده ندیدم. نزدیک شدم به ضریحی که در اغتشاشات اخیر، آتش گرفته بود و سازههای مشبکیاش را گذاشته بودند در فضای شیشهای، روی سنگ مزار. تمامِ سقف را دوده گرفته بود. قلبم داشت از جا کنده میشد. نفس کم آورده بودم. تاحالا عکس ضریح سوخته را دیده بودم و حالا خودش را. از ضریح فاصله گرفتم و رفتم سر مزار شهید رشید و پسرش. شعلههای آتش به سنگ مزار آنها هم رسیده بود. رَدِ سیاهیِ روی سنگها، سند مظلومیتشان بود.
بعد از زیارت، راه افتادیم سمت تهرانِ دوست داشتنی. حقیقت این است که تهران، این روزها دوست داشتنیتر از هر وقتی شده. همین چند روز، دلم حسابی برایش تنگ شد.
باران از صبح زود میبارید و آنقدر عجیب شدت گرفت که انگار شیر آب را باز کرده بودند روی شیشه. چندبار آمدم به همسرم بگویم برگردیم. نگفتم. میدانستم کار دارد و باید برویم. چند تصادف عجیب و بد توی راه دیدیم و نگران شدم. خوابم میآمد. تا چشمم میرفت، خودم را نگه میداشتم. چندباری که چرت زدم، با تپش قلب بیدار شدم. مسیر خرمآباد را بسته بودند. نمیدانم برای انفجار چندروز پیش بوده یا علت دیگری داشته. خدا کمک کرد و از اراک، باران کم و کمتر شد. نزدیک تهران فهمیدم جنگنده آمده. از دور، دودی را میدیدم که توی هوا پخش شده بود. نفهمیدم کجا خورده.
امروز دیدار با خانوادهٔ عزیزِ شهید صاحبدل را از دست دادم و هنوز دارم برای این دیر رسیدن به تهران غصه میخورم.
شب هم نتوانستیم برویم راهپیمایی. سردرد ولم نمیکرد. توی تلویزیون، میدان شهدا را زنده نشان میداد. حسین غصه خورد که نبودیم. گفتم فردا بیشتر میمانیم توی خیابان و جبران امروز را میکنیم.
#روزنگار_جنگ
#روز_بیستوششم
@zaatar
«صدای زوزهٔ جنگنده»
امروز صبح بچهها را هرچقدر صدا کردم، بیدار نمیشدند. تعطیلات، ساعت خوابشان را به هم ریخته. دوست دارم دوباره روی روال بیفتند. بهزورِ صبحانهٔ دلخواه، بیدارشان کردم. همه چیز یک جور عجیبی آرام بود. بچهها نشستند پای تکالیفشان. من به پیشنهاد بچهها مشغول درست کردن تهچین شدم و هندزفری را گذاشتم و چند صوت از تحلیل این روزها گوش کردم.
عصر رفتیم جمهوری و کمی خرید کردیم برای بچهها. خلوتتر از همیشه بود و راحت، خریدمان را کردیم. توی راه پدافند فعال شد. بالای سرمان میدیدیمش. گفتم بچهها بنشینند وسط صندلی. کنار پنجره نباشند. مردم همه خیره شده بودند به آسمان تا از قافله عقب نمانند. واقعا مردمِ پایهای داریم ما. :)
ساعت هشت شب، چند صدا آمد که فکر کردیم پدافند است. کمی که گذشت صدای جنگنده بلند شد. انگار دور میخورد بالای سرمان. پایینتر از همیشه بود و انگار توی سرم زوزه میکشید. نفرتبار است این صدا. نشستم و بچهها را کنار خودم مشغول بازی کردم. حسین دستش را توی هوا مثل هواپیما میچرخاند و ابرو بالا میداد و میخندید. فهمیده بود جنگنده آمده. لحظات عجیبی است. انتظار، آدم را میکُشد. صدای چهار پنج انفجار آمد که یکیش شدیدتر و نزدیکتر از بقیه بود. از گروه فامیل، فهمیدم غرب و کرج را هم زدهاند. خدا، نیست و نابودشان کند.
شب رفتیم میدان شهدا. شبها خیابانها شلوغترند از روزها. معلوم است شهر تعطیل شده اما مرکز تجمعها مثل همیشه شلوغ است. باران شدید بود و لباسِ بچهها، کم. سه طرفِ میدان، موکبها برپا بود و بوی چای دارچین و آش میآمد.
