«پشت پرده»
امروز مهمان خانهٔ شهید صاحبدل بودیم. کسی که چهلوچهار سال در جوار حضرت آقا بودند. یار دیرینهای که همراه با رهبر عزیزمان شهید شدند. شهید صاحبدل، پدر یکی از دوستان مبنایی ما بودند. کسی که تازه بعد از چند سال فهمیدیم چقدر نزدیک بودند به آقا و هیچوقت بروز ندادند. همین را هم سیرهٔ عملی شهید میدانم که فرزندانی مثل خودشان تربیت کردند. جار نزدنِ موقعیتها توی این زمانه، کمچیزی نیست. حتم دارم فقط «مؤمنین» میتوانند اینچنین باشند.
نشسته بودم کنار همسر شهید. میخواستم نزدیکتر باشم و بیشتر نفسشان گره بخورد با نفسهایم. بعد از چند دقیقه فهمیدم همسر شهید شدن هم لیاقت میخواهد. من امروز زنی را دیدم که صلابت صدا و خندههای گاهگاهش من را یاد رجزهای حضرت زینب در روز عاشورا میانداخت. زنی که صدایش لرز نداشت و کمر خم نکرده بود. زنی که دلم میخواست ساعتها کنارش بنشینم و فقط حرفهایش را بشنوم. هم از آقای شهیدمان هم از همسری که آرزوی ما را سالها زندگی کرده بود.
همسر شهید میگفتند توی جنگ دوازده روزه، نگران آقای صاحبدل نبودم. نگران آقا بودم و مدام حالشان را از همسرم میپرسیدم. همسری که هیچوقت علاقه نداشته بیاید جلوی دوربینها. حتی برای دیدارها مینشسته پشت پرده. تلاش میکرده همیشه جایی باشد که دوربین جلوتر از او باشد. این رویه را میگذارم در کنار رویهٔ آنهایی که نسبتهایشان را توی بوقوکرنا میکنند و ایمانی میبینم که فهمش آسان نیست.
همسر شهید، میانهٔ حرفهایشان گفتند آقای صاحبدل همیشه میگفتند اگر بخواهم چیزی را نمیبینم و نمیشنوم. پوشیدنِ چشم و گوش را در دفتر کارشان هم داشتند. یعنی اگر نامهای برای آقا میبردند، حتی نگاهش نمیکردند. اینها چیزهایی است که تنها در سیره عملی شهدا دیده میشود. آخر مجلس، لباس و دستمال سفیدی را آوردند که حضرت آقا با آن وارد حرم امام رضا شدند و با همان دستمال، حرم را غباروبی کردند. تمام مجلس، بغضم را فرو خوردم و تلاش کردم تا کمتر گریه کنم. مثل بچگیها بغض داشت خفهام میکرد. وقتی لباس دستم رسید دیگر خودم را رها کردم. دلم میخواست پای آن لباس ساعتها گریه کنم.
#روزنگار_جنگ
#روز_سیوهفتم
@zaatar
«باید ترسید از این مردمی که از هیچچیز نمیترسند.»
دیشب تهران را حسابی زدند. دو بامداد خوابیده بودم و چند دقیقه بعدش سروصداها شروع شده بود. صبح فهمیدم نزدیکیمان را زدند اما بیدار نشدم. خوابِ سنگین هم نعمت است. چند روزی است که دوباره سروصداها زیاد شده. هیچ معلوم نیست کی قرار است این جنگ تمام شود. بعد از تمام شدن تعطیلات، تهران روزهای شلوغی را به خود میبیند. جا پارکهای کوچهمان، دوباره پر شده و بازار و مغازهها رونق گرفته.
امشب هم رفتیم میدان شهدا. نرسیده به میدان، پیرمردی خمیده، قرآن دست گرفته بود و ماشینها را از زیرش رد میکرد. میگفت خدا، حافظتان باشد. زیرلب ذکر میگفت و صلوات میفرستاد. هرکس یک جوری آمده و میخواهد سهیم باشد توی این تجمعات. پیرمرد هم با قرآنش آمده بود.
