eitaa logo
/زعتر/
473 دنبال‌کننده
203 عکس
38 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
«بهترین عروسی جهان» امروز دوازدهم فروردین بود. روز جمهوری اسلامی ایران. غروب که همسرم آمد، جعبهٔ بزرگی دستش بود. یواش زیپش را باز کرد. دورش مخملِ سبز بود. جعبه را گرفت جلوی رویم و بازش کرد. عطری بلند شد که با همان، زدم زیر گریه. پرچمِ حرم امام رضا(ع) بود. ‌سرم را گذاشتم روی پرچم و برای ایران عزیزمان، دعا کردم. قبل‌تر نوشته بودم که عروسی دخترخاله به خاطر شهادت آقا و شرایط جنگی کنسل شده بود. بعد از پیام آقا سید مجتبی خامنه‌ای، دلشان قدری آرام گرفت و تلاش کردند از نو برنامه‌ای بریزند متناسب با شرایط حاضر. امشب، دعوت شدیم برای شام. نیم ساعت اول در خوف و رجا بودیم که چه بخوانیم و چه آهنگی پخش کنیم که یکی از اقوام با باندش وارد رستوران شد. و خب باند که می‌آید مگر می‌شود بزن که خوب می‌زنیِ مهدی رسولی را نگذاریم؟ اول از میز خودمان شروع کردیم و زدیم روی میز. بعد بقیه همراه شدند و شعرها را جواب دادند. تا آخرِ مراسم، شعرهای حماسی را پخش کردیم و شعار دادیم. مشت‌هایمان را گره کردیم و توی روی هم خندیدیم. به امید روزهای خوب. روزهای خیلی خوب. هدیهٔ عروس داماد، پرچم ایران بود به همهٔ خانواده‌ها. قرار بود با ماشین عروس، راهپیمایی ماشینی داشته باشیم تا میدان آزادی و بعد برویم سمت میدان انقلاب. ماشین‌های دیگر که دستهٔ ماشین عروس را می‌دیدند همراه می‌شدند با ما و بوق می‌زدند برای عروس داماد. حسین فرصت را غنیمت شمرده بود و بلند شعار می‌داد. همیشه دوست داشت با کل فامیل برویم راهپیمایی. به آرزویش رسیده بود. قبل از انقلاب پیاده شدیم و راه افتادیم سمت میدان. حسین جلوی عروس داماد راه افتاده بود و شعارِ «الله اکبر خامنه‌ای رهبر» می‌داد. کم‌کم مردم عروس داماد را که دیدند، همراه شدند با جمع کوچکمان. مرد جوانی جلو آمد و محکم روی داماد را بوسید. گفت:« خوشم اومد ازت مشتی» بعد دویست تومان داد به عروس و دویست تومان به داماد. به طرز عجیبی موج مردم بود که می‌آمد سمتمان و به عروس و داماد شاباش می‌دادند و گل و شکلات می‌ریختند روی سرشان. آرام آرام دور میدان را دور می‌زدیم و شعار می‌دادیم. مردم کِل می‌کشیدند. انگار کل تهران، یک خانواده شده بودیم. همه خوشحال بودند و خنده به لب داشتند. عده‌ای چند قدمی هم‌مسیر می‌شدند با ما. دعای خیر می‌کردند. التماس دعا می‌گفتند. یک نفر می‌خواست شماره بگیرد از داماد و گفت یک روز تنکابن مهمان من باشید. یکی سنگ حرم داد بهشان. خبرگزاری‌ها مدام جلوی راه را می‌گرفتند و مصاحبه می‌کردند با عروس و داماد. عروسی‌شان خرج‌های معمول را نداشت و همه مردم تهران دعوت بودند به جشن‌شان. جشنی که متناسب با حال‌وهوای همین روزها بود. موقع برگشت محمد تا نشست توی ماشین، پرچمش را بیرون داد و گفت:« امروز بهترین عروسی جهان بود.» پی‌نوشت: چند عکس و فیلم گذاشتم در کانال بله. ایتا محدودیت دارد در ارسال عکس و فیلم. اگر دوست داشتید از اینجا ببینید. https://ble.ir/zaatar/-1650144090748633038/1775087901930 @zaatar
