eitaa logo
/زعتر/
473 دنبال‌کننده
203 عکس
38 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
«کابینت، دفترچهٔ نتایج لیگ برترِ هال» دیشب از دو سه جا شنیدم قرار است راهپیمایی‌های خیابانی تمام شود. کی گفته و چرایش را نمی‌دانستم. حالم شبیه کسی بود که یخچالی گذاشته باشند روی دوشش و برده باشد تا طبقه چهارم. یک طبقه مانده به خانه، بهش گفته باشند برگردان پایین. وا رفته بودم. اصلا نمی‌دانستم چقدر خبرها موثق است. بعد فکر کردم ما که تا آخر عمر قرار نیست بمانیم توی خیابان. تا هروقت رهبرمان امر کند، می‌مانیم. بعدش هم خدا دل‌هایمان را سبک می‌کند. مثل حالا که آقا از میانمان رفته‌اند و ما هنوز باورش نکرده‌ایم و خدا خودش با همین خیابان‌ها آراممان کرده. هرچند می‌دانم مثل مسکن است. فعلا آرامیم و بعدها جای خالی‌اش را بیشتر حس می‌کنیم. عصر بچه‌ها توی هال مشغول فوتبال شدند. رفتم توی اتاق، پای نقد هنرجوها. وقتی برگشتم ایستاده بودند جلوی کابینت. تکان نمی‌خوردند. فهمیدم کار خرابی کرده‌اند. فقط عمقش را نمی‌دانستم. زدم به شوخی و با خنده کنار رفتند. جدولی کشیده بودند روی کابینت و نتیجهٔ هر سانس فوتبالشان را نوشته بودند. چنین موجودات عجیب غریبی داریم توی خانه‌. از کابینت، جای دفتر استفاده می‌کنند. دستمال و اسپری دادم دستشان و گفتم کل کابینت‌‌های پایین را تمیز کنند. مادرانِ پسردار باید همینقدر جدی باشند. شب همه چیز دست‌به‌دست هم داد که خیابان نرویم. اما آخرشب انگار یک نیروی غیبی کمکمان کرد. مشکل حل شد و به قول بچه‌ها سه سوته آماده شدیم و رفتیم. دختر و پسری شش هفت ساله، سرشان را از ماشین بیرون آورده بودند. باهم شعر می‌خواندند؛ بی‌وقفه. بلند و بدون تغییر تن صدا. «مرگ بر آمریکا، کله‌تو بشور با ریکا»، «ترامپِ موطلایی، سقط بشی الهی» پسرها تکرار کردند و خیلی زود یاد گرفتند. اصلا این بچه‌ها شعرهای زرد دوست دارند. حالا این که خوب است. فحش‌دارها را یاد نگیرند، جای شکرش باقیست. @zaatar
ـــــــــــــــ مشغول گردگیری کتابخانه بودم که پوستر سرود از کتابی افتاد بیرون. خیلی‌ها از آقا چفیه و انگشتر یادگاری گرفته‌اند. تنها یادگاری من از بیت و آقا همین پوستر شعرخوانی‌ست؛ چیزی حدود ده روز قبل از شهادتش. رفته بودم بیت به عنوان راوی. سالگرد قیام ۲۹ بهمن بود. از ورودی حسینیه شعر را برداشتم تا من هم شرکت کنم در هم‌خوانی. باید دیده‌ها و شنیده‌ها را می‌نوشتم. جیب نداشتم. برگه را تا کردم و گرفتم توی دست تا موقعش. دستم عرق کرده بود و خط تا، رد انداخته بود روی کاغذ. هر لحظه فکر می‌کردم برگه را بگذارم یک گوشه از حسینیه تا دستم باز شود برای نوشتن. قسمت بود تا نگهش دارم و بماند به عنوان تنها یادگاری از حسینیه‌ و آقایی که دیگر نیست. @zaatar
