eitaa logo
/زعتر/
473 دنبال‌کننده
203 عکس
38 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
/زعتر/
🎧 صوت دیشب گفتگوی دکترغلامی در شبکه ۲ در خصوص «سکوت صحنه نبرد نظامی» از همهٔ همسایه‌های عزیزم در
ـــــــــــــــــــــــــــ دیشب رزقم بود تا خانه رسیدم بنشینم پای برنامه زمانه از شبکه دو. دکتر غلامی حرف می‌زد. آنقدر این مرد، اتفاقات و حواشی مذاکره را خوب تحلیل کرد که واقعا حیفم می‌آید گوش نکنید. اول از همه گفت هیچی عوض نشده. ما در حال مبارزه‌ بودیم. حالا هم در حال مبارزه‌ایم و تا مدت‌ها در حال مبارزه خواهیم بود. بعد گفت چرا می‌گویید مذاکره حرام است؟ من مگر مرجع تقلیدم که این را می‌گویم؟ یعنی ما باید تا ابد بجنگیم؟ ما بالاخره باید یک روز بنشینیم به حرف زدن. چرا ما یک چیزی بگوییم تا ذهن مردم خراب شود و غصه بخورند؟ این حرام نیست؟ شکستن دل مردم حرام نیست؟ این را چه کسی جبران می‌کند؟ بعد درباره خواسته دل خودمان و صلاح مملکت صحبت کرد. حرف‌هایش شنیدنی‌ست. عاجزانه درخواست می‌کنم این صوت را بشنوید. @zaatar
«جان‌فدا» دیدوز از روزنگار قسر در رفتم. دلیلش برمی‌گردد به کارهایی که تعهد داشتم به انجام دادنشان و خستگی و بی‌خوابی چند روز قبل. باید نقد هنرجوها را تمام می‌کردم و دو یادداشت می‌نوشتم. حالا هم که مشغول نوشتنم، هنوز پادرد اذیتم می‌کند. بعد دیدم حق دارم. پنج‌شنبه از ساعت ۲ ظهر تا لااقل ۷ شب یکسره پیاده‌روی کرده بودم برای روز چهلم. بعدش هم قدری نشستم و باز آوارهٔ خیابان‌ها بودم تا ۱۱ شب. قرص و دارو هم آرامم نکرد. با کمال تأسف و تأثر کلاس‌های بچه‌ها فعلا برای دو هفتهٔ دیگر هم مجازی شد. بعید می‌دانم تا آخر سال حضوری شود. مدرسه محمد کلاس‌ها را یک ساعت دیرتر شروع کردند. مطالبه نتیجه داد. البته همیشه مطالبه نتیجه‌بخش نیست. مدرسه حسین از امروز، پانزده دقیقه زودتر کلاس‌ها را شروع کردند و صبحگاه هم اضافه شد به برنامه‌ها. :)) زمان زیادی از وقتم، صرف تدریس فردای محمد شد. باید داستانی می‌گفت با نشانه «ض». بعد فکر کنید همان ض را گاهی ص تلفظ می‌کند. خدا به خیر بگذراند این تدریس را. پیر شدم امروز آنقدر تلاش کردیم تا یک صوت درست حسابی ضبط کنیم. یک جاهایی حسین را تبعید کردم به اتاق. از بس می‌خندید و نمی‌گذاشت کارمان را بکنیم. امروز بالاخره توانستم محمد را هم در پویش جان‌فدا ثبت‌نام کنم. جا مانده بود و با هیچ شماره‌ای نمی‌شد اسمش را بنویسم. انگار حس عقب‌ماندگی داشت. توی برنامهٔ روزانه‌ام نوشته بود «جان‌فدا». تا یادم نرود و دوباره امتحان کنم. حالا که آقای عزیزمان گفته عدد این پویش، تأثیر خوبی در مذاکرات دارد، اطاعت امر کردیم و یک رقم به این عدد شگفت‌آور اضافه کردیم. ما خیلی قبل‌تر می‌خواستیم جانمان را فدای آقایمان کنیم. حیف که او زودتر خودش را فدای ما کرد. تا همین حالا که دارم می‌نویسم دور چهارم مذاکرات در جریان است. اینکه نهایتا چه اتفاقی می‌افتد قابل پیش‌بینی‌ست. این راهی بود که باید می‌رفتیم. ما در حال مبارزه‌ایم در خیابان‌ها و بزرگانمان، کیف‌های بچه‌های میناب را با خودشان برده‌اند پاکستان، تا صدای ظلم را به گوش جهانیان برسانند. @zaatar
