«دو ساله نشده بود ولی دشمنش را شناخته بود.»
صبح رفتیم خانهٔ مامان. آش را باهم بار گذاشتیم و مشغول درست کردن حلوا شدیم. پارچهای نمدار کردم و دادم دست حسین تا گلهای مصنوعی را تمیز کند و خانه، آماده شود برای مهمانها. توی گوشش گفتم بگو برای امام جعفر صادق(ع). حتم دارم کمِ ما را میپذیرند.
مامان، پارچهٔ مخمل سبز و تسبیحها را پهن کرد روی زمین. گفت ختم صلوات بگیریم. خاله از نیتش پرسید. مامان قد راست کرد و گفت برای سلامتی آقا مجتبی. راستش همین حرف اشکم را درآورد. مامان، کم گرفتاری ندارد. میدانم کلی حاجت ریزودرشت دارد. آنقدر نگرانِ زندگیِ خواهرهاست که همیشه بهش غر میزنم. میگویم مطمئنم برای من کمتر از بقیهٔ خواهرها دعا میکنی. انگار بیخودی خیالت راحت است از من. همیشه هم میخندد و انکار میکند. خدا حفظ کند همه مادرها را.
شب، همه مشغول آماده شدن برای راهپیمایی بودند. نوههای دوقلوی خاله، هنوز دو ساله نشدند. نمیدانم اصلا چه اتفاقی افتاد که یکیشان گفت مرگ بر اسرائیل. همه یکصدا جوابش را دادند. این بچه آنقدر خوشش آمد که دیگر ول نمیکرد. هر شعار دیگری هم که میدادیم باز برمیگشت به شعار خودش. انگار بغض دیرینه داشت از اسرائیل. کینه، تلمبار شده بود. دو ساله نشده بود ولی دشمنش را شناخته بود.
امشب توی خیابانها چند میدان، غرفههایی گذاشته بودند برای نوجوانها. فوتبال دستی آورده بودند. خواهرم گفت سمت آنها ترامپولین و خانههای بادی آوردند برای بچهها. تا خانه، همهٔ میدانها شلوغ بود و راه بعضیها بسته. محمد خوابش میآمد اما پرچمش را بالا گرفته بود. یکبار همینجوری پرچممان را به فنا داده بود. :) خیابان پیروزی پُر بود از آدمهایی که پرچمگردانی میکردند وسط بلوار. تعدادشان بیشتر از همیشه بود. با اینکه ساعت از دوازده گذشته بود و عملا، وقتِ خواب بود.
#روزنگار_جنگ
#روز_چهلوشش
@zaatar
«هر کس با غمی شب را صبح میکند.»
صبح بچهها را گذاشتم پشت سیستم و خودم رفتم توی اتاق، پای نقد هنرجوها. میخواستم تا شب تمامشان کنم. فکر میکردم بعضیها تمرین ندادهاند. تا پیام میدادم که کجایید و تمرینتان کو، یکهو چند پیام پشت هم ظاهر میشد. این هم از افاضات ایتای نامحترم. آن موقع که تلگرام بودیم، پادشاهی میکردیم برای خودمان. تا عصر در رفتوآمد بودم بین هال و آشپزخانه و اتاق؛ اما نقدها تمام نشد.
امروز نتیجه فراخوان بوتکمپ نوشتن در میناب اعلام شد. نمیدانم وقتی اسمم را دیدم، دقیق چه حالی داشتم. فقط میدانم خوشحال نبودم. میدانستم نمیتوانم پنج روز بچهها را بگذارم و بروم. در حد یک آرزوی از دست رفته، برای این خبر غمگین شدم. وقتی سردبیر تماس گرفت، گذاشتم ریز برنامه را بگوید. تا تهش خودم را تصور کردم در قامت یک همسفر. استادی را هم که میخواستم همراهیاش کنم، توی ذهنم انتخاب کردم. گروه سه نفره را هم. ولی خب همهاش یک خیال خام بود. میدانم دلم پیش بچههای میناب میماند برای این سفرِ نرفته. حتما بدهکارِ یک داستان میمانم برایشان.