«بچه‌هایمان، جای ما الله اکبر می‌گویند.» حوالی عصر از بوستان نهج‌البلاغه رد می‌شدیم که مواجه شدم با حجم زیادی از ماشین‌های پارک شده. حواسم نبود کجاییم. خوب که نگاه کردم، متوجه بوستان شدم و تازه انگار همان‌جا فهمیدم امروز سیزده‌به‌در است. توی روزهایی که تهران خط مقدم جنگ است، مردم سیزده‌به‌درشان هم به‌راه است. واقعا این دشمن ما را از چه می‌ترساند؟ امروز ترامپ گفته مأموریت ما در ایران تمام شده و ما درحال پیروزی هستیم. مردک دروغ سیزده‌‌اش را گفته. عصر امروز حمله کرده به بزرگ‌ترین پل خاورمیانه در ایران؛ به پل B1 در کرج. پلی که شنیده‌ام سال‌ها وقت و سرمایه پایش گذاشته‌اند. خدا ازشان نگذرد. توی دزفول رسم دارند که فردای عروسی خانواده عروس حلوا می‌پزند و به همراه ناهار عروس داماد و هدیه‌ای که عموماً تکه‌ای طلاست، برایشان می‌برند. رسم را برای تازه عروس دامادمان نصفه نیمه اجرا کردیم. آن‌ها آمدند مادرزن سلام و ما حلوا پختیم تا دور هم باشیم. موسیقی پیش‌زمینه هم، همان همیشگی بود. بزن که خوب می‌زنیِ مهدی رسولی. واقعا نمی‌دانم حکمت حلوا برای عروس چیست. فقط می‌دانم حلوا خوشمزه است و دیگر سراغ باقی ماجرا را نمی‌گیرم. علتش هرچه می‌خواهد، باشد. ما امروز دور هم بودیم به بهانه‌ای کوچک. وسط شلوغی جنگ و اخبار ناراحت کننده از خرابی‌ها، دلگرمیم که می‌توانیم کنار هم باشیم و به چیزهای ساده بخندیم. وقتی می‌خواستیم برگردیم، عروس گفت توی میدان انقلاب، آقایی آمده و بن بیست میلیونی شهروند بهشان داده. آنقدر محبتِ مردم عجیب غریب بوده و لطف‌هایشان زیاد، که هرچه بگویم کم است. شب تا ساعت دوازده‌ونیم خیابان‌ها همچنان شلوغ بود. میدان کاج، فردوسی، هفت‌تیر، شهدا. کاروان‌های ماشینی به‌راه بود. توی ترافیک ماشین‌ها که بودیم، چند بچه، سرشان را از پنجره خانه بیرون آورده بودند و با صدای بلند، شعار الله اکبر می‌دادند. قبل‌ترها صدای ما انقلابی‌ها به گوش همسایه هم نمی‌رسید. آنقدر سکوت کردیم که دشمن فکر کرد ما کم هستیم. حالا کجاست که ببیند بچه‌هایمان دارند جای ماهم الله اکبر می‌گویند؟ کجاست که ببیند اعتقاد بچه‌هایمان ریشه‌دار است و آنقدر بذر کینه در دل‌شان کاشته‌ایم که تا عمر دارند برای نابودی‌ دشمن‌شان دعا و تلاش می‌کنند. @zaatar
«فردا، روز کار است.» صبح‌ها بچه‌ها تا از خواب بیدار می‌شوند، تلویزیون را روشن می‌کنند تا ببینند موج چندمیم. قبلش حدس می‌زنند و باهم کل‌کل می‌کنند سر عددش. صبح امروز موج ۹۱ بودیم. بعد که عدد را فهمیدند، حدس می‌زنند جنگ تا موج چندم ادامه دارد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بچه‌ها انقدر راحت درباره جنگ حرف بزنند و شرایط را بپذیرند. امروز چندین‌بار صدای جنگنده و انفجار، آمده. واکنشمان به صداها خیلی کمتر از قبل شده. انگار فقط حواسمان جمع می‌شود که صدا دور است یا نزدیک. این روزها پردهٔ آشپزخانه را بالا نمی‌کشم. سرتاسر پنجره است و خطرناک. گل‌های بیچاره دارند از حال می‌روند. چه کار می‌شود کرد؟ دوباره قلمه می‌زنم و می‌کارمشان. امشب هم رفتیم میدان شهدا. هر روز که از ایست بازرسی پیروزی رد می‌شویم دلم می‌تپد برای آن بسیجی‌هایی که همین‌جا شهید شدند. خیابان‌های اطراف میدان آنقدر شلوغ بود که زمان زیادی گذشت تا جای پارک پیدا کردیم و نزدیک‌تر شدیم به تجمع. جمعیت از دیشب خیلی بیشتر بود. تا فاصله زیادی از میدان، ماشین پارک بود و پرچم‌گردان‌ها، دورتادور جمعیت را گرفته بودند. توی یکی از موکب‌ها قهوه‌ می‌دادند. طعم گلاب و دارچینش غالب بود. خدا ازشان قبول کند ولی این چه کاری بود آخر؟ :) قهوه را حیف کردند‌. بعد از مراسم حسین دنبال کاروان ماشینی بود و من نقش مادر منظم و متعهد را بازی کردم و گفتم باید برگردیم تا زودتر بخوابید به خاطر کلاس‌های فردا. و خیلی زودتر از همیشه برگشتیم خانه. فردا ۱۵ فروردین است. کلاس بچه‌ها به‌صورت مجازی شروع می‌شود و از همین حالا برای خودم و تمام مادران و معلمانِ سرزمینم طلب صبر می‌کنم. :) قبل از خواب، بحث بچه‌ها شروع شد. دنبال بودند که کدامشان پای لپ‌تاپ بنشیند و کدام، پای تبلت. کدامشان توی اتاق باشد و کدام توی هال. این یکی به آن یکی فخر می‌فروشد که کلاسش دیرتر است و می‌تواند نیم ساعت بیشتر بخوابد. ساعت کلاس‌ها خیلی زود است. کاش حواس مدرسه به راهپیمایی‌های شبانه هم بود. به هر ضرب‌وزوری که بود، بچه‌ها را زودتر خواباندم. حسین یک ساعتی کتاب خواند تا خوابش برد. کاش من هم فردا برگردم به روتین قبل و بنشینم پشت میز کار. کاش کتاب‌هایم را ورق بزنم و کارهای نصفه نیمه را از نو شروع کنم. @zaatar
«این زن را بیشتر دوست دارم.» صبح به‌سختی بچه‌ها را بیدار کردم. لپ‌تاپ را گذاشتم بالای سر محمد تا از صدای معلمش بلند شود. دلم می‌سوخت. بچهٔ زبان‌بسته از ۸ونیم کلاسش شروع می‌شود. بچه‌ها درحالت عادی زود می‌خوابند و راحت است بیدارکردنشان. اما حالا که وقت حضور در خیابان‌هاست، هرکس باید به سهم خودش کاری کند. اگر همهٔ خانواده‌هایی که بچهٔ مدرسه‌رو دارند، شب‌ها زودتر برگردند خانه، باز هم خیابان‌ها شلوغ می‌ماند؟ نمی‌دانم و نگرانم. کاش همه، نگرانِ خیابان‌ها باشند. صبح یکی‌درمیان می‌رفتم توی اتاق و می‌آمدم توی هال. احساس می‌کردم حسین بهانه می‌آورد و کار می‌تراشد تا به یک نحوی پیشش باشم. یکبار می‌خواست جمله‌ای بگوید درباره فضای مجازی. بهش چند ریزموضوع دادم تا درباره‌شان جمله بسازد. مشغول گفت‌وگو بودیم که محمد داد زد:« ریخت.» توی هال آمدم که دیدم مربا از لای لقمهٔ توی دستش راه گرفته و رسیده به آستین. داشتم کمکش می‌کردم که حسین آمد توی هال برای زنگ تفریح. تا نشست، استکان چایش تکانی خورد و ریخت. :) اعصاب هم خوب