هدایت شده از ریحانه
هدایت شده از ریحانه
🖤 | یک دل سیر 🔰 روایت‌هایی زنانه درباره اربعین آقا‌جانمان ▫️ چهلم آقای شهیدمان بود. سربند «یا منتقم» را گره زدم به پیشانی بچه‌ها و به مچ دست‌هایشان، پرچم کوچک ایران بستم. پسرم این‌بار، پرچم زرد «حزب الله» را دست گرفت‌. راه افتادیم سمت میدان جمهوری. مردم، دسته‌دسته پیش می‌رفتند. مهدی رسولی روضه می‌خواند: «چهل شب شد تن پاکت کفن کردند، تو را آن شب ز گودالی درآوردند.» ▪️ آمده بودم یک دل سیر گریه کنم. سنگین بودم اما اشک راه نمی‌گرفت. هرچقدر نزدیک‌تر می‌شدیم به بیت، بغضم بیشتر می‌شد و نفسم سنگین‌تر. سر خیابان دوازده فروردین، وقتی راه‌های ورودی به بیت را بسته دیدم، زدم زیر گریه. از آنجا بود که گریه آسان شد. ▫️ هربار که به عنوان راوی دعوت می‌شدم به بیت، از این خیابان‌ها رد می‌شدم. حالا انگار ضریحی گذاشته بودند دور مقتلِ آقایمان. دستم نمی‌رسید از نزدیک زیارتشان کنم. می‌خواستم بگویم دیگر دنبال جایگاه ویژه نیستم. ته حسینیه هم می‌توانم بایستم. سرپا. حتی جایی برای نشستن نمی‌خواهم. اصلا نمی‌آیم نزدیک. ▪️ مداح بلند می‌خواند: «داغت نمی‌شه باورم، ای رهبرم، ای رهبرم.» و ما بی‌که اراده کنیم، شانه‌هایمان تکان می‌خورد و اشک راه می‌گرفت روی صورت‌هایمان. وقتی از کشوردوست رد شدم، انگار باری از دوشم برداشته شد. عکس بزرگی از آقا را زده بودند سر خیابان. آنقدر دلگرم‌کننده بود که فکر نمی‌کردیم رهبرمان دیگر نیست. ▫️ قدری جلو رفتیم و رسیدیم تقاطع جمهوری_فلسطین. روی دیوار بتنی پُر بود از نوشته‌‌هایی از مردم. زن و مرد، خودکار به دست ایستاده بودند و چیزهایی برای رهبر می‌نوشتند: «سلام بر آنکه تا لحظه‌ی آخر دلش برای ما تپید.»، «تا ابد دلتنگتیم پدرم»، «بعد از تو آواره‌ی خیابان‌ها شدیم»، «پناه یک ملت بودی ولی به پناهگاه نرفتی» ▪️ هر نوشته، روضه‌ای بود برای خودش. چند زن، قرآن و مفاتیح دست گرفته بودند و پای دیوار چیزهایی می‌خواندند برای رهبرمان. گوشه‌ای هم چند نفری تکیه داده بودند به آمبولانس و خیره به دست‌نوشته‌ها گریه می‌کردند. انگار حسرت یک دیدار به دلشان مانده بود. ▫️ زنی جمعیت را کنار زد و رفت جلو. صورتش آرایش داشت و معلوم بود برای احترام، روسری‌اش را جلو کشیده. بی‌تاب بود. با بهتِ عجیبی دیوار بتنی را نگاه می‌کرد. بعد انگار تعارف را کنار گذاشت. برگشت و گفت: «می‌شه از این درز، اونور رو ببینم؟ من هیچ‌وقت آقا رو از نزدیک ندیدم.» بی‌خجالت، زد زیر گریه و ادامه داد: «حالا میشه مقتلش رو ببینم؟» ▪️ آفتاب داشت غروب می‌کرد. از خیابان فلسطین آمدیم بالا. دیوارنوشت‌ها دوباره کشاندنمان سر چهارراه. دلم نمی‌خواست از آن کوچه‌ها و خیابان‌ها بیرون بروم. انگار وارد مکان مقدسی شده بودم که بیرون آمدن از آن، برایم سخت بود. آسمان تاریک‌تر می‌شد. مردم گوشه‌کنار خیابان نشسته بودند. هیچکس دلِ رفتن نداشت. مردی برای خودش روضه می‌خواند و زنی کنارش اشک می‌ریخت. بچه‌ها گوشه‌ای بازی می‌کردند. زنی نشسته بود روی چهارپایه و زل زده بود به آسمان؛ لب‌هاش می‌جنبید. صدای خش‌خش بلندگو بلند شد و بعد، صدای دعای فرج. وقتی رسیدیم به فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِیبا، صدای گریه‌ی مردم بلند شد. دیگر می‌توانستیم یک دل سیر گریه کنیم. ✍🏻 زهرا عطارزاده 📆 شماره ٢١ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
«ما چادر مشکی‌ها» صبح با تپش قلب بیدار شدم‌. محمد تدریس داشت و یک ربع مانده بود به کلاسش. خوب است خودم تدریس نداشتم. اصلا چه خوب که خودم درس نمی‌خوانم. واقعا درس خواندن برایم ترسناک شده. خیلی دور شدم از آن سال‌ها. زنگ اول، معلمش گفت تصویر باز کن و شروع کن. محمد بدون هماهنگی با من صدا را باز کرد و با اعتماد‌به‌نفس کامل گفت زنگ بعدی تدریس می‌کنم. :) هرچه من خجالتی‌ام، این بچه مقابلِ من است. دو زنگِ تمام صداش باز بود و یک جوری توی نقش معلمی فرو رفته بود که می‌خواستم بگویم مادر جان، دنیا دو روز است. باورش نکن. الحمدلله به خیر گذشت و این بچهٔ ما ضاد را هم یاد گرفت. امروز اعلام کردند که مدارس تا پایان سال مجازی شد. به خدا حقم بود با این خبر لااقل یک ساعت بنشینم گوشه‌ای و زار بزنم. ولی چه می‌شود کرد. دیگر آلودگی و برودت هوا نیست. جنگ است. با مجازی شدن مدرسه‌ها، وقت کم می‌آورم. آنقدر که هر روز می‌گویم باید این ترم مرخصی می‌گرفتم. بعد با خیال راحت برای هرجا که کاری و سفارشی دارند، می‌نوشتم. با دست باز و بدون تعهد. انگار این روزها فقط نوشتن آرامم می‌کند. برای کارهای دیگر جان می‌کنم. امشب رفتیم سمت شهدا. جمعیت باورکردنی نبود. زودتر از همیشه رفتیم ولی جای پارک پیدا نکردیم. فقط ۴۵دقیقه توی ترافیکش ماندیم. رفتیم توی کاروان‌های ماشینی تا نیروهوایی. سروشکل خانم‌ها اینجا خیلی متفاوت‌تر است با پیروزی و شهدا. همین‌ها حالم را خوب کرد. مردم پرچم‌به‌دست، ایستاده بودند دور میدان. آنقدر میدان فلکه دوم بزرگ است که هر قسمتش یک عده ایستاده‌اند و برنامهٔ خودشان را پیش می‌برند. دورِ میدان، زنی را دیدم که با سگش ایستاده بود. آرایش غلیظ داشت. تزریق‌ لب‌ها و گونه‌هاش توی چشم می‌زد. دسته‌ای گل رز توی بغل گرفته بود و به ماشین‌ها می‌داد. مردی کنارش ایستاده بود که چفیه‌ای به صورت داشت و کلاشینکفی در دست. این روزها همه داریم نزدیک می‌شویم به هم. هم‌صداتر از همیشه پرچم تکان می‌دهیم. وقتی از کنارش رد شدم و گل را از دست‌هایش گرفتم، می‌خواستم بگویم حالا مانده تا بدانید ما چادر مشکی‌ها چقدر شما را دوست داریم. @zaatar