«زخمیِ عشقی وطنم» امروز از صبح پای نقد یک داستان شش هزار کلمه‌ای بودم. ایده را دوست داشتم اما برای رمان. نه داستان کوتاه. می‌دانم ذهن نویسنده‌اش پر بوده از قصه‌های بکر. تمرکز نداشتم. غمی بزرگ، طناب انداخته بود دور گردنم؛ می‌کشید و رهایم نمی‌کرد. عصر که همسر آمد، بچه‌ها نماهنگ « ضربهٔ آخرو بزن» را گذاشتند و افتادند به جان پدر. کشتی سه نفره بود. فرصت را غنیمت شمردم و رفتم توی اتاق. کارها تمام‌شدنی نیستند. بدیِ کار مجازی همین است. کاش می‌شد لااقل دو روز در هفته از خانه می‌زدم بیرون و کارهای فوری را پیش می‌بردم. بچه‌ها گفتند پنج‌شنبه است. باید زودتر برویم خیابان و دیرتر برگردیم. زودتر رفتیم و نیم ساعت نگذشته بود که محمد خوابش برد. حسین، چشم محمد را دور دید و شعرهای حماسی را خودش انتخاب می‌کرد. هر دو شعری که انتخاب می‌کرد، یک سهم هم به ما می‌داد. تمام سهم‌هایمان، نماهنگ «باید برخاست» بود‌. واقعا این شعر، شنیدنی‌ست. خیابان‌ها برعکس شب‌های گذشته، خلوت‌تر بودند. گفتم لابد پنج‌شنبه است و همه رفته‌اند دیدوبازدید. همسر می‌گفت اتفاقا باید پنج‌شنبه‌ها خیابان شلوغ‌تر باشد. نیروهوایی مثل همیشه نبود. یعنی مثلا به جای حرکت مورچه‌ای، سوسکی می‌رفتیم. توی میدان، آهنگ وطن حجت اشرف‌زاده پخش بود. مردم باهم تکرار می‌کردند.:« زخمی عشقی وطنم، باید صدایت بزنم، باید کنارت بمانم. شعری و شوری وطنم، وقتی صدای تو منم، باید که از تو بخوانم.» طنابِ غم، آنقدر کشیده شد که با این شعر افتادم به گریه. تا رسیدیم خانه، صدای پدافندها بلند شد. محکم بود و کوبنده. حسین می‌گفت دلمان تنگ شده بود. هیجان داشت. توی خبرها خواندم به‌خاطر ریزپرنده‌ها بوده. فردا روز مهمی است. فرصت شصت روزهٔ ترامپ تمام می‌شود. نمی‌دانیم چه در انتظارمان است. @zaatar
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــــــــــــــ مردم گویند چه خواهد شد ما می‌گوییم تو می‌آیی... @zaatar
«مثل امام شهید» امروز حرف‌هایی دارم برای نگفتن. همه چیز را نمی‌شود روایت کرد. انتخاب کرده‌ام بیشتر از بخش روشن زندگی‌ام بنویسم و حالا که بی‌‌حال‌وحوصله‌ام کمتر می‌توانم کلمه‌ها را ردیف کنم‌. غروب رفتیم سمت خانهٔ مامان. همسر از قنادی وزرا شیرینی خرید. همهٔ خانوادهٔ ما، از اینجا خاطرات خوبی داریم. چند سالی این حوالی زندگی کردیم. مادرم شیرینی‌ها را که دید، یاد قدیم افتاد. می‌گفت آن خانه برایمان «آمد» داشت. راست می‌گفت. شب با مامان و بابا رفتیم میدان صادقیه. شلوغ بود. حدادیان و پسرش همیشه می‌آیند اینجا. پسرش هم سخنران خوبی‌ست. :) یادم هست همیشه وقتی برای دعای عرفه می‌رفتیم حدادیان، خانم‌ها غرغر می‌کردند و می‌گفتند تو را به خدا دعایت را بخوان. سخنرانی نکن. حالا هم اوضاع همینطور بود. بعضی از مردم گله و شکایت می‌کردند از گرانی. حق دارند. واقعا گرانی عجیب شده. اسفندماه می‌خواستیم وسیله‌ای بخریم برای خانه. دوازده میلیون بود. دست دست کردیم. امروز که دوباره رفتیم سراغش دیدیم ۲۵ تومان شده‌. ضروری نبود و قیدش را زدیم. خیلی دیر برگشتیم خانهٔ مامان. حسین بهانه گرفت کتاب نیاورده و نمی‌تواند بخوابد. گفت اجازه بده از طاقچه بخوانم. از شانس اشتراک طاقچه‌ام تمام شده بود. مامان گفت توی کتابخانه را بگرد. گذری، عنوان کتاب‌ها را دیدم؛ قیامت و حشر، احتضار و عالم قبر، سیری در سیره نبوی، ثواب‌الاعمال، کشکول شیخ بهایی، سرگذشت ارواح در برزخ. گفتم به درد خودتان می‌خورد نه این طفل معصوم. آخرسر دوستان سه کتابی کانالی فرستادند برایم که قصه کودکانه داشت. سرسری نگاه انداختم. کارراه‌انداز بود برای امشب. بیست دقیقه کتاب خواند و خوابش برد. چشم‌هایش که رفت، یاد امام شهید افتادم که گفته بود شب‌ها با کتاب می‌خوابد و حسین دلش می‌خواست مثل امام شهیدش باشد. @zaatar