ظهر، در کانال مدرسه حسین پیامی گذاشتند برای تجمع شبانه در میدان شهدا. از سر شوق، مدام به پدرش زنگ میزد تا امشب را زودتر بیاید و برسد به قرار. دوست داشت معلم و دوستهایش را ببیند. زودتر از همیشه رفتیم سمت میدان و خدا را شکر جای پارک پیدا کردیم. انگار سر شب خلوتتر است. حیف که نمیتوانیم هرشب زودتر برویم. چندتا بچهٔ نه ده ساله واکسبهدست، نشسته بودند توی پیادهرو. یاد اربعین افتادم و کفشهای خاکیمان. جلوتر، دختر پسرهای چهار پنج ساله نشسته بودند دور زنی که داشت برایشان قصه میگفت. معلوم بود خانوادهشان رفتهاند سمت تجمع. همیشه آدمهایی پیدا میشوند که از خودشان میگذرند برای دیگران. دنیا با این آدمها خیلی قشنگتر میشود. ما در مبنا یکی از این آدمها را داریم. کسی که در تمام جلسات مبناییمان به جای اینکه بیاید توی جلسه، بیرون میماند و با بچهها کاردستی درست میکند و سرشان را گرم میکند. خدا این آدمها را نگه دارد.
بعد از تجمع، همراه شدیم با کاروانهای ماشینی. تا ته نبرد را رفتیم و خدا میداند چند دسته دیدیم و چند تجمع. من حسرت میخورم وقتی دستههایی را میبینم که پیاده توی خیابانها میروند و میآیند. کار ما پیش اینها هیچ است. توی باد و باران و سرما، زیر آسمان خدا، راهپیمایی میکنند و چهلوهفت روز است که خسته نشدهاند. باز هم دیر برگشتیم خانه. بچهها اجازه گرفتند تا نیمه دوم بازی رئال را ببینند. فردا کلاس مجازی نداشتند و نشستند پای فوتبال. چهار دقیقه آخر رئال دو گل خورد و باخت. بهشان گفتم مبارزه یعنی همین. چهار دقیقه میدان را خالی کنیم، طرف مقابل زمین میزندمان. امشب بچهها با غمِ باختِ رئال خوابیدند، من هم با غمِ خودم میخوابم. خوب است که شبیهیم به هم.
#روزنگار_جنگ
#روز_چهلوهفت
@zaatar
«کاش بود و میدید.»
امشب بیشتر از همیشه ماندیم توی خیابان. نزدیک به ساعت یک بامداد، برگشتیم خانه. به نیت رفیقِ از دنیا رفتهام، قدم برداشتم و توی خیابانها پرچم تکان دادم. میدانستم اگر این روزها بود، بیشتر غصه میخورد. لابد مدام خودش را سرزنش میکرد که نمیتواند توی خیابانها بیاید. کاش بود و میدید بعثت مردم را. لااقل دعا میکرد. حتم دارم حاجتش زودتر از ما اجابت میشد. برگشتنی به مادرش پیام دادم. خیلی وقت است بیخبرم از حالشان. باید زودتر از اینها خبر میگرفتم. بعد هم نوبت رسید به خودش. هنوز پیامهایش سنجاق شده در ایتا. بالاترین اسم است و هربار پنجرهٔ ایتا را باز میکنم، میبینَمَش. صفحهٔ چت را باز کردم و مثل همیشه نوشتم:«دلم برات خیلی تنگ شده رفیق. خیلی بیشتر از همهٔ روزهایی که گذشت.» بعد یک دل سیر گریه کردم. همیشه سبک میشوم بعد از این گریهها. فکر میکنم خودش کاری میکند که آرام بگیرم.
پینوشت: منت بر سرم میگذارید اگر فاتحهای بخوانید برای رفتگان جمعمان و برای رفیقم، فاطمه رحمانی.