چیزی‌ست. کاش خدا به مادرها زیاد بدهد. خیلی زیاد. بعد از کلاس، محمد بهانه گرفت که می‌خواهد عکس‌های توی لپ‌تاپ را ببیند. عکس‌های بچگی‌اش را دوست دارد. من هم نشستم پشت میز و همهٔ کارهای عقب‌مانده را نوشتم. گروه بازطراحی دوره‌ها را از ایتا به بله منتقل کردم تا دوباره کار را شروع کنیم. چندتا از دوستان خوب باشگاه مبنا همراهی‌ام می‌کنند و راستش جمع آدم‌ها من را به حرکت بیشتر وادار می‌کند. خودم هم نشستم به نوشتن تمرین برای درسنامه‌ها. قدری که خسته شدم، کتاب یادداشت‌های جلال را شروع کردم. در گروه جمع‌خوانی سه کتاب، قرار است بخوانیمَش. همیشه سردرآوردن از زندگی نویسنده‌ها برایم جذاب بوده. نقطه‌هایی را برایم روشن کرده که برای هر نویسنده‌ای راهگشاست. مشغول سروکله زدن با کتاب‌هایم بودم که محمد گفت:« قبلا خیلی کیک و دسر درست می‌کردی، الان چرا درست نمی‌کنی؟» بعد عکس چند مدل نان فانتزی هم نشانم داد که سال‌های قبل درست کرده‌ام. حس عجیبی داشتم. ملغمه‌ای از ناراحتی، که چرا دیگر کمتر می‌رسم به این کارها و خوشحالی از اینکه واقعا من این‌ها را درست کرده‌ام؟ راستش زنِ خانه‌دارِ هنرمند، دیگر من را راضی نمی‌کند. خودم را زن خانه‌داری می‌بینم که دوست دارد کاری برای فرهنگ کشورش کند و با همهٔ حاشیه‌ها و سختی‌هایش، این زن را خیلی بیشتر دوست دارم‌. اما درهرحال، به بچه‌ها قول دادم برایشان کیک خیس شکلاتی درست کنم تا دست از سرم بردارند. :) امشب، میدان شهدا مهمان داشت. شهید آورده بودند. هر چهار طرف میدان، غلغله بود. مراسم، شوروحال عجیبی داشت. چقدر شهادت، دست‌یافتنی شده. قبلا یک آرزوی دورودراز بود. حالا طرف امروز دعا می‌کند و فردا می‌بینی عکسش را زده‌اند سر چهارراه و پای اسمش نوشته‌اند: «شهید» @zaatar
ــــــــــــــــــــــ عددِ روزهای جنگ که به چهل نزدیک می‌شود، دلم زیرورو می‌شود. گریه توی گلویم گره می‌خورد و شقیقه‌هایم تیر می‌کشد.به آدم‌های مریضی می‌مانم که بیماری سختی را پشت سر گذاشته‌اند و حالا دوره نقاهتشان را می‌گذرانند. روز اول جنگ آقایمان شهید شد و من هنوز برایش عزاداری نکرده‌ام. هنوز یک دل سیر اشک نریخته‌ام. دلم را خوش کرده بودم به مراسم وداع. به سه روز نشستن توی مصلی و خونِ دل خوردن. حالا دلم را به چه خوش کنم؟ به کدام هق‌هق در کجا و چه روز؟ @zaatar
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 فقط یکی زنده ماند 🔰 روایتی دختر مینابی از مدرسه شجره طیبه ▫️ دختر مینابی خوابیده روی تخت بیمارستان. روسری سفید پوشیده. حتما به سن تکلیف رسیده. به گمانم ده، یازده ساله است. هم‌سن‌ پسرِ بزرگم. از صدای بمب می‌گوید و لرزش زمین و خرابی مدرسه‌. از ریختن سقف و سنگ‌ریزه‌ها روی سرش. نفس‌‌هایش تند و کوتاه است. بعضی حرف‌هایش را می‌خورد. صدایش لرز دارد. هن‌هن می‌کند. انگار نمی‌داند از کدام تصویر ذهنی‌اش بگوید. نمی‌داند کدامش را انتخاب کند. موقع حرف زدن از شش