«صدای زوزهٔ جنگنده»
امروز صبح بچهها را هرچقدر صدا کردم، بیدار نمیشدند. تعطیلات، ساعت خوابشان را به هم ریخته. دوست دارم دوباره روی روال بیفتند. بهزورِ صبحانهٔ دلخواه، بیدارشان کردم. همه چیز یک جور عجیبی آرام بود. بچهها نشستند پای تکالیفشان. من به پیشنهاد بچهها مشغول درست کردن تهچین شدم و هندزفری را گذاشتم و چند صوت از تحلیل این روزها گوش کردم.
عصر رفتیم جمهوری و کمی خرید کردیم برای بچهها. خلوتتر از همیشه بود و راحت، خریدمان را کردیم. توی راه پدافند فعال شد. بالای سرمان میدیدیمش. گفتم بچهها بنشینند وسط صندلی. کنار پنجره نباشند. مردم همه خیره شده بودند به آسمان تا از قافله عقب نمانند. واقعا مردمِ پایهای داریم ما. :)
ساعت هشت شب، چند صدا آمد که فکر کردیم پدافند است. کمی که گذشت صدای جنگنده بلند شد. انگار دور میخورد بالای سرمان. پایینتر از همیشه بود و انگار توی سرم زوزه میکشید. نفرتبار است این صدا. نشستم و بچهها را کنار خودم مشغول بازی کردم. حسین دستش را توی هوا مثل هواپیما میچرخاند و ابرو بالا میداد و میخندید. فهمیده بود جنگنده آمده. لحظات عجیبی است. انتظار، آدم را میکُشد. صدای چهار پنج انفجار آمد که یکیش شدیدتر و نزدیکتر از بقیه بود. از گروه فامیل، فهمیدم غرب و کرج را هم زدهاند. خدا، نیست و نابودشان کند.
شب رفتیم میدان شهدا. شبها خیابانها شلوغترند از روزها. معلوم است شهر تعطیل شده اما مرکز تجمعها مثل همیشه شلوغ است. باران شدید بود و لباسِ بچهها، کم. سه طرفِ میدان، موکبها برپا بود و بوی چای دارچین و آش میآمد.
آنقدر شدتِ باد زیاد بود که حسین میترسید پرچمش را باد ببرد. مردم پرچمها را سفت گرفته بودند تا از دستشان نیفتد. سخنران داشت از نقش زنها حرف میزد و میگفت میداندارِ این خیابانها زنها هستند. توی ذهنم یادداشتی در اینباره دارم که هنوز فرصت نکردم بنویسمش. چقدر وقت کم میآورم. بعد از تجمع رفتیم توی یک دستهٔ ماشینی و حسابی چرخیدیم و شعار دادیم. باتری محمد داشت خاموش میشد که برگشتیم.
ترامپِ ملعون بعد از فرصت پنج روزه، دوباره پیام داده و گفته تا ده روز دیگر نیروگاهها را نمیزند. عملاً دارد زمان میخرد برای خودش. معلوم نیست چه نقشهای در سر دارد. باید هوشیارتر و آمادهتر از قبل باشیم. از این مردک مو زرد، هیچ چیز بعید نیست.
#روزنگار_جنگ
#روز_بیستوهفتم
@zaatar
«کاش مادرها بیشتر دعا کنند»
دیشب تا سهونیم بیدار بودم. سروصداها زیاد بود. بیشتر سمت غرب را زدهاند. همین که خوابیدم با رعدوبرقهای شدید از خواب پریدم. واقعا از خدا دیگر انتظار نداشتم. :) خدا را شکر بابت بارش رحمت الهی. هرچقدر کمبود آب داشتیم، جبران میشود به امید خدا.
امروز سروصدایی نبود اما خبر رسید که فولاد مبارکهٔ اصفهان و اهواز را زدهاند. از سال پیش که سفری به فولاد مبارکهٔ اصفهان داشتم و زحمتهای این جوانان را پای دستگاهها دیدم، تازه عظمت کارشان را فهمیدم. با این خبر، دستوپایم سست شد. انگار که خانهٔ خودم را زده باشند. چقدر وجب به وجب این خاک برایم عزیز است. بعد از این اتفاق، فرمانده هوافضای سپاه توییت زده بود که: «خودتان حمله به زیرساخت را شروع کردید و اینبار معادله چشم در مقابل چشم نیست. منتظر باشید.»