«کلمه‌ها، شاگردهای من» همیشه دوست داشتم معلم باشم. حتی قبل از اینکه خودم پایم به مدرسه باز شود، عروسک‌هام را ردیف می‌کردم جلوم. یکی‌شان شاگرد زرنگ کلاس بود، یکی همیشه شیطنت می‌کرد، یکی هم بی‌حوصله گوشه کلاس می‌نشست و از درس فرار می‌کرد. من اما معلم بودم. با صدایی که سعی می‌کردم جدی‌تر از سنم باشد، بهشان درس می‌دادم. دفتر کوچکی برمی‌داشتم و چیزی شبیه تکلیف برایشان می‌نوشتم؛ خط‌هایی کج‌ومعوج که برای خودم معنا داشت. وقتی خودم به مدرسه رفتم، تازه مواجه شدم با معلم‌ها. دیدم چقدر از نزدیک، خواستنی‌ترند. دیگر معلمی یک بازی نبود؛ آدمی بود که پای تخته می‌ایستاد، صدایش در کلاس می‌پیچید و همه به او گوش می‌دادند. همیشه از روی نیمکت، دستی زیر چانه می‌‌گذاشتم و ته دلم به معلم‌ها حسودی می‌کردم. نه از آن حسودی‌هایی که دل آدم را تیره می‌کند، از آن‌ها که تهش یک آرزو نشسته است. بیشتر از هر چیز به خودکار قرمز معلم‌ها خیره می‌شدم. به لحظه‌ای که برگه‌های امتحان را ورق می‌زدند. دلم می‌خواست یک روز من هم پشت میزی بنشینم، برگه‌ها را جلوی خودم پخش کنم و با همان خودکار قرمز جواب‌ها را تصحیح کنم. برای همین وقتی خاله‌ و عمو ازم می‌پرسیدند: «دوست داری چه کاره بشی؟» جوابم همیشه آماده بود. بدون مکث می‌گفتم: «معلم.» دست روزگار چرخید و من، به جز یک زمان محدود، معلم نشدم. مدتی کوتاه در نقش معلمی به مدرسه رفتم اما آن روزها تازه مادر شده بودم. حسین کوچک بود. می‌خواست کنارش باشم. هربار که ازش جدا می‌شدم تا آخر کلاس، تپش قلب داشتم. معلمی همین‌قدر ساده از سرم افتاد؛ شبیه چیزی که بی‌صدا از زندگی‌ات فاصله می‌گیرد. یک روز می‌بینی دیگر آن‌قدر نزدیک نیست و انگار این شغل، مال تو نبوده. بعد از آن، دنبال مسیری گشتم که مال من باشد؛ راهی که وقتی واردش می‌شوم حس کنم جایم همان‌جاست. آخرش شدم مادری خانه‌دار؛ مادری که کاغذ و قلم، ابزار کارش هستند. کم‌کم فهمیدم چیزی که همهٔ این سال‌ها همراهم بوده، نوشتن است. حالا می‌نشینم. کاغذی جلوم می‌گذارم و می‌نویسم. گاهی فکر می‌کنم هنوز همان معلمِ کوچکِ سال‌های دورم؛ فقط شکل کلاس عوض شده. این بار به جای عروسک‌ها، کلمه‌ها را ردیف می‌کنم. گاهی جابه‌جایشان می‌کنم، خط می‌زنم و دوباره، از نو می‌نویسم‌شان. این‌بار کسی دستش را بالا نمی‌برد و زنگ تفریحی در کار نیست. من می‌نویسم و کلمه‌ها آرام‌آرام سرِ جایشان می‌نشینند؛ مثل شاگردهایی که بالاخره ساکت شده‌اند و دارند درس را گوش می‌دهند. @zaatar