#روزنگار_جنگ
#روز_چهلوهشت
@zaatar
«خوددرمانی»
روزهایی که خیلی سرحال نیستم، میافتم به جان خانه. یکجور خوددرمانیِ صددرصدی است برایم. گلهای خشک گلدانها را جدا کردم. دستمالی دادم به بچهها برای گردگیری. خودم مشغول جارو شدم و بعد تی کشیدن آشپزخانه. باید دو میلیون میدادم که معصومه خانم خانه را برایم بسابد. دندهام نرم. خودم میسابم. تمیزی خانه، مثل مسکن عمل میکند و موقتی آرامم میکند. قرمه سبزی را بار گذاشتم برای شام. آنقدر سبزیاش را سرخ کردم که جزغاله شد. ما خوزستانیها همینقدر زیاد سبزی را سرخ میکنیم. احتمالا اگر بخواهیم دستور بدهیم به کسی، میگوییم بگذار سبزیاش جزغاله شود. :)) بوی قرمه که توی خانه پیچید، مسکن، بهتر عمل کرد و کمکم، حالم خوب شد.
دیروز لبنان آتشبس شد. امروز تنگه هرمز با شرایط خاص و با هماهنگی تا انتهای آتشبس، باز شد. شرط آتشبس در لبنان، همین بود. من این روزها یاد گرفتم تا همهٔ جوانب یک اتفاق برایم روشن نشده، شتابزده حرف نزنم. هیجانی چیزی نگویم. صبر کنم خبرها کامل شود. یک جایی سکوت کنم. بشنوم. بخوانم. بعد برای خودم تحلیل کنم و مثل یک سرباز عمل کنم، نه مثل یک مقام کشوری که سهم بزرگی در تعیین تکلیف تصمیمات در کشور دارد. امروز خیلی از این فعالان فرهنگی رفوزه شدند. رسانههای خارجی چشمشان به ماست. بعد ما بیخبر از همهجا بیاییم بذر ناامیدی بپاشیم و مردمی را که روزهاست بیچشمداشت توی خیابانند، ناامید کنیم؟
عصر رفتیم برای خانه خرید کردیم. بچهها حسابی خسته شدند. برگشتنی پرچمهایشان را آوردند خانه برای بازسازی. یکی پارچهاش درمیآمد و یکی میلهاش کج شده بود. شب، دیرتر از خانه زدیم بیرون. گفتیم گشت بزنیم توی خیابان و زود برگردیم به خاطر کلاس صبح بچهها. رفتیم سمت نیروهوایی. اینجا واقعا مکان مناسبی است برای دور دورِ ماشینی. هر ضلعش یک برنامه دارد. مثلا میبینی یک سمت بزن که خوب میزنی میخوانند و پرچم تکان میدهند و گل میدهند به هم. یک سمت ایستادهاند روبهقبله و دعای فرج میخوانند. سمت دیگر کجایید ای شهیدان خدایی زمزمه میکنند و طرف دیگر نماز استغاثه میخوانند. حکومتی است برای خودش. هرکس میتواند برنامهٔ دلخواهش را انتخاب کند. :)
#روزنگار_جنگ
#روز_چهلونه
@zaatar
«اکنون، رهبر شما کیست؟»
محمد نشسته بود پشت سیستم. سر کلاس نگارش. از روی درس «خاطرات انقلاب » یک دور نوشته بود. معلم صدایش کرد تا «سه مداده» را بخواند. داشتم شاهنامه میخواندم که گفت:« اکنون رهبر شما کیست؟»
خدا میداند هول کردم و دلم زیرورو شد. انگشتم را نگه داشتم بین صفحات کتاب. با خودم گفتم سال پیش بچهها جواب این درس را چیز دیگری نوشتند. مگر میشود جواب سؤالی عوض شود؟ سکوت کردم و چشم دوختم به لبهای محمد. میخواستم ببینم مثل من دو به شک است برای جواب؟ دیدم سر بالا گرفت و گفت:« سید مجتبی خامنهای.»
پسرک، شک نداشت به جوابش اما من برای تغییر جواب این سؤال، اشکها ریختم.
