eitaa logo
/زعتر/
473 دنبال‌کننده
203 عکس
38 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
«این شهر با همین صندلی‌های تاشو، زنده مانده» امروز مدرسه بچه‌ها جلسه مجازی گذاشتند برای مادران. هردو باهم در یک روز و یک ساعت. بچه‌ها اصرار داشتند که جلسهٔ مدرسهٔ خودشان را شرکت کنم. یکی را با گوشی باز کردم و یکی را با تبلت. از فرصت استفاده کردم و نشستم پای چند کیلو بادمجانی که همسر خریده بود. حالا ما گفتیم بادمجان دوست داریم ولی نه اینقدر که چندساعت برای پاک کردن و سرخ کردنشان وقت بگذاریم. بچه‌ها را از آشپزخانه کردم بیرون. گفتم صدایتان گوش‌هایم را نوازش می‌دهد، کافیست. مادرِ دوستان محمد درحال گفت‌وگو و پیدا کردن حسینیه‌ای برای جمع کردن بچه‌ها بودند. میانِ صحبت‌ها یکی از مادرها پیامی گذاشت: «شعار تجمعات برای پایان آموزش مجازی: هر خانهٔ ایرانی، یک مادر روانی» :)) به خدا ما مادرها خیلی خوبیم. به وقتش می‌گوییم و می‌خندیم، به وقتش گریه هم می‌کنیم از دست کلاس‌های مجازی. برنامه حسین تا نیمه خرداد همین است. محمد باهاش کل‌کل می‌کند که کلاس‌هایش زودتر تمام می‌شود. این بچه، همیشه چیزی برای پز دادن دارد. عصر رفتیم شیرین عسل. باز هم کلی آبنبات و خوراکی خریدیم برای شب‌ها. بچه‌ها را بگذارم، مغازه را خالی می‌کنند. برای خودم دوتا هیس خریدم. به یاد روزهای دور. هوا ابری بود و صدای رعدوبرق‌ها مثل انفجار. وقتی برگشتیم باران گرفته بود و دویدیم تا خانه. از دیروز حرکت‌های نظامی، بیشتر شده‌. احتمالِ ادامهٔ جنگ، بالا رفته. آمریکا می‌خواست از طریق امارات کشتی‌هایش را از تنگه هرمز رد کند ولی نگذاشتیم و نتوانست. امروز ناوچه‌های آمریکایی را زدیم و بعد هم برای تبانی امارات با آمریکا، بندر فجیره را هم زدیم. شب، زودتر از همیشه رفتیم خیابان. باز پمپ بنزین‌ها شلوغ بود. مردم همیشه حاضر آماده‌اند. از اوضاع کشور هم که باخبر نباشیم، از روی صف بنزین‌ها می‌توانیم بفهمیم ماجرا از چه قرار است. نبرد و پیروزی و نیروهوایی را دور زدیم. همه جا دستهٔ مساجد بود و شلوغ. نماهنگ «ضربهٔ آخرو بزن» درحال پخش بود و بچه‌ها بلند تکرار می‌کردند. انگار سر شب شوروحال مردم بیشتر است. مردی را هر شب می‌بینیم دور میدان نیروهوایی. همیشه لبخند روی لب دارد و به همه می‌گوید:« شاداب باشید.» دسته‌ای پسر نوجوان وسط خیابان ایستاده بودند و به ماشین‌ها ماشاء‌الله می‌گفتند. سن‌دارترها هرشب با صندلی تاشو می‌آیند اما فریضهٔ هرشبشان را فراموش نمی‌کنند. از کنارشان که رد می‌‌شوم، می‌فهمم این شهر با همین لبخندهای ساده و صندلی‌های تاشو زنده مانده است. @zaatar