«این شهر با همین صندلی‌های تاشو، زنده مانده» امروز مدرسه بچه‌ها جلسه مجازی گذاشتند برای مادران. هردو باهم در یک روز و یک ساعت. بچه‌ها اصرار داشتند که جلسهٔ مدرسهٔ خودشان را شرکت کنم. یکی را با گوشی باز کردم و یکی را با تبلت. از فرصت استفاده کردم و نشستم پای چند کیلو بادمجانی که همسر خریده بود. حالا ما گفتیم بادمجان دوست داریم ولی نه اینقدر که چندساعت برای پاک کردن و سرخ کردنشان وقت بگذاریم. بچه‌ها را از آشپزخانه کردم بیرون. گفتم صدایتان گوش‌هایم را نوازش می‌دهد، کافیست. مادرِ دوستان محمد درحال گفت‌وگو و پیدا کردن حسینیه‌ای برای جمع کردن بچه‌ها بودند. میانِ صحبت‌ها یکی از مادرها پیامی گذاشت: «شعار تجمعات برای پایان آموزش مجازی: هر خانهٔ ایرانی، یک مادر روانی» :)) به خدا ما مادرها خیلی خوبیم. به وقتش می‌گوییم و می‌خندیم، به وقتش گریه هم می‌کنیم از دست کلاس‌های مجازی. برنامه حسین تا نیمه خرداد همین است. محمد باهاش کل‌کل می‌کند که کلاس‌هایش زودتر تمام می‌شود. این بچه، همیشه چیزی برای پز دادن دارد. عصر رفتیم شیرین عسل. باز هم کلی آبنبات و خوراکی خریدیم برای شب‌ها. بچه‌ها را بگذارم، مغازه را خالی می‌کنند. برای خودم دوتا هیس خریدم. به یاد روزهای دور. هوا ابری بود و صدای رعدوبرق‌ها مثل انفجار. وقتی برگشتیم باران گرفته بود و دویدیم تا خانه. از دیروز حرکت‌های نظامی، بیشتر شده‌. احتمالِ ادامهٔ جنگ، بالا رفته. آمریکا می‌خواست از طریق امارات کشتی‌هایش را از تنگه هرمز رد کند ولی نگذاشتیم و نتوانست. امروز ناوچه‌های آمریکایی را زدیم و بعد هم برای تبانی امارات با آمریکا، بندر فجیره را هم زدیم. شب، زودتر از همیشه رفتیم خیابان. باز پمپ بنزین‌ها شلوغ بود. مردم همیشه حاضر آماده‌اند. از اوضاع کشور هم که باخبر نباشیم، از روی صف بنزین‌ها می‌توانیم بفهمیم ماجرا از چه قرار است. نبرد و پیروزی و نیروهوایی را دور زدیم. همه جا دستهٔ مساجد بود و شلوغ. نماهنگ «ضربهٔ آخرو بزن» درحال پخش بود و بچه‌ها بلند تکرار می‌کردند. انگار سر شب شوروحال مردم بیشتر است. مردی را هر شب می‌بینیم دور میدان نیروهوایی. همیشه لبخند روی لب دارد و به همه می‌گوید:« شاداب باشید.» دسته‌ای پسر نوجوان وسط خیابان ایستاده بودند و به ماشین‌ها ماشاء‌الله می‌گفتند. سن‌دارترها هرشب با صندلی تاشو می‌آیند اما فریضهٔ هرشبشان را فراموش نمی‌کنند. از کنارشان که رد می‌‌شوم، می‌فهمم این شهر با همین لبخندهای ساده و صندلی‌های تاشو زنده مانده است. @zaatar
«عکسی از میناب» میناب نرفتم ولی مدام خودم را توی عکس‌های بچه‌ها جا می‌دهم. کنار سفره‌ای که آسیه عکسش را فرستاده و زیرش نوشته: «هیچی قرمه سبزی تو نمی‌شه» خودم را تصور می‌کنم کنار دفتر و قلم‌هایی که چیده شده پشت هم. کنار آقای خانلری. انگار من هم دارم طرح داستانم را می‌نویسم. ایده‌ام هنوز خام است. حتم دارم با سوژه‌های بکری که رامبد خانلری دارد، می‌توانم ایده‌ام را بهتر کنم. باید بیدار بمانم و بنویسم. میناب نرفتم اما آمدم خانهٔ مامان. برای نگهداری از خواهرزاده‌ها. خواهرم امروز رفت مشهد. رفت که زیارتی کند بعد از یک سالِ سختی که گذراند. یک سالی که برای بچه‌ها هم مادر شد، هم پدر. باید حال‌وهوایی عوض می‌کرد. ماندم کنار بچه‌ها. برایشان ماکارانی پختم و توی ذهنم طرح داستانم را کامل کردم. فکر کردم خوب است امشب نخوابم و بیشتر