ـــــــــــــــــــــــــ
امروز، روز آخر کلاسهایش بود. معلمشان گفت فقط یک ساعتی دور هم جمع شویم و دوربین باز کنیم. مهدوی، برادرِ چند روزهاش را نشان معلم داد و محمدی، با چند برادرش پای سیستم بود. وقتی محمد دوربینش را باز کرد، حسین هم آمد و دستی تکان داد برای معلمِ سه سال پیشش. معلمهای کلاس اول همیشه جور دیگری توی ذهن میمانند. وقتی داشتند خداحافظی میکردند، حسین میکروفنِ محمد را باز کرد و «خداحافظ ای داغ بر دل نشسته» را خواند. اداهایش زیاد است این بچه.
نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت. چند ماه است که نشسته پشت میزم و جایم را گرفته. لپتاپم را به فنا داده و لپتاپ پدرش را هم تصاحب کرده. میدانم همین که پای کلاس نباشد، قدری وقتم آزادتر میشود و میتوانم بیشتر از قبل به کارهای شخصیام برسم؛ اما باز هم انگار غم خداحافظی سنگینتر است.
#کلاس_اولی
@zaatar
ــــــــــــــــــــــ
قلم فاطمه موسوی آنقدر ساده و روان است که هر مخاطبی را با خود همراه میکند. مرتضی برزگر یکبار در جلسهای گفت کتابِ خوب، کتابی است که نتوانی زیر بعضی جملاتش خط بکشی. یعنی آنقدر همه کلمات و جملات، ساده و متناسب کنار هم ردیف شده باشند که نتوانی بخشی را از بخش دیگر جدا کنی. و این، حسن قلم نویسنده است.
روزهایی که با هم، پای کارهای حلقه کتاب مبنا بودیم، فاطمه درگیر نوشتن مجموعه روایتها شد. وقتی سه روایت اول را نوشت و تحویل ناشر داد تا بازخورد بگیرد، خوب یادم هست. دلشورهها و تردیدهایش را هم. خوشحالم که تلاشهایش به ثمر نشسته و حالا دسترنجش را میخوانم.
نویسنده در مقدمهٔ کتاب نوشته:« کتاب، دعوتی است به یافتن معنای تازهای در قصههای زندگی»
میخواهد آدمهایی که تجربهٔ طلاق را از سر گذراندهاند، میان روایتهای کتاب، خودشان را پیدا کنند. رسالت کتاب همین است. همذاتپنداری، دستاورد چنین مخاطبی است. حالا هرکس در هر جایگاهی. همهٔ ما از نزدیک یا دور با افرادی که این تجربه را بهنوعی از سر گذراندهاند، در ارتباط بودهایم. در پایان کتاب، ما هم میتوانیم باری از کتاب برای خودمان برداریم. روایتهای کتاب، واقعی و باورپذیر است و شفافیت و صداقتِ نویسنده در پیاده کردن قصهها را میرساند. در هر روایت، قصه و غمی کنارِ هم قرار گرفته تا درسی پیش روی مخاطب بگذارد؛ خردِ نابی که مخاطب را دست خالی نمیگذارد.
#معرفی_کتاب
@zaatar
«مردم کجایند؟»
امروز کلاسهای محمد تمام شد. هیچ برنامهای برای تابستان ندارم. پدرشان دنبال کلاس تکواندوست؛ من، نگرانِ رفتوآمدشان. در تابستان اصلا دلم نمیخواهد پایم را از خانه بگذارم بیرون. آنقدر که گرما اذیتم میکند. درحالت معمول هم به قول رفیقم، من یک طفلک خانگی هستم. مثلا اگر توی هفته قرار باشد دوبار از خانه بیرون بروم، سومین جلسه، مهمانی یا قرار را نمیروم. ترجیح میدهم بمانم توی خانه. انگار آرامشم به هم میخورد. کاش بچهها بزرگتر بودند و خودشان میرفتند و میآمدند.
امروز مامان رفت سمت کربلا. همیشه خوشروزیست. عرفه تا عید غدیر را میماند کربلا و نجف. شهرزاد، یکی از مخاطبهای این صفحه هم برایم نوشته فردا کربلاست و دعاگو. آقای جواهری، همکارم هم از نجف عکسی فرستاده و سلام داده از طرفمان. از صبح زیر لب این بیت را زمزمه میکنم: «همه دارند به سوی حرمت میآیند، طبق معمول، منِ بیسروپا جا ماندم.»
دیشب انقدر ناله کردم که آدم مار شود، مادر نشود، امروز دیدم توی یکی از حسابهام، هزینهٔ چند یادداشتی که نوشته بودم، واریز شده. رفتم سراغ نمایشگاه مجازی کتاب، سیبوک، بازار کتاب و ایران کتاب. همهٔ کتابهایی را که میخواستم، گذاشتم توی سبد خرید. بعد رفتم سراغ قیمتها و تخفیفها. این کار برایم تبدیل شده به یک تفریح سالم. طبق معمول، بازار کتاب، چاپِ قدیمیِ خیلی از کتابها را داشت و بعضیها را با نصف یا حتی ربع قیمت جدید خریدم. بچهها آمدند غر بزنند که کتابهای خودت بیشتر شد، گفتم اینها میماند برای شما. محمد گفت یعنی هروقت شما مُردی؟ بعد با حسین چکوچانه زد که برسد به کدامشان؟ محمد میگفت من هم نگه میدارم برای بچههام. این بچه از الان دنبال ارث و میراث است. خدا رحم کند بهمان.
شب، بعد از مدتها رفتیم میدان شهدا. جای پارک گیرمان آمد. خیلی خلوتتر از قبل شده بود. رفتیم ضلع شرقی میدان. چای را توی استکان شیشهای میدادند و همانجا چند خانم مشغول شستوشو بودند. خوشحال شدم. خیلیها زیرانداز آورده بودند و خانوادگی نشسته بودند. حالوهوایش با آن سوی میدان، متفاوت بود اما راستش جا خوردم از کمیِ جمعیت. رهبرمان که هنوز فرمان نداده خیابان را خالی کنیم. پس مردم کجایند؟!
#روزنگار_جنگ
#روز_هشتادوهفتم
@zaatar
ـــــــــــ
محمد: داداش یه جمله بگو اولش «تو» داشته باشه.
حسین: «تو» که شیکه ظاهرت، باطنتم داغون،
برا بلعیدنِ این ایران، پولتو خرجِ وطنفروشای بیمعرفت میکنی، تو غلط میکنی، تو غلط میکنی.
من:🙄🤐
#جملهسازی
@zaatar
«آرزوهای کوچک و معمولی»
دیشب چند زدوخورد داشتیم حوالی بندرعباس. طفلک بندرعباسیها که زود به زود تنوبدنشان میلرزد پای هر درگیری کوچک و بزرگی. خیلیها فکر کردند دوباره جنگ نظامی شروع شده و ادامه دارد؛ ولی صداها خوابید.
حسین از معلمش اجازه گرفته بود امروز را برود مدرسه. صبح، زودتر بیدار شدیم و ظرف خوراکی و قمقمهاش را گذاشتم توی کیف. همین کارهای معمول، آرزو شده بود برایم. منی که همیشه با همسرم چکوچانه میزدم که او بچهها را ببرد، امروز رفتوبرگشتش را خودم به عهده گرفتم. دلم میخواست فقط مدرسهها باز شود و بشوم سرویسشان. تنها مسئلهام با رانندگی جای پارک است. حاضرم ۲۴ ساعت رانندگی کنم ولی پارک نکنم.
چندباری وارد کلاس مجازیاش شدم. میخواستم ببینم آتش میسوزاند یا نه. دیدم خیلی خوب میسوزاند. گفتم خوب شد من معلم نشدم. معلمی، اعصابِ بالا میخواهد که من ندارم. نمیدانم من اصلا چیزی هم دارم؟ :)
امروز پای کارهای دوره نویسندگی بودم و متنهای مدام. خوشحالم که متنها آنقدر باکیفیت هستند که بشود پای هر صوت چندین نمونه از داستانها و روایتهای مجله را پیشنهاد داد. دو روز است میخواهم داستانم را بنویسم اما نرسیدم. هنوز دارد خیس میخورد توی سرم. کاش روزها کش میآمدند. کاش دوتا میشدم. یکی فقط کار میکرد و یکی فقط مینوشت. فکرش هم قشنگ و رؤیاییست.
میخواستم برای دعای عرفه بروم مراسمی جایی. طبق معمول برنامههایم جور نشد. از کمخوابی سردرد گرفتم و وقتی دیدم همهٔ مسکنها تمام شده، قطرهٔ نعنا را زدم به گیجگاهها. نشستم پای تلویزیون. میثم مطیعی میدان ونک بود. چای و کلوچه آوردم تا بچهها هم بنشینند پای دعا. از چندجایی شنیدم ممکن است تشییع آقا، آخر هفتهٔ آینده باشد. قبلتر، دلم میخواست زودتر مراسمی بگیرند و سه روز بنشینم در مصلی و عزاداری کنم. حالا ترس دارم از مراسم تشییع. نگرانِ تمام شدن و به خاطر سپردنِ اتفاقاتم. دوست ندارم همه چیز بشود یک مُشت خاطره. نمیدانم چه کسی قرار است نماز آقا را بخواند و همین فکر، قلبم را مچاله میکند.
#روزنگار_جنگ
#روز_هشتادوهشت
@zaatar