تا قبل از عروسی دخترخاله، دو پرچم ایران داشتیم. وقتی گیفت عروسی رسید، شد سه پرچم. امروز حسین پرچم حزب الله را هم آورد توی ماشین. پرچم ایرانش را داد به پدر و گفت از چهار طرف پرچمها را بدهیم بالا. بعد رفتیم و چهار پرچمه، همه جا را سر زدیم. انگار نمیتوانیم یک جا بمانیم. رفتیم تا پایین نبرد. مردی وسط بلوار ایستاده بود، قرآن به دست. ماشینها را یکی یکی از زیرش رد میکرد. پیرمردی جلوتر ایستاده بود و اسپند دود میکرد. دور میدانِ نیروهوایی، پسری پرچم بزرگ پدر را دست گرفت و پرچم کوچکش را داد به او. بچههای این دوره زمانه، بار پدرها را هم دوست دارند به دوش بکشند.
امروز تنگه هرمز دوباره بسته شد. آمریکا تردد ما را محدود کرد و ما هم برگشتیم به شرایط قبلی تنگه. سه روز مانده تا پایان آتشبس و هنوز توافقی نشده. راستش حس میکنم دوباره به شرایطِ جنگیِ قبل برمیگردیم. نمیدانم. باید بیشتر از قبل مواظب باشیم دشمن امنیت روانیمان را به هم نریزد.
امشب قالیباف با مردم صحبت کرد. بعد از جنگ روانی دیشب، وقتش بود که بیاید برای روایت این روزها. گفت امروز ما یک میدان داریم یک خیابان و یک دیپلماسی اقتدار. هیچ تفکیکی بین اینها نباید باشد. اینها سه تا نیستند. با هماند. خیابان باعث شده ما در میدان با قدرت بایستیم.
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاه
@zaatar
«نمیدانیم فردا چه در انتظارمان است.»
صبح، اولین جلسهٔ سال جدیدمان بود در مبنا. عمدهٔ جلسات ما، مجازیست. هر کدام در یک شهریم و با وجود فاصلهها، دور هم جمع میشویم و حرف میزنیم. هر کدام از دوستان، توضیحاتی دادند درباره روند کارهایشان و بعد از مدتها حالوهوایی عوض کردیم. جمعهای مبنایی همیشه همینقدر حالخوبکن هستند.
امروز پیامهای شخصی را صفر کردم. چیزی حدود بیست روز بود که همینطور متن میآمد از گروه مثل امید. قبل از این، روزی چندبار پیامهای ایتا و بله را صفر میکردم. احساس میکردم باری میشود روی دوشم. نمیتوانستم پیامِ نخوانده، نگه دارم و جواب ندهم. ولی اینبار، آنقدر پیامها زیاد بودند که چارهای نداشتم. امروز سی تای آخر را خواندم و تکبهتک بازخورد دادم و تشکر کردم برای کار ارزشمندی که میکنند. از عکسالعمل آدمها آنقدر به وجد آمدم که دلم آرام گرفت. راضی شدم به کاری که این روزها مشغولش بودم و پایش وقت گذاشتم.