عصر، بازی ایران_نیجریه بود. حسین از دیروز اجازه گرفته بود بازی را ببیند. آخرهای بازی رو به محمد گفت: «داریم میبازیم داداش.»
محمد ماشینها را ردیف کرده بود و داشت پارکینگ میساخت. خیلی بیخیال سری تکان داد و گفت:« برو از مامان بخواه دعا کنه. مادرا آرزوهاشون براورده میشه.»
حسین سراغم نیامد. بلافاصله بازی تمام شد و ایران باخت ولی دلم رفت برای این باور کوچک و روشنبخشِ پسرک. محمد راست میگفت. من هم باید بروم سراغ مادرِ خودم و بگویم برای کشورمان بیشتر دعا کند. دعای مادرها حتما مستجاب است. کاش همهٔ مادرها بیشتر دعا کنند.
شب رفتیم خیابان و ناخواسته افتادیم توی یک دسته ماشینی بزرگ. باران تند میبارید و هوا سرد بود. آنقدر باد میآمد که درد سینوسهام دوباره شروع شد و دستدرد گرفتم از تکان دادن پرچم. دستهاش خم شده بود از باد شدید. تمام راه، یک موتوری جلویمان بود. زنی ترک موتور نشسته بود. از پتوی روی دستش فهمیدم نوزادی توی بغل دارد. قدری که گذشت یک دستِ مشت کردهٔ کوچک هم دیدم که از کنارش بالا میآمد. توی این سرما و باران، با دو بچه کوچک، آن هم روی موتور انصافاً جهاد است. همین زنها هستند که خیابانها را حفظ کردهاند. درست همین زنها.
#روزنگار_جنگ
#روز_بیستوهشتم
@zaatar
«جای خالیِ مردمی که شهر را خالی نکردند.»
دیشب یکی از سنگینترین حملات دشمن بود. چند عملیات ترور در کار بود و صدای انفجار پشت هم میآمد. زیر پتو بودم که بلند شدم و سوره فتح را خواندم. خدا را شکر بچهها بیدار نشدند. بعد هم رفتم پای گوشی و حال فامیل و دوستان را پرسیدم. سراغ مهدیه را گرفتم. میدانستم اطرافشان را زدهاند. گفت چند جنازه دیده توی کاور. گفت مردمی را دیده که گوشه کنارِ خیابان، زار میزدهاند. قلبم فشرده شد. قدری ذکر گفتم برای آرامش خانوادههای داغدار. خدا صبر بدهد به این مردمی که شهر را خالی نکردند و حالا جای بعضیهایشان توی خانه خالی است.
هر روز که میگذرد، جنگ شدت بیشتری میگیرد. روزهای سختتری در پیش داریم. هرجور حساب میکنم حالا وضعمان خوب است. نشستهایم توی روشنایی خانه و بخاری روشن است و بوی غذا توی خانههامان پیچیده. دشمن تعداد حملات را بالا برده. از ساعت ۹ شب سروصداها شروع شد. منتظر بودم قدری آرام بگیرد بعد بزنیم بیرون. آرام نمیگرفت. بلند شدیم. بچهها زودتر آماده شدند. یکهو صدای دستهٔ ماشینی از توی کوچه آمد. همزمان صدای انفجار بلند شد. حسین و محمد دویدند توی کوچه. تا زودتر برسیم به دسته. من هول برم داشت که سروصداها بلند شده و بچهها رفتهاند توی خیابان. نفهمیدم چطور از خانه زدم بیرون. بعد از یک لحظه به خودم آمدم و گفتم چه کار میکنی؟! تو نباشی مگر نیست آن خدای بالا سرت؟ مگر تو کارهای هستی اصلا؟
آرام شدم. آرام. کلید را مثل همیشه، بیعجله، توی در چرخاندم و رفتم بیرون. خدای بچهها، بالای سرشان بود.
میدان شهدا غلغله بود. مداح، حماسیتر از قبل میخواند. حسابی کیف کردیم. بچهها همیشه توی تجمعات دست پر برمیگردند. انقدر که مردم ما دستودلبازند و هرکس دوست دارد درحد خودش، یک کاری کند برای شکلگیری این تجمعات. موقع برگشت، نماهنگ «ذوالفقار حضرت حیدر» کریمی را گذاشته بودم که مردی جلوی موکبش، ماشین را نگه داشت و با اصرار، سمبوسه تعارفمان کرد. یاد راهپیمایی اربعین افتادم.
