«یک خدا، یک رهبر، یک ملت»
امشب ماجرایی پیش آمد بین بچهها که همهٔ دانستههای تربیتیام را دور ریختم و با تهدید گفتم امشب خبری از بیرون نیست. چند دقیقهٔ اول سکوت کردند. حس کردم الآن زود به دستوپایم میافتند و میگویند غلط کردیم. هیچی نگفتند. من هم بساطم را جمع کردم و رفتم توی اتاق. بعد ترسیدم پشیمان نشوند و امشب واقعا نرویم خیابان. :) توی خوف و رجا بودم که حسین آمد و مراتب دستبوسی را اجرا کرد. محمد هم که قربانش بروم خدا را بنده نیست. خیلی زود جمعوجور کردیم و رفتیم به خیابان. کنار آدمهایی که بودن در جمعشان، حالمان را خوب میکند و دلمان را قرص.
با ناامیدی رفتیم سمت میدان شهدا. بهطرز عجیبی راه باز شد و جای پارک گیرمان آمد. تا رسیدیم، سماواتی شروع کرد به دعای توسل. چقدر دلم برای دعا زیر آسمان تنگ شده بود. رزق امشبمان جور شد. بعد هم سروکله حامد کاشانی پیدا شد. بچهها را فرستادم دم موکبها دوری بخورند تا ما هم کمی حرف خوب بشنویم. نقل به مضمون صحبتهای آقای کاشانی این بود که اگر کسی بین مردم دودستگی ایجاد کرد، بدانید که او ضدانقلاب است؛ حتی اگر شبیه من ریش بلند داشته باشد.
بعد هم قدری از اهمیت خیابان گفت. اوایل میترسیدم بعد از چند روز مردم خسته بشوند و کم بیاورند. میگفتم مردها که بروند سرکار حتمی خلوت میشود. یقین داشتم مدارس که شروع به کار مجازی کنند، سروصداها میخوابد. اما این روزها مطمئنم مردمی هم که تاحالا نیامدند، کمکم پایشان به خیابانها باز میشود. تازه میفهمند ما چقدر از امید دلهایمان را از همین تجمعات میگیریم. ما اصلا خودمان نیاز داریم به این جمعها. دلمان خوش میشود از اتحادی که کمکم شکل گرفته و قلب همهمان را به هم نزدیک کرده.
امشب موقع برگشت پشت چراغ قرمزی ماندیم. سه نوجوان آمدند جلوی ماشینها. هرکدام پلاکاردی دست گرفته بودند: «یک خدا، یک رهبر، یک ملت»
حرف این روزهایمان خلاصه شده در همین سه پلاکارد. آنقدر تکرارش میکنیم تا گوش دشمنمان از اتحادی که داریم، کر شود.
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهوهفت
@zaatar
«از خانه بزن بیرون»
امروز کلاس بچهها را ردیف کردم و رفتم توی اتاق. اوضاعم که تغییر نمیکند. باید یکجوری مدیریت کنم و برسم به کارهام. هزار بار بچهها صدایم کردند که «از کلاس افتادم بیرون» و «صدایم باز نمیشود» و «گشنهام» و «معلم من را صدا نمیکند و..» اگر برودت هوا و آلودگی بود تاحالا دوام نمیآوردم. آن موقع تا دو روز تعطیل میشد، میافتادم به گریه. حالا چیزی در من هست که نگهم میدارد. نیرویی که قبلا نداشتَمَش.
ظهر، اسباببازی بچهها رسید. هدیهای که برای بودنشان در خیابانها خریدم. چیزی که چند وقت است بهانهاش را میگیرند. وقتی بازش کردند، گفتم این جایزهٔ من است اما جایزهٔ خدا خیلی بزرگتر از اینهاست. شما دارید از خوابیدنِ شبتان میگذرید و میآیید خیابان. گاهی خسته میشوید و توی ماشین خوابتان میبرد. گاهی زیر باران خیس میشوید. دستهایتان از نگه داشتن پرچم سِر میشود. اما هنوز هم با شوق میآیید. شب که شد، وقتی آماده میشدند، دوتایی شعرِ «از خانه بزن بیرون» را میخواندند. شوقشان، بیشتر از هر شب شده بود.