امروز معلم حسین گفت فردا آزمون مرآت دارند. این بچه از بعد کلاسها، نشست به تست زدن. از ریاضی میپرید روی علوم. از علوم به اجتماعی. هر چه میگفتم، آرام نمیگرفت. یکبار هم زد زیر گریه. گفت وقتم کم است و نمیرسم همهٔ درسها را تمرین کنم. دیدم حسابی به هم ریخته. علیرغم اینکه هیچوقت کاری به درس خواندنش ندارم، همراهیاش کردم. نه میتوانست بیخیالش شود، نه با تست زدن آرام میشد. همین باعث شد تا حدود ۱۲ونیم شب یکبند بنشینیم پای مرآت. سؤالهایش را جواب میدادم و با توضیح میگفتم کجا را اشتباه رفته. بهش اطمینان دادم که نتیجه آزمون اصلا مهم نیست و همین که تلاشش را کرده، کافیست. بعد هم گفتم جان مادرت بیخیال شو و بگیر بخواب. :)
خوابید؛ اما امشب به خاطرش نرفتیم تجمع. آنقدر زورم زیاد بود که یک صوت فرستادم برای هنرجوها درباره ارزیابی پایان ترم. روا نبود من بمانم خانه و آنها خوشخوشان بروند بیرون. نتیجه این شد که بعضیها عکس فرستادند که تهدیدها جواب داده و ماندهاند خانه پای تمرینشان. :)
امروز به جز رعدوبرقهای شدید، خبر دیگری از جنگ نبود. تاحالا نمیدانستیم رعدوبرق هم میتواند اندازهٔ جنگنده و موشک، ترسناک باشد. کشفش نکرده بودیم. جنگ، همیشه فرصتهای جدید را پیش رویمان میگذارد. فعلا اوضاع آرام است ولی دو روز مانده تا پایان آتشبس. حال غریبی است. نمیدانیم فردا چه در انتظارمان است.
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهویک
@zaatar
«فعلا مجبوریم زندگی کنیم.»
امروز همهٔ زمانم را گذاشتم پای بازطراحیِ دورهها. صبح زود، آبگوشتم را بار گذاشتم که توی فکر غذا نباشم. برای بازطراحی نیاز به کار با هوش مصنوعی دارم و با این اوضاعِ قطعیِ اینترنت، واقعا کارم کُند پیش میرود. این روزها با گپجیپیتی کار میکنم. نسخه پولیاش کار راهانداز است. اما جان میکند تا حرفم را بفهمد.
ظهر باید میرفتم دندانپزشکی. خدا میداند از صبح صدای خورد شدن دندانهام توی گوشم بود. صدایی که از کشیدنِ دندانهای شیری توی ذهنم مانده. روکشِ دندانم از هفتهٔ اول جنگ مانده بود مطب. این مدت بسته بود تا امروز. دکتر هم تا روکش را گذاشت گفت آخر سر این روکش نشست سر جاش. همهٔ این روزهای جنگ، جایش خالی بود و نگران شکستن دندانم بودم. برای هفته بعد هم وقت داد برای یک روکش دیگر. گفت هرچند معلوم نیست اوضاع جنگ چطور بشود. باشیم یا نباشیم. فعلا مجبوریم زندگی کنیم.
ساعت نزدیک چهار رسیدم خانه و زمان آزمون حسین بود. خوب است این بچه کنکور ندارد و اِلا من را بیچاره میکرد. هزاربار زنگ زد کی برمیگردی؟ گفتم من به شما هیچ کمکی نمیکنم و دلت به من خوش نباشد. میگفت: «فقط میخوام خونه باشی استرس دارم.» :) رسیدم خانه با همان چادر نشستم روی مبل. درس کهکشانهای علوم را کار نکرده بودیم. باهم خواندیم و تستش را هم زد. بعد با خیال راحت شروع کرد به آزمون. خودش جواب را میزد و از محمد بیگاری میکشید. میگفت تو روی علامت بالا بزن تا برود سؤال بعدی. آن طفلک هم فکر میکرد خیلی کار مهمی میکند. یاد بیگاریهای خواهر بزرگم افتادم. حیف که آبرو خوب چیزی است و الا تا صبح میتوانستم خاطرات بیگاریهای بچگیام را بنویسم.
شب رفتیم خیابان. یکهو افتادیم توی کاروان ماشینی. سی چهل ماشین پرچمها را داده بودیم بالا. وانت سر دسته، بلندگو دست گرفته بود و شعر حماسی میخواند. بچهها توی ماشین بلند جواب میدادند. به خدا کر شدیم از جیغهایشان. آنقدر تعداد ماشینها زیاد بود که مردم از پنجرهٔ خانهها سر بیرون میآوردند و دست تکان میدادند. همینجور خیابانها را دور میزدند و ما حواسمان نبود داریم کجا میرویم. انگار دستهٔ مسجدی در تهراننو بودند. آدرس کانالشان را پیدا کردیم برای شبهای بعد داشته باشیم. آخر سر برگشتند سمت کلاهدوز. همه، سر چهارراهی از ماشینها پیاده شدیم. حسین، پرچم زرد اللهم عجل لولیک الفرج را در هوا میچرخاند. ماهم دست بالا بردیم و دست جمعی دعای فرج خواندیم.
