eitaa logo
/زعتر/
473 دنبال‌کننده
203 عکس
38 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
«برای پرچم‌دارنِ کوچکم» از سر شب همسایه‌مان پارتی گرفته بود. دختر و پسر هم‌خوانی می‌کردند و صدای قهقهه‌شان بلند بود. زمین و دیوارها از صدای پا کوبیدنشان، می‌لرزید. تمرکز برای هیچ کاری نداشتم. انگار فلج شده بودم. یکبار همسایه‌ها رفتند و تذکر دادند. دعوا شد. نمی‌دانم کار به کجا رسید اما صداها ادامه داشت. ساعت نُه شب پدافند فعال شد. بعد از دو سه هفته، حال غریبی داشت. گوش تیز کردم. چیزی حدود یکی دو دقیقه ادامه داشت و تمام شد. بلافاصله صدای موزیک و پایکوبیِ همسایه آرام شد. دروغ چرا؟ ته دلم خوشحال شدم. :) این روزها هر لحظه آماده‌ایم برای جنگ و صدای موشک. معلوم نیست چه اتفاقی در انتظارمان است. ترامپ باز یاوه‌گویی کرده. سران هر سه قوه هم، توئیت مشترکی گذاشتند. «در ایرانِ ما، تندرو و میانه‌رو وجود ندارد. همه ما ایرانی و انقلابی هستیم.» ایرانی و انقلابی بودن را ما داریم توی خیابان‌ها می‌بینیم. اتحاد را می‌بینیم. امروز زنی پرچمدار میدان بود که حجاب نداشت. تک‌وتنها آمده بود و بلند شعار می‌داد. زن‌ومرد دوره‌اش کرده بودیم و فریادهایش را تکرار می‌کردیم. شعارمان یکی بود: «الله اکبر، خامنه‌ای رهبر» امشب همسر خیلی دیر آمد. دلم شور افتاده بود که دیگر نمی‌توانیم برویم بیرون. تا رسید، شامش را سرپایی خورد و گفت:«جنگی آماده شید.» انگار دنیا را بهم دادند. زود نشستیم توی ماشین. یک ساعتی که گذشت، محمد پرچمش را جمع کرد. دستش مانده بود لای پنجره. می‌گفت مجروح شده‌ام. کلی گریه کرد طفلک. من هم در ازای گریه‌هاش کلی خندیدم که چطور خودش پنجره را روی دستش بسته. این هم از پرچم‌دارانِ ما :) حسین سرش را برده بود بیرون و پرچم زردش را تکان می‌داد. مردی یکهو دوید سمتمان و دفتر نقاشی و مدادرنگی داد دست بچه‌ها. حسین درجا برگشت سمت محمد و گفت:« بدو پرچمتو بگیر بیرون که حلال شه» بعد دوتایی زدند زیر خنده. محمد دوباره شیشه را پایین کشید. پرچمش را بیرون داد و گفت: «میدان با تو، خیابان با ما» را بگذار. بعد سرش را بیرون برد و شعرها را بلند تکرار کرد. آنقدر از دفتر و مدادها خوشحال شدند که تازه یادم آمد هیچ کاری برای تشکر از این پرچم‌دارانِ کوچکم نکرده‌ام. من هم باید خوشحالشان کنم که پابه‌پای ما این شب‌ها توی خیابان بوده‌اند. @zaatar
«باز هم فاصله دارم تا یک دل سیر» همیشه بعد از سال تحویل، همهٔ اهداف سال جدیدم را می‌نویسم. امسال، شرایط جنگی آن‌قدر تاب و توانم را کم کرد که پشت گوش انداختم. امروز بعد از گذشت یک ماه و چند روز از سال، تازه نشستم به نوشتن. هدف‌های ریز و درشتم را پشت هم ردیف کردم. از هدف‌هایی که راحت می‌شود بهشان دست پیدا کرد تا آن‌هایی که باید چندسال برایشان وقت بگذارم. بعد که همه را نوشتم، پنج‌تای بااولویت را برداشتم برای سه ماه اول. نمی‌دانم چند صفحه سیاه کردم اما به‌هم‌ریختگی‌های ذهنم، آرام شد. الان می‌دانم فردا که از خواب بیدار شدم تا ماه بعدی باید خودم را به کدام کارها برسانم و همین‌، خیالم