آدمهای میدان نیروهوایی را دیگر میشناسم. پای ثابتها را. بعضیها جدیداند. بعضی قدیمی. فقط جایشان تغییر میکند. پوسترهایی که دست میگیرند متناسب با اتفاقات روز عوض میشود. تعداد آدمهایی که سروشکلشان با من متفاوت است هر روز بیشتر میشود و سعی میکنم لبخند بهشان هدیه کنم. ما با همهٔ تفاوتهایمان زیر پرچم ایران جمع شدهایم.
امشب حاجآقایی ایستاده بود دور میدان. دستهای رز قرمز گرفته بود توی بغل. به همهمان گل داد. میدان، بوی رز گرفته بود. وانت نیسانی حیدر حیدر گذاشته بود و موتوریها کم مانده بود بیایند وسط. شور حماسی همه را برداشته. خدا رحم کند. :))
محمد که از گلها سر ذوق آمده بود، گفت:« ما چرا گل نمیدیم به مردم؟» بعد باهم فکر کردیم که ماهم فردا، پسفردا چیزی بگیریم برای بچهها. پیشنهادِ پسرها، خوراکی بود. تا ببینیم فردا چه پیش میآید و «خیابان» ما را کجا میکشاند؟
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهوهشت
@zaatar
«رفیق شدهایم با همهٔ مردم ایران»
ظهر، رفتیم دندانپزشکی. عاشق دکترم شدهام. خیال بد نکنید. زن است و عجیب، بداخلاق. نمیدانم چطور میشود من عاشق یک آدم بداخلاق شوم؟ مدام فکر میکنم این شخصیت را توی چه داستانی میتوانم استفاده کنم؟ کاملا قابلیتِ داستانی شدن دارد. از آتشبس و تعطیلی مدرسهها استفاده کردم و بچهها را با خودم بردم. تنها سود تعطیلی همین است. باز شدن مدرسهها یک رؤیای دستنیافتنی شده. واقعا نعمت بود این مدرسه. اگر نبود که باید بچههایمان را خودمان بزرگ میکردیم :))
برگشتنی رفتیم شعبه شیرین عسل؛ برای خرید خوراکی و پخش کردنش در خیابانها. حسین ۱۵۰ تومن از پول توجیبیهایش را گذاشت و محمد صد تومان. گفتم هرچیزی که خودتان بیشتر دوست دارید، بخرید. من هم پول گذاشتم روی پولهایشان. یک جعبه آبنبات چوبی خریدند و جعبهای اسمارتیز. توی مغازه با هم بحث میکردند که آب نبات ارزانتر است و میشود بیشتر خرید. محمد زیر بار نمیرفت. خودش عاشق اسمارتیز است و میخواست برای بچهها هم، همان را بخرد. صاحب مغازه که حدس زد برای چه میخواهیم، تخفیف خوبی داد روی خریدها.
عصر با دردِ دندان و سری که به هر بهانهای درد میگیرد، گذشت. فقط به کارهای خانه رسیدم و کارهای امروزم تلنبار شد برای فردا. سرم سنگین بود تا شب. هی با خودم گفتم امشب را نرو بیرون، زمین به آسمان نمیآید. باید استراحت کنی و بدنت نیاز دارد. بچهها مثل روتین همیشگی لباس پوشیدند و من، که داشتم دنبال دلیل موجهی برای بیرون نرفتن میگشتم، زود آماده شدم.
بچهها هرکدام پلاستیکی پُر کردند از خوراکی. قرارِ امشبمان همراهی با کاروانهای ماشینی بود. رفتیم سمت نیرو هوایی. بچهها پرچمشان را بیرون داده بودند. هر بچهای میدیدند، جیغوداد راه میانداختند تا آب نباتی دستش بدهند. محمد هر آبنباتی میداد، از ذوقش داد میزد:« یکی دیگه فروختم» ما هم دست گرفتیم و هی میپرسیدیم چندتا فروختی؟ خیلیها برای تشکر خوراکی دیگری برمیگرداندند. گاهی دو ماشینه، مشغول صحبت میشدیم. با آدمهایی که اولینبار بود میدیدیم. انگار، رفیق شدهایم با همهٔ مردم ایران.