میدان از همیشه شلوغتر بود. عجیب است واقعا. نمیدانم چطور ممکن است؛ تعدادمان کم که نمیشود، زیاد هم میشود. به خدا که باید ترسید از این مردمی که از هیچچیز نمیترسند. تا از ماشین پیاده شدیم، صدای پدافند بلند شد. برقش را بالای سرمان میدیدیم. مردم مشتها را گره کرده و صدای الله اکبرشان بلند شده بود. بچهها عین خیالشان نبود. پرچمها را گذاشتند روی دوش و مسابقه گذاشتند تا میدان. توی راه دیدم که زنها قدمبهقدم خوراکی بهشان میدهند. همینها شوق بچهها را بیشتر میکند و دلبستهشان میکند به ماندن در خیابانها.
بعد از سرودهای حماسی، حاج منصور ارضی آمد. یاد دوران کارشناسی افتادم و دهه محرم. گاهی با بچهها میرفتیم مسجد بازار و مینشستیم پای صحبتهاش. میگفتیم حاج منصور بیشتر از اینکه مداحی کند، سخنرانی میکند. حالا هم فقط موهاش سفید شده بود. هنوز سخنرانی میکرد. :)
امشب باز هم افتادیم توی دسته ماشینی و از بچهها جرئت نمیکردیم برگردیم خانه. رفتیم سمت نیروهوایی. مردم دور میدان ایستاده بودند پرچمبهدست. از هر ده نفر، نُه نفرشان زن بود. حتم دارم این زنها، مردهایشان را فرستادهاند سر پست و خودشان هم ایستادهاند توی خیابان. پرچمها را بالا گرفتهاند و نمیگذارند دشمن به شهرشان نفوذ کند. وقتی هزار دور چرخیدیم دور میدان، بچهها راضی شدند به برگشتن. نماهنگ «تو غلط میکنی» ابوذر روحی را گذاشتند و بلند تکرار میکردند. به لطف این شبها، شعرهای فحشدار را خوب یاد گرفتهاند. :)
#روزنگار_جنگ
#روز_سیوهشتم
@zaatar
«لشکری از بچهها»
ساعت دهونیم صبح، بچهها پای کلاس مجازی بودند. من هم داشتم کارگاه هنرجوها را چک میکردم و جوابِ سؤالها را میدادم. فائزه نگران بود به دوره و تمرینها نرسد. نوشته بود:«من خیلی دوست دارم یه نفر بیاد نظم رو در من ایجاد کنه. حتی به زور و ضرب.»
صوتم را باز کردم و شروع کردم به صحبت. از تجربه برنامهریزی متناسب با شرایط فردی گفتم. خصوصا حالا که جنگ است و کلاسِ بچهها، مجازی. سی ثانیه بیشتر حرف نزدم که صدای عجیبی بلند شد. میفهمیدم جنگنده نیست ولی نمیدانستم صدای چیست. در تمام طول جنگ تاحالا ضربان قلبم هم بالا نرفته بود. اما اینبار صداها انگار بیخ گوشم بود. ناخوداگاه تپش قلب گرفتم و خیز برداشتم سمت محمد. گفتم حسین هم از اتاق بیاید پیش ما.
محمد امروز نشانهٔ «ح» را یاد گرفت. یکی از بچهها تدریسش کرد. اسمش هم محمد بود و تدریسش مربوط میشد به حضرت محمد(ص). صداهایی شبیه به موشک، پشت هم میآمد. سه نفری انگار سه ضلعِ مثلث شده بودیم کنار هم. حسین طبق معمول مزه میپراند که بخندیم. نیکائیان داشت از روی درس حلزون میخواند. یکهو صداش لرزید. گفت:« آقا اینجا رو دارن بمبارون میکنن من نمیتونم بخونم.» دلم رفت برای این بچه. طفلکِ معصوم. سروصدا از توی میکروفن بچهها هم میآمد. معلم در آمد که:« اشکالی نداره. آروم باشید. میخواید یخورده صبر کنیم تا صداها آروم بشه؟ من تو فکر شماهام.»