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهودو
@zaatar
«همه ماندهایم در تعلیق»
امروز محمد تمام حروف الفبا را یاد گرفت اما کلاس مجازیاش حسابی بازی درآورد. نگارش و ریاضی را نتوانست شرکت کند. خودم نشستم پاش. هر کلمه را که مینوشت، میگفت:« یعنی دیگه من میتونم همه چی بنویسم؟» آنقدر از نگاهش دور بود خواندن و نوشتن که حالا انگار باورش نمیشود. همهٔ انگیزهاش این است که بتواند کتابهای حسین را بخواند. این هم احتمالا بشود چالش بعدی بچهها. برای هر کتاب میخواهند بپرسند این کتاب مال کداممان است؟ بعد بیفتند به جان هم.
بعد از پنجاهوچندروز نشستم پشت فرمان. راستش توی موقعیتی قرار گرفتم که مجبور شدم. باید میرفتم دنبال همسر تا از آنجا برویم برای تجمع. تنها راهی بود که میشد تجمعِ امشب را شرکت کنیم. هنوز رانندگی برای من مثل بازیهای ناشناخته است توی گوشی. بارهای اول میترسم و دلم میخواهد بهانه بیاورم برای بازی نکردن. بعد تازه دستم میآید چطور باید بازی کنم.
سه ساعتی توی خیابان بودیم. شلوغ بود مثل همیشه. امشب، شب آخر آتشبس است. پمپ بنزینها غلغله بود. از شانس، ما هم بنزین نداشتیم. رفتیم دنبال جای خلوت. آخرش جلوی کارستان بنزین زدیم. قابل قیاس نبود با جاهای دیگر. نهایت هفت هشت دقیقه توی صف بودیم. بعد رفتیم سمت شهدا و نیروهوایی. چند گل رز دادند دستمان. مردی صندوقش را باز كرده بود و چای و قهوه میداد دست مردم. زنی ایستاده بود رو به ماشینها و میگفت:« ماشینِ انقلابی، تشکر تشکر» خودشان روی پا ایستاده بودند و از ما تشکر میکردند؟ به خدا متحیرم از این مردم.
تا رسیدیم خانه، ترامپ توئیت زد. به خدا مریض است این مرد. مگر آنجا مریضخانه ندارند؟ گفته آتشبس تا زمانیکه ایران یک پیشنهاد واحد بدهد. گفته محاصره سر جایش است. نمیدانم محاصره چه فرقی دارد با جنگ. همه ماندهایم در تعلیق. نمیدانیم قرار است چه اتفاقی بیفتد. ایران قرار است دست به کار شود یا بالاخره توافقی صورت میگیرد؟ درهرحال ما توی خیابانیم و میدان هم دست دیگرانی است که میدانم سخت مشغولند به کار.
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهوسه
@zaatar
« به نیت تمام زنان ایران»
صبحها که پردهٔ کرکرهای آشپزخانه را بالا میکشم، دلم برای تمام روزهایی که پرده را دست نمیزدم و نور خورشید به خانه راه پیدا نمیکرد، تنگ میشود. نه اینکه دلم برای جنگ، تنگ شده باشد. انگار چیز دیگریست مثل مقاومت. چیزی مثل ایستادن و نترسیدن. مثل جسارت و شجاعت. اینها مفاهیم بهتری هستند برای دلتنگی. آن روزها، نور خورشید به خانه نمیرسید اما دلمان پُر بود از امید و روشنی.