«نمی‌دانم اسمش دلتنگی‌ست یا دل‌نگرانی؟» هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چهل‌وپنج شب پیاپی روزنگار بنویسم و بگذارم کانال. سابقه نداشته. همیشه عهد می‌کردم بیشتر بنویسم اما هربار بعد از یکی دو هفته با بهانهٔ سرشلوغی، قیدش را می‌زدم. حالا هم چیزی غیر از وطن و فراق رهبرمان نمی‌توانست من را مصمم کند به نوشتن. نمی‌دانم این روزنگارها تا چند روزِ دیگر ادامه دارد اما فکر می‌کنم کم‌اش مانده. همینجوری خودم را گول می‌زنم تا کم نیاورم و ادامه بدهم. :) امروز محمد کلاس قرآن داشت. آیهٔ «وما رميت إذ رميت ولكن الله رمى» در درس امروزشان بود. معلم می‌خواست مصداق بیاورد برای این آیه. گفت مثلا اگر ما موشک‌های زیادی داریم اما باز دلمان به خدا گرم است و نگاهمان به اوست. از حالا دارند به بچه‌هایمان می‌گویند دلشان به چه کسی خوش باشد تا سر بزنگاه‌ها نترسند و ناامید نشوند. امشب دیرتر از همیشه رفتیم راهپیمایی. به هوای اینکه فردا به خاطر شهادت امام جعفر صادق(ع)، تعطیل است و نیازی نیست بچه‌ها زودتر بیدار شوند. کاش می‌شد بچه‌ها را از ماشین پیاده کنیم تا همینطوری بدوند دنبال ماشین. :) شاید اینطور انرژی‌شان خالی می‌شد و کمتر آلودگی صوتی ایجاد می‌کردند. سراغ هر تجمعی که می‌رفتیم، جا پارک گیرمان نمی‌‌آمد و دست از پا درازتر می‌رفتیم سمت تجمعی دیگر. خیابان‌ها غلغله بود. محمد می‌گفت باید موتور بخریم برای این شب‌ها. کاش خرج نتراشند برای ما. امشب دسته‌ها، حال و هوای عزاداری داشت. شورَش کمتر بود و حزنش، بیشتر. همیشه شب شهادت امام جعفر صادق(ع) می‌رفتیم دزفول برای روضهٔ خانگیِ مردانه. امسال قسمت نشد. شرایط جوری پیش رفت که ماندیم تهران. دنبال بودم که روضه کوچکی بگیرم که مامان پیش‌دستی کرد. قرار شد فردا روضه بگیرد و ختم صلوات بگذارد. حالا که دارم می‌نویسم باد شدیدی می‌وزد و نم‌نم باران می‌آید. حال عجیبی دارم از غرش آسمان. ترس نیست. نمی‌دانم دلتنگی برای روزهایی‌ست که گذشته یا دل‌نگرانی برای آدم‌هایی‌ست که موقع انفجارها، سراغشان را می‌گرفتم. @zaatar
«دو ساله نشده بود ولی دشمنش را شناخته بود.» صبح رفتیم خانهٔ مامان. آش را باهم بار گذاشتیم و مشغول درست کردن حلوا شدیم. پارچه‌ای نم‌دار کردم و دادم دست حسین تا گل‌های مصنوعی را تمیز کند و خانه، آماده شود برای مهمان‌ها. توی گوشش گفتم بگو برای امام جعفر صادق(ع). حتم دارم کمِ ما را می‌پذیرند. مامان، پارچهٔ مخمل سبز و تسبیح‌ها را پهن کرد روی زمین. گفت ختم صلوات بگیریم. خاله از نیتش پرسید. مامان قد راست کرد و گفت برای سلامتی آقا مجتبی. راستش همین حرف اشکم را درآورد. مامان، کم‌ گرفتاری ندارد. می‌دانم کلی حاجت ریزودرشت دارد. آنقدر نگرانِ زندگی‌ِ خواهرهاست که همیشه بهش غر می‌زنم. می‌گویم مطمئنم برای من کمتر از بقیهٔ خواهرها دعا می‌کنی. انگار بیخودی خیالت راحت است از من. همیشه هم می‌خندد و انکار می‌کند. خدا حفظ کند همه مادرها را. شب، همه مشغول آماده شدن برای راهپیمایی بودند. نوه‌های دوقلوی خاله، هنوز دو ساله نشدند. نمی‌دانم اصلا چه اتفاقی افتاد که یکی‌شان گفت مرگ بر اسرائیل. همه یک‌صدا جوابش را دادند. این بچه آنقدر خوشش آمد که دیگر ول نمی‌کرد. هر شعار دیگری هم که