جسد، پره‌های بینی‌اش باز و بسته می‌‌شود. به خودش فشار می‌آورد تا ماجرا را تعریف کند. از پسردایی‌اش می‌گوید که دست‌وپا نداشته و نصف صورتش رفته. از دخترخاله‌ای که تکه‌تکه شده. از پنج نفری می‌گوید که چهارتایشان مرده‌اند و فقط یکی‌شان زنده مانده. ▪️ دانش‌‌های تربیتی این سال‌هایم، دهن‌کجی می‌کنند بهم. این روزها زیاد خوانده بودم از نظرات روان‌شناس‌ها درباره‌ی حجم اطلاعات بچه‌ها از جنگ. شنیده بودم باید با بچه‌ها متناسب با سن‌شان گفت‌وگو کنیم. می‌دانستم اگر انفجاری رخ داد، حتما باید بروم نزدیک بچه‌ها و اطمینان بدهم که مراقبشان هستم. اگر درحال دیدن فیلم دلخراشی بودم، به هیچ‌وجه نمی‌گذاشتم چشم بچه‌ها به تصاویر بیفتد. بیشتر از همه موشک‌های خودمان را نشانشان می‌دادم؛ لحظه‌های اصابت در تل آویو را برایشان پخش می‌کردم. می‌گذاشتم قدرت موشکی‌مان را ببینند. حرف‌های رهبر را بشنوند. موضع‌‌گیری‌های صریح و روشنش را. دوست داشتم در کنار صدای جنگنده و انفجارها، بدانند ما قدرت خوبی هم داریم برای شکست دشمن. ▫️ حجم دیده‌ها و شنیده‌های دختر مینابی و پسرهایم باهم در تضاد است. دختر مینابی خودش در صحنه حاضر بوده. به چشم دیده که چه بلایی بر سر هم‌کلاسی‌ها و معلمش آمده. صدایِ «کمک، کمک» بغل‌دستی‌اش را شنیده. همانی که باهم، عروسکِ سرِ چهارراهِ مدرسه را نشان کرده بودند تا با پول‌های عیدی‌شان بخرند. همان‌ دوستی که قرار گذاشته بودند زنگ تفریح لواشک و ویفرشان را شریکی بخورند. دانش‌های تربیتی‌ام، دهن‌کجی می‌کنند بهم. هیچ چیز سر جایش نیست. کاش می‌شد ذهن دختر مینابی را شست‌وشو داد. کاش همین روزها برود عروسک نشان کرده‌اش را با پول‌های عیدی‌اش بخرد. کاش مادرش بهش اطمینان بدهد که حالا دیگر مراقبش است. دشمن حق دارد بگوید این‌ها هوش مصنوعی‌ست. جنایت آن‌قدر بزرگ است که هوش مصنوعی هم باورش نمی‌کند. ✍🏻 زهرا عطارزاده رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
«پشت پرده» امروز مهمان خانهٔ شهید صاحبدل بودیم. کسی که چهل‌وچهار سال در جوار حضرت آقا بودند. یار دیرینه‌ای که همراه با رهبر عزیزمان شهید شدند. شهید صاحبدل، پدر یکی از دوستان مبنایی ما بودند. کسی که تازه بعد از چند سال فهمیدیم چقدر نزدیک بودند به آقا و هیچ‌وقت بروز ندادند. همین را هم سیرهٔ عملی شهید می‌دانم که فرزندانی مثل خودشان تربیت کردند. جار نزدنِ موقعیت‌ها توی این زمانه، کم‌چیزی نیست. حتم دارم فقط «مؤمنین» می‌توانند اینچنین باشند. نشسته بودم کنار همسر شهید. می‌خواستم نزدیک‌تر باشم و بیشتر نفس‌شان گره بخورد با نفس‌هایم. بعد از چند دقیقه فهمیدم همسر شهید شدن هم لیاقت می‌خواهد. من امروز زنی را دیدم که صلابت صدا و خنده‌های گاه‌گاهش من را یاد رجزهای حضرت زینب در روز عاشورا می‌انداخت. زنی که صدایش لرز نداشت و کمر خم نکرده بود. زنی که دلم می‌خواست ساعت‌ها کنارش بنشینم و فقط حرف‌هایش را بشنوم. هم از