«عکسی از میناب» میناب نرفتم ولی مدام خودم را توی عکس‌های بچه‌ها جا می‌دهم. کنار سفره‌ای که آسیه عکسش را فرستاده و زیرش نوشته: «هیچی قرمه سبزی تو نمی‌شه» خودم را تصور می‌کنم کنار دفتر و قلم‌هایی که چیده شده پشت هم. کنار آقای خانلری. انگار من هم دارم طرح داستانم را می‌نویسم. ایده‌ام هنوز خام است. حتم دارم با سوژه‌های بکری که رامبد خانلری دارد، می‌توانم ایده‌ام را بهتر کنم. باید بیدار بمانم و بنویسم. میناب نرفتم اما آمدم خانهٔ مامان. برای نگهداری از خواهرزاده‌ها. خواهرم امروز رفت مشهد. رفت که زیارتی کند بعد از یک سالِ سختی که گذراند. یک سالی که برای بچه‌ها هم مادر شد، هم پدر. باید حال‌وهوایی عوض می‌کرد. ماندم کنار بچه‌ها. برایشان ماکارانی پختم و توی ذهنم طرح داستانم را کامل کردم. فکر کردم خوب است امشب نخوابم و بیشتر بنویسم. شاید فکر میناب رهایم کند و ذهنم باز شود به داستانی که دوست دارم بنویسمش. سر شب آسیه از میناب تماس تصویری گرفت. از طرحش گفت و شرایط و اوضاع آن‌جا. با چندتا از بچه‌ها گپ زدیم و آخر سر وقتی آزاده رسید، یک دو سه گفتیم و عکس سه تایی انداختیم. این‌بار واقعا خودم را جا دادم کنارشان و عکسی گرفتیم در میناب. تماس که قطع شد، شروع کردم به نوشتن؛ نه از میناب. از ماندن. از خودم که یاد گرفتم هر جا لازم باشد، بمانم. @zaatar
«کاش دعای این شب‌هایمان برآورده شود.» امروز بچه‌ها قبل از شروع کلاس مجازی بیدار شدند. پسرِ خواهرم، تمام طول کلاس‌ها، دور می‌خورد دور پسرها و از سروکله‌شان بالا می‌رفت. پسرها معمولا یک چیزی در وجودشان وول می‌خورد که خوب نیست اینجا بنویسم؛ چون شایسته زنِ انقلابی نیست. :) خانهٔ مامان بودیم و نتوانستم محمد را ببرم برای تمرین نمایش جشن الفبا. چه تتابع اضافاتی شد. ناهار، قرعه افتاد به قیمه. اینجا انتخاب با بچه‌های خواهر است. حرف نمی‌زنیم روی حرفشان. وقتی داشتم هل و زعفران قیمه را می‌ریختم، پسر خواهرم آمد با کاغذی در دست. چند قلب کشیده بود و برایم نوشته بود: «دوسدارم» بغلش کردم و گفتم کاش تو پسر من بودی. گفت اینجوری می‌شدیم سه برادر. بعد از ناهار درجا رفتم پای نقدها. این هفته هنرجوها تکنیک صحنه را کار کرده بودند و برای تمرین باید روایتی می‌نوشتند از دوره‌ای که گذراندند. خیلی‌ها از چوب استادیاری نوشته بودند که نوازششان کرده. خواندنِ روایت‌ها دلگرمم کرد. تعامل با هنرجوها همیشه حالم را خوب می‌کند. انگار همین ردوبدل کردنِ دانسته‌ها و تجربیات، حس تأثیرگذاری‌ام را بیشتر می‌کند و حالم نسبت به کارهایم بهتر می‌شود. خیلی وقت‌ها که نمی‌رسم به نوشتن، با خودم می‌گویم همین بودن با هنرجوها کافیست. چه می‌خواهی از جانِ نوشتن؟! شب، زهرا آمد و باهم رفتيم شهرک غرب. سمت چهارراه خوردین. نماهنگِ «میدان با تو، خیابان با ما» را بلند کرده بودیم و بچه‌ها چهارتایی می‌خواندند برای خودشان. تا می‌توانستم فیلم و عکس گرفتم برای ثبت این لحظه‌ها. چقدر دلمان تنگ بشود برای این شب‌ها. بعد از مراسم بچه‌ها را فرستادیم روی سن. همه‌باهم سرود سلام فرمانده می‌خواندند. بلندگو را دادند دست حسین. خوب است اعتماد به نفسِ این بچه، به من نرفته. گوشه‌ای از چهارراه، سنگ حرم امام حسین(ع) را گذاشته بودند. پشتش، موکب عراقی‌ها بود و چای عراقی می‌دادند. مراسم، با دعای فرج تمام شد. کاش دعای این شب‌هایمان برآورده شود. @zaatar