امروز اوضاع آرام بود. تعلیق ادامه داشت. انگار نشستهایم پشت در بسته، درحالیکه پشت در، ازدحام شده و نمیشود قدم از قدم برداشت. هنوز تصمیم جدیدی گرفته نشده. خواهرم میگفت سر کار، گروهی از همکارها سروصدایشان بلند بوده که چرا توافق نمیکنیم و نزدیک بوده با عدهای دیگر دست به یقه شوند. گفتم بعضیها یا از اینورِ بوم افتادهاند یا آنور. خدا بصیرتی به همهمان بدهد که اینقدر پا توی کفش مسئولان نکنیم.
عصر برای بچهها کیک پختم و تزئینش کردم. دو سه روز پیش هم نانی پخته بودم در فر. محمد که عاشق اینجور چیزهاست بهم گفت:«داری خیلی مامان میشی» و بعد از ته دل خندید. انگار بچهها مادر بودن را توی همین چیزها میبینند.
شب رفتیم خیابان. به نیت تمام زنانی که نمیتوانند در تجمعات شرکت کنند. زنانی که یا همسرشان همراهی نمیکنند یا پابهماهند. زنانی که یا نوزاد کوچک دارند یا بچههای بدقلق. به نیت زنانی که شیفت بیمارستانند یا پرستاری میکنند از مادر و پدرشان. زنانی که پا به سن گذاشتهاند و پا و کمرشان، همراهی نمیکند. به نیت همهٔ زنانی که این روزها در حسرتند، گشت زدم توی همهٔ خیابانهای شهر. پرچم چرخاندم در کوچه پسکوچهها و شعرهای حماسی را زیرلب زمزمه کردم. وقتی توی اتوبان افتادیم و خودم را تکوتنها پرچم به دست دیدم، صدای ضبط را بلند کردم. مداح رسیده بود به «رویا یعنی، دوباره حسین، میآید خورشیدی از، تبار حسین، کنار او می جنگیم، کنار حسین، زمین بر می گردد بر، مدار حسین» اینجا دیگر طاقت نیاوردم و به نیت همهٔشان، بغضِ فروخوردهام را آزاد کردم و زدم زیر گریه.
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهوچهار
@zaatar
«برای پرچمدارنِ کوچکم»
از سر شب همسایهمان پارتی گرفته بود. دختر و پسر همخوانی میکردند و صدای قهقههشان بلند بود. زمین و دیوارها از صدای پا کوبیدنشان، میلرزید. تمرکز برای هیچ کاری نداشتم. انگار فلج شده بودم. یکبار همسایهها رفتند و تذکر دادند. دعوا شد. نمیدانم کار به کجا رسید اما صداها ادامه داشت. ساعت نُه شب پدافند فعال شد. بعد از دو سه هفته، حال غریبی داشت. گوش تیز کردم. چیزی حدود یکی دو دقیقه ادامه داشت و تمام شد. بلافاصله صدای موزیک و پایکوبیِ همسایه آرام شد. دروغ چرا؟ ته دلم خوشحال شدم. :)
این روزها هر لحظه آمادهایم برای جنگ و صدای موشک. معلوم نیست چه اتفاقی در انتظارمان است. ترامپ باز یاوهگویی کرده. سران هر سه قوه هم، توئیت مشترکی گذاشتند. «در ایرانِ ما، تندرو و میانهرو وجود ندارد. همه ما ایرانی و انقلابی هستیم.» ایرانی و انقلابی بودن را ما داریم توی خیابانها میبینیم. اتحاد را میبینیم. امروز زنی پرچمدار میدان بود که حجاب نداشت. تکوتنها آمده بود و بلند شعار میداد. زنومرد دورهاش کرده بودیم و فریادهایش را تکرار میکردیم. شعارمان یکی بود: «الله اکبر، خامنهای رهبر»
امشب همسر خیلی دیر آمد. دلم شور افتاده بود که دیگر نمیتوانیم برویم بیرون. تا رسید، شامش را سرپایی خورد و گفت:«جنگی آماده شید.» انگار دنیا را بهم دادند. زود نشستیم توی ماشین. یک ساعتی که گذشت، محمد پرچمش را جمع کرد. دستش مانده بود لای پنجره. میگفت مجروح شدهام. کلی گریه کرد طفلک. من هم در ازای گریههاش کلی خندیدم که چطور خودش پنجره را روی دستش بسته. این هم از پرچمدارانِ ما :) حسین سرش را برده بود بیرون و پرچم زردش را تکان میداد. مردی یکهو دوید سمتمان و دفتر نقاشی و مدادرنگی داد دست بچهها. حسین درجا برگشت سمت محمد و گفت:« بدو پرچمتو بگیر بیرون که حلال شه» بعد دوتایی زدند زیر خنده. محمد دوباره شیشه را پایین کشید. پرچمش را بیرون داد و گفت: «میدان با تو، خیابان با ما» را بگذار. بعد سرش را بیرون برد و شعرها را بلند تکرار کرد. آنقدر از دفتر و مدادها خوشحال شدند که تازه یادم آمد هیچ کاری برای تشکر از این پرچمدارانِ کوچکم نکردهام. من هم باید خوشحالشان کنم که پابهپای ما این شبها توی خیابان بودهاند.