دورِ میدان، خطاطی نشسته بود و تعداد زیادی مقوا روی میز داشت. مردم شعارهای دلخواهشان را میگفتند و او مینوشت. جلوتر، مردی وسط خیابان ایستاده بود. لبخند روی لب داشت. مقوایی در دست گرفته بود. رویَش نوشته بود:« هموطن، جان منی تو»
#روزنگار_جنگ
#روز_پنجاهونُه
@zaatar
«مدرسهای که همیشه باز است»
[دیشب زور خواب زیاد بود و حالا دارم از دیروز مینویسم.]
امروز بهطرز عجیبی همه چیز خوب پیش رفت. تا حد خوبی کارهای عقبافتاده را پیش بردم ولی هر لحظه فکر میکردم چقدر بیتمرکزم. بچهها مدام من را میکشاندند پای سیستم و نق میزدند از قطع شدن اینترنت و از اینکه دوست دارند زودتر سؤالها را جواب بدهند و نمیشود. یکی از مادرها توی گروه نوشته بود:«ما به همون بهشت زیر پامون قانع بودیم. نمیدونم چی شد شغل انبیاء هم بهمون واگذار شد.»
ظهر یکی از مخاطبان عزیز کانال، برایم یک تومان واریز کرد و خواست سهیم باشد در هدیه یا خوراکی برای بچهها. دلم رفت برای همدلی و همراهی قشنگی که بین آدمها شکل گرفته. باید باز هم بروم خرید.
امروز سروصداها زیاد بود. دوبار جنگنده آمد و بعد هم، طوفان شدید. میدانستم توهم نیست ولی به روی بچهها نیاوردم. صدای آشنایش، ملغمهای بود از حس دلتنگی و ترس. بعد فهمیدم صداها برای تست پدافند بوده. داریم آماده میشویم برای روزهای سخت. نمیدانیم آن روزها دور است یا نزدیک. ولی همهمان خوب میدانیم جنگ تمام نشده و حتی اگر برای مدتی سروصداها بخوابد، باز هم این جنگ ادامه دارد.
شب با معلم محمد قرار گذاشتیم میدان شهدا. مادرها گفتند هدیه روز معلم را توی خیابان بدهیم. بعد فهمیدیم مدرسه حسین هم امشب میآیند شهدا. خیابان شده مدرسه. مدرسه شده خیابان. نمیدانم. این روزها همهٔ اتفاقات توی خیابان میافتد. بچهها ذوق داشتند برای دیدن معلمها و دوستانشان. باز خداراشکر میتوانند توی خیابان همدیگر را ببینند. ساعت هشت از خانه زدیم بیرون. شامنخورده. بچهها سرپایی چندقاشق لوبیاپلو خوردند و رفتیم.
برنامه تازه داشت شروع میشد. خلوت بود و راحت جای پارک گیرمان آمد. محمد میدوید تا سر قرار. کلاس اولیام هیچی نفهمید از مدرسه. جلوی بانک ملی فضا باز بود و بچهها شروع کردند به بازی. یکی جوجه آورده بود با خودش. زبانبسته را میگذاشتند زمین و همه میدویدند دنبالش. حسین با پدرش رفت سمت قرار مدرسه خودشان. ما هم یک ساعتی جمع بودیم و بعد بچهها را جمع کردیم دور معلم و عکس یادگاری از کلاس اولشان را توی خیابان انداختیم. بعدها چقدر خاطره داریم برای تعریف کردن. کاش این روزها از خاطرشان نرود.
بعد از تجدید دیدارها، بچهها راضی نشدند برگردیم خانه. تا ۱۱ونیم رفتیم دور دور توی خیابان. نیروهوایی غلغله بود. شب تولد امام رضا جان بود و شربت و شیرینی میدادند. مراسم داشتند و قرعهکشی میکردند. مورچهای حرکت میکردیم. مردی سنگ حرم امام حسین را آورده بود. به ماشینها ماشاءالله میگفت و سنگ را میداد برای تبرک. شعرها امشب برای امام رئوف بود. چقدر دلم هوای زیارت کرده. کاش زودتر قسمتمان شود.