قرار شد ساعت یازده برگردیم. حسین اما کلاسشان پابرجا بود. گفت بچهها دارند پیام میگذارند که سمت آنها هم صداها زیاد است.
توی ذهنم بود که برای بچهها شربت گلاب درست کنم اما آنقدر گرم صحبت با رفقا و فامیل شدم که یادم رفت. نیم ساعتی طول کشید تا صداها آرام گرفت. محمد دوباره نشست پای کلاس. گفت امروز هم اسم خودم را یاد گرفتم هم اسم داداش را.
امروز زیر بمباران دشمن فقط نیم ساعت تأمل کردیم تا صداها آرام بگیرد. دوباره کلاس را از نو شروع کردیم. معلمها از خانه و مدرسه نشستند پشت دوربین گوشی تا وقفهای در آموزش پیش نیاید. بچههایمان از حالا نقشه کشیدند برای نابودی دشمن. یکی میخواهد موشک بسازد و دیگری میخواهد دانشمند شود. لشکری آماده کردیم که حتی اگر روزی ما نباشیم، پرچم ایران را بالا نگه دارند.
#روزنگار_جنگ
#روز_سیونهم
@zaatar
هدایت شده از علیرضا زادبر
با حفظ خشم از دشمنی که قاتل رهبر و مردم ماست و حلم تا رفع برخی سوالات؛ فهم خودم را می نویسم:
۱. ما در جنگ چند مرحله ای هستیم. مرحله نخست آن جنگ ۱۲ روزه بود که به نتیجه مطلوب دست نیافت. پروژه پس از آن، فعال سازی مکانیسم ماشه و بعدتر پروژه کشتار ۱۸ تا ۲۰ دی بود تا علت ظاهری جنگ رمضان باشد. این جنگ مرحله دیگری خواهد داشت. زمان و نوع آن بستگی به وضعیت بازدارندگی دو طرف در جنگ فعلی دارد. این بیانیه نمیتواند به معنای پایان جنگ بدون در نظر گرفتن تحقق عینی شروط باشد. کما اینکه خود بیانیه دبیرخانه به این مساله اذعان دارد.
۲. بدون شک هدف اول و اصلی دشمن محقق نشد. هدف اصلی تغییر نظام سیاسی بود. تحلیل آمریکا و اصرار اسرائیل این بود که با ترور رهبر انقلاب، نظام فرو می پاشد و دستاورد بزرگ و آرزوی ۴۷ ساله به واقعیت می پیوندند. ضربه بزرگ بر پیکره ما شهادت رهبر بود اما نتیجه نهایی آن به سقوط نظام اسلامی ختم نشد. این بدون شک یک پیروزی مقتدارانه، حماسی و مظلومانه است. آرزو به گورهای پهلوی و بدخواهان تجزیه طلب با تمام توان نظامی غرب هم به نتیجه نرسیدند.
۳. ده بند اشاره شده، در بیانیه روز گذشته نیز آمده بود. این ده بند چارچوب و مفاد طرح نهایی است. به نظر نمیرسد که هر ده بند پذیرفته شود. در دیپلماسی باید حداکثر خواسته بیان و پیش از توافق چارچوب مشخص شود. در دو هفته آینده مبتنی بر این ده بند[که عمدتا به نفع ایران است] می بایست به توافق بلند مدت برسند. اما مساله این است که تضمین و ضمانت نامه چیست؟ تجربه نشان داده است که آمریکا ضمانت نمیدهد. مگر اینکه ابزارهای استراتژیک ما یعنی مدیریت تنگه هرمز و تهدید موثر در سایر زمینه پذیرفته و یا حفظ شود. از طرف دیگر شاید چارچوبی از طرف سایر کشورها نظیر چین برای ضمانت وجود داشته باشد که با وجود بد عهدی آمریکا به این گزینه نیز به تردید باید نگریست.