خیابان پیروزی، دسته پشت دسته بود؛ صف طویلی از آدمها و ماشینها که قطع نمیشد. خدا ما آدمها را به هم وصل کرده بود. شکل و ظاهرمان شبیه هم نبود اما اینبار زیر پرچم ایران، یکصدا شده بودیم.
#روزنگار_جنگ
#روز_بیستونهم
@zaatar
« مردم کشورمان، خانوادهام شدهاند.»
دیشب ساعت ۳:۳۰ بامداد بعد از انفجارهای پیدرپی خوابیدم و چند دقیقه مانده به ۹ صبح با صدای انفجار بیدار شدم. صدا، نزدیک بود و خوشحال شدم بچهها هنوز خوابند. بعد از هر صدایی کانالهای خبری را زیرورو میکنم تا ببینم کجاها را زدهاند و سراغ میگیرم از دوست و فامیل. واقعا دوست دارم پیشمرگِ همهٔ دوستان و خانواده باشم. ذرهای تحملِ نبودِ عزیزانم را ندارم.
چندروز است که مامان اصرار میکند بیایید خانهٔ ما. میگوید اینور را کمتر میزنند و خیالم راحتتر است پیش هم باشیم. من زیر بار نرفتهام. دل کندن از خانه برایم سخت شده. حتی در حد سر زدن به دیگران. همهاش نگرانم آخرین باری باشد که خانهام را میبینم. چقدر دلبستهٔ زندگی و دنیا هستم. آلبومها را گذاشتهام دم دست. مهمترین چیزهایی هستند که دوست دارم از دستشان ندهم.
امروز باز هم مامان گفت بیایید اینجا. گفت خاله میخواهد بیاید عیددیدنی. شما هم برسانید خودتان را. وسوسه شدم و زود جمعوجور کردیم و آمدیم سمت خانه مادر. دور میدان انقلاب، چند موکب بود و دستههای مردمی جمع شده بودند و شعار میدادند. ساعت چهار عصر بود. پس این مردم کی استراحت میکنند؟ از توی ماشین به روی همهشان لبخند زدم و برایشان پرچم تکان دادم. احساس میکنم مردمِ کشورم شدهاند خانوادهام. خانوادهای که این روزها نزدیکتر شدهایم به هم.
قرار بود دخترخاله جان روزهای اول عید عروسیاش باشد. نشد. شرایط جوری پیش رفت که روزهای اول جنگ، مراسم را کنسل کردند. بعد از صحبتهای رهبر و اشاره به نوعروسان، تصمیم گرفتند مراسم کوچکی برای فامیل نزدیک بگیرند و بعد از شام همه باهم برویم برای خیابانگردی. کارتی هم فرستادند توی ایتا که آهنگ ضمیمهاش اشک همهمان را درآورد. هرکدام از ما توی شرایط جنگی تصمیمهایی میگیریم که روشن است هرچقدر سختتر باشد، اجرش بیشتر است پیش خدا.
شب بعد از شام صدای چند انفجار آمد. من و همسرم گوش تیز کردیم و گفتیم: «یاعلی!» مادرم گفت:«چی شده؟»
مامان واقعا هیچ صدایی نشنیده بود. خندهام را جمع کردم و گفتم:« پس اینهمه به من گفتین اینجا خبری نیست، لابد این صداها رو نمیشنیدید.» :)) خدا همه مادرها را حفظ کند. :)
شب رفتیم تجمع صادقیه. جمعیت زیاد بود و پرچمها نمیگذاشت محمود کریمی را ببینم. چه شعر قشنگی میخواند. بعدش آهنگران آمد و حدادیان. اینجا توی لیگ دیگری بازی میکنند. واقعا تجمعات در مکانهای مختلف را باید رفت و دید. دختری را دیدم که برای خودش صندلی آورده بود و رمان میخواند. چراغ مطالعه کوچکی را هم وصل کرده بود به کتابش. شعرها متفاوت بود با سمت ما و در کل شوروحال مراسمشان را خیلی دوست داشتم. موقع برگشت، محمد زیرلب میخواند:« یه سگ دارم قهوهایه، اسمش رضا پهلویه». این هم دستاورد تجمع امروز :) خدا فردا را به خیر بگذراند.