آقای شهیدمان هم از همسری که آرزوی ما را سال‌ها زندگی کرده بود. همسر شهید می‌گفتند توی جنگ دوازده روزه، نگران آقای صاحبدل نبودم. نگران آقا بودم‌ و مدام حالشان را از همسرم می‌پرسیدم. همسری که هیچ‌وقت علاقه نداشته بیاید جلوی دوربین‌ها. حتی برای دیدارها می‌نشسته پشت پرده. تلاش میکرده همیشه جایی باشد که دوربین جلوتر از او باشد. این رویه را می‌گذارم در کنار رویهٔ آن‌هایی که نسبت‌هایشان را توی بوق‌وکرنا می‌کنند و ایمانی می‌بینم که فهمش آسان نیست. همسر شهید، میانهٔ حرف‌هایشان گفتند آقای صاحبدل همیشه می‌گفتند اگر بخواهم چیزی را نمی‌بینم و نمی‌شنوم. پوشیدنِ چشم و گوش را در دفتر کارشان هم داشتند. یعنی اگر نامه‌ای برای آقا می‌بردند، حتی نگاهش نمی‌کردند. این‌ها چیزهایی است که تنها در سیره عملی شهدا دیده می‌شود. آخر مجلس، لباس و دستمال سفیدی را آوردند که حضرت آقا با آن وارد حرم امام رضا شدند و با همان دستمال، حرم را غباروبی کردند. تمام مجلس، بغضم را فرو خوردم و تلاش کردم تا کمتر گریه کنم. مثل بچگی‌ها بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. وقتی لباس دستم رسید دیگر خودم را رها کردم. دلم می‌خواست پای آن لباس ساعت‌ها گریه کنم. @zaatar
«باید ترسید از این مردمی که از هیچ‌چیز نمی‌ترسند.» دیشب تهران را حسابی زدند. دو بامداد خوابیده بودم و چند دقیقه بعدش سروصداها شروع شده بود. صبح فهمیدم نزدیکی‌مان را زدند اما بیدار نشدم. خوابِ سنگین هم نعمت است. چند روزی است که دوباره سروصداها زیاد شده. هیچ معلوم نیست کی قرار است این جنگ تمام شود. بعد از تمام شدن تعطیلات، تهران روزهای شلوغی را به خود می‌بیند. جا پارک‌های کوچه‌مان، دوباره پر شده‌ و بازار و مغازه‌ها رونق گرفته. امشب هم رفتیم میدان شهدا. نرسیده به میدان، پیرمردی خمیده، قرآن دست گرفته بود و ماشین‌ها را از زیرش رد می‌کرد. می‌گفت خدا، حافظتان باشد. زیرلب ذکر می‌گفت و صلوات می‌فرستاد. هرکس یک جوری آمده و می‌خواهد سهیم باشد توی این تجمعات. پیرمرد هم با قرآنش آمده بود. میدان از همیشه شلوغ‌تر بود. عجیب است واقعا. نمی‌دانم چطور ممکن است؛ تعدادمان کم که نمی‌شود، زیاد هم می‌شود. به خدا که باید ترسید از این مردمی که از هیچ‌چیز نمی‌ترسند. تا از ماشین پیاده شدیم، صدای پدافند بلند شد. برقش را بالای سرمان می‌دیدیم. مردم مشت‌ها را گره کرده و صدای الله اکبرشان بلند شده بود. بچه‌ها عین خیالشان نبود. پرچم‌ها را گذاشتند روی دوش و مسابقه گذاشتند تا میدان. توی راه دیدم که زن‌ها قدم‌به‌قدم خوراکی بهشان می‌دهند. همین‌ها شوق بچه‌ها را بیشتر می‌کند و دلبسته‌شان می‌کند به ماندن در خیابان‌ها. بعد از سرودهای حماسی، حاج منصور ارضی آمد. یاد دوران کارشناسی افتادم و دهه محرم. گاهی با بچه‌ها می‌رفتیم مسجد بازار و می‌نشستیم پای صحبت‌هاش. می‌گفتیم حاج منصور بیشتر از اینکه مداحی کند، سخنرانی می‌کند. حالا هم فقط