«اکنون، رهبر شما کیست؟»
محمد نشسته بود پشت سیستم. سر کلاس نگارش. از روی درس «خاطرات انقلاب » یک دور نوشته بود. معلم صدایش کرد تا «سه مداده» را بخواند. داشتم شاهنامه میخواندم که گفت:« اکنون رهبر شما کیست؟»
خدا میداند هول کردم و دلم زیرورو شد. انگشتم را نگه داشتم بین صفحات کتاب. با خودم گفتم سال پیش بچهها جواب این درس را چیز دیگری نوشتند. مگر میشود جواب سؤالی عوض شود؟ سکوت کردم و چشم دوختم به لبهای محمد. میخواستم ببینم مثل من دو به شک است برای جواب؟ دیدم سر بالا گرفت و گفت:« سید مجتبی خامنهای.»
پسرک، شک نداشت به جوابش اما من برای تغییر جواب این سؤال، اشکها ریختم.
تا قبل از عروسی دخترخاله، دو پرچم ایران داشتیم. وقتی گیفت عروسی رسید، شد سه پرچم. امروز حسین پرچم حزب الله را هم آورد توی ماشین. پرچم ایرانش را داد به پدر و گفت از چهار طرف پرچمها را بدهیم بالا. بعد رفتیم و چهار پرچمه، همه جا را سر زدیم. انگار نمیتوانیم یک جا بمانیم. رفتیم تا پایین نبرد. مردی وسط بلوار ایستاده بود، قرآن به دست. ماشینها را یکی یکی از زیرش رد میکرد. پیرمردی جلوتر ایستاده بود و اسپند دود میکرد. دور میدانِ نیروهوایی، پسری پرچم بزرگ پدر را دست گرفت و پرچم کوچکش را داد به او. بچههای این دوره زمانه، بار پدرها را هم دوست دارند به دوش بکشند.
امروز تنگه هرمز دوباره بسته شد. آمریکا تردد ما را محدود کرد و ما هم برگشتیم به شرایط قبلی تنگه. سه روز مانده تا پایان آتشبس و هنوز توافقی نشده. راستش حس میکنم دوباره به شرایطِ جنگیِ قبل برمیگردیم. نمیدانم. باید بیشتر از قبل مواظب باشیم دشمن امنیت روانیمان را به هم نریزد.
امشب قالیباف با مردم صحبت کرد. بعد از جنگ روانی دیشب، وقتش بود که بیاید برای روایت این روزها. گفت امروز ما یک میدان داریم یک خیابان و یک دیپلماسی اقتدار. هیچ تفکیکی بین اینها نباید باشد. اینها سه تا نیستند. با هماند. خیابان باعث شده ما در میدان با قدرت بایستیم.
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاه
@zaatar
«نمیدانیم فردا چه در انتظارمان است.»
صبح، اولین جلسهٔ سال جدیدمان بود در مبنا. عمدهٔ جلسات ما، مجازیست. هر کدام در یک شهریم و با وجود فاصلهها، دور هم جمع میشویم و حرف میزنیم. هر کدام از دوستان، توضیحاتی دادند درباره روند کارهایشان و بعد از مدتها حالوهوایی عوض کردیم. جمعهای مبنایی همیشه همینقدر حالخوبکن هستند.
امروز پیامهای شخصی را صفر کردم. چیزی حدود بیست روز بود که همینطور متن میآمد از گروه مثل امید. قبل از این، روزی چندبار پیامهای ایتا و بله را صفر میکردم. احساس میکردم باری میشود روی دوشم. نمیتوانستم پیامِ نخوانده، نگه دارم و جواب ندهم. ولی اینبار، آنقدر پیامها زیاد بودند که چارهای نداشتم. امروز سی تای آخر را خواندم و تکبهتک بازخورد دادم و تشکر کردم برای کار ارزشمندی که میکنند. از عکسالعمل آدمها آنقدر به وجد آمدم که دلم آرام گرفت. راضی شدم به کاری که این روزها مشغولش بودم و پایش وقت گذاشتم.