بنویسم. شاید فکر میناب رهایم کند و ذهنم باز شود به داستانی که دوست دارم بنویسمش. سر شب آسیه از میناب تماس تصویری گرفت. از طرحش گفت و شرایط و اوضاع آن‌جا. با چندتا از بچه‌ها گپ زدیم و آخر سر وقتی آزاده رسید، یک دو سه گفتیم و عکس سه تایی انداختیم. این‌بار واقعا خودم را جا دادم کنارشان و عکسی گرفتیم در میناب. تماس که قطع شد، شروع کردم به نوشتن؛ نه از میناب. از ماندن. از خودم که یاد گرفتم هر جا لازم باشد، بمانم. @zaatar
«کاش دعای این شب‌هایمان برآورده شود.» امروز بچه‌ها قبل از شروع کلاس مجازی بیدار شدند. پسرِ خواهرم، تمام طول کلاس‌ها، دور می‌خورد دور پسرها و از سروکله‌شان بالا می‌رفت. پسرها معمولا یک چیزی در وجودشان وول می‌خورد که خوب نیست اینجا بنویسم؛ چون شایسته زنِ انقلابی نیست. :) خانهٔ مامان بودیم و نتوانستم محمد را ببرم برای تمرین نمایش جشن الفبا. چه تتابع اضافاتی شد. ناهار، قرعه افتاد به قیمه. اینجا انتخاب با بچه‌های خواهر است. حرف نمی‌زنیم روی حرفشان. وقتی داشتم هل و زعفران قیمه را می‌ریختم، پسر خواهرم آمد با کاغذی در دست. چند قلب کشیده بود و برایم نوشته بود: «دوسدارم» بغلش کردم و گفتم کاش تو پسر من بودی. گفت اینجوری می‌شدیم سه برادر. بعد از ناهار درجا رفتم پای نقدها. این هفته هنرجوها تکنیک صحنه را کار کرده بودند و برای تمرین باید روایتی می‌نوشتند از دوره‌ای که گذراندند. خیلی‌ها از چوب استادیاری نوشته بودند که نوازششان کرده. خواندنِ روایت‌ها دلگرمم کرد. تعامل با هنرجوها همیشه حالم را خوب می‌کند. انگار همین ردوبدل کردنِ دانسته‌ها و تجربیات، حس تأثیرگذاری‌ام را بیشتر می‌کند و حالم نسبت به کارهایم بهتر می‌شود. خیلی وقت‌ها که نمی‌رسم به نوشتن، با خودم می‌گویم همین بودن با هنرجوها کافیست. چه می‌خواهی از جانِ نوشتن؟! شب، زهرا آمد و باهم رفتيم شهرک غرب. سمت چهارراه خوردین. نماهنگِ «میدان با تو، خیابان با ما» را بلند کرده بودیم و بچه‌ها چهارتایی می‌خواندند برای خودشان. تا می‌توانستم فیلم و عکس گرفتم برای ثبت این لحظه‌ها. چقدر دلمان تنگ بشود برای این شب‌ها. بعد از مراسم بچه‌ها را فرستادیم روی سن. همه‌باهم سرود سلام فرمانده می‌خواندند. بلندگو را دادند دست حسین. خوب است اعتماد به نفسِ این بچه، به من نرفته. گوشه‌ای از چهارراه، سنگ حرم امام حسین(ع) را گذاشته بودند. پشتش، موکب عراقی‌ها بود و چای عراقی می‌دادند. مراسم، با دعای فرج تمام شد. کاش دعای این شب‌هایمان برآورده شود. @zaatar
«از سی تا چهل سالگی» [دیشب درحال نوشتن، خوابم برد و حالا دارم از دیروز می‌نویسم.] دیشب نخوابیدیم. تا چهارونیم صبح مشغول صحبت شدیم با دخترخاله. حیفمان می‌آمد حالا که بچه‌ها خوابند، بخوابیم. این را مادرها خوب می‌فهمند. وقتی دراز کشیدم، آنقدر صدای قار قار کلاغ آمد که فکر کردم خبری شده. هرچقدر منتظر شدم، خبری نشد و خوابیدم. نُه صبح با صدای بچه‌ها از خواب بیدار شدم. از فرصت تعطیلی پنج‌شنبه هم استفاده نمی‌کنند برای خواب. عصر، شیفت نگهداری از بچه‌ها را تحویل خواهر دیگرم دادم و برگشتیم خانه. بچه‌ها مشغول