را راحت می‌کند. روز هفتم عید، خاله و عموی هم‌کلاسی حسین شهید شدند؛ با دو فرزند سه و هفت ساله‌شان. از قبل با مدرسه و دوستان هیئتی‌ و هم‌کلاسی هماهنگ کرده بودیم برویم دیدار خانوادهٔ شهید. عصر با بچه‌ها از خانه زدیم بیرون. همسر نتوانست خودش را برساند. راستش به این خانواده‌هایی که دست جمعی می‌روند، خیلی غبطه می‌خورم. خواهر شهید می‌گفت تا همین شب‌های آخر توی خیابان بودند. دلشان نمی‌آمده از تهران بروند. عکس‌های پرچم‌به‌دستشان را زده بودند روی بنر. شاید می‌خواستند بگویند راه شهادت، حفظ «خیابان» است. شب رفتیم سمت میدان شهدا. آن‌قدر جمعیت زیاد بود که از میانهٔ راه پشیمان شدیم و برگشتیم. انگار نه انگار یک روزی پاتوق هرشبمان بود. «مردم» جایمان را پر کردند. صبح دیده بودم زهرا رفته سمت خیابان کشور دوست. دلم هوای آنجا را کرده بود. ماشین‌ها از چند خیابان آن‌ورتر پارک کرده بودند اما نزدیک به خیابان، جای پارک گیرمان آمد. سر چهارراه استندی گذاشته بودند پر از گلدان و شمع. صدای رضا نریمانی توی بلندگوها پیچیده بود:« شهیدِ تشنه‌لب، امام روزه‌دار من، مگه از آهنه، دلم برا تو می‌زنه، شهادتت آقا، هنوز دلم رو می‌شکنه.» چشم‌ها قرمز بود و صورت‌ها خیس از اشک. بغض، چنگ انداخته بود توی گلوم. مثل همهٔ این روزها، آرام و بی‌صدا راه باز کرد. نمی‌دانم چرا هرچقدر برای رهبرم گریه می‌کنم، باز هم فاصله دارم تا «یک دل سیر؟» @zaatar
«یک خدا، یک رهبر، یک ملت» امشب ماجرایی پیش آمد بین بچه‌ها که همهٔ دانسته‌های تربیتی‌ام را دور ریختم و با تهدید گفتم امشب خبری از بیرون نیست. چند دقیقهٔ اول سکوت کردند. حس کردم الآن زود به دست‌وپایم می‌افتند و می‌گویند غلط کردیم. هیچی نگفتند. من هم بساطم را جمع کردم و رفتم توی اتاق‌. بعد ترسیدم پشیمان نشوند و امشب واقعا نرویم خیابان. :) توی خوف و رجا بودم که حسین آمد و مراتب دست‌بوسی را اجرا کرد. محمد هم که قربانش بروم خدا را بنده نیست. خیلی زود جمع‌وجور کردیم و رفتیم به خیابان. کنار آدم‌هایی که بودن در جمعشان، حالمان را خوب می‌کند و دلمان را قرص. با ناامیدی رفتیم سمت میدان شهدا. به‌طرز عجیبی راه باز شد و جای پارک گیرمان آمد. تا رسیدیم، سماواتی شروع کرد به دعای توسل. چقدر دلم برای دعا زیر آسمان تنگ شده بود. رزق امشبمان جور شد. بعد هم سروکله حامد کاشانی پیدا شد. بچه‌ها را فرستادم دم موکب‌ها دوری بخورند تا ما هم کمی حرف خوب بشنویم. نقل به مضمون صحبت‌های آقای کاشانی این بود که اگر کسی بین مردم دودستگی ایجاد کرد، بدانید که او ضدانقلاب است؛ حتی اگر شبیه من ریش بلند داشته باشد. بعد هم قدری از اهمیت خیابان گفت. اوایل می‌ترسیدم بعد از چند روز مردم خسته بشوند و کم بیاورند. می‌گفتم مردها که بروند سرکار حتمی خلوت می‌شود. یقین داشتم مدارس که شروع به کار مجازی کنند، سروصداها می‌خوابد. اما این روزها مطمئنم مردمی هم که تاحالا نیامدند، کم‌کم پایشان به خیابان‌ها باز می‌شود. تازه می‌فهمند ما چقدر از امید دل‌هایمان را از همین تجمعات می‌گیریم. ما اصلا خودمان نیاز داریم به این جمع‌ها. دلمان خوش می‌شود از اتحادی که کم‌کم شکل گرفته و قلب همه‌مان را به هم نزدیک کرده. امشب موقع برگشت پشت چراغ قرمزی ماندیم. سه نوجوان آمدند جلوی ماشین‌ها. هرکدام پلاکاردی دست گرفته بودند: «یک خدا، یک رهبر، یک ملت» حرف این روزهایمان خلاصه شده در همین سه پلاکارد. آنقدر تکرارش می‌کنیم تا گوش دشمنمان از اتحادی که داریم، کر شود. @zaatar