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهوپنج
@zaatar
«باز هم فاصله دارم تا یک دل سیر»
همیشه بعد از سال تحویل، همهٔ اهداف سال جدیدم را مینویسم. امسال، شرایط جنگی آنقدر تاب و توانم را کم کرد که پشت گوش انداختم. امروز بعد از گذشت یک ماه و چند روز از سال، تازه نشستم به نوشتن. هدفهای ریز و درشتم را پشت هم ردیف کردم. از هدفهایی که راحت میشود بهشان دست پیدا کرد تا آنهایی که باید چندسال برایشان وقت بگذارم. بعد که همه را نوشتم، پنجتای بااولویت را برداشتم برای سه ماه اول. نمیدانم چند صفحه سیاه کردم اما بههمریختگیهای ذهنم، آرام شد. الان میدانم فردا که از خواب بیدار شدم تا ماه بعدی باید خودم را به کدام کارها برسانم و همین، خیالم را راحت میکند.
روز هفتم عید، خاله و عموی همکلاسی حسین شهید شدند؛ با دو فرزند سه و هفت سالهشان. از قبل با مدرسه و دوستان هیئتی و همکلاسی هماهنگ کرده بودیم برویم دیدار خانوادهٔ شهید. عصر با بچهها از خانه زدیم بیرون. همسر نتوانست خودش را برساند. راستش به این خانوادههایی که دست جمعی میروند، خیلی غبطه میخورم. خواهر شهید میگفت تا همین شبهای آخر توی خیابان بودند. دلشان نمیآمده از تهران بروند. عکسهای پرچمبهدستشان را زده بودند روی بنر. شاید میخواستند بگویند راه شهادت، حفظ «خیابان» است.
شب رفتیم سمت میدان شهدا. آنقدر جمعیت زیاد بود که از میانهٔ راه پشیمان شدیم و برگشتیم. انگار نه انگار یک روزی پاتوق هرشبمان بود. «مردم» جایمان را پر کردند. صبح دیده بودم زهرا رفته سمت خیابان کشور دوست. دلم هوای آنجا را کرده بود. ماشینها از چند خیابان آنورتر پارک کرده بودند اما نزدیک به خیابان، جای پارک گیرمان آمد. سر چهارراه استندی گذاشته بودند پر از گلدان و شمع. صدای رضا نریمانی توی بلندگوها پیچیده بود:« شهیدِ تشنهلب، امام روزهدار من، مگه از آهنه، دلم برا تو میزنه، شهادتت آقا، هنوز دلم رو میشکنه.»
چشمها قرمز بود و صورتها خیس از اشک. بغض، چنگ انداخته بود توی گلوم. مثل همهٔ این روزها، آرام و بیصدا راه باز کرد. نمیدانم چرا هرچقدر برای رهبرم گریه میکنم، باز هم فاصله دارم تا «یک دل سیر؟»
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهوشش
@zaatar