تکالیف شدند. از حجم تکالیف حسین، وحشت کردم. واقعا چقدر بچه مدرسه‌ای نبودن، خوب است. حالا هرچقدر بالا رفتن سن حالم را بد می‌کند، به همان اندازه دوست ندارم برگردم به کودکی‌. چند روز پیش با مارال حرف می‌زدم. می‌گفت چقدر زندگی سخت است. خصوصا سی تا چهل سالگی. گفتم هر سنی یک سختی‌هایی دارد. نوجوان که بودم، سختی‌هایی از سر گذراندم که فکر می‌کردم بدترش نیست. حالا هم چون ایستاده‌ایم بین سی تا چهل سالگی، فکر می‌کنیم اتفاقات، طاقت‌فرساست و بدتر از این، نمی‌شود. شب رفتیم خیابان. باز هم با ماشین. هرشب بچه‌ها خوراکی می‌ریزند توی کیسه و می‌آورند با خودشان. خداراشکر هرشب هم بهانه‌ای دارند برای کل‌کل. آبنبات‌های محمد یکی بیشتر بود و سر همان یک دانه بحث می‌کردند. نیروهوایی شلوغ‌تر شده بود. بخشی از میدان، نماهنگ باید برخاست را گذاشته بودند. مردم سینه می‌زدند و اشک، از چشم‌ها راه باز کرده بود. خیابان، مکان خوبی شده برای روضه و سینه‌زنی. آخرشب، خبر رسید که زد و خورد پیش آمده در حوالی تنگه و بندرعباس و میناب. پدافندهای تهران هم فعال شد. ساعتی بعدتر ترامپ گفت آتش‌بس ادامه دارد. با همچین ملعونی طرفیم. خدا عاقبت کشورمان را ختم به خیر کند. @zaatar
«تلفاتِ خاموشِ کلاس‌های مجازی» اگر بخواهید از معایب کلاس مجازی بدانید، جانم برایتان بگوید که بزرگ‌ترین ضربه‌اش نه به روح و روانِ دانش‌آموزان بود و نه حتی به اعصاب والدین؛ ضربهٔ اصلی را لپ‌تاپ‌‌های بیچاره خوردند. لپ‌تاپِ من هم از این قاعده مستثنا نبود. اوایل، با بدنهٔ براق و لولای سفت‌وسالم، برای خودش ابهتی داشت؛ درش را که باز می‌کردی، باوقار بالا می‌آمد و آمادهٔ خدمت می‌ایستاد. انگار خودش هم می‌دانست قرار است وسیلهٔ تعلیم و تربیت باشد. چند صباحی که گذشت و افتادیم در چرخهٔ بی‌پایان «ورود به جلسه»، «خروج از جلسه»، « صدا رو باز کن»، «صدا رو ببند»، اولین نشانه‌های خستگی پیدا شد. گوشه‌ای از کیبوردش شکست؛ همان‌قدر ناگهانی که دل آدم در یک عصر جمعه می‌شکند. با خودم گفتم باید بیشتر حواسم باشد. از آن به بعد سعی کردم با احتیاط باز و بسته‌اش کنم و آرام‌تر جابه‌جایش کنم؛ اما کار از این حرف‌ها گذشته بود. مدتی بعد، هر بار که درش را باز می‌کردم، دل‌وروده‌اش بیرون می‌زد؛ انگار پیچ‌هایش از این همه کلاس و جلسه خسته شده بودند و دیگر تمایلی به همکاری نداشتند. بالاخره چسب پهن خریدم و پیچیدم دورش؛ آن‌قدر محکم و چندلایه که اگر نمی‌دانستی، فکر می‌کردی از اول همین‌طور ساخته شده، نه وصله‌ای برای سرپا نگه داشتن لپ‌تاپی که کم‌کم داشت از نفس می‌افتاد. از آن به بعد وضعش چیزی بین «ابزار آموزشی» و «مجروحِ میدان» بود. نمی‌دانم محمد با آن کشتی می‌گرفت یا واقعاً پای کلاس مجازی می‌نشست؛ هرچه بود، هر روز نشانهٔ تازه‌ای از خستگی روی تنش پیدا می‌شد. آخر سر هم توپی خورد به صفحه و تیر خلاص را زد؛ سیستم صوتی‌اش از کار افتاد. حالا صدا آن‌قدر ضعیف شده که باید گوش را چسباند به لپ‌تاپ تا چیزی شنید. از آن همه کلاس مجازی، برای پسرک، چند کلمه سواد ماند و برای لپ‌تاپِ بیچاره، چندتا زخمِ یادگاری. @zaatar