#روزنگار_جنگ
#روز_شصتم
@zaatar
«کابینت، دفترچهٔ نتایج لیگ برترِ هال»
دیشب از دو سه جا شنیدم قرار است راهپیماییهای خیابانی تمام شود. کی گفته و چرایش را نمیدانستم. حالم شبیه کسی بود که یخچالی گذاشته باشند روی دوشش و برده باشد تا طبقه چهارم. یک طبقه مانده به خانه، بهش گفته باشند برگردان پایین. وا رفته بودم. اصلا نمیدانستم چقدر خبرها موثق است. بعد فکر کردم ما که تا آخر عمر قرار نیست بمانیم توی خیابان. تا هروقت رهبرمان امر کند، میمانیم. بعدش هم خدا دلهایمان را سبک میکند. مثل حالا که آقا از میانمان رفتهاند و ما هنوز باورش نکردهایم و خدا خودش با همین خیابانها آراممان کرده. هرچند میدانم مثل مسکن است. فعلا آرامیم و بعدها جای خالیاش را بیشتر حس میکنیم.
عصر بچهها توی هال مشغول فوتبال شدند. رفتم توی اتاق، پای نقد هنرجوها. وقتی برگشتم ایستاده بودند جلوی کابینت. تکان نمیخوردند. فهمیدم کار خرابی کردهاند. فقط عمقش را نمیدانستم. زدم به شوخی و با خنده کنار رفتند. جدولی کشیده بودند روی کابینت و نتیجهٔ هر سانس فوتبالشان را نوشته بودند. چنین موجودات عجیب غریبی داریم توی خانه. از کابینت، جای دفتر استفاده میکنند. دستمال و اسپری دادم دستشان و گفتم کل کابینتهای پایین را تمیز کنند. مادرانِ پسردار باید همینقدر جدی باشند.
شب همه چیز دستبهدست هم داد که خیابان نرویم. اما آخرشب انگار یک نیروی غیبی کمکمان کرد. مشکل حل شد و به قول بچهها سه سوته آماده شدیم و رفتیم. دختر و پسری شش هفت ساله، سرشان را از ماشین بیرون آورده بودند. باهم شعر میخواندند؛ بیوقفه. بلند و بدون تغییر تن صدا. «مرگ بر آمریکا، کلهتو بشور با ریکا»، «ترامپِ موطلایی، سقط بشی الهی»
پسرها تکرار کردند و خیلی زود یاد گرفتند. اصلا این بچهها شعرهای زرد دوست دارند. حالا این که خوب است. فحشدارها را یاد نگیرند، جای شکرش باقیست.
#روزنگار_جنگ
#روز_شصتویکم
@zaatar
ـــــــــــــــ
مشغول گردگیری کتابخانه بودم که پوستر سرود از کتابی افتاد بیرون. خیلیها از آقا چفیه و انگشتر یادگاری گرفتهاند. تنها یادگاری من از بیت و آقا همین پوستر شعرخوانیست؛ چیزی حدود ده روز قبل از شهادتش. رفته بودم بیت به عنوان راوی. سالگرد قیام ۲۹ بهمن بود. از ورودی حسینیه شعر را برداشتم تا من هم شرکت کنم در همخوانی. باید دیدهها و شنیدهها را مینوشتم. جیب نداشتم. برگه را تا کردم و گرفتم توی دست تا موقعش. دستم عرق کرده بود و خط تا، رد انداخته بود روی کاغذ. هر لحظه فکر میکردم برگه را بگذارم یک گوشه از حسینیه تا دستم باز شود برای نوشتن. قسمت بود تا نگهش دارم و بماند به عنوان تنها یادگاری از حسینیه و آقایی که دیگر نیست.
#یادگاری
@zaatar
«زخمیِ عشقی وطنم»
امروز از صبح پای نقد یک داستان شش هزار کلمهای بودم. ایده را دوست داشتم اما برای رمان. نه داستان کوتاه. میدانم ذهن نویسندهاش پر بوده از قصههای بکر. تمرکز نداشتم. غمی بزرگ، طناب انداخته بود دور گردنم؛ میکشید و رهایم نمیکرد.