امروز معلم حسین گفت فردا آزمون مرآت دارند. این بچه از بعد کلاسها، نشست به تست زدن. از ریاضی میپرید روی علوم. از علوم به اجتماعی. هر چه میگفتم، آرام نمیگرفت. یکبار هم زد زیر گریه. گفت وقتم کم است و نمیرسم همهٔ درسها را تمرین کنم. دیدم حسابی به هم ریخته. علیرغم اینکه هیچوقت کاری به درس خواندنش ندارم، همراهیاش کردم. نه میتوانست بیخیالش شود، نه با تست زدن آرام میشد. همین باعث شد تا حدود ۱۲ونیم شب یکبند بنشینیم پای مرآت. سؤالهایش را جواب میدادم و با توضیح میگفتم کجا را اشتباه رفته. بهش اطمینان دادم که نتیجه آزمون اصلا مهم نیست و همین که تلاشش را کرده، کافیست. بعد هم گفتم جان مادرت بیخیال شو و بگیر بخواب. :)
خوابید؛ اما امشب به خاطرش نرفتیم تجمع. آنقدر زورم زیاد بود که یک صوت فرستادم برای هنرجوها درباره ارزیابی پایان ترم. روا نبود من بمانم خانه و آنها خوشخوشان بروند بیرون. نتیجه این شد که بعضیها عکس فرستادند که تهدیدها جواب داده و ماندهاند خانه پای تمرینشان. :)
امروز به جز رعدوبرقهای شدید، خبر دیگری از جنگ نبود. تاحالا نمیدانستیم رعدوبرق هم میتواند اندازهٔ جنگنده و موشک، ترسناک باشد. کشفش نکرده بودیم. جنگ، همیشه فرصتهای جدید را پیش رویمان میگذارد. فعلا اوضاع آرام است ولی دو روز مانده تا پایان آتشبس. حال غریبی است. نمیدانیم فردا چه در انتظارمان است.
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهویک
@zaatar
«فعلا مجبوریم زندگی کنیم.»
امروز همهٔ زمانم را گذاشتم پای بازطراحیِ دورهها. صبح زود، آبگوشتم را بار گذاشتم که توی فکر غذا نباشم. برای بازطراحی نیاز به کار با هوش مصنوعی دارم و با این اوضاعِ قطعیِ اینترنت، واقعا کارم کُند پیش میرود. این روزها با گپجیپیتی کار میکنم. نسخه پولیاش کار راهانداز است. اما جان میکند تا حرفم را بفهمد.
ظهر باید میرفتم دندانپزشکی. خدا میداند از صبح صدای خورد شدن دندانهام توی گوشم بود. صدایی که از کشیدنِ دندانهای شیری توی ذهنم مانده. روکشِ دندانم از هفتهٔ اول جنگ مانده بود مطب. این مدت بسته بود تا امروز. دکتر هم تا روکش را گذاشت گفت آخر سر این روکش نشست سر جاش. همهٔ این روزهای جنگ، جایش خالی بود و نگران شکستن دندانم بودم. برای هفته بعد هم وقت داد برای یک روکش دیگر. گفت هرچند معلوم نیست اوضاع جنگ چطور بشود. باشیم یا نباشیم. فعلا مجبوریم زندگی کنیم.
ساعت نزدیک چهار رسیدم خانه و زمان آزمون حسین بود. خوب است این بچه کنکور ندارد و اِلا من را بیچاره میکرد. هزاربار زنگ زد کی برمیگردی؟ گفتم من به شما هیچ کمکی نمیکنم و دلت به من خوش نباشد. میگفت: «فقط میخوام خونه باشی استرس دارم.» :) رسیدم خانه با همان چادر نشستم روی مبل. درس کهکشانهای علوم را کار نکرده بودیم. باهم خواندیم و تستش را هم زد. بعد با خیال راحت شروع کرد به آزمون. خودش جواب را میزد و از محمد بیگاری میکشید. میگفت تو روی علامت بالا بزن تا برود سؤال بعدی. آن طفلک هم فکر میکرد خیلی کار مهمی میکند. یاد بیگاریهای خواهر بزرگم افتادم. حیف که آبرو خوب چیزی است و الا تا صبح میتوانستم خاطرات بیگاریهای بچگیام را بنویسم.