ـــــــــــــ به عنوان یه مادر، تنها نگرانیم از کلاس مجازی اینه که میکروفنِ یکی‌شون روشن باشه و وسط کلاس داد بزنم: «کدومتون هوبی منو خوردید؟» @zaatar
«از خانه بزن بیرون» امروز کلاس بچه‌ها را ردیف کردم و رفتم توی اتاق. اوضاعم که تغییر نمی‌کند. باید یک‌جوری مدیریت کنم و برسم به کارهام. هزار بار بچه‌ها صدایم کردند که «از کلاس افتادم بیرون» و «صدایم باز نمی‌شود» و «گشنه‌ام» و «معلم من را صدا نمی‌کند و..» اگر برودت هوا و آلودگی بود تاحالا دوام نمی‌آوردم. آن موقع تا دو روز تعطیل می‌شد، می‌افتادم به گریه. حالا چیزی در من هست که نگهم می‌دارد. نیرویی که قبلا نداشتَمَش. ظهر، اسباب‌بازی بچه‌ها رسید. هدیه‌ای که برای بودنشان در خیابان‌ها خریدم. چیزی که چند وقت است بهانه‌اش را می‌گیرند. وقتی بازش کردند، گفتم این جایزهٔ من است اما جایزهٔ خدا خیلی بزرگ‌تر از این‌هاست. شما دارید از خوابیدنِ شبتان می‌گذرید و می‌آیید خیابان. گاهی خسته می‌شوید و توی ماشین خوابتان می‌برد. گاهی زیر باران خیس می‌شوید. دست‌هایتان از نگه داشتن پرچم سِر می‌شود. اما هنوز هم با شوق می‌آیید. شب که شد، وقتی آماده می‌شدند، دوتایی شعرِ «از خانه بزن بیرون» را می‌خواندند. شوقشان، بیشتر از هر شب شده بود. آدم‌های میدان نیروهوایی را دیگر می‌شناسم. پای ثابت‌ها را. بعضی‌ها جدیداند. بعضی قدیمی. فقط جایشان تغییر می‌کند. پوسترهایی که دست می‌گیرند متناسب با اتفاقات روز عوض می‌شود. تعداد آدم‌هایی که سروشکلشان با من متفاوت است هر روز بیشتر می‌شود و سعی می‌کنم لبخند بهشان هدیه کنم. ما با همهٔ تفاوت‌هایمان زیر پرچم ایران جمع شده‌ایم. امشب حاج‌آقایی ایستاده بود دور میدان. دسته‌‌ای رز قرمز گرفته بود توی بغل. به همه‌مان گل داد. میدان، بوی رز گرفته بود. وانت نیسانی حیدر حیدر گذاشته بود و موتوری‌ها کم مانده بود بیایند وسط. شور حماسی همه را برداشته. خدا رحم کند. :)) محمد که از گل‌ها سر ذوق آمده بود، گفت:« ما چرا گل نمی‌دیم به مردم؟» بعد باهم فکر کردیم که ماهم فردا، پس‌فردا چیزی بگیریم برای بچه‌ها. پیشنهادِ پسرها، خوراکی بود. تا ببینیم فردا چه پیش می‌آید و «خیابان» ما را کجا می‌کشاند؟ @zaatar
«رفیق شده‌ایم با همهٔ مردم ایران» ظهر، رفتیم دندان‌پزشکی. عاشق دکترم شده‌ام. خیال بد نکنید. زن است و عجیب، بداخلاق. نمی‌دانم چطور می‌شود من عاشق یک آدم بداخلاق شوم؟ مدام فکر می‌کنم این شخصیت را توی چه داستانی می‌توانم استفاده کنم؟ کاملا قابلیتِ داستانی شدن دارد. از آتش‌بس و تعطیلی مدرسه‌ها استفاده کردم و بچه‌ها را با خودم بردم. تنها سود تعطیلی همین است. باز شدن مدرسه‌ها یک رؤیای دست‌نیافتنی شده. واقعا نعمت بود این مدرسه. اگر نبود که باید بچه‌هایمان را خودمان بزرگ می‌کردیم :)) برگشتنی رفتیم شعبه شیرین عسل؛ برای خرید خوراکی و پخش کردنش در خیابان‌ها. حسین ۱۵۰ تومن از پول توجیبی‌هایش را گذاشت و محمد صد تومان. گفتم هرچیزی که خودتان بیشتر دوست دارید، بخرید. من هم پول گذاشتم روی پول‌هایشان. یک جعبه آبنبات چوبی خریدند و جعبه‌ای اسمارتیز. توی مغازه با هم بحث می‌کردند که آب نبات ارزان‌تر است و می‌شود بیشتر خرید. محمد زیر بار نمی‌رفت. خودش عاشق اسمارتیز است و می‌خواست برای بچه‌ها هم، همان را بخرد. صاحب مغازه که حدس زد برای چه می‌خواهیم، تخفیف خوبی داد روی خریدها. عصر با دردِ دندان و سری که به هر بهانه‌ای درد می‌گیرد، گذشت. فقط به کارهای خانه رسیدم و کارهای امروزم تلنبار شد برای فردا. سرم سنگین بود تا شب. هی با خودم گفتم امشب را نرو بیرون، زمین به آسمان نمی‌آید. باید استراحت کنی و بدنت نیاز دارد. بچه‌ها مثل روتین همیشگی لباس پوشیدند و من، که داشتم دنبال دلیل موجهی برای بیرون نرفتن می‌گشتم، زود آماده شدم. بچه‌ها هرکدام پلاستیکی پُر کردند از خوراکی. قرارِ امشبمان همراهی با کاروان‌های ماشینی بود. رفتیم سمت نیرو هوایی. بچه‌ها پرچمشان را بیرون داده بودند. هر بچه‌ای می‌دیدند، جیغ‌وداد راه می‌انداختند تا آب نباتی دستش بدهند. محمد هر آب‌نباتی می‌داد، از ذوقش داد می‌زد:« یکی دیگه فروختم» ما هم دست گرفتیم و هی می‌پرسیدیم چندتا فروختی؟ خیلی‌ها برای تشکر خوراکی دیگری برمی‌گرداندند. گاهی دو ماشینه، مشغول صحبت می‌شدیم. با آدم‌هایی که اولین‌بار بود می‌دیدیم. انگار، رفیق شده‌ایم با همهٔ مردم ایران. دورِ میدان، خطاطی نشسته بود و تعداد زیادی مقوا روی میز داشت. مردم شعارهای دل‌خواهشان را می‌گفتند و او می‌نوشت. جلوتر، مردی وسط خیابان ایستاده بود. لبخند روی لب داشت. مقوایی در دست گرفته بود. رویَش نوشته بود:« هم‌وطن، جان منی تو» @zaatar
«مدرسه‌ای که همیشه باز است» [دیشب زور خواب زیاد بود و حالا دارم از دیروز می‌نویسم.] امروز به‌طرز عجیبی همه چیز خوب پیش رفت. تا حد خوبی کارهای عقب‌افتاده را پیش بردم ولی هر لحظه فکر می‌کردم چقدر بی‌تمرکزم. بچه‌ها مدام من را می‌کشاندند پای سیستم و نق می‌زدند از قطع شدن‌ اینترنت و از اینکه دوست دارند زودتر سؤال‌ها را جواب بدهند و نمی‌شود. یکی از مادرها توی گروه نوشته بود:«ما به همون بهشت زیر پامون قانع بودیم. نمی‌دونم چی شد شغل انبیاء هم بهمون واگذار شد.» ظهر یکی از مخاطبان عزیز کانال، برایم یک تومان واریز کرد و خواست سهیم باشد در هدیه یا خوراکی برای بچه‌ها. دلم رفت برای همدلی و همراهی قشنگی که بین آدم‌ها شکل گرفته. باید باز هم بروم خرید. امروز سروصداها زیاد بود. دوبار جنگنده آمد و بعد هم، طوفان شدید. می‌دانستم توهم نیست ولی به روی بچه‌ها نیاوردم. صدای آشنایش، ملغمه‌ای بود از حس دلتنگی و ترس. بعد فهمیدم صداها برای تست پدافند بوده‌. داریم آماده می‌شویم برای روزهای سخت. نمی‌دانیم آن روزها دور است یا نزدیک. ولی همه‌مان خوب می‌دانیم جنگ تمام نشده و حتی اگر برای مدتی سروصداها