عصر که همسر آمد، بچهها نماهنگ « ضربهٔ آخرو بزن» را گذاشتند و افتادند به جان پدر. کشتی سه نفره بود. فرصت را غنیمت شمردم و رفتم توی اتاق. کارها تمامشدنی نیستند. بدیِ کار مجازی همین است. کاش میشد لااقل دو روز در هفته از خانه میزدم بیرون و کارهای فوری را پیش میبردم.
بچهها گفتند پنجشنبه است. باید زودتر برویم خیابان و دیرتر برگردیم. زودتر رفتیم و نیم ساعت نگذشته بود که محمد خوابش برد. حسین، چشم محمد را دور دید و شعرهای حماسی را خودش انتخاب میکرد. هر دو شعری که انتخاب میکرد، یک سهم هم به ما میداد. تمام سهمهایمان، نماهنگ «باید برخاست» بود. واقعا این شعر، شنیدنیست.
خیابانها برعکس شبهای گذشته، خلوتتر بودند. گفتم لابد پنجشنبه است و همه رفتهاند دیدوبازدید. همسر میگفت اتفاقا باید پنجشنبهها خیابان شلوغتر باشد. نیروهوایی مثل همیشه نبود. یعنی مثلا به جای حرکت مورچهای، سوسکی میرفتیم. توی میدان، آهنگ وطن حجت اشرفزاده پخش بود. مردم باهم تکرار میکردند.:« زخمی عشقی وطنم، باید صدایت بزنم، باید کنارت بمانم. شعری و شوری وطنم، وقتی صدای تو منم، باید که از تو بخوانم.»
طنابِ غم، آنقدر کشیده شد که با این شعر افتادم به گریه. تا رسیدیم خانه، صدای پدافندها بلند شد. محکم بود و کوبنده. حسین میگفت دلمان تنگ شده بود. هیجان داشت. توی خبرها خواندم بهخاطر ریزپرندهها بوده. فردا روز مهمی است. فرصت شصت روزهٔ ترامپ تمام میشود. نمیدانیم چه در انتظارمان است.
#روزنگار_جنگ
#روز_شصتودوم
@zaatar
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــــــــــــــ
مردم گویند چه خواهد شد
ما میگوییم تو میآیی...
@zaatar
«مثل امام شهید»
امروز حرفهایی دارم برای نگفتن. همه چیز را نمیشود روایت کرد. انتخاب کردهام بیشتر از بخش روشن زندگیام بنویسم و حالا که بیحالوحوصلهام کمتر میتوانم کلمهها را ردیف کنم.
غروب رفتیم سمت خانهٔ مامان. همسر از قنادی وزرا شیرینی خرید. همهٔ خانوادهٔ ما، از اینجا خاطرات خوبی داریم. چند سالی این حوالی زندگی کردیم. مادرم شیرینیها را که دید، یاد قدیم افتاد. میگفت آن خانه برایمان «آمد» داشت. راست میگفت.
شب با مامان و بابا رفتیم میدان صادقیه. شلوغ بود. حدادیان و پسرش همیشه میآیند اینجا. پسرش هم سخنران خوبیست. :) یادم هست همیشه وقتی برای دعای عرفه میرفتیم حدادیان، خانمها غرغر میکردند و میگفتند تو را به خدا دعایت را بخوان. سخنرانی نکن. حالا هم اوضاع همینطور بود. بعضی از مردم گله و شکایت میکردند از گرانی. حق دارند. واقعا گرانی عجیب شده. اسفندماه میخواستیم وسیلهای بخریم برای خانه. دوازده میلیون بود. دست دست کردیم. امروز که دوباره رفتیم سراغش دیدیم ۲۵ تومان شده. ضروری نبود و قیدش را زدیم.
خیلی دیر برگشتیم خانهٔ مامان. حسین بهانه گرفت کتاب نیاورده و نمیتواند بخوابد. گفت اجازه بده از طاقچه بخوانم. از شانس اشتراک طاقچهام تمام شده بود. مامان گفت توی کتابخانه را بگرد. گذری، عنوان کتابها را دیدم؛ قیامت و حشر، احتضار و عالم قبر، سیری در سیره نبوی، ثوابالاعمال، کشکول شیخ بهایی، سرگذشت ارواح در برزخ.