۴. بزرگترین قربانیان بی اختیار این جنگ در صورت پذیرش بند مربوط به ترک و خروج آمریکا از منطقه، کشورهای عربی منطقه هستند. پس از خروج آمریکا از منطقه که رهبر شهید پس از شهادت شهید سلیمانی آن را بعنوان راهبرد مطرح کردند، نظم جدیدی را بین کشورهای منطقه حاکم خواهد نمود که محور آن با ایران است.
۵. محور مقاومت که در دو سال گذشته آسیب های جدی متحمل شده بود با این جنگ به خودباوری و احیا مجدد دست یافت. به موازات باید این محور تقویت شود و هیچ تعهد و بندی نسبت به آن قابل قبول نیست.
۶. جنگ موجودیتی از نگاه دو طرف به جنگ منطقه ای تبدیل شد که آمریکا انتظار نداشت. جنگ موجودیتی با توافق و یا عدم توافق پایان نمی یابد. مرحله ای و طولانی است. رهبر شهید در دیدار رئیس مجلس لبنان با اشاره به طوفان الاقصی گفتند: این جنگ منجر به مرگ جبهه حق یا باطل خواهد شد. جنگ موجودیتی تمامی ندارد.
۷. دقیق ترین و اشراف کامل بر صحنه میدان و سیاست با رهبر انقلاب است. مانند الگو تجربه شده جنگ ۱۲ روزه باید منتظر پیام رهبر انقلاب بود تا ایشان ابعاد را متقن و قطعی ناظر به آینده مشخص نمایند.
۸. روایت اصلی این جنگ فراموش نشود: شما مردم و نیروهای مسلح با رهبری آیت الله خامنه ای مقابل تمام جهان غرب ایستادید. این مرحله را پیروز شدید. نزاع در لایه های دیگر ادامه دارد. فتنه ها شکل خواهد گرفت و تدبیر آن با درایت رهبری و مبعوث شدن مجدد مردم محقق میشود. به هیچ وجه نباید روایت انفعال داشت. عظمت کاری که انجام دادید نباید خدشه دار شود. نباید به وضعیت پیش از جنگ بازگردیم. این مرحله از جنگ باید سکوی حرکت بزرگ برای جمهوری اسلامی ایران باشد. از اظهارنظر عجولانه و قطعی باید پرهیز کرد. چرا؟ چون جزییات معین نشده نظیر اینکه وضعیت اورانیوم ۶۰ درصد چه خواهد شد و وضعیت مدیریت تنگه هرمز و.... بسیار است. ما از این موارد اساسی اطلاع نداریم.
#علیرضا_زادبر
@Politicalhistory
«سنگر ما همین خیابان شده.»
دیشب نخوابیدم. حتی پنج دقیقه. آنقدر در گروههای مختلف مشغول صحبت و تحلیل بودیم که وقتی نماند برای خواب. ترامپ گفته بود ساعت ۳ونیم، تمدن ایران را نابود میکند. میترسیدم؟ به هیچ عنوان. فقط گوشیام را زدم به شارژ و دل خوش کردم به اینکه ترامپ، هیچ غلطی نمیکند و باز وعده نابودی را میاندازد عقب. مثل دو سه بارِ گذشته. با اینکه دیروز حسابی تهران زیر موشکباران بود و ریلها و جادهها و پلهای زیادی تخریب شدند.
از سر شب از گوشه کنار شنیده بودیم ایران و پاکستان درحال مذاکرهاند. بیدار ماندیم تا نتیجه را بفهمیم. ساعت حوالی ۲:۴۵ خبر از پایان جنگ تا دو هفته رسید. آمریکا موافقت کرده بود که دو هفته بنشیند و درباره ده شرط ایران مذاکره کند. یکجور آتشبسِ موقت. چهل روز میشد که در جنگ با یک ابرقدرت بودیم. ابرقدرتی که هدفش تغییر رژیم و تجزیه ایرانِ عزیزمان بود. ابرقدرتی که حالا به زانو درآمده. همهٔ این شبها برای اینکه نظاممان باقی بماند و جمهوری اسلامی، پابرجا، خیابانها را خالی نکردیم. وقتوبیوقت پرچم گرفتیم به دوش و از خوابِ شبِ خودمان و بچههایمان گذشتیم تا دشمنِ حرامی دیگر توی کوچههامان هلهله نکشد. تا حرامزادهها آشوب نکنند.