«از سی تا چهل سالگی» [دیشب درحال نوشتن، خوابم برد و حالا دارم از دیروز می‌نویسم.] دیشب نخوابیدیم. تا چهارونیم صبح مشغول صحبت شدیم با دخترخاله. حیفمان می‌آمد حالا که بچه‌ها خوابند، بخوابیم. این را مادرها خوب می‌فهمند. وقتی دراز کشیدم، آنقدر صدای قار قار کلاغ آمد که فکر کردم خبری شده. هرچقدر منتظر شدم، خبری نشد و خوابیدم. نُه صبح با صدای بچه‌ها از خواب بیدار شدم. از فرصت تعطیلی پنج‌شنبه هم استفاده نمی‌کنند برای خواب. عصر، شیفت نگهداری از بچه‌ها را تحویل خواهر دیگرم دادم و برگشتیم خانه. بچه‌ها مشغول تکالیف شدند. از حجم تکالیف حسین، وحشت کردم. واقعا چقدر بچه مدرسه‌ای نبودن، خوب است. حالا هرچقدر بالا رفتن سن حالم را بد می‌کند، به همان اندازه دوست ندارم برگردم به کودکی‌. چند روز پیش با مارال حرف می‌زدم. می‌گفت چقدر زندگی سخت است. خصوصا سی تا چهل سالگی. گفتم هر سنی یک سختی‌هایی دارد. نوجوان که بودم، سختی‌هایی از سر گذراندم که فکر می‌کردم بدترش نیست. حالا هم چون ایستاده‌ایم بین سی تا چهل سالگی، فکر می‌کنیم اتفاقات، طاقت‌فرساست و بدتر از این، نمی‌شود. شب رفتیم خیابان. باز هم با ماشین. هرشب بچه‌ها خوراکی می‌ریزند توی کیسه و می‌آورند با خودشان. خداراشکر هرشب هم بهانه‌ای دارند برای کل‌کل. آبنبات‌های محمد یکی بیشتر بود و سر همان یک دانه بحث می‌کردند. نیروهوایی شلوغ‌تر شده بود. بخشی از میدان، نماهنگ باید برخاست را گذاشته بودند. مردم سینه می‌زدند و اشک، از چشم‌ها راه باز کرده بود. خیابان، مکان خوبی شده برای روضه و سینه‌زنی. آخرشب، خبر رسید که زد و خورد پیش آمده در حوالی تنگه و بندرعباس و میناب. پدافندهای تهران هم فعال شد. ساعتی بعدتر ترامپ گفت آتش‌بس ادامه دارد. با همچین ملعونی طرفیم. خدا عاقبت کشورمان را ختم به خیر کند. @zaatar
«تلفاتِ خاموشِ کلاس‌های مجازی» اگر بخواهید از معایب کلاس مجازی بدانید، جانم برایتان بگوید که بزرگ‌ترین ضربه‌اش نه به روح و روانِ دانش‌آموزان بود و نه حتی به اعصاب والدین؛ ضربهٔ اصلی را لپ‌تاپ‌‌های بیچاره خوردند. لپ‌تاپِ من هم از این قاعده مستثنا نبود. اوایل، با بدنهٔ براق و لولای سفت‌وسالم، برای خودش ابهتی داشت؛ درش را که باز می‌کردی، باوقار بالا می‌آمد و آمادهٔ خدمت می‌ایستاد. انگار خودش هم می‌دانست قرار است وسیلهٔ تعلیم و تربیت باشد. چند صباحی که گذشت و افتادیم در چرخهٔ بی‌پایان «ورود به جلسه»، «خروج از جلسه»، « صدا رو باز کن»، «صدا رو ببند»، اولین نشانه‌های خستگی پیدا شد. گوشه‌ای از کیبوردش شکست؛ همان‌قدر ناگهانی که دل آدم در یک عصر جمعه می‌شکند. با خودم گفتم باید بیشتر حواسم باشد. از آن به بعد سعی کردم با احتیاط باز و بسته‌اش کنم و آرام‌تر جابه‌جایش کنم؛ اما کار از این حرف‌ها گذشته بود. مدتی بعد، هر بار که درش را باز می‌کردم، دل‌وروده‌اش بیرون می‌زد؛ انگار پیچ‌هایش از این همه کلاس و جلسه خسته شده بودند و دیگر تمایلی به همکاری نداشتند. بالاخره چسب پهن خریدم و پیچیدم دورش؛ آن‌قدر محکم و چندلایه که اگر نمی‌دانستی، فکر می‌کردی از اول همین‌طور ساخته شده، نه وصله‌ای برای سرپا نگه داشتن لپ‌تاپی که کم‌کم داشت