#روزنگار_جنگ
#روز_سیام
@zaatar
«امروز روز خندهاس، شما چی فکر میکنید؟»
امروز آرام بود. مامان واقعا راست میگفت. اینجا خیلی آرامتر از خانهمان است. ما بیشتر جنگزدهایم تا آنها. :) دیشب فهمیدیم برق خانهمان هم رفته و ما خانه نبودیم. تجربهٔ این چند روز نشان داده که یک ساعت نشده، برقها میآید. خدا خیر بدهد به همهٔ آنهایی که انقدر زود دست به کار میشوند. این روزها هرکسی باید متناسب با نقشی که در جامعه دارد، کار کند. اگر هرکسی سر جای خودش بایستد، به خدا که ما پیروزِ نهاییِ جنگیم.
امروز خبر شهادت سردار تنگسیری را دادند. قلبم سوخت. این روزها چندینوچندبار قلب همهمان سوخته از داغهایی که دیدهایم ولی طبق معمولِ هرشب، پرچم را گذاشتهایم روی شانه و رفتهایم توی تجمعات. سردار کار خودش را درست انجام داده و ما هم باید به وظیفهٔ خودمان عمل کنیم.
شب با مامان بابا و خواهرم رفتیم سمت میدان کاج. نرسیده به تجمع، پارک کردیم. چند قدم که رفتیم صدای چند انفجار بلند شد. هیچوقت انفجار از نزدیک را توی خیابان حس نکردهام. این هم تجربهٔ جدیدی بود بههرحال. بچهها توی خیابان بیهوا میدویدند. دوست نداشتم خیلی فاصله بگیرند از ما. جمعیت، زیاد بود و پرچمها آنقدر بالا، که جایگاه را نمیدیدیم. توی موکبی نان و تخممرغ میدادند. بابا یکی برای بچهها گرفت. یکهو باران شدید شد. آنقدر که خیسیِ چادر روی سرم را حس میکردم. از پرچمِ توی دستمان، آب میچکید. حسین باران را که دید، گفت پس آن صداها رعدوبرق بود نه انفجار :) توی دلم گفتم: «به همین خیال باش.»
باران آنقدر شدت گرفت که زودتر جمع کردیم و نشستیم توی ماشین. این سمتها راهپیماییهای ماشینی کمتر است. آن سمت حتی اگر از یک راهپیمایی عقب میماندیم خیلی زود میافتادیم توی دستههای ماشینیِِ بعد. از میدان انقلاب رد شدیم و بعد رفتیم سمت صادقیه. غلغله بود. خداراشکر که این مردم صحنه را خالی نکردهاند. موقع خواب، خواهرزادهام که به بهانههای مختلف با بچهها خندیده بود، گفت :« امروز روز خندهاس. شما چی فکر میکنید؟»
پینوشت: روزنگارِ امشب را توی خواب و بیداری نوشتم. میدانستم اگر ننویسم، همینها هم از یادم میرود. به بزرگی خودتان ببخشید.
#روزنگار_جنگ
#روز_سیویکم
@zaatar
«جنگ، ما آدمها را به هم نزدیکتر کرده»
دیشب با صدای کوبیدن پای خواهرزادهام به بالشت بیدار شدم. انفجارها کم بود، این هم اضافه شد. :) همهٔ بچهها ردیف خوابیده بودند بالای سرم. محمد سروته شده بود. پرنیان پتو را پس زده بود و حسین غلت زده بود تا زیر میز ناهارخوری. بلند شدم و هر چهارتایشان را گذاشتم سرِ جا. تا دراز کشیدم و چند کانال خبری را چک کردم، صدای انفجار مهیبی بلند شد. خواهرم بیدار شد و آمد پیشم. بچهها بیدار نشدند. چند دقیقهای حرف زدیم و فهمیدیم کجا را زدهاند. بعد به خوابمان ادامه دادیم. :)
سر ظهر رفتم توی اتاق و چند متن برای تعیین سطح دورههای نویسندگی خواندم. این روزها آدمها انگیزه گرفتهاند برای یادگیری نوشتن. ما نیاز داریم به روایت این روزها. هرکسی باید مسیر جدیدی را برای خودش تعریف کند. این هم یک کنش است. خوشحالم برای انتخاب این دست از آدمها که درست وسط جنگ، مصمم شدهاند برای شروع یک مسیر تازه.