آنقدر شدتِ باد زیاد بود که حسین میترسید پرچمش را باد ببرد. مردم پرچمها را سفت گرفته بودند تا از دستشان نیفتد. سخنران داشت از نقش زنها حرف میزد و میگفت میداندارِ این خیابانها زنها هستند. توی ذهنم یادداشتی در اینباره دارم که هنوز فرصت نکردم بنویسمش. چقدر وقت کم میآورم. بعد از تجمع رفتیم توی یک دستهٔ ماشینی و حسابی چرخیدیم و شعار دادیم. باتری محمد داشت خاموش میشد که برگشتیم.
ترامپِ ملعون بعد از فرصت پنج روزه، دوباره پیام داده و گفته تا ده روز دیگر نیروگاهها را نمیزند. عملاً دارد زمان میخرد برای خودش. معلوم نیست چه نقشهای در سر دارد. باید هوشیارتر و آمادهتر از قبل باشیم. از این مردک مو زرد، هیچ چیز بعید نیست.
#روزنگار_جنگ
#روز_بیستوهفتم
@zaatar
«کاش مادرها بیشتر دعا کنند»
دیشب تا سهونیم بیدار بودم. سروصداها زیاد بود. بیشتر سمت غرب را زدهاند. همین که خوابیدم با رعدوبرقهای شدید از خواب پریدم. واقعا از خدا دیگر انتظار نداشتم. :) خدا را شکر بابت بارش رحمت الهی. هرچقدر کمبود آب داشتیم، جبران میشود به امید خدا.
امروز سروصدایی نبود اما خبر رسید که فولاد مبارکهٔ اصفهان و اهواز را زدهاند. از سال پیش که سفری به فولاد مبارکهٔ اصفهان داشتم و زحمتهای این جوانان را پای دستگاهها دیدم، تازه عظمت کارشان را فهمیدم. با این خبر، دستوپایم سست شد. انگار که خانهٔ خودم را زده باشند. چقدر وجب به وجب این خاک برایم عزیز است. بعد از این اتفاق، فرمانده هوافضای سپاه توییت زده بود که: «خودتان حمله به زیرساخت را شروع کردید و اینبار معادله چشم در مقابل چشم نیست. منتظر باشید.»
عصر، بازی ایران_نیجریه بود. حسین از دیروز اجازه گرفته بود بازی را ببیند. آخرهای بازی رو به محمد گفت: «داریم میبازیم داداش.»
محمد ماشینها را ردیف کرده بود و داشت پارکینگ میساخت. خیلی بیخیال سری تکان داد و گفت:« برو از مامان بخواه دعا کنه. مادرا آرزوهاشون براورده میشه.»
حسین سراغم نیامد. بلافاصله بازی تمام شد و ایران باخت ولی دلم رفت برای این باور کوچک و روشنبخشِ پسرک. محمد راست میگفت. من هم باید بروم سراغ مادرِ خودم و بگویم برای کشورمان بیشتر دعا کند. دعای مادرها حتما مستجاب است. کاش همهٔ مادرها بیشتر دعا کنند.
شب رفتیم خیابان و ناخواسته افتادیم توی یک دسته ماشینی بزرگ. باران تند میبارید و هوا سرد بود. آنقدر باد میآمد که درد سینوسهام دوباره شروع شد و دستدرد گرفتم از تکان دادن پرچم. دستهاش خم شده بود از باد شدید. تمام راه، یک موتوری جلویمان بود. زنی ترک موتور نشسته بود. از پتوی روی دستش فهمیدم نوزادی توی بغل دارد. قدری که گذشت یک دستِ مشت کردهٔ کوچک هم دیدم که از کنارش بالا میآمد. توی این سرما و باران، با دو بچه کوچک، آن هم روی موتور انصافاً جهاد است. همین زنها هستند که خیابانها را حفظ کردهاند. درست همین زنها.
#روزنگار_جنگ
#روز_بیستوهشتم
@zaatar
«جای خالیِ مردمی که شهر را خالی نکردند.»