از نفس می‌افتاد. از آن به بعد وضعش چیزی بین «ابزار آموزشی» و «مجروحِ میدان» بود. نمی‌دانم محمد با آن کشتی می‌گرفت یا واقعاً پای کلاس مجازی می‌نشست؛ هرچه بود، هر روز نشانهٔ تازه‌ای از خستگی روی تنش پیدا می‌شد. آخر سر هم توپی خورد به صفحه و تیر خلاص را زد؛ سیستم صوتی‌اش از کار افتاد. حالا صدا آن‌قدر ضعیف شده که باید گوش را چسباند به لپ‌تاپ تا چیزی شنید. از آن همه کلاس مجازی، برای پسرک، چند کلمه سواد ماند و برای لپ‌تاپِ بیچاره، چندتا زخمِ یادگاری. @zaatar
«بچه‌ها دل‌بستهٔ خیابان شده‌اند.» دو روز است که روزنگار ننوشتم و مشغول نوشتنی‌های دیگر شدم. دوست دارم از چیزهایی بنویسم که ذهنم را بیشتر مشغول کرده ولی پایبندی به روزنگار نمی‌گذاشت. حالا گاهی روزنگار می‌نویسم و گاهی از چیزهای دیگر. انگار دست‌وپایم آزاد شده و راحت‌تر می‌نویسم. هرموقع حرفی از جنگ و خیابان باشد، ثبتش می‌کنم. هرچند که حالا روز هفتادوسوم جنگ شده ولی فعلا اوضاع آرام است و نمی‌دانم چند روز یا چند ماه دیگر، شرایط همین است. اوضاع آرام باشد یا ناآرام، ما هرشب را در خیابان می‌گذرانیم. امروز دخترخاله‌ام توی گروه فامیلی پیامی گذاشت و از همه خواست برای مادرِ یکی از دوستانش نماز لیلة‌الدفن بخوانیم. نوشته بود تازه از دنیا رفته و خانوادهٔ خیلی معتقدی هم نداشتند؛ تا جایی که می‌دانست، فقط یکی دو نفر برایش نماز خوانده‌اند. انگار یک خواهش ساده بود، اما پشتش تنهاییِ سنگینی ایستاده بود که ترساندم. نماز را خواندم. بعد از سلامِ آخر، همان‌طور نشستم سر جا. با خودم فکر کردم یعنی چند نفر برای من نماز می‌خوانند؟ اصلاً چند نفر خبردار می‌شوند؟ چند وقت پیش، یکی از رفقا را مدیر کانالم کردم. همان موقع به شوخی و البته کمی هم جدی بهش گفتم مگر معلوم است آدم تا کی زنده است؟ گفتم اگر یک وقت مُردم، تو لااقل بیا اینجا یک چیزی بنویس. بگو فلانی مُرد؛ اگر می‌توانید یک نماز لیلة‌الدفن هم برایش بخوانید. آخرش هم افتادم به گریه و گفتم کاش فاطمه هم همین کار را می‌کرد. امشب رفتیم توی دسته ماشینی. همانی که چندوقت پیش شهر را با دسته‌شان دور زده بودیم. حالا هم رفتیم سمت هفت‌حوض و رسالت. شلوغ بود و مغازه‌دارها با صدای شعرهای حماسی از مغازه بیرون می‌آمدند و هرکدام یک‌طور همراهی می‌کردند. یکی دستش را مشت می‌کرد و یکی علامت پیروزی نشان می‌داد. بچه‌ها با دوچرخه پشت کاروان می‌آمدند. فکر کردم چقدر خیال مادرهایشان راحت است. پس چرا من می‌ترسم؟ حسین نشسته بود روی لبهٔ پنجره و پرچم تکان می‌داد. مردم برایش دست تکان می‌دادند و ماشاءالله می‌گفتند. انگار بعضی‌ها فقط می‌آیند توی خیابان تا بگویند ماشاء‌الله. تا دیگرانی که ما باشیم، جان بگیریم برای شب‌های بعد. ساعت نزدیک دوازده برگشتیم خانه. خوب است بچه‌ها کلاس و درس دارند و الا باید تا صبح می‌ماندیم توی خیابان. این بچه‌ها دل‌بستهٔ خیابان شده‌اند. @zaatar
ــــــــــــ وقتی مشغول خوندن و نوشتنم و هربار که می‌رم آشپزخونه با یه استکان چای برمی‌گردم پشت میز. به‌زودی پژوهش می‌کنم ببینم چند استکان چای، معادل یه فصل نوشتنه. :) @zaatar