گفتم به درد خودتان میخورد نه این طفل معصوم. آخرسر دوستان سه کتابی کانالی فرستادند برایم که قصه کودکانه داشت. سرسری نگاه انداختم. کارراهانداز بود برای امشب. بیست دقیقه کتاب خواند و خوابش برد. چشمهایش که رفت، یاد امام شهید افتادم که گفته بود شبها با کتاب میخوابد و حسین دلش میخواست مثل امام شهیدش باشد.
#روزنگار_جنگ
#روز_شصتوسوم
@zaatar
«کلمهها، شاگردهای من»
همیشه دوست داشتم معلم باشم. حتی قبل از اینکه خودم پایم به مدرسه باز شود، عروسکهام را ردیف میکردم جلوم. یکیشان شاگرد زرنگ کلاس بود، یکی همیشه شیطنت میکرد، یکی هم بیحوصله گوشه کلاس مینشست و از درس فرار میکرد. من اما معلم بودم. با صدایی که سعی میکردم جدیتر از سنم باشد، بهشان درس میدادم. دفتر کوچکی برمیداشتم و چیزی شبیه تکلیف برایشان مینوشتم؛ خطهایی کجومعوج که برای خودم معنا داشت.
وقتی خودم به مدرسه رفتم، تازه مواجه شدم با معلمها. دیدم چقدر از نزدیک، خواستنیترند. دیگر معلمی یک بازی نبود؛ آدمی بود که پای تخته میایستاد، صدایش در کلاس میپیچید و همه به او گوش میدادند. همیشه از روی نیمکت، دستی زیر چانه میگذاشتم و ته دلم به معلمها حسودی میکردم. نه از آن حسودیهایی که دل آدم را تیره میکند، از آنها که تهش یک آرزو نشسته است.
بیشتر از هر چیز به خودکار قرمز معلمها خیره میشدم. به لحظهای که برگههای امتحان را ورق میزدند. دلم میخواست یک روز من هم پشت میزی بنشینم، برگهها را جلوی خودم پخش کنم و با همان خودکار قرمز جوابها را تصحیح کنم. برای همین وقتی خاله و عمو ازم میپرسیدند: «دوست داری چه کاره بشی؟» جوابم همیشه آماده بود. بدون مکث میگفتم: «معلم.»
دست روزگار چرخید و من، به جز یک زمان محدود، معلم نشدم. مدتی کوتاه در نقش معلمی به مدرسه رفتم اما آن روزها تازه مادر شده بودم. حسین کوچک بود. میخواست کنارش باشم. هربار که ازش جدا میشدم تا آخر کلاس، تپش قلب داشتم. معلمی همینقدر ساده از سرم افتاد؛ شبیه چیزی که بیصدا از زندگیات فاصله میگیرد. یک روز میبینی دیگر آنقدر نزدیک نیست و انگار این شغل، مال تو نبوده.
بعد از آن، دنبال مسیری گشتم که مال من باشد؛ راهی که وقتی واردش میشوم حس کنم جایم همانجاست. آخرش شدم مادری خانهدار؛ مادری که کاغذ و قلم، ابزار کارش هستند. کمکم فهمیدم چیزی که همهٔ این سالها همراهم بوده، نوشتن است. حالا مینشینم. کاغذی جلوم میگذارم و مینویسم. گاهی فکر میکنم هنوز همان معلمِ کوچکِ سالهای دورم؛ فقط شکل کلاس عوض شده. این بار به جای عروسکها، کلمهها را ردیف میکنم. گاهی جابهجایشان میکنم، خط میزنم و دوباره، از نو مینویسمشان. اینبار کسی دستش را بالا نمیبرد و زنگ تفریحی در کار نیست. من مینویسم و کلمهها آرامآرام سرِ جایشان مینشینند؛ مثل شاگردهایی که بالاخره ساکت شدهاند و دارند درس را گوش میدهند.
#روز_معلم
@zaatar