دیشب یکی از سنگینترین حملات دشمن بود. چند عملیات ترور در کار بود و صدای انفجار پشت هم میآمد. زیر پتو بودم که بلند شدم و سوره فتح را خواندم. خدا را شکر بچهها بیدار نشدند. بعد هم رفتم پای گوشی و حال فامیل و دوستان را پرسیدم. سراغ مهدیه را گرفتم. میدانستم اطرافشان را زدهاند. گفت چند جنازه دیده توی کاور. گفت مردمی را دیده که گوشه کنارِ خیابان، زار میزدهاند. قلبم فشرده شد. قدری ذکر گفتم برای آرامش خانوادههای داغدار. خدا صبر بدهد به این مردمی که شهر را خالی نکردند و حالا جای بعضیهایشان توی خانه خالی است.
هر روز که میگذرد، جنگ شدت بیشتری میگیرد. روزهای سختتری در پیش داریم. هرجور حساب میکنم حالا وضعمان خوب است. نشستهایم توی روشنایی خانه و بخاری روشن است و بوی غذا توی خانههامان پیچیده. دشمن تعداد حملات را بالا برده. از ساعت ۹ شب سروصداها شروع شد. منتظر بودم قدری آرام بگیرد بعد بزنیم بیرون. آرام نمیگرفت. بلند شدیم. بچهها زودتر آماده شدند. یکهو صدای دستهٔ ماشینی از توی کوچه آمد. همزمان صدای انفجار بلند شد. حسین و محمد دویدند توی کوچه. تا زودتر برسیم به دسته. من هول برم داشت که سروصداها بلند شده و بچهها رفتهاند توی خیابان. نفهمیدم چطور از خانه زدم بیرون. بعد از یک لحظه به خودم آمدم و گفتم چه کار میکنی؟! تو نباشی مگر نیست آن خدای بالا سرت؟ مگر تو کارهای هستی اصلا؟
آرام شدم. آرام. کلید را مثل همیشه، بیعجله، توی در چرخاندم و رفتم بیرون. خدای بچهها، بالای سرشان بود.
میدان شهدا غلغله بود. مداح، حماسیتر از قبل میخواند. حسابی کیف کردیم. بچهها همیشه توی تجمعات دست پر برمیگردند. انقدر که مردم ما دستودلبازند و هرکس دوست دارد درحد خودش، یک کاری کند برای شکلگیری این تجمعات. موقع برگشت، نماهنگ «ذوالفقار حضرت حیدر» کریمی را گذاشته بودم که مردی جلوی موکبش، ماشین را نگه داشت و با اصرار، سمبوسه تعارفمان کرد. یاد راهپیمایی اربعین افتادم.
خیابان پیروزی، دسته پشت دسته بود؛ صف طویلی از آدمها و ماشینها که قطع نمیشد. خدا ما آدمها را به هم وصل کرده بود. شکل و ظاهرمان شبیه هم نبود اما اینبار زیر پرچم ایران، یکصدا شده بودیم.
#روزنگار_جنگ
#روز_بیستونهم
@zaatar
« مردم کشورمان، خانوادهام شدهاند.»
دیشب ساعت ۳:۳۰ بامداد بعد از انفجارهای پیدرپی خوابیدم و چند دقیقه مانده به ۹ صبح با صدای انفجار بیدار شدم. صدا، نزدیک بود و خوشحال شدم بچهها هنوز خوابند. بعد از هر صدایی کانالهای خبری را زیرورو میکنم تا ببینم کجاها را زدهاند و سراغ میگیرم از دوست و فامیل. واقعا دوست دارم پیشمرگِ همهٔ دوستان و خانواده باشم. ذرهای تحملِ نبودِ عزیزانم را ندارم.
چندروز است که مامان اصرار میکند بیایید خانهٔ ما. میگوید اینور را کمتر میزنند و خیالم راحتتر است پیش هم باشیم. من زیر بار نرفتهام. دل کندن از خانه برایم سخت شده. حتی در حد سر زدن به دیگران. همهاش نگرانم آخرین باری باشد که خانهام را میبینم. چقدر دلبستهٔ زندگی و دنیا هستم. آلبومها را گذاشتهام دم دست. مهمترین چیزهایی هستند که دوست دارم از دستشان ندهم.