«خانه‌‌ای که منتظرم می‌ماند» سفر برایم حکم دل کندن از «خانه‌» را دارد. خانه‌ای که وقتی می‌خواهم چندروز ولو کوتاه ازش دور شوم، بی‌قرارش می‌شوم‌. بی‌قرارِ میز، صندلی و کتابخانه‌ام. بی‌قرارِ آشپزخانه؛ جایی که می‌توانم شعلهٔ گازش را روشن نگه دارم و خانه را پر کنم از عطر قرمه و کباب و آش رشته. وقتی چمدانم را می‌بندم و لباس‌ها را تا می‌کنم، باز حواسم به چیزهای کوچکی‌ست که شاید برای هیچ‌کس مهم نباشند؛ به لیوانی که گوشهٔ سینک جا مانده، به نوری که از لای پرده افتاده روی فرش، به کتاب نیمه‌خوانده‌ای که روی میز رها شده و انگار منتظر برگشتن من است. دلم برای سکوتِ خانه هم تنگ می‌شود. برای صدای باز شدن در، برای صدای قاشقی که آرام به دیوارهٔ استکان می‌خورد، برای شب‌هایی که چراغ آشپزخانه تا دیر وقت روشن می‌ماند و بوی چای تازه‌دم، تمام خستگی روز را می‌برد. دلم برای همان اطمینانِ ساده هم تنگ می‌شود؛ اینکه جایی در دنیا هست که می‌توانم به آن برگردم، کفش‌هایم را بگذارم دم در، روی مبل ولو شوم و خودِ واقعی‌ام باشم، بی‌هیچ توضیحی. @zaatar
ـــــــــــــ حسین روزنگاری دارد که شب‌ها باید پر کند. امروز بعد از مدت‌ها داد دستم و گفت لطفا کارهای خوبم را هم بنویس. از صبح چندباری در کارهای خانه کمکم کرده بود. موقع نوشتن، نشستم پشت میز و کاری سپردم بهش تا نوشته‌هایم را نبیند. محمد پاورچین آمد کنارم نشست و مشغول خواندن شد. الفبا را یاد گرفته و دوست دارد پیام‌هایم را بخواند. وقتی کارهای خوبِ حسین را نوشتم، دستش را گذاشت کنار گوشم. لب‌هایش را جمع کرد که نخندد. گفت بنویس: « و هِی برادرش را می‌زند.» ظاهراً بخشِ «گزارش عملکرد برادر بزرگ» هم، به وظایف محمد اضافه شده است. :) . @zaatar
«مردم، خدا مراقبِ ماست. جز خیرِ ما، ندید و نخواست» مامان می‌خواست روز شهادت امام جواد(ع) روضه بگیرد. نرسید. نتوانست. خاله گفت سومِ امام بگیر. این شد که از دیشب رفتیم خانه‌شان برای کمک. صبح، کلاس مجازی بچه‌ها را که ردیف کردم، ایستادم پای درست کردن حلوا. مامان هم مثل همیشه کار می‌کرد و شُر شُر عرق می‌ریخت؛ نمی‌فهمیدم دارد کجا را می‌سابد و چه کار می‌کند. یک دقیقه پای تلفن بود، یک دقیقه سرش زیرِ سینک. یک دقیقه پای شیشه‌های حبوبات و یک دقیقه مشغول نماز. شما را به خدا بگویید مادرهای شما هم بیست‌چهاری مشغول کارند ولی معلوم نیست چه کار می‌کنند؟ آرد حلوا را دو ساعتی با شعلهٔ کم تفت دادم و عین دو ساعت را با مامان حرف زدم؛ از سفر کوتاهمان و شیرینیِ اتفاقی که دلمان را شاد کرد، از روزهای آینده و جنگی که نمی‌دانیم کی تمام می‌شود، از کلاس‌های مجازی و دردسرهاش، آخر سر رسیدم به حالِ بَدَم. به روزهایی که هرچقدر می‌دوم، از کارهایم عقبم. به استرسی که می‌کشم. به خجالتم از این و آن. به «نه‌»هایی که می‌گویم. مامان مثل همیشه دستورالعمل‌هایی برای برکت وقت گفت و دعایم کرد. چیزی که همیشه محتاجش بوده و هستم. روضه شروع شده بود. مهمان‌ها نشسته بودند دورتا دور. پارچه سبزی پهن کرده بودیم وسط پذیرایی؛ تسبیح‌ها توی دست مهمان‌ها می‌چرخید و قرار بود این‌بار معجزهٔ دیگری کنند. آخر مراسم بود که صدای مداح بلند شد:« داغت نمی‌شه باورم، ای رهبرم ای رهبرم» صدای گریه‌ٔ جمع، بالا رفت. دیگر روضه‌هایمان گره خورده با خواندن مصیبتِ رهبرمان. برای لب‌تشنه‌ای که آب نداده، شهیدش کردند. برای داغی که همیشه تازه می‌ماند. شب، موقع برگشت به خانه، باران تندی گرفت. قطره‌هاش آنقدر درشت بود که ماشین حسابی تمیز شد و نیازِ فوری‌اش به کارواش، افتاد برای چند روزِ دیگر. دقیقه‌ای یکبار رعدوبرق می‌زد. پرچم‌ها مانده بود خانه برای شست‌وشو. نمی‌شد از ماشین پیاده شویم. فقط توانستیم صدای ضبط را بلند کنیم. اینبار محسن چاوشی می‌خواند:« مردم خدا مراقب ماست، جز خیر ما ندید و نخواست، آری خدا که در همه جاست، از شر دشمنان چه هراس، تنها حساب بر نظر و الطاف کردگار کنید.» @zaatar
«الفبای جنگ» امروز بعد از چیزی حدود هشتاد روز، رفتیم مدرسه محمد. جشن الفبایش بود. آخرین‌باری که رفتیم، روز شروع جنگ بود. تا صدای انفجارها بلند شد، زنگ زدم مدرسه. بوق اشغال می‌زد. زنگ زدم همسرم. خاموش بود. پادرهوا مانده بودم چه کنم که مدرسه تماس گرفت و گفت بیایید دنبال بچه‌ها. فقط پرسیدم بچه‌ها خوبند و خیالم که راحت شد، نفهمیدم چطور چادر سر کردم و از خانه زدم بیرون. در را که باز کردم، همسرم پشت در بود. داد زدم کجایی و تا خواستم بزنم زیر گریه، دستم را کشید و گفت سوار شو. از سر کوچه ترافیک شده بود. مدرسه‌های اطرافمان تعطیل شده بودند و همه درحال برگشت به خانه. خبرها را چک می‌کردم و دلم توی فکر خانه‌ای بود که بهش می‌گفتیم بیت. می‌دانستم آنجا را زده‌اند و دلم شور می‌زد. کاش حالا هم فقط دلم شور می‌زد. ماشین‌ها چند دقیقه‌ای یکبار تکانی می‌خوردند. مسیر یک ربعه را دو ساعت‌ونیم توی راه بودیم. چند کوچه مانده به مدرسه دلم طاقت نیاورد. پیاده شدم. موبایل‌ها آنتن نمی‌داد. سر کوچه قرار گذاشتیم با همسرم. دویدم تا مدرسه. آنقدر دویدم که وقتی رسیدم توی کوچه، نفسم درنمی‌آمد. قلبم می‌کوبید و پایم را می‌کشیدم روی آسفالت. محمد که از پله‌ها پایین آمد، بهت‌زده بود. بغلش کردم. دلم می‌خواست گریه کنم. خودم را جمع کردم جلوی آن‌ همه مرد. دستش را کشیدم و دویدیم سمت قرار. توی ماشین که نشستیم، هیچی نمی‌گفت. دقیقه‌ای یکبار لب ورمی‌چید. فهمیدم دارد خفه می‌شود از بغض. گفتم بیا جلو بغلم. بی‌حرف آمد. گفتم تعریف کن. گفت زیرزمین بودیم. توی ناهارخوری. گفت یکهو همه‌مان را بردند آنجا. آب دهانش را تند تند قورت می‌داد. می‌خواست نزند زیر گریه. گفتم ترسیدی؟ سکوت کرد. تازه توی ماشین که محکم بغلش کردم صدای کوبیدن قلبش را شنیدم. حالا دارم فکر می‌کنم کاش قلبمان هنوز می‌کوبید و دلشوره داشتیم از زدنِ بیت ولی آقا هنوز زنده بود. پی‌نوشت: می‌خواستم از جشن الفبا بنویسم، ولی رسیدم به اینجا. رسیدم به آقایی که همهٔ نوشته‌هایم ختم می‌شود به او. 🔗 لینک پیام ناشناس: ble.ir/mediasenderbot?start=DE52vh1GmDtKqVIyABkauwSGG @zaatar