بخوابد، باز هم این جنگ ادامه دارد. شب با معلم محمد قرار گذاشتیم میدان شهدا. مادرها گفتند هدیه روز معلم را توی خیابان بدهیم. بعد فهمیدیم مدرسه حسین هم امشب می‌آیند شهدا. خیابان شده مدرسه. مدرسه شده خیابان. نمی‌دانم. این روزها همهٔ اتفاقات توی خیابان می‌افتد. بچه‌ها ذوق داشتند برای دیدن معلم‌ها و دوستانشان. باز خداراشکر می‌توانند توی خیابان همدیگر را ببینند. ساعت هشت از خانه زدیم بیرون. شام‌نخورده. بچه‌ها سرپایی چندقاشق لوبیاپلو خوردند و رفتیم. برنامه تازه داشت شروع می‌شد. خلوت بود و راحت جای پارک گیرمان آمد. محمد می‌دوید تا سر قرار. کلاس اولی‌ام هیچی نفهمید از مدرسه. جلوی بانک ملی فضا باز بود و بچه‌ها شروع کردند به بازی. یکی جوجه آورده بود با خودش‌. زبان‌بسته را می‌گذاشتند زمین و همه می‌دویدند دنبالش. حسین با پدرش رفت سمت قرار مدرسه خودشان. ما هم یک ساعتی جمع بودیم و بعد بچه‌ها را جمع کردیم دور معلم و عکس یادگاری از کلاس اولشان را توی خیابان انداختیم. بعدها چقدر خاطره داریم برای تعریف کردن. کاش این روزها از خاطرشان نرود. بعد از تجدید دیدارها، بچه‌ها راضی نشدند برگردیم خانه. تا ۱۱ونیم رفتیم دور دور توی خیابان. نیروهوایی غلغله بود. شب تولد امام رضا جان بود و شربت و شیرینی می‌دادند. مراسم داشتند و قرعه‌کشی می‌کردند. مورچه‌ای حرکت می‌کردیم. مردی سنگ حرم امام حسین را آورده بود. به ماشین‌ها ماشاء‌الله می‌‌گفت و سنگ را می‌داد برای تبرک. شعرها امشب برای امام رئوف بود. چقدر دلم هوای زیارت کرده. کاش زودتر قسمتمان شود. @zaatar
«کابینت، دفترچهٔ نتایج لیگ برترِ هال» دیشب از دو سه جا شنیدم قرار است راهپیمایی‌های خیابانی تمام شود. کی گفته و چرایش را نمی‌دانستم. حالم شبیه کسی بود که یخچالی گذاشته باشند روی دوشش و برده باشد تا طبقه چهارم. یک طبقه مانده به خانه، بهش گفته باشند برگردان پایین. وا رفته بودم. اصلا نمی‌دانستم چقدر خبرها موثق است. بعد فکر کردم ما که تا آخر عمر قرار نیست بمانیم توی خیابان. تا هروقت رهبرمان امر کند، می‌مانیم. بعدش هم خدا دل‌هایمان را سبک می‌کند. مثل حالا که آقا از میانمان رفته‌اند و ما هنوز باورش نکرده‌ایم و خدا خودش با همین خیابان‌ها آراممان کرده. هرچند می‌دانم مثل مسکن است. فعلا آرامیم و بعدها جای خالی‌اش را بیشتر حس می‌کنیم. عصر بچه‌ها توی هال مشغول فوتبال شدند. رفتم توی اتاق، پای نقد هنرجوها. وقتی برگشتم ایستاده بودند جلوی کابینت. تکان نمی‌خوردند. فهمیدم کار خرابی کرده‌اند. فقط عمقش را نمی‌دانستم. زدم به شوخی و با خنده کنار رفتند. جدولی کشیده بودند روی کابینت و نتیجهٔ هر سانس فوتبالشان را نوشته بودند. چنین موجودات عجیب غریبی داریم توی خانه‌. از کابینت، جای دفتر استفاده می‌کنند. دستمال و اسپری دادم دستشان و گفتم کل کابینت‌‌های پایین را تمیز کنند. مادرانِ پسردار باید همینقدر جدی باشند. شب همه چیز دست‌به‌دست هم داد که خیابان نرویم. اما آخرشب انگار یک نیروی غیبی کمکمان کرد. مشکل حل شد و به قول بچه‌ها سه سوته آماده شدیم و رفتیم. دختر و پسری شش هفت ساله، سرشان را از ماشین بیرون آورده بودند. باهم شعر می‌خواندند؛ بی‌وقفه. بلند و بدون تغییر تن صدا. «مرگ بر آمریکا، کله‌تو بشور با ریکا»، «ترامپِ موطلایی، سقط بشی الهی» پسرها تکرار کردند و خیلی زود یاد گرفتند. اصلا این بچه‌ها شعرهای زرد دوست دارند. حالا این که خوب است. فحش‌دارها را یاد نگیرند، جای شکرش باقیست. @zaatar