شب رفتیم خیابان. یکهو افتادیم توی کاروان ماشینی. سی چهل ماشین پرچمها را داده بودیم بالا. وانت سر دسته، بلندگو دست گرفته بود و شعر حماسی میخواند. بچهها توی ماشین بلند جواب میدادند. به خدا کر شدیم از جیغهایشان. آنقدر تعداد ماشینها زیاد بود که مردم از پنجرهٔ خانهها سر بیرون میآوردند و دست تکان میدادند. همینجور خیابانها را دور میزدند و ما حواسمان نبود داریم کجا میرویم. انگار دستهٔ مسجدی در تهراننو بودند. آدرس کانالشان را پیدا کردیم برای شبهای بعد داشته باشیم. آخر سر برگشتند سمت کلاهدوز. همه، سر چهارراهی از ماشینها پیاده شدیم. حسین، پرچم زرد اللهم عجل لولیک الفرج را در هوا میچرخاند. ماهم دست بالا بردیم و دست جمعی دعای فرج خواندیم.
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهودو
@zaatar
«همه ماندهایم در تعلیق»
امروز محمد تمام حروف الفبا را یاد گرفت اما کلاس مجازیاش حسابی بازی درآورد. نگارش و ریاضی را نتوانست شرکت کند. خودم نشستم پاش. هر کلمه را که مینوشت، میگفت:« یعنی دیگه من میتونم همه چی بنویسم؟» آنقدر از نگاهش دور بود خواندن و نوشتن که حالا انگار باورش نمیشود. همهٔ انگیزهاش این است که بتواند کتابهای حسین را بخواند. این هم احتمالا بشود چالش بعدی بچهها. برای هر کتاب میخواهند بپرسند این کتاب مال کداممان است؟ بعد بیفتند به جان هم.
بعد از پنجاهوچندروز نشستم پشت فرمان. راستش توی موقعیتی قرار گرفتم که مجبور شدم. باید میرفتم دنبال همسر تا از آنجا برویم برای تجمع. تنها راهی بود که میشد تجمعِ امشب را شرکت کنیم. هنوز رانندگی برای من مثل بازیهای ناشناخته است توی گوشی. بارهای اول میترسم و دلم میخواهد بهانه بیاورم برای بازی نکردن. بعد تازه دستم میآید چطور باید بازی کنم.
سه ساعتی توی خیابان بودیم. شلوغ بود مثل همیشه. امشب، شب آخر آتشبس است. پمپ بنزینها غلغله بود. از شانس، ما هم بنزین نداشتیم. رفتیم دنبال جای خلوت. آخرش جلوی کارستان بنزین زدیم. قابل قیاس نبود با جاهای دیگر. نهایت هفت هشت دقیقه توی صف بودیم. بعد رفتیم سمت شهدا و نیروهوایی. چند گل رز دادند دستمان. مردی صندوقش را باز كرده بود و چای و قهوه میداد دست مردم. زنی ایستاده بود رو به ماشینها و میگفت:« ماشینِ انقلابی، تشکر تشکر» خودشان روی پا ایستاده بودند و از ما تشکر میکردند؟ به خدا متحیرم از این مردم.
تا رسیدیم خانه، ترامپ توئیت زد. به خدا مریض است این مرد. مگر آنجا مریضخانه ندارند؟ گفته آتشبس تا زمانیکه ایران یک پیشنهاد واحد بدهد. گفته محاصره سر جایش است. نمیدانم محاصره چه فرقی دارد با جنگ. همه ماندهایم در تعلیق. نمیدانیم قرار است چه اتفاقی بیفتد. ایران قرار است دست به کار شود یا بالاخره توافقی صورت میگیرد؟ درهرحال ما توی خیابانیم و میدان هم دست دیگرانی است که میدانم سخت مشغولند به کار.
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهوسه
@zaatar
« به نیت تمام زنان ایران»
صبحها که پردهٔ کرکرهای آشپزخانه را بالا میکشم، دلم برای تمام روزهایی که پرده را دست نمیزدم و نور خورشید به خانه راه پیدا نمیکرد، تنگ میشود. نه اینکه دلم برای جنگ، تنگ شده باشد. انگار چیز دیگریست مثل مقاومت. چیزی مثل ایستادن و نترسیدن. مثل جسارت و شجاعت. اینها مفاهیم بهتری هستند برای دلتنگی. آن روزها، نور خورشید به خانه نمیرسید اما دلمان پُر بود از امید و روشنی.