هرطور نگاه میکنم آمریکا به خواستهاش نرسیده. تغییرِ هدف داده به باز شدن تنگه هرمز. درست که رهبرمان را شهید کردند. داغی روی دلمان گذاشتند که با هیچ دستاوردی آرام نمیگیریم. اما کسی جایش آمد که تمام نقشههایشان را بر باد داد. اگر آمریکا با ده شرط ایران موافقت کند، قطعا بُرد با ماست و تا همینجا شکست خورده است. خیلیها توقع نابودی کامل اسرائیل را دارند. انگار اسرائیل اندازه کف دست است و با دو موشک نابود میشود. خب اگر با دو موشک نابودشدنی بود باید تا روز چهلم جنگ با خاک یکسان میشد. باید واقعیت میدان را دید. باید دید توی این دو هفته چه اتفاقی میافتد . بههرحال دلم گرم است به امامی که همه چیز تحت فرمان اوست و من هم درست مثل یک مأموم، گوش به فرمانم.
عصر دورهمی با استاد جوان و دوستان مبنایی داشتیم. قبلش فکر میکردیم جلسهمان با چالشهای جنگی روبهرو شود ولی با اتفاقاتی که افتاد، همه چیز به خوبی پیش رفت. دلم نیامد بچهها را بگذارم خانه. با خودم بردمشان کارستان. اولینبار بود میآمدند دفتر مجله. آنقدر بهشان خوش گذشت که قول گرفتند بار بعدی هم بیارمشان. استاد مثل همیشه حرفهای امیدبخش میزدند. چقدر نیاز داشتم به این جمع. چقدر خوشحالم که این دوستان همفکر را دارم. آن هم توی اوضاعی که بعضیها با خواهر برادرهایشان در چالشند.
شب رفتیم کاروان ماشینی ستارخان. شلوغ بود. دستههای ماشینی تا ۱۲ شب که ما بودیم، خیابان را خالی نکردند. میدان صادقیه تجمع بود و پرچمها بالا. پشت چراغ قرمز که ایستادیم، دستهای زن و مرد آمدند جلوی ماشینها و صدا بلند کردند:« سنگر ما همین خیابان شده.» عدهای هم پلاکارد دست گرفته بودند با این مضمون:«هر پوششی که دارم از اسرائیل بیزارم»
#روزنگار_جنگ
#روز_چهلم
@zaatar
«خانهٔمان خیابان شده»
دیشب دیر رسیدم خانه. از سر ظهر برای چهلم آقای شهیدمان در خیابان بودم. چندساعتی در خیابان جمهوری و مقتل امام شهیدمان بودم و بعد با زهرا رفتیم سمت دانشگاه تهران برای نماز. از پادرد به خودم میپیچیدم اما دلم نمیآمد برگردم خانه. بوی شلهزرد پیچیده بود. زهرا رفت یک کاسه گرفت باهم خوردیم. انگار خانهمان، خیابان شده. همانجا نماز میخوانیم، غذا میخوریم و دمی استراحت میکنیم.
فاصلهمان تا میدان انقلاب کم بود. بساطمان را جمع کردیم و رفتیم میدان. موکبهای عراقی بساط کرده بودند و جمعیت موج میزد. رفتیم جلوتر. آقامیری داشت درباره مذاکره و اعتراضات مردمی حرف میزد. مردم از پایین سکو بلند حرف میزدند و آقامیری جواب میداد. ما این روزها نیاز داریم به گفتوگو باهم. باید آرامتر از قبل، بنشینیم پای صحبت. باید صبور باشیم در بحثها تا به نتیجه بهتری برسیم. وسط صحبتها پیام رهبر شهیدمان را پخش کردند. این مرد مثل یک معجزه آمد و شد امامِ ما. زهرا گفت شرط میبندم آقا اینبار ده صفحه نوشته. بعد چک کردیم دیدیم پیامش یازده صفحه شده. :)) قربانِ نوشتنش. دایره واژگانش آنقدر بالاست که آدم کیف میکند.