غروب آمدیم سمت خانه. تا رسیدیم دستبهکار شدم برای شام. صدای پدافند بلند شده بود. حسین گفت امشب راهپیمایی نرویم. گفت خستهام و خوابم میآید. با خودم گفتم یک شب این بچه بهانه گرفته، نه نگویم. گفتم چشم. نمیرویم. تلویزیون روی شبکه خبر بود. زیرنویس زد که به مناسبت دوازدهم فروردین، ساعت ۹ شب از همه میادین شهر، سرود جمهوری اسلامی ایران پخش میشود. حسین تا زیرنویس را خواند گفت: «یاعلی. کی مامانو نگه داره خونه؟» و همه خندیدیم. خنده، همان و شامِ زود خوردن و بیرون زدن از خانه، همان.
رفتیم سمت میدان شهدا. زیارت عاشورا را زیر آسمان خواندیم. چقدر چسبید. بعدا چطور دل بکنیم از این شبها؟ از این شوروحال و همدلی میان آدمها؟ بعد از زیارت، جلوتر رفتیم تا به جایگاه نزدیکتر باشیم. یکهو وسط جمعیت، چشمم افتاد به دخترعمو. رفیقِ روزهای کودکیام. بعد از چندسال میدیدَمش. این شبها چندباری حالواحوال کرده بودیم. جنگ، ما آدمها را به طرز عجیبی به هم نزدیکتر کرده و چه چیزی بهتر از این؟
به خاطر حسین، زود برگشتیم خانه. شبکه دو، ویژه برنامه پدر امت را نشان میداد. مهمانشان مصطفی رستمی بود؛ نمایندهٔ آقا در دانشگاهها. خیلی خوب حرف میزد. این روزها شیفتهٔ شنیدن از سیرهٔ حضرت آقا هستم. از اول تا آخرش اشک ریختم. یک جاهایی به هقهق افتادم و فقط از خدا طلب صبر کردم برای این مصیبتی که طاقتم را کم کرده.
#روزنگار_جنگ
#روز_سیودوم
@zaatar
«بهترین عروسی جهان»
امروز دوازدهم فروردین بود. روز جمهوری اسلامی ایران. غروب که همسرم آمد، جعبهٔ بزرگی دستش بود. یواش زیپش را باز کرد. دورش مخملِ سبز بود. جعبه را گرفت جلوی رویم و بازش کرد. عطری بلند شد که با همان، زدم زیر گریه. پرچمِ حرم امام رضا(ع) بود. سرم را گذاشتم روی پرچم و برای ایران عزیزمان، دعا کردم.
قبلتر نوشته بودم که عروسی دخترخاله به خاطر شهادت آقا و شرایط جنگی کنسل شده بود. بعد از پیام آقا سید مجتبی خامنهای، دلشان قدری آرام گرفت و تلاش کردند از نو برنامهای بریزند متناسب با شرایط حاضر. امشب، دعوت شدیم برای شام. نیم ساعت اول در خوف و رجا بودیم که چه بخوانیم و چه آهنگی پخش کنیم که یکی از اقوام با باندش وارد رستوران شد. و خب باند که میآید مگر میشود بزن که خوب میزنیِ مهدی رسولی را نگذاریم؟ اول از میز خودمان شروع کردیم و زدیم روی میز. بعد بقیه همراه شدند و شعرها را جواب دادند. تا آخرِ مراسم، شعرهای حماسی را پخش کردیم و شعار دادیم. مشتهایمان را گره کردیم و توی روی هم خندیدیم. به امید روزهای خوب. روزهای خیلی خوب.
هدیهٔ عروس داماد، پرچم ایران بود به همهٔ خانوادهها. قرار بود با ماشین عروس، راهپیمایی ماشینی داشته باشیم تا میدان آزادی و بعد برویم سمت میدان انقلاب. ماشینهای دیگر که دستهٔ ماشین عروس را میدیدند همراه میشدند با ما و بوق میزدند برای عروس داماد. حسین فرصت را غنیمت شمرده بود و بلند شعار میداد. همیشه دوست داشت با کل فامیل برویم راهپیمایی. به آرزویش رسیده بود.