می‌دادیم باز برمی‌گشت به شعار خودش. انگار بغض دیرینه داشت از اسرائیل. کینه، تلمبار شده بود. دو ساله نشده بود ولی دشمنش را شناخته بود. امشب توی خیابان‌ها چند میدان، غرفه‌هایی گذاشته بودند برای نوجوان‌ها. فوتبال دستی آورده بودند. خواهرم گفت سمت آن‌ها ترامپولین و خانه‌های بادی آوردند برای بچه‌ها. تا خانه، همهٔ میدان‌ها شلوغ بود و راه بعضی‌ها بسته. محمد خوابش می‌آمد اما پرچمش را بالا گرفته بود. یکبار همینجوری پرچممان را به فنا داده بود. :) خیابان پیروزی پُر بود از آدم‌هایی که پرچم‌گردانی می‌کردند وسط بلوار. تعدادشان بیشتر از همیشه بود. با اینکه ساعت از دوازده گذشته بود و عملا، وقتِ خواب بود. @zaatar
«هر کس با غمی شب را صبح می‌کند.» صبح بچه‌ها را گذاشتم پشت سیستم‌ و خودم رفتم توی اتاق، پای نقد هنرجوها. می‌خواستم تا شب تمامشان کنم. فکر می‌کردم بعضی‌ها تمرین نداده‌اند. تا پیام می‌دادم که کجایید و تمرینتان کو، یکهو چند پیام پشت هم ظاهر می‌شد. این هم از افاضات ایتای نامحترم. آن موقع که تلگرام بودیم، پادشاهی می‌کردیم برای خودمان. تا عصر در رفت‌وآمد بودم بین هال و آشپزخانه و اتاق؛ اما نقدها تمام نشد. امروز نتیجه فراخوان بوت‌کمپ نوشتن در میناب اعلام شد. نمی‌دانم وقتی اسمم را دیدم، دقیق چه حالی داشتم. فقط می‌دانم خوشحال نبودم. می‌دانستم نمی‌توانم پنج روز بچه‌ها را بگذارم و بروم. در حد یک آرزوی از دست رفته، برای این خبر غمگین شدم. وقتی سردبیر تماس گرفت، گذاشتم ریز برنامه را بگوید. تا تهش خودم را تصور کردم در قامت یک هم‌سفر. استادی را هم که می‌خواستم همراهی‌اش کنم، توی ذهنم انتخاب کردم. گروه سه نفره را هم. ولی خب همه‌اش یک خیال خام بود. می‌دانم دلم پیش بچه‌های میناب می‌ماند برای این سفرِ نرفته. حتما بدهکارِ یک داستان می‌مانم برایشان. ظهر، در کانال مدرسه حسین پیامی گذاشتند برای تجمع شبانه در میدان شهدا. از سر شوق، مدام به پدرش زنگ می‌زد تا امشب را زودتر بیاید و برسد به قرار. دوست داشت معلم و دوست‌هایش را ببیند. زودتر از همیشه رفتیم سمت میدان و خدا را شکر جای پارک پیدا کردیم. انگار سر شب خلوت‌تر است. حیف که نمی‌توانیم هرشب زودتر برویم. چندتا بچهٔ نه ده ساله واکس‌به‌دست، نشسته بودند توی پیاده‌رو. یاد اربعین افتادم و کفش‌های خاکی‌مان. جلوتر، دختر پسرهای چهار پنج ساله نشسته بودند دور زنی که داشت برایشان قصه می‌گفت. معلوم بود خانواده‌شان رفته‌اند سمت تجمع. همیشه آدم‌هایی پیدا می‌شوند که از خودشان می‌گذرند برای دیگران. دنیا با این آدم‌ها خیلی قشنگ‌تر می‌شود. ما در مبنا یکی از این آدم‌ها را داریم. کسی که در تمام جلسات مبنایی‌مان به جای اینکه بیاید توی جلسه، بیرون می‌ماند و با بچه‌ها کاردستی درست می‌کند و سرشان را گرم می‌کند. خدا این آدم‌ها را نگه دارد. بعد از تجمع، همراه شدیم با کاروان‌های ماشینی. تا ته نبرد را رفتیم و خدا می‌داند چند دسته دیدیم و چند تجمع. من حسرت می‌خورم وقتی دسته‌هایی