بعد از صحبتهای آقا هفت شهید آوردند از بستگانِ نزدیکِ محسن عباس ولدی. از پدر ۸۳ ساله تا نوه یکونیم سالهٔ خانواده شهید شده بودند. نزدیکانِ مردی که همهٔ عمرش را گذاشته برای آموزش و تربیت انسانها. مردی که با اقتدار ایستاده بود و محکمتر از همیشه حرف میزد. انسانها را اینجور وقتها میشود شناخت. آقای عباس ولدی گفت اگر ما اینگونه ایستادیم، اگر محکم و مقاوم حرف میزنیم به اذن الله، پیاممان این است که شما ملت ایران را نمیتوانید با شهادت، مجبور به تسلیم کنید. شهادت افتخار و آرزوی ماست.
خدا عمر بدهد به این مردِ بزرگ و عزیز.
برگشتنی باید تا وصال میرفتیم. زهرا ماشین را آنجا پارک کرده بود. توی راه نان و تخممرغ گرفتیم از موکبی که باید بیشتر ازشان بنویسم. قدری با موکبدارها حرف زدیم و کیف کردیم از این مردمی که داریم. عجیب نیست که دشمن اینطور کم آورده در مقابلمان. ما هم اقتدا میکنیم به امامی که گفت وظیفهٔ مردم برای حضور در خیابانها سنگینتر از قبل به نظر میرسد. به روی چشم آقا جان. چهل روز که سهل است. شما بگویید چهل سال. تا جان داریم میمانیم پای خیابانها.
#روزنگار_جنگ
#روز_چهلویکم
@zaatar
هدایت شده از [ هُرنو ]
🎧 صوت دیشب گفتگوی دکترغلامی در شبکه ۲ در خصوص «سکوت صحنه نبرد نظامی»
از همهٔ همسایههای عزیزم در هُرنو خواهش میکنم این صوت را گوش کنند.
بریدههایی از این صوت 👇🏻
🔻چرا شعار دادید «مذاکره حرام است»؟ مردم را دچار تعارض کردید!
🔻ساختارهای نظام را تضعیف نکنیم!
🔻آیا باید تمام شگردها و برنامههای نظامی و سیاسی را به مردم بگوییم؟
🔻جایگاه ما کجاست؟ #نباید جای مسئولین، تصمیم بگیریم! هر کسی باید وظیفه خودش را انجام دهد!
🔻باید خیلی مراقب باشیم حرفی که میزنیم چه اثراتی دارد. حرف ما برای خداست یا برای دل خودمان؟
🔻چگونه افراد رهبری را #تضعیف میکنند و #تفسیر_به_رأی میکنند تا #خطای_تحلیلی خود را توجیه کنند!
🔻در قطعنامه ۵۹۸ به امام توهین میکردند! کسانیکه موافق جنگ بودند و مذهبی بودند و میگفتند چرا امام قبول کرده؟!
🔻برنامه دشمن، تفرقه و خالی شدن #میدان و #خیابان است.
صوت را از این کانال برداشتم و بابت سرعت عمل واقعا دستمریزاد دارند.
* @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف*
/زعتر/
🎧 صوت دیشب گفتگوی دکترغلامی در شبکه ۲ در خصوص «سکوت صحنه نبرد نظامی» از همهٔ همسایههای عزیزم در
ـــــــــــــــــــــــــــ
دیشب رزقم بود تا خانه رسیدم بنشینم پای برنامه زمانه از شبکه دو. دکتر غلامی حرف میزد. آنقدر این مرد، اتفاقات و حواشی مذاکره را خوب تحلیل کرد که واقعا حیفم میآید گوش نکنید.
اول از همه گفت هیچی عوض نشده. ما در حال مبارزه بودیم. حالا هم در حال مبارزهایم و تا مدتها در حال مبارزه خواهیم بود.