موهاش سفید شده بود. هنوز سخنرانی می‌کرد. :) امشب باز هم افتادیم توی دسته ماشینی و از بچه‌ها جرئت نمی‌کردیم برگردیم خانه. رفتیم سمت نیروهوایی. مردم دور میدان ایستاده بودند پرچم‌به‌دست. از هر ده نفر، نُه نفرشان زن بود. حتم دارم این زن‌ها، مردهایشان را فرستاده‌اند سر پست و خودشان هم ایستاده‌اند توی خیابان. پرچم‌ها را بالا گرفته‌اند و نمی‌گذارند دشمن به شهرشان نفوذ کند. وقتی هزار دور چرخیدیم دور میدان، بچه‌ها راضی شدند به برگشتن. نماهنگ «تو غلط می‌کنی» ابوذر روحی را گذاشتند و بلند تکرار می‌کردند. به لطف این شب‌ها، شعرهای فحش‌دار را خوب یاد گرفته‌اند. :) @zaatar
«لشکری از بچه‌ها» ساعت ده‌ونیم صبح، بچه‌ها پای کلاس مجازی بودند. من هم داشتم کارگاه هنرجوها را چک می‌کردم و جوابِ سؤال‌ها را می‌دادم. فائزه نگران بود به دوره و تمرین‌ها نرسد. نوشته بود:«من خیلی دوست دارم یه نفر بیاد نظم رو در من ایجاد کنه. حتی به زور و ضرب.» صوتم را باز کردم و شروع کردم به صحبت. از تجربه برنامه‌ریزی متناسب با شرایط فردی گفتم. خصوصا حالا که جنگ است و کلاسِ بچه‌ها، مجازی. سی ثانیه بیشتر حرف نزدم که صدای عجیبی بلند شد. می‌فهمیدم جنگنده نیست ولی نمی‌دانستم صدای چیست. در تمام طول جنگ تاحالا ضربان قلبم هم بالا نرفته بود. اما اینبار صداها انگار بیخ گوشم بود. ناخوداگاه تپش قلب گرفتم و خیز برداشتم سمت محمد. گفتم حسین هم از اتاق بیاید پیش ما. محمد امروز نشانهٔ «ح» را یاد گرفت. یکی از بچه‌ها تدریسش کرد. اسمش هم محمد بود و تدریسش مربوط می‌شد به حضرت محمد(ص). صداهایی شبیه به موشک، پشت هم می‌آمد. سه نفری انگار سه ضلعِ مثلث شده بودیم کنار هم. حسین طبق معمول مزه می‌پراند که بخندیم. نیکائیان داشت از روی درس حلزون می‌خواند. یکهو صداش لرزید. گفت:« آقا اینجا رو دارن بمبارون می‌کنن من نمی‌تونم بخونم.» دلم رفت برای این بچه. طفلکِ معصوم. سروصدا از توی میکروفن بچه‌ها هم می‌آمد. معلم در آمد که:« اشکالی نداره. آروم باشید. می‌خواید یخورده صبر کنیم تا صداها آروم بشه؟ من تو فکر شماهام.» قرار شد ساعت یازده برگردیم. حسین اما کلاسشان پابرجا بود. گفت بچه‌ها دارند پیام می‌گذارند که سمت آن‌ها هم صداها زیاد است. توی ذهنم بود که برای بچه‌ها شربت گلاب درست کنم اما آنقدر گرم صحبت با رفقا و فامیل شدم که یادم رفت. نیم ساعتی طول کشید تا صداها آرام گرفت. محمد دوباره نشست پای کلاس. گفت امروز هم اسم خودم را یاد گرفتم هم اسم داداش را. امروز زیر بمباران دشمن فقط نیم ساعت تأمل کردیم تا صداها آرام بگیرد. دوباره کلاس را از نو شروع کردیم. معلم‌ها از خانه و مدرسه نشستند پشت دوربین گوشی تا وقفه‌ای در آموزش پیش نیاید. بچه‌هایمان از حالا نقشه کشیدند برای نابودی دشمن. یکی می‌خواهد موشک بسازد و دیگری می‌خواهد دانشمند شود. لشکری آماده کردیم که حتی اگر روزی ما نباشیم، پرچم ایران را بالا نگه دارند. @zaatar