را می‌بینم که پیاده توی خیابان‌ها می‌روند و می‌آیند. کار ما پیش این‌ها هیچ است. توی باد و باران و سرما، زیر آسمان خدا، راهپیمایی می‌کنند و چهل‌وهفت روز است که خسته نشده‌اند. باز هم دیر برگشتیم خانه. بچه‌ها اجازه گرفتند تا نیمه دوم بازی رئال را ببینند. فردا کلاس مجازی نداشتند و نشستند پای فوتبال. چهار دقیقه آخر رئال دو گل خورد و باخت. بهشان گفتم مبارزه یعنی همین. چهار دقیقه میدان را خالی کنیم، طرف مقابل زمین می‌زندمان. امشب بچه‌ها با غمِ باختِ رئال خوابیدند، من هم با غمِ خودم می‌خوابم. خوب است که شبیهیم به هم. @zaatar
«کاش بود و می‌دید.» امشب بیشتر از همیشه ماندیم توی خیابان. نزدیک به ساعت یک بامداد، برگشتیم خانه. به نیت رفیقِ از دنیا رفته‌ام، قدم برداشتم و توی خیابان‌ها پرچم تکان دادم. می‌دانستم اگر این روزها بود، بیشتر غصه می‌خورد. لابد مدام خودش را سرزنش می‌کرد که نمی‌تواند توی خیابان‌ها بیاید. کاش بود و می‌دید بعثت مردم را. لااقل دعا می‌کرد. حتم دارم حاجتش زودتر از ما اجابت می‌شد. برگشتنی به مادرش پیام دادم. خیلی وقت است بی‌خبرم از حالشان. باید زودتر از این‌ها خبر می‌گرفتم. بعد هم نوبت رسید به خودش. هنوز پیام‌هایش سنجاق شده در ایتا. بالاترین اسم است و هربار پنجرهٔ ایتا را باز می‌کنم، می‌بینَمَش. صفحهٔ چت را باز کردم و مثل همیشه نوشتم:«دلم برات خیلی تنگ شده رفیق. خیلی بیشتر از همهٔ روزهایی که گذشت.» بعد یک دل سیر گریه کردم. همیشه سبک می‌شوم بعد از این گریه‌ها. فکر می‌کنم خودش کاری می‌کند که آرام بگیرم. پی‌نوشت: منت بر سرم می‌گذارید اگر فاتحه‌ای بخوانید برای رفتگان جمع‌مان و برای رفیقم، فاطمه رحمانی. @zaatar
«خوددرمانی» روزهایی که خیلی سرحال نیستم، می‌افتم به جان خانه. یکجور خوددرمانیِ صددرصدی است برایم. گل‌های خشک گلدان‌ها را جدا کردم. دستمالی دادم به بچه‌ها برای گردگیری. خودم مشغول جارو شدم و بعد تی کشیدن آشپزخانه‌. باید دو میلیون می‌دادم که معصومه خانم خانه را برایم بسابد. دنده‌ام نرم. خودم می‌سابم. تمیزی خانه، مثل مسکن عمل می‌کند و موقتی آرامم می‌کند. قرمه سبزی را بار گذاشتم برای شام. آنقدر سبزی‌اش را سرخ کردم که جزغاله شد. ما خوزستانی‌ها همینقدر زیاد سبزی را سرخ می‌کنیم. احتمالا اگر بخواهیم دستور بدهیم به کسی، می‌گوییم بگذار سبزی‌اش جزغاله شود. :)) بوی قرمه که توی خانه پیچید، مسکن، بهتر عمل کرد و کم‌کم، حالم خوب شد. دیروز لبنان آتش‌بس شد. امروز تنگه هرمز با شرایط خاص و با هماهنگی تا انتهای آتش‌بس، باز شد. شرط آتش‌بس در لبنان، همین بود. من این روزها یاد گرفتم تا همهٔ جوانب یک اتفاق برایم روشن نشده، شتابزده حرف نزنم. هیجانی چیزی نگویم. صبر کنم خبرها کامل شود. یک جایی سکوت کنم. بشنوم. بخوانم. بعد برای خودم تحلیل کنم و مثل یک سرباز عمل کنم، نه مثل یک مقام کشوری که سهم بزرگی در تعیین تکلیف تصمیمات در کشور دارد. امروز خیلی از این فعالان فرهنگی رفوزه شدند. رسانه‌های خارجی چشمشان به ماست. بعد ما بی‌خبر از همه‌جا بیاییم بذر ناامیدی بپاشیم و مردمی را که روزهاست بی‌چشم‌داشت توی خیابانند، ناامید کنیم؟ عصر رفتیم برای خانه خرید کردیم. بچه‌ها حسابی خسته شدند. برگشتنی پرچم‌هایشان را آوردند خانه برای بازسازی. یکی پارچه‌اش درمی‌آمد و یکی میله‌اش کج شده بود. شب، دیرتر از خانه زدیم بیرون. گفتیم گشت بزنیم توی خیابان و زود برگردیم به خاطر کلاس صبح بچه‌ها. رفتیم سمت نیروهوایی. اینجا واقعا مکان مناسبی است برای دور دورِ ماشینی. هر ضلعش یک برنامه دارد. مثلا می‌بینی یک سمت بزن که خوب می‌زنی می‌خوانند و پرچم تکان می‌دهند و گل می‌دهند به هم. یک سمت ایستاده‌اند روبه‌قبله و دعای فرج می‌خوانند. سمت دیگر کجایید ای شهیدان خدایی زمزمه می‌کنند و طرف دیگر نماز استغاثه می‌خوانند. حکومتی است برای خودش‌. هرکس می‌تواند برنامه‌ٔ دلخواهش را انتخاب کند. :) @zaatar
. ✨کانال من در بله https://ble.ir/zaatar
«اکنون، رهبر شما کیست؟» محمد نشسته بود پشت سیستم. سر کلاس نگارش. از روی درس «خاطرات انقلاب » یک دور نوشته بود. معلم صدایش کرد تا «سه مداده» را بخواند. داشتم شاهنامه می‌خواندم که گفت:« اکنون رهبر شما کیست؟» خدا می‌داند هول کردم و دلم زیرورو شد. انگشتم را نگه داشتم بین صفحات کتاب. با خودم گفتم سال پیش بچه‌ها جواب این درس را چیز دیگری نوشتند. مگر می‌شود جواب سؤالی عوض شود؟ سکوت کردم و چشم دوختم به لب‌های محمد. می‌خواستم ببینم مثل من دو به شک است برای جواب؟ دیدم سر بالا گرفت و گفت:« سید مجتبی خامنه‌ای.» پسرک، شک نداشت به جوابش اما من برای تغییر جواب این سؤال، اشک‌ها ریختم. تا قبل از عروسی دخترخاله، دو پرچم ایران داشتیم. وقتی گیفت عروسی رسید، شد سه پرچم. امروز حسین پرچم حزب الله را هم آورد توی ماشین. پرچم ایرانش را داد به پدر و گفت از چهار طرف پرچم‌ها را بدهیم بالا. بعد رفتیم و چهار پرچمه، همه جا را سر زدیم. انگار نمی‌توانیم یک جا بمانیم. رفتیم تا پایین نبرد. مردی وسط بلوار ایستاده بود، قرآن به دست. ماشین‌ها را یکی یکی از زیرش رد می‌کرد. پیرمردی جلوتر ایستاده بود و اسپند دود می‌کرد. دور میدانِ نیروهوایی، پسری پرچم بزرگ پدر را دست گرفت و پرچم کوچکش را داد به او. بچه‌های این دوره زمانه، بار پدرها را هم دوست دارند به دوش بکشند. امروز تنگه هرمز دوباره بسته شد. آمریکا تردد ما را محدود کرد و ما هم برگشتیم به شرایط قبلی تنگه‌. سه روز مانده تا پایان آتش‌بس و هنوز توافقی نشده. راستش حس می‌کنم دوباره به شرایطِ جنگیِ قبل برمی‌گردیم. نمی‌دانم. باید بیشتر از قبل مواظب باشیم دشمن امنیت روانی‌مان را به هم نریزد. امشب قالیباف با مردم صحبت کرد. بعد از جنگ روانی دیشب، وقتش بود که بیاید برای روایت این روزها‌. گفت امروز ما یک میدان داریم یک خیابان و یک دیپلماسی اقتدار‌. هیچ تفکیکی بین این‌ها نباید باشد. این‌ها سه تا نیستند. با هم‌اند. خیابان باعث شده ما در میدان با قدرت بایستیم. @zaatar