قبل از انقلاب پیاده شدیم و راه افتادیم سمت میدان. حسین جلوی عروس داماد راه افتاده بود و شعارِ «الله اکبر خامنهای رهبر» میداد. کمکم مردم عروس داماد را که دیدند، همراه شدند با جمع کوچکمان. مرد جوانی جلو آمد و محکم روی داماد را بوسید. گفت:« خوشم اومد ازت مشتی» بعد دویست تومان داد به عروس و دویست تومان به داماد. به طرز عجیبی موج مردم بود که میآمد سمتمان و به عروس و داماد شاباش میدادند و گل و شکلات میریختند روی سرشان. آرام آرام دور میدان را دور میزدیم و شعار میدادیم. مردم کِل میکشیدند. انگار کل تهران، یک خانواده شده بودیم. همه خوشحال بودند و خنده به لب داشتند. عدهای چند قدمی هممسیر میشدند با ما. دعای خیر میکردند. التماس دعا میگفتند. یک نفر میخواست شماره بگیرد از داماد و گفت یک روز تنکابن مهمان من باشید. یکی سنگ حرم داد بهشان. خبرگزاریها مدام جلوی راه را میگرفتند و مصاحبه میکردند با عروس و داماد. عروسیشان خرجهای معمول را نداشت و همه مردم تهران دعوت بودند به جشنشان. جشنی که متناسب با حالوهوای همین روزها بود. موقع برگشت محمد تا نشست توی ماشین، پرچمش را بیرون داد و گفت:« امروز بهترین عروسی جهان بود.»
پینوشت: چند عکس و فیلم گذاشتم در کانال بله. ایتا محدودیت دارد در ارسال عکس و فیلم. اگر دوست داشتید از اینجا ببینید.
https://ble.ir/zaatar/-1650144090748633038/1775087901930
#روزنگار_جنگ
#روز_سیوسوم
@zaatar
«بچههایمان، جای ما الله اکبر میگویند.»
حوالی عصر از بوستان نهجالبلاغه رد میشدیم که مواجه شدم با حجم زیادی از ماشینهای پارک شده. حواسم نبود کجاییم. خوب که نگاه کردم، متوجه بوستان شدم و تازه انگار همانجا فهمیدم امروز سیزدهبهدر است. توی روزهایی که تهران خط مقدم جنگ است، مردم سیزدهبهدرشان هم بهراه است. واقعا این دشمن ما را از چه میترساند؟
امروز ترامپ گفته مأموریت ما در ایران تمام شده و ما درحال پیروزی هستیم. مردک دروغ سیزدهاش را گفته. عصر امروز حمله کرده به بزرگترین پل خاورمیانه در ایران؛ به پل B1 در کرج. پلی که شنیدهام سالها وقت و سرمایه پایش گذاشتهاند. خدا ازشان نگذرد.
توی دزفول رسم دارند که فردای عروسی خانواده عروس حلوا میپزند و به همراه ناهار عروس داماد و هدیهای که عموماً تکهای طلاست، برایشان میبرند. رسم را برای تازه عروس دامادمان نصفه نیمه اجرا کردیم. آنها آمدند مادرزن سلام و ما حلوا پختیم تا دور هم باشیم. موسیقی پیشزمینه هم، همان همیشگی بود. بزن که خوب میزنیِ مهدی رسولی. واقعا نمیدانم حکمت حلوا برای عروس چیست. فقط میدانم حلوا خوشمزه است و دیگر سراغ باقی ماجرا را نمیگیرم. علتش هرچه میخواهد، باشد. ما امروز دور هم بودیم به بهانهای کوچک. وسط شلوغی جنگ و اخبار ناراحت کننده از خرابیها، دلگرمیم که میتوانیم کنار هم باشیم و به چیزهای ساده بخندیم. وقتی میخواستیم برگردیم، عروس گفت توی میدان انقلاب، آقایی آمده و بن بیست میلیونی شهروند بهشان داده. آنقدر محبتِ مردم عجیب غریب بوده و لطفهایشان زیاد، که هرچه بگویم کم است.
شب تا ساعت دوازدهونیم خیابانها همچنان شلوغ بود. میدان کاج، فردوسی، هفتتیر، شهدا. کاروانهای ماشینی بهراه بود. توی ترافیک ماشینها که بودیم، چند بچه، سرشان را از پنجره خانه بیرون آورده بودند و با صدای بلند، شعار الله اکبر میدادند. قبلترها صدای ما انقلابیها به گوش همسایه هم نمیرسید. آنقدر سکوت کردیم که دشمن فکر کرد ما کم هستیم. حالا کجاست که ببیند بچههایمان دارند جای ماهم الله اکبر میگویند؟ کجاست که ببیند اعتقاد بچههایمان ریشهدار است و آنقدر بذر کینه در دلشان کاشتهایم که تا عمر دارند برای نابودی دشمنشان دعا و تلاش میکنند.
#روزنگار_جنگ
#روز_سیوچهارم
@zaatar
«فردا، روز کار است.»
صبحها بچهها تا از خواب بیدار میشوند، تلویزیون را روشن میکنند تا ببینند موج چندمیم. قبلش حدس میزنند و باهم کلکل میکنند سر عددش. صبح امروز موج ۹۱ بودیم. بعد که عدد را فهمیدند، حدس میزنند جنگ تا موج چندم ادامه دارد. هیچوقت فکر نمیکردم بچهها انقدر راحت درباره جنگ حرف بزنند و شرایط را بپذیرند.
امروز چندینبار صدای جنگنده و انفجار، آمده. واکنشمان به صداها خیلی کمتر از قبل شده. انگار فقط حواسمان جمع میشود که صدا دور است یا نزدیک. این روزها پردهٔ آشپزخانه را بالا نمیکشم. سرتاسر پنجره است و خطرناک. گلهای بیچاره دارند از حال میروند. چه کار میشود کرد؟ دوباره قلمه میزنم و میکارمشان.
امشب هم رفتیم میدان شهدا. هر روز که از ایست بازرسی پیروزی رد میشویم دلم میتپد برای آن بسیجیهایی که همینجا شهید شدند. خیابانهای اطراف میدان آنقدر شلوغ بود که زمان زیادی گذشت تا جای پارک پیدا کردیم و نزدیکتر شدیم به تجمع. جمعیت از دیشب خیلی بیشتر بود. تا فاصله زیادی از میدان، ماشین پارک بود و پرچمگردانها، دورتادور جمعیت را گرفته بودند. توی یکی از موکبها قهوه میدادند. طعم گلاب و دارچینش غالب بود. خدا ازشان قبول کند ولی این چه کاری بود آخر؟ :) قهوه را حیف کردند. بعد از مراسم حسین دنبال کاروان ماشینی بود و من نقش مادر منظم و متعهد را بازی کردم و گفتم باید برگردیم تا زودتر بخوابید به خاطر کلاسهای فردا. و خیلی زودتر از همیشه برگشتیم خانه.
فردا ۱۵ فروردین است. کلاس بچهها بهصورت مجازی شروع میشود و از همین حالا برای خودم و تمام مادران و معلمانِ سرزمینم طلب صبر میکنم. :) قبل از خواب، بحث بچهها شروع شد. دنبال بودند که کدامشان پای لپتاپ بنشیند و کدام، پای تبلت. کدامشان توی اتاق باشد و کدام توی هال. این یکی به آن یکی فخر میفروشد که کلاسش دیرتر است و میتواند نیم ساعت بیشتر بخوابد. ساعت کلاسها خیلی زود است. کاش حواس مدرسه به راهپیماییهای شبانه هم بود. به هر ضربوزوری که بود، بچهها را زودتر خواباندم. حسین یک ساعتی کتاب خواند تا خوابش برد. کاش من هم فردا برگردم به روتین قبل و بنشینم پشت میز کار. کاش کتابهایم را ورق بزنم و کارهای نصفه نیمه را از نو شروع کنم.
#روزنگار_جنگ
#روز_سیوپنجم
@zaatar
«این زن را بیشتر دوست دارم.»
صبح بهسختی بچهها را بیدار کردم. لپتاپ را گذاشتم بالای سر محمد تا از صدای معلمش بلند شود. دلم میسوخت. بچهٔ زبانبسته از ۸ونیم کلاسش شروع میشود. بچهها درحالت عادی زود میخوابند و راحت است بیدارکردنشان. اما حالا که وقت حضور در خیابانهاست، هرکس باید به سهم خودش کاری کند. اگر همهٔ خانوادههایی که بچهٔ مدرسهرو دارند، شبها زودتر برگردند خانه، باز هم خیابانها شلوغ میماند؟ نمیدانم و نگرانم. کاش همه، نگرانِ خیابانها باشند.
صبح یکیدرمیان میرفتم توی اتاق و میآمدم توی هال. احساس میکردم حسین بهانه میآورد و کار میتراشد تا به یک نحوی پیشش باشم. یکبار میخواست جملهای بگوید درباره فضای مجازی. بهش چند ریزموضوع دادم تا دربارهشان جمله بسازد. مشغول گفتوگو بودیم که محمد داد زد:« ریخت.» توی هال آمدم که دیدم مربا از لای لقمهٔ توی دستش راه گرفته و رسیده به آستین. داشتم کمکش میکردم که حسین آمد توی هال برای زنگ تفریح. تا نشست، استکان چایش تکانی خورد و ریخت. :) اعصاب هم خوب چیزیست. کاش خدا به مادرها زیاد بدهد. خیلی زیاد.
بعد از کلاس، محمد بهانه گرفت که میخواهد عکسهای توی لپتاپ را ببیند. عکسهای بچگیاش را دوست دارد. من هم نشستم پشت میز و همهٔ کارهای عقبمانده را نوشتم. گروه بازطراحی دورهها را از ایتا به بله منتقل کردم تا دوباره کار را شروع کنیم. چندتا از دوستان خوب باشگاه مبنا همراهیام میکنند و راستش جمع آدمها من را به حرکت بیشتر وادار میکند. خودم هم نشستم به نوشتن تمرین برای درسنامهها. قدری که خسته شدم، کتاب یادداشتهای جلال را شروع کردم. در گروه جمعخوانی سه کتاب، قرار است بخوانیمَش. همیشه سردرآوردن از زندگی نویسندهها برایم جذاب بوده. نقطههایی را برایم روشن کرده که برای هر نویسندهای راهگشاست. مشغول سروکله زدن با کتابهایم بودم که محمد گفت:« قبلا خیلی کیک و دسر درست میکردی، الان چرا درست نمیکنی؟» بعد عکس چند مدل نان فانتزی هم نشانم داد که سالهای قبل درست کردهام. حس عجیبی داشتم. ملغمهای از ناراحتی، که چرا دیگر کمتر میرسم به این کارها و خوشحالی از اینکه واقعا من اینها را درست کردهام؟ راستش زنِ خانهدارِ هنرمند، دیگر من را راضی نمیکند. خودم را زن خانهداری میبینم که دوست دارد کاری برای فرهنگ کشورش کند و با همهٔ حاشیهها و سختیهایش، این زن را خیلی بیشتر دوست دارم. اما درهرحال، به بچهها قول دادم برایشان کیک خیس شکلاتی درست کنم تا دست از سرم بردارند. :)
امشب، میدان شهدا مهمان داشت. شهید آورده بودند. هر چهار طرف میدان، غلغله بود. مراسم، شوروحال عجیبی داشت. چقدر شهادت، دستیافتنی شده. قبلا یک آرزوی دورودراز بود. حالا طرف امروز دعا میکند و فردا میبینی عکسش را زدهاند سر چهارراه و پای اسمش نوشتهاند: «شهید»
#روزنگار_جنگ
#روز_سیوچهارم
@zaatar
ــــــــــــــــــــــ
عددِ روزهای جنگ که به چهل نزدیک میشود، دلم زیرورو میشود. گریه توی گلویم گره میخورد و شقیقههایم تیر میکشد.به آدمهای مریضی میمانم که بیماری سختی را پشت سر گذاشتهاند و حالا دوره نقاهتشان را میگذرانند.
روز اول جنگ آقایمان شهید شد و من هنوز برایش عزاداری نکردهام. هنوز یک دل سیر اشک نریختهام. دلم را خوش کرده بودم به مراسم وداع. به سه روز نشستن توی مصلی و خونِ دل خوردن. حالا دلم را به چه خوش کنم؟ به کدام هقهق در کجا و چه روز؟
#روز_سیوهفتم
@zaatar