امروز باز هم مامان گفت بیایید اینجا. گفت خاله میخواهد بیاید عیددیدنی. شما هم برسانید خودتان را. وسوسه شدم و زود جمعوجور کردیم و آمدیم سمت خانه مادر. دور میدان انقلاب، چند موکب بود و دستههای مردمی جمع شده بودند و شعار میدادند. ساعت چهار عصر بود. پس این مردم کی استراحت میکنند؟ از توی ماشین به روی همهشان لبخند زدم و برایشان پرچم تکان دادم. احساس میکنم مردمِ کشورم شدهاند خانوادهام. خانوادهای که این روزها نزدیکتر شدهایم به هم.
قرار بود دخترخاله جان روزهای اول عید عروسیاش باشد. نشد. شرایط جوری پیش رفت که روزهای اول جنگ، مراسم را کنسل کردند. بعد از صحبتهای رهبر و اشاره به نوعروسان، تصمیم گرفتند مراسم کوچکی برای فامیل نزدیک بگیرند و بعد از شام همه باهم برویم برای خیابانگردی. کارتی هم فرستادند توی ایتا که آهنگ ضمیمهاش اشک همهمان را درآورد. هرکدام از ما توی شرایط جنگی تصمیمهایی میگیریم که روشن است هرچقدر سختتر باشد، اجرش بیشتر است پیش خدا.
شب بعد از شام صدای چند انفجار آمد. من و همسرم گوش تیز کردیم و گفتیم: «یاعلی!» مادرم گفت:«چی شده؟»
مامان واقعا هیچ صدایی نشنیده بود. خندهام را جمع کردم و گفتم:« پس اینهمه به من گفتین اینجا خبری نیست، لابد این صداها رو نمیشنیدید.» :)) خدا همه مادرها را حفظ کند. :)
شب رفتیم تجمع صادقیه. جمعیت زیاد بود و پرچمها نمیگذاشت محمود کریمی را ببینم. چه شعر قشنگی میخواند. بعدش آهنگران آمد و حدادیان. اینجا توی لیگ دیگری بازی میکنند. واقعا تجمعات در مکانهای مختلف را باید رفت و دید. دختری را دیدم که برای خودش صندلی آورده بود و رمان میخواند. چراغ مطالعه کوچکی را هم وصل کرده بود به کتابش. شعرها متفاوت بود با سمت ما و در کل شوروحال مراسمشان را خیلی دوست داشتم. موقع برگشت، محمد زیرلب میخواند:« یه سگ دارم قهوهایه، اسمش رضا پهلویه». این هم دستاورد تجمع امروز :) خدا فردا را به خیر بگذراند.
#روزنگار_جنگ
#روز_سیام
@zaatar
«امروز روز خندهاس، شما چی فکر میکنید؟»
امروز آرام بود. مامان واقعا راست میگفت. اینجا خیلی آرامتر از خانهمان است. ما بیشتر جنگزدهایم تا آنها. :) دیشب فهمیدیم برق خانهمان هم رفته و ما خانه نبودیم. تجربهٔ این چند روز نشان داده که یک ساعت نشده، برقها میآید. خدا خیر بدهد به همهٔ آنهایی که انقدر زود دست به کار میشوند. این روزها هرکسی باید متناسب با نقشی که در جامعه دارد، کار کند. اگر هرکسی سر جای خودش بایستد، به خدا که ما پیروزِ نهاییِ جنگیم.
امروز خبر شهادت سردار تنگسیری را دادند. قلبم سوخت. این روزها چندینوچندبار قلب همهمان سوخته از داغهایی که دیدهایم ولی طبق معمولِ هرشب، پرچم را گذاشتهایم روی شانه و رفتهایم توی تجمعات. سردار کار خودش را درست انجام داده و ما هم باید به وظیفهٔ خودمان عمل کنیم.
شب با مامان بابا و خواهرم رفتیم سمت میدان کاج. نرسیده به تجمع، پارک کردیم. چند قدم که رفتیم صدای چند انفجار بلند شد. هیچوقت انفجار از نزدیک را توی خیابان حس نکردهام. این هم تجربهٔ جدیدی بود بههرحال. بچهها توی خیابان بیهوا میدویدند. دوست نداشتم خیلی فاصله بگیرند از ما. جمعیت، زیاد بود و پرچمها آنقدر بالا، که جایگاه را نمیدیدیم. توی موکبی نان و تخممرغ میدادند. بابا یکی برای بچهها گرفت. یکهو باران شدید شد. آنقدر که خیسیِ چادر روی سرم را حس میکردم. از پرچمِ توی دستمان، آب میچکید. حسین باران را که دید، گفت پس آن صداها رعدوبرق بود نه انفجار :) توی دلم گفتم: «به همین خیال باش.»