امروز اوضاع آرام بود. تعلیق ادامه داشت. انگار نشستهایم پشت در بسته، درحالیکه پشت در، ازدحام شده و نمیشود قدم از قدم برداشت. هنوز تصمیم جدیدی گرفته نشده. خواهرم میگفت سر کار، گروهی از همکارها سروصدایشان بلند بوده که چرا توافق نمیکنیم و نزدیک بوده با عدهای دیگر دست به یقه شوند. گفتم بعضیها یا از اینورِ بوم افتادهاند یا آنور. خدا بصیرتی به همهمان بدهد که اینقدر پا توی کفش مسئولان نکنیم.
عصر برای بچهها کیک پختم و تزئینش کردم. دو سه روز پیش هم نانی پخته بودم در فر. محمد که عاشق اینجور چیزهاست بهم گفت:«داری خیلی مامان میشی» و بعد از ته دل خندید. انگار بچهها مادر بودن را توی همین چیزها میبینند.
شب رفتیم خیابان. به نیت تمام زنانی که نمیتوانند در تجمعات شرکت کنند. زنانی که یا همسرشان همراهی نمیکنند یا پابهماهند. زنانی که یا نوزاد کوچک دارند یا بچههای بدقلق. به نیت زنانی که شیفت بیمارستانند یا پرستاری میکنند از مادر و پدرشان. زنانی که پا به سن گذاشتهاند و پا و کمرشان، همراهی نمیکند. به نیت همهٔ زنانی که این روزها در حسرتند، گشت زدم توی همهٔ خیابانهای شهر. پرچم چرخاندم در کوچه پسکوچهها و شعرهای حماسی را زیرلب زمزمه کردم. وقتی توی اتوبان افتادیم و خودم را تکوتنها پرچم به دست دیدم، صدای ضبط را بلند کردم. مداح رسیده بود به «رویا یعنی، دوباره حسین، میآید خورشیدی از، تبار حسین، کنار او می جنگیم، کنار حسین، زمین بر می گردد بر، مدار حسین» اینجا دیگر طاقت نیاوردم و به نیت همهٔشان، بغضِ فروخوردهام را آزاد کردم و زدم زیر گریه.
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهوچهار
@zaatar
«برای پرچمدارنِ کوچکم»
از سر شب همسایهمان پارتی گرفته بود. دختر و پسر همخوانی میکردند و صدای قهقههشان بلند بود. زمین و دیوارها از صدای پا کوبیدنشان، میلرزید. تمرکز برای هیچ کاری نداشتم. انگار فلج شده بودم. یکبار همسایهها رفتند و تذکر دادند. دعوا شد. نمیدانم کار به کجا رسید اما صداها ادامه داشت. ساعت نُه شب پدافند فعال شد. بعد از دو سه هفته، حال غریبی داشت. گوش تیز کردم. چیزی حدود یکی دو دقیقه ادامه داشت و تمام شد. بلافاصله صدای موزیک و پایکوبیِ همسایه آرام شد. دروغ چرا؟ ته دلم خوشحال شدم. :)
این روزها هر لحظه آمادهایم برای جنگ و صدای موشک. معلوم نیست چه اتفاقی در انتظارمان است. ترامپ باز یاوهگویی کرده. سران هر سه قوه هم، توئیت مشترکی گذاشتند. «در ایرانِ ما، تندرو و میانهرو وجود ندارد. همه ما ایرانی و انقلابی هستیم.» ایرانی و انقلابی بودن را ما داریم توی خیابانها میبینیم. اتحاد را میبینیم. امروز زنی پرچمدار میدان بود که حجاب نداشت. تکوتنها آمده بود و بلند شعار میداد. زنومرد دورهاش کرده بودیم و فریادهایش را تکرار میکردیم. شعارمان یکی بود: «الله اکبر، خامنهای رهبر»