ـــــــــــــــ مشغول گردگیری کتابخانه بودم که پوستر سرود از کتابی افتاد بیرون. خیلی‌ها از آقا چفیه و انگشتر یادگاری گرفته‌اند. تنها یادگاری من از بیت و آقا همین پوستر شعرخوانی‌ست؛ چیزی حدود ده روز قبل از شهادتش. رفته بودم بیت به عنوان راوی. سالگرد قیام ۲۹ بهمن بود. از ورودی حسینیه شعر را برداشتم تا من هم شرکت کنم در هم‌خوانی. باید دیده‌ها و شنیده‌ها را می‌نوشتم. جیب نداشتم. برگه را تا کردم و گرفتم توی دست تا موقعش. دستم عرق کرده بود و خط تا، رد انداخته بود روی کاغذ. هر لحظه فکر می‌کردم برگه را بگذارم یک گوشه از حسینیه تا دستم باز شود برای نوشتن. قسمت بود تا نگهش دارم و بماند به عنوان تنها یادگاری از حسینیه‌ و آقایی که دیگر نیست. @zaatar
«زخمیِ عشقی وطنم» امروز از صبح پای نقد یک داستان شش هزار کلمه‌ای بودم. ایده را دوست داشتم اما برای رمان. نه داستان کوتاه. می‌دانم ذهن نویسنده‌اش پر بوده از قصه‌های بکر. تمرکز نداشتم. غمی بزرگ، طناب انداخته بود دور گردنم؛ می‌کشید و رهایم نمی‌کرد. عصر که همسر آمد، بچه‌ها نماهنگ « ضربهٔ آخرو بزن» را گذاشتند و افتادند به جان پدر. کشتی سه نفره بود. فرصت را غنیمت شمردم و رفتم توی اتاق. کارها تمام‌شدنی نیستند. بدیِ کار مجازی همین است. کاش می‌شد لااقل دو روز در هفته از خانه می‌زدم بیرون و کارهای فوری را پیش می‌بردم. بچه‌ها گفتند پنج‌شنبه است. باید زودتر برویم خیابان و دیرتر برگردیم. زودتر رفتیم و نیم ساعت نگذشته بود که محمد خوابش برد. حسین، چشم محمد را دور دید و شعرهای حماسی را خودش انتخاب می‌کرد. هر دو شعری که انتخاب می‌کرد، یک سهم هم به ما می‌داد. تمام سهم‌هایمان، نماهنگ «باید برخاست» بود‌. واقعا این شعر، شنیدنی‌ست. خیابان‌ها برعکس شب‌های گذشته، خلوت‌تر بودند. گفتم لابد پنج‌شنبه است و همه رفته‌اند دیدوبازدید. همسر می‌گفت اتفاقا باید پنج‌شنبه‌ها خیابان شلوغ‌تر باشد. نیروهوایی مثل همیشه نبود. یعنی مثلا به جای حرکت مورچه‌ای، سوسکی می‌رفتیم. توی میدان، آهنگ وطن حجت اشرف‌زاده پخش بود. مردم باهم تکرار می‌کردند.:« زخمی عشقی وطنم، باید صدایت بزنم، باید کنارت بمانم. شعری و شوری وطنم، وقتی صدای تو منم، باید که از تو بخوانم.» طنابِ غم، آنقدر کشیده شد که با این شعر افتادم به گریه. تا رسیدیم خانه، صدای پدافندها بلند شد. محکم بود و کوبنده. حسین می‌گفت دلمان تنگ شده بود. هیجان داشت. توی خبرها خواندم به‌خاطر ریزپرنده‌ها بوده. فردا روز مهمی است. فرصت شصت روزهٔ ترامپ تمام می‌شود. نمی‌دانیم چه در انتظارمان است. @zaatar
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــــــــــــــ مردم گویند چه خواهد شد ما می‌گوییم تو می‌آیی... @zaatar