بعد گفت چرا میگویید مذاکره حرام است؟ من مگر مرجع تقلیدم که این را میگویم؟ یعنی ما باید تا ابد بجنگیم؟ ما بالاخره باید یک روز بنشینیم به حرف زدن. چرا ما یک چیزی بگوییم تا ذهن مردم خراب شود و غصه بخورند؟ این حرام نیست؟ شکستن دل مردم حرام نیست؟ این را چه کسی جبران میکند؟
بعد درباره خواسته دل خودمان و صلاح مملکت صحبت کرد. حرفهایش شنیدنیست.
عاجزانه درخواست میکنم این صوت را بشنوید.
@zaatar
«جانفدا»
دیدوز از روزنگار قسر در رفتم. دلیلش برمیگردد به کارهایی که تعهد داشتم به انجام دادنشان و خستگی و بیخوابی چند روز قبل. باید نقد هنرجوها را تمام میکردم و دو یادداشت مینوشتم. حالا هم که مشغول نوشتنم، هنوز پادرد اذیتم میکند. بعد دیدم حق دارم. پنجشنبه از ساعت ۲ ظهر تا لااقل ۷ شب یکسره پیادهروی کرده بودم برای روز چهلم. بعدش هم قدری نشستم و باز آوارهٔ خیابانها بودم تا ۱۱ شب. قرص و دارو هم آرامم نکرد.
با کمال تأسف و تأثر کلاسهای بچهها فعلا برای دو هفتهٔ دیگر هم مجازی شد. بعید میدانم تا آخر سال حضوری شود. مدرسه محمد کلاسها را یک ساعت دیرتر شروع کردند. مطالبه نتیجه داد. البته همیشه مطالبه نتیجهبخش نیست. مدرسه حسین از امروز، پانزده دقیقه زودتر کلاسها را شروع کردند و صبحگاه هم اضافه شد به برنامهها. :)) زمان زیادی از وقتم، صرف تدریس فردای محمد شد. باید داستانی میگفت با نشانه «ض». بعد فکر کنید همان ض را گاهی ص تلفظ میکند. خدا به خیر بگذراند این تدریس را. پیر شدم امروز آنقدر تلاش کردیم تا یک صوت درست حسابی ضبط کنیم. یک جاهایی حسین را تبعید کردم به اتاق. از بس میخندید و نمیگذاشت کارمان را بکنیم.
امروز بالاخره توانستم محمد را هم در پویش جانفدا ثبتنام کنم. جا مانده بود و با هیچ شمارهای نمیشد اسمش را بنویسم. انگار حس عقبماندگی داشت. توی برنامهٔ روزانهام نوشته بود «جانفدا». تا یادم نرود و دوباره امتحان کنم. حالا که آقای عزیزمان گفته عدد این پویش، تأثیر خوبی در مذاکرات دارد، اطاعت امر کردیم و یک رقم به این عدد شگفتآور اضافه کردیم. ما خیلی قبلتر میخواستیم جانمان را فدای آقایمان کنیم. حیف که او زودتر خودش را فدای ما کرد.
تا همین حالا که دارم مینویسم دور چهارم مذاکرات در جریان است. اینکه نهایتا چه اتفاقی میافتد قابل پیشبینیست. این راهی بود که باید میرفتیم. ما در حال مبارزهایم در خیابانها و بزرگانمان، کیفهای بچههای میناب را با خودشان بردهاند پاکستان، تا صدای ظلم را به گوش جهانیان برسانند.
#روزنگار_جنگ
#روز_چهلوسوم
@zaatar
هدایت شده از ریحانه
🖤 #بعثت_خون | یک دل سیر
🔰 روایتهایی زنانه درباره اربعین آقاجانمان
▫️ چهلم آقای شهیدمان بود. سربند «یا منتقم» را گره زدم به پیشانی بچهها و به مچ دستهایشان، پرچم کوچک ایران بستم. پسرم اینبار، پرچم زرد «حزب الله» را دست گرفت. راه افتادیم سمت میدان جمهوری. مردم، دستهدسته پیش میرفتند. مهدی رسولی روضه میخواند: «چهل شب شد تن پاکت کفن کردند، تو را آن شب ز گودالی درآوردند.»