باران آنقدر شدت گرفت که زودتر جمع کردیم و نشستیم توی ماشین. این سمتها راهپیماییهای ماشینی کمتر است. آن سمت حتی اگر از یک راهپیمایی عقب میماندیم خیلی زود میافتادیم توی دستههای ماشینیِِ بعد. از میدان انقلاب رد شدیم و بعد رفتیم سمت صادقیه. غلغله بود. خداراشکر که این مردم صحنه را خالی نکردهاند. موقع خواب، خواهرزادهام که به بهانههای مختلف با بچهها خندیده بود، گفت :« امروز روز خندهاس. شما چی فکر میکنید؟»
پینوشت: روزنگارِ امشب را توی خواب و بیداری نوشتم. میدانستم اگر ننویسم، همینها هم از یادم میرود. به بزرگی خودتان ببخشید.
#روزنگار_جنگ
#روز_سیویکم
@zaatar
«جنگ، ما آدمها را به هم نزدیکتر کرده»
دیشب با صدای کوبیدن پای خواهرزادهام به بالشت بیدار شدم. انفجارها کم بود، این هم اضافه شد. :) همهٔ بچهها ردیف خوابیده بودند بالای سرم. محمد سروته شده بود. پرنیان پتو را پس زده بود و حسین غلت زده بود تا زیر میز ناهارخوری. بلند شدم و هر چهارتایشان را گذاشتم سرِ جا. تا دراز کشیدم و چند کانال خبری را چک کردم، صدای انفجار مهیبی بلند شد. خواهرم بیدار شد و آمد پیشم. بچهها بیدار نشدند. چند دقیقهای حرف زدیم و فهمیدیم کجا را زدهاند. بعد به خوابمان ادامه دادیم. :)
سر ظهر رفتم توی اتاق و چند متن برای تعیین سطح دورههای نویسندگی خواندم. این روزها آدمها انگیزه گرفتهاند برای یادگیری نوشتن. ما نیاز داریم به روایت این روزها. هرکسی باید مسیر جدیدی را برای خودش تعریف کند. این هم یک کنش است. خوشحالم برای انتخاب این دست از آدمها که درست وسط جنگ، مصمم شدهاند برای شروع یک مسیر تازه.
غروب آمدیم سمت خانه. تا رسیدیم دستبهکار شدم برای شام. صدای پدافند بلند شده بود. حسین گفت امشب راهپیمایی نرویم. گفت خستهام و خوابم میآید. با خودم گفتم یک شب این بچه بهانه گرفته، نه نگویم. گفتم چشم. نمیرویم. تلویزیون روی شبکه خبر بود. زیرنویس زد که به مناسبت دوازدهم فروردین، ساعت ۹ شب از همه میادین شهر، سرود جمهوری اسلامی ایران پخش میشود. حسین تا زیرنویس را خواند گفت: «یاعلی. کی مامانو نگه داره خونه؟» و همه خندیدیم. خنده، همان و شامِ زود خوردن و بیرون زدن از خانه، همان.
رفتیم سمت میدان شهدا. زیارت عاشورا را زیر آسمان خواندیم. چقدر چسبید. بعدا چطور دل بکنیم از این شبها؟ از این شوروحال و همدلی میان آدمها؟ بعد از زیارت، جلوتر رفتیم تا به جایگاه نزدیکتر باشیم. یکهو وسط جمعیت، چشمم افتاد به دخترعمو. رفیقِ روزهای کودکیام. بعد از چندسال میدیدَمش. این شبها چندباری حالواحوال کرده بودیم. جنگ، ما آدمها را به طرز عجیبی به هم نزدیکتر کرده و چه چیزی بهتر از این؟
به خاطر حسین، زود برگشتیم خانه. شبکه دو، ویژه برنامه پدر امت را نشان میداد. مهمانشان مصطفی رستمی بود؛ نمایندهٔ آقا در دانشگاهها. خیلی خوب حرف میزد. این روزها شیفتهٔ شنیدن از سیرهٔ حضرت آقا هستم. از اول تا آخرش اشک ریختم. یک جاهایی به هقهق افتادم و فقط از خدا طلب صبر کردم برای این مصیبتی که طاقتم را کم کرده.
#روزنگار_جنگ
#روز_سیودوم
@zaatar