امشب همسر خیلی دیر آمد. دلم شور افتاده بود که دیگر نمیتوانیم برویم بیرون. تا رسید، شامش را سرپایی خورد و گفت:«جنگی آماده شید.» انگار دنیا را بهم دادند. زود نشستیم توی ماشین. یک ساعتی که گذشت، محمد پرچمش را جمع کرد. دستش مانده بود لای پنجره. میگفت مجروح شدهام. کلی گریه کرد طفلک. من هم در ازای گریههاش کلی خندیدم که چطور خودش پنجره را روی دستش بسته. این هم از پرچمدارانِ ما :) حسین سرش را برده بود بیرون و پرچم زردش را تکان میداد. مردی یکهو دوید سمتمان و دفتر نقاشی و مدادرنگی داد دست بچهها. حسین درجا برگشت سمت محمد و گفت:« بدو پرچمتو بگیر بیرون که حلال شه» بعد دوتایی زدند زیر خنده. محمد دوباره شیشه را پایین کشید. پرچمش را بیرون داد و گفت: «میدان با تو، خیابان با ما» را بگذار. بعد سرش را بیرون برد و شعرها را بلند تکرار کرد. آنقدر از دفتر و مدادها خوشحال شدند که تازه یادم آمد هیچ کاری برای تشکر از این پرچمدارانِ کوچکم نکردهام. من هم باید خوشحالشان کنم که پابهپای ما این شبها توی خیابان بودهاند.
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهوپنج
@zaatar
«باز هم فاصله دارم تا یک دل سیر»
همیشه بعد از سال تحویل، همهٔ اهداف سال جدیدم را مینویسم. امسال، شرایط جنگی آنقدر تاب و توانم را کم کرد که پشت گوش انداختم. امروز بعد از گذشت یک ماه و چند روز از سال، تازه نشستم به نوشتن. هدفهای ریز و درشتم را پشت هم ردیف کردم. از هدفهایی که راحت میشود بهشان دست پیدا کرد تا آنهایی که باید چندسال برایشان وقت بگذارم. بعد که همه را نوشتم، پنجتای بااولویت را برداشتم برای سه ماه اول. نمیدانم چند صفحه سیاه کردم اما بههمریختگیهای ذهنم، آرام شد. الان میدانم فردا که از خواب بیدار شدم تا ماه بعدی باید خودم را به کدام کارها برسانم و همین، خیالم را راحت میکند.
روز هفتم عید، خاله و عموی همکلاسی حسین شهید شدند؛ با دو فرزند سه و هفت سالهشان. از قبل با مدرسه و دوستان هیئتی و همکلاسی هماهنگ کرده بودیم برویم دیدار خانوادهٔ شهید. عصر با بچهها از خانه زدیم بیرون. همسر نتوانست خودش را برساند. راستش به این خانوادههایی که دست جمعی میروند، خیلی غبطه میخورم. خواهر شهید میگفت تا همین شبهای آخر توی خیابان بودند. دلشان نمیآمده از تهران بروند. عکسهای پرچمبهدستشان را زده بودند روی بنر. شاید میخواستند بگویند راه شهادت، حفظ «خیابان» است.
شب رفتیم سمت میدان شهدا. آنقدر جمعیت زیاد بود که از میانهٔ راه پشیمان شدیم و برگشتیم. انگار نه انگار یک روزی پاتوق هرشبمان بود. «مردم» جایمان را پر کردند. صبح دیده بودم زهرا رفته سمت خیابان کشور دوست. دلم هوای آنجا را کرده بود. ماشینها از چند خیابان آنورتر پارک کرده بودند اما نزدیک به خیابان، جای پارک گیرمان آمد. سر چهارراه استندی گذاشته بودند پر از گلدان و شمع. صدای رضا نریمانی توی بلندگوها پیچیده بود:« شهیدِ تشنهلب، امام روزهدار من، مگه از آهنه، دلم برا تو میزنه، شهادتت آقا، هنوز دلم رو میشکنه.»
چشمها قرمز بود و صورتها خیس از اشک. بغض، چنگ انداخته بود توی گلوم. مثل همهٔ این روزها، آرام و بیصدا راه باز کرد. نمیدانم چرا هرچقدر برای رهبرم گریه میکنم، باز هم فاصله دارم تا «یک دل سیر؟»
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهوشش
@zaatar
«یک خدا، یک رهبر، یک ملت»
امشب ماجرایی پیش آمد بین بچهها که همهٔ دانستههای تربیتیام را دور ریختم و با تهدید گفتم امشب خبری از بیرون نیست. چند دقیقهٔ اول سکوت کردند. حس کردم الآن زود به دستوپایم میافتند و میگویند غلط کردیم. هیچی نگفتند. من هم بساطم را جمع کردم و رفتم توی اتاق. بعد ترسیدم پشیمان نشوند و امشب واقعا نرویم خیابان. :) توی خوف و رجا بودم که حسین آمد و مراتب دستبوسی را اجرا کرد. محمد هم که قربانش بروم خدا را بنده نیست. خیلی زود جمعوجور کردیم و رفتیم به خیابان. کنار آدمهایی که بودن در جمعشان، حالمان را خوب میکند و دلمان را قرص.
با ناامیدی رفتیم سمت میدان شهدا. بهطرز عجیبی راه باز شد و جای پارک گیرمان آمد. تا رسیدیم، سماواتی شروع کرد به دعای توسل. چقدر دلم برای دعا زیر آسمان تنگ شده بود. رزق امشبمان جور شد. بعد هم سروکله حامد کاشانی پیدا شد. بچهها را فرستادم دم موکبها دوری بخورند تا ما هم کمی حرف خوب بشنویم. نقل به مضمون صحبتهای آقای کاشانی این بود که اگر کسی بین مردم دودستگی ایجاد کرد، بدانید که او ضدانقلاب است؛ حتی اگر شبیه من ریش بلند داشته باشد.
بعد هم قدری از اهمیت خیابان گفت. اوایل میترسیدم بعد از چند روز مردم خسته بشوند و کم بیاورند. میگفتم مردها که بروند سرکار حتمی خلوت میشود. یقین داشتم مدارس که شروع به کار مجازی کنند، سروصداها میخوابد. اما این روزها مطمئنم مردمی هم که تاحالا نیامدند، کمکم پایشان به خیابانها باز میشود. تازه میفهمند ما چقدر از امید دلهایمان را از همین تجمعات میگیریم. ما اصلا خودمان نیاز داریم به این جمعها. دلمان خوش میشود از اتحادی که کمکم شکل گرفته و قلب همهمان را به هم نزدیک کرده.
امشب موقع برگشت پشت چراغ قرمزی ماندیم. سه نوجوان آمدند جلوی ماشینها. هرکدام پلاکاردی دست گرفته بودند: «یک خدا، یک رهبر، یک ملت»
حرف این روزهایمان خلاصه شده در همین سه پلاکارد. آنقدر تکرارش میکنیم تا گوش دشمنمان از اتحادی که داریم، کر شود.
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهوهفت
@zaatar
«از خانه بزن بیرون»
امروز کلاس بچهها را ردیف کردم و رفتم توی اتاق. اوضاعم که تغییر نمیکند. باید یکجوری مدیریت کنم و برسم به کارهام. هزار بار بچهها صدایم کردند که «از کلاس افتادم بیرون» و «صدایم باز نمیشود» و «گشنهام» و «معلم من را صدا نمیکند و..» اگر برودت هوا و آلودگی بود تاحالا دوام نمیآوردم. آن موقع تا دو روز تعطیل میشد، میافتادم به گریه. حالا چیزی در من هست که نگهم میدارد. نیرویی که قبلا نداشتَمَش.
ظهر، اسباببازی بچهها رسید. هدیهای که برای بودنشان در خیابانها خریدم. چیزی که چند وقت است بهانهاش را میگیرند. وقتی بازش کردند، گفتم این جایزهٔ من است اما جایزهٔ خدا خیلی بزرگتر از اینهاست. شما دارید از خوابیدنِ شبتان میگذرید و میآیید خیابان. گاهی خسته میشوید و توی ماشین خوابتان میبرد. گاهی زیر باران خیس میشوید. دستهایتان از نگه داشتن پرچم سِر میشود. اما هنوز هم با شوق میآیید. شب که شد، وقتی آماده میشدند، دوتایی شعرِ «از خانه بزن بیرون» را میخواندند. شوقشان، بیشتر از هر شب شده بود.
آدمهای میدان نیروهوایی را دیگر میشناسم. پای ثابتها را. بعضیها جدیداند. بعضی قدیمی. فقط جایشان تغییر میکند. پوسترهایی که دست میگیرند متناسب با اتفاقات روز عوض میشود. تعداد آدمهایی که سروشکلشان با من متفاوت است هر روز بیشتر میشود و سعی میکنم لبخند بهشان هدیه کنم. ما با همهٔ تفاوتهایمان زیر پرچم ایران جمع شدهایم.
امشب حاجآقایی ایستاده بود دور میدان. دستهای رز قرمز گرفته بود توی بغل. به همهمان گل داد. میدان، بوی رز گرفته بود. وانت نیسانی حیدر حیدر گذاشته بود و موتوریها کم مانده بود بیایند وسط. شور حماسی همه را برداشته. خدا رحم کند. :))
محمد که از گلها سر ذوق آمده بود، گفت:« ما چرا گل نمیدیم به مردم؟» بعد باهم فکر کردیم که ماهم فردا، پسفردا چیزی بگیریم برای بچهها. پیشنهادِ پسرها، خوراکی بود. تا ببینیم فردا چه پیش میآید و «خیابان» ما را کجا میکشاند؟
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهوهشت
@zaatar
«رفیق شدهایم با همهٔ مردم ایران»
ظهر، رفتیم دندانپزشکی. عاشق دکترم شدهام. خیال بد نکنید. زن است و عجیب، بداخلاق. نمیدانم چطور میشود من عاشق یک آدم بداخلاق شوم؟ مدام فکر میکنم این شخصیت را توی چه داستانی میتوانم استفاده کنم؟ کاملا قابلیتِ داستانی شدن دارد. از آتشبس و تعطیلی مدرسهها استفاده کردم و بچهها را با خودم بردم. تنها سود تعطیلی همین است. باز شدن مدرسهها یک رؤیای دستنیافتنی شده. واقعا نعمت بود این مدرسه. اگر نبود که باید بچههایمان را خودمان بزرگ میکردیم :))
برگشتنی رفتیم شعبه شیرین عسل؛ برای خرید خوراکی و پخش کردنش در خیابانها. حسین ۱۵۰ تومن از پول توجیبیهایش را گذاشت و محمد صد تومان. گفتم هرچیزی که خودتان بیشتر دوست دارید، بخرید. من هم پول گذاشتم روی پولهایشان. یک جعبه آبنبات چوبی خریدند و جعبهای اسمارتیز. توی مغازه با هم بحث میکردند که آب نبات ارزانتر است و میشود بیشتر خرید. محمد زیر بار نمیرفت. خودش عاشق اسمارتیز است و میخواست برای بچهها هم، همان را بخرد. صاحب مغازه که حدس زد برای چه میخواهیم، تخفیف خوبی داد روی خریدها.
عصر با دردِ دندان و سری که به هر بهانهای درد میگیرد، گذشت. فقط به کارهای خانه رسیدم و کارهای امروزم تلنبار شد برای فردا. سرم سنگین بود تا شب. هی با خودم گفتم امشب را نرو بیرون، زمین به آسمان نمیآید. باید استراحت کنی و بدنت نیاز دارد. بچهها مثل روتین همیشگی لباس پوشیدند و من، که داشتم دنبال دلیل موجهی برای بیرون نرفتن میگشتم، زود آماده شدم.
بچهها هرکدام پلاستیکی پُر کردند از خوراکی. قرارِ امشبمان همراهی با کاروانهای ماشینی بود. رفتیم سمت نیرو هوایی. بچهها پرچمشان را بیرون داده بودند. هر بچهای میدیدند، جیغوداد راه میانداختند تا آب نباتی دستش بدهند. محمد هر آبنباتی میداد، از ذوقش داد میزد:« یکی دیگه فروختم» ما هم دست گرفتیم و هی میپرسیدیم چندتا فروختی؟ خیلیها برای تشکر خوراکی دیگری برمیگرداندند. گاهی دو ماشینه، مشغول صحبت میشدیم. با آدمهایی که اولینبار بود میدیدیم. انگار، رفیق شدهایم با همهٔ مردم ایران.
دورِ میدان، خطاطی نشسته بود و تعداد زیادی مقوا روی میز داشت. مردم شعارهای دلخواهشان را میگفتند و او مینوشت. جلوتر، مردی وسط خیابان ایستاده بود. لبخند روی لب داشت. مقوایی در دست گرفته بود. رویَش نوشته بود:« هموطن، جان منی تو»
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهونُه
@zaatar
«مدرسهای که همیشه باز است»
[دیشب زور خواب زیاد بود و حالا دارم از دیروز مینویسم.]
امروز بهطرز عجیبی همه چیز خوب پیش رفت. تا حد خوبی کارهای عقبافتاده را پیش بردم ولی هر لحظه فکر میکردم چقدر بیتمرکزم. بچهها مدام من را میکشاندند پای سیستم و نق میزدند از قطع شدن اینترنت و از اینکه دوست دارند زودتر سؤالها را جواب بدهند و نمیشود. یکی از مادرها توی گروه نوشته بود:«ما به همون بهشت زیر پامون قانع بودیم. نمیدونم چی شد شغل انبیاء هم بهمون واگذار شد.»
ظهر یکی از مخاطبان عزیز کانال، برایم یک تومان واریز کرد و خواست سهیم باشد در هدیه یا خوراکی برای بچهها. دلم رفت برای همدلی و همراهی قشنگی که بین آدمها شکل گرفته. باید باز هم بروم خرید.
امروز سروصداها زیاد بود. دوبار جنگنده آمد و بعد هم، طوفان شدید. میدانستم توهم نیست ولی به روی بچهها نیاوردم. صدای آشنایش، ملغمهای بود از حس دلتنگی و ترس. بعد فهمیدم صداها برای تست پدافند بوده. داریم آماده میشویم برای روزهای سخت. نمیدانیم آن روزها دور است یا نزدیک. ولی همهمان خوب میدانیم جنگ تمام نشده و حتی اگر برای مدتی سروصداها بخوابد، باز هم این جنگ ادامه دارد.
شب با معلم محمد قرار گذاشتیم میدان شهدا. مادرها گفتند هدیه روز معلم را توی خیابان بدهیم. بعد فهمیدیم مدرسه حسین هم امشب میآیند شهدا. خیابان شده مدرسه. مدرسه شده خیابان. نمیدانم. این روزها همهٔ اتفاقات توی خیابان میافتد. بچهها ذوق داشتند برای دیدن معلمها و دوستانشان. باز خداراشکر میتوانند توی خیابان همدیگر را ببینند. ساعت هشت از خانه زدیم بیرون. شامنخورده. بچهها سرپایی چندقاشق لوبیاپلو خوردند و رفتیم.
برنامه تازه داشت شروع میشد. خلوت بود و راحت جای پارک گیرمان آمد. محمد میدوید تا سر قرار. کلاس اولیام هیچی نفهمید از مدرسه. جلوی بانک ملی فضا باز بود و بچهها شروع کردند به بازی. یکی جوجه آورده بود با خودش. زبانبسته را میگذاشتند زمین و همه میدویدند دنبالش. حسین با پدرش رفت سمت قرار مدرسه خودشان. ما هم یک ساعتی جمع بودیم و بعد بچهها را جمع کردیم دور معلم و عکس یادگاری از کلاس اولشان را توی خیابان انداختیم. بعدها چقدر خاطره داریم برای تعریف کردن. کاش این روزها از خاطرشان نرود.
بعد از تجدید دیدارها، بچهها راضی نشدند برگردیم خانه. تا ۱۱ونیم رفتیم دور دور توی خیابان. نیروهوایی غلغله بود. شب تولد امام رضا جان بود و شربت و شیرینی میدادند. مراسم داشتند و قرعهکشی میکردند. مورچهای حرکت میکردیم. مردی سنگ حرم امام حسین را آورده بود. به ماشینها ماشاءالله میگفت و سنگ را میداد برای تبرک. شعرها امشب برای امام رئوف بود. چقدر دلم هوای زیارت کرده. کاش زودتر قسمتمان شود.
#روزنگار_جنگ
#روز_شصتم
@zaatar