▪️ آمده بودم یک دل سیر گریه کنم. سنگین
بودم اما اشک راه نمیگرفت. هرچقدر نزدیکتر میشدیم به بیت، بغضم بیشتر میشد و نفسم سنگینتر. سر خیابان دوازده فروردین، وقتی راههای ورودی به بیت را بسته دیدم، زدم زیر گریه. از آنجا بود که گریه آسان شد.
▫️ هربار که به عنوان راوی دعوت میشدم به بیت، از این خیابانها رد میشدم. حالا انگار ضریحی گذاشته بودند دور مقتلِ آقایمان. دستم نمیرسید از نزدیک زیارتشان کنم. میخواستم بگویم دیگر دنبال جایگاه ویژه نیستم. ته حسینیه هم میتوانم بایستم. سرپا. حتی جایی برای نشستن نمیخواهم. اصلا نمیآیم نزدیک.
▪️ مداح بلند میخواند: «داغت نمیشه باورم، ای رهبرم، ای رهبرم.» و ما بیکه اراده کنیم، شانههایمان تکان میخورد و اشک راه میگرفت روی صورتهایمان. وقتی از کشوردوست رد شدم، انگار باری از دوشم برداشته شد. عکس بزرگی از آقا را زده بودند سر خیابان. آنقدر دلگرمکننده بود که فکر نمیکردیم رهبرمان دیگر نیست.
▫️ قدری جلو رفتیم و رسیدیم تقاطع جمهوری_فلسطین. روی دیوار بتنی پُر بود از نوشتههایی از مردم. زن و مرد، خودکار به دست ایستاده بودند و چیزهایی برای رهبر مینوشتند: «سلام بر آنکه تا لحظهی آخر دلش برای ما تپید.»، «تا ابد دلتنگتیم پدرم»، «بعد از تو آوارهی خیابانها شدیم»، «پناه یک ملت بودی ولی به پناهگاه نرفتی»
▪️ هر نوشته، روضهای بود برای خودش. چند زن، قرآن و مفاتیح دست گرفته بودند و پای دیوار چیزهایی میخواندند برای رهبرمان. گوشهای هم چند نفری تکیه داده بودند به آمبولانس و خیره به دستنوشتهها گریه میکردند. انگار حسرت یک دیدار به دلشان مانده بود.
▫️ زنی جمعیت را کنار زد و رفت جلو. صورتش آرایش داشت و معلوم بود برای احترام، روسریاش را جلو کشیده. بیتاب بود. با بهتِ عجیبی دیوار بتنی را نگاه میکرد. بعد انگار تعارف را کنار گذاشت. برگشت و گفت: «میشه از این درز، اونور رو ببینم؟ من هیچوقت آقا رو از نزدیک ندیدم.» بیخجالت، زد زیر گریه و ادامه داد: «حالا میشه مقتلش رو ببینم؟»
▪️ آفتاب داشت غروب میکرد. از خیابان فلسطین آمدیم بالا. دیوارنوشتها دوباره کشاندنمان سر چهارراه. دلم نمیخواست از آن کوچهها و خیابانها بیرون بروم. انگار وارد مکان مقدسی شده بودم که بیرون آمدن از آن، برایم سخت بود. آسمان تاریکتر میشد. مردم گوشهکنار خیابان نشسته بودند. هیچکس دلِ رفتن نداشت. مردی برای خودش روضه میخواند و زنی کنارش اشک میریخت. بچهها گوشهای بازی میکردند. زنی نشسته بود روی چهارپایه و زل زده بود به آسمان؛ لبهاش میجنبید. صدای خشخش بلندگو بلند شد و بعد، صدای دعای فرج. وقتی رسیدیم به فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِیبا، صدای گریهی مردم بلند شد. دیگر میتوانستیم یک دل سیر گریه کنیم.
✍🏻 زهرا عطارزاده
📆 شماره ٢١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh