فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⁉️ ماجرای خروج سرمایه گذار عربستانی روغن خوراکی کشور و شایعه کمبود روغن چه بود
شایعات
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
در روايتى ديگر « اسحق بن راهويه » كه خود در اين جمع بوده است مى گويد: امام پس از آنكه فرمود خدا فرمو
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
پيشنهاد مامون
پس از ورود امام به مرو، مامون پيام فرستاد كه مى خواهم از خلافت كناره گيرى كنم و اين كار را به شما واگذارم، نظر شما چيست؟
امام نپذيرفت، مامون بار ديگر پيغام داد چون پيشنهاد اول مرا نپذيرفتيد ناچار بايد ولايتعهدى مرا بپذيريد. امام به شدت از پذيرفتن اين پيشنهاد نيز خوددارى كرد. مامون امام را نزد خود طلبيد و با او خلوت كرد، « فضل بن سهل ذو الرياستين » نيز در آن مجلس بود. مامون گفت: نظر من اينست كه خلافت و امور مسلمانان را به شما واگذارم. امام قبول نكرد، مامون پيشنهاد ولايتعهدى را تكرار كرد باز امام از پذيرش آن ابا فرمود.
مامون گفت: « عمر بن خطاب » براى خلافت بعد از خود شورايى با عضويت شش نفر تعيين كرد و يكى از آنان جد شما على بن ابيطالب بود، و عمر دستور داد هر يك از آنان مخالفت كند گردنش را بزنند، اينك چاره يى جز قبول آنچه اراده كرده
ام ندارى، چون من راه و چاره ى ديگرى نمى يابم.
مامون با بيان اين مطلب تلويحا امام را تهديد به مرگ كرد، و امام ناچار با اكراه و اجبار وليعهدى را پذيرفت وفرمود:
« ولايتعهدى را مى پذيرم بشرط آنكه آمر و ناهى و مفتى و قاضى نباشم و كسى را عزل و نصب نكنم و چيزى را تبديل و تغيير ندهم »
و مامون همه ى اين شرايط را پذيرفت (۴۴)، و بدين ترتيب ولايتعهدى خود را بر امام تحميل كرد تا با اين توطئه هم امام را زير نظر داشته باشد كه نتواند مردم را به سوى خويش بخواند، و هم علويان و شيعيان را آرام سازد، و پايه هاى حكومت خود را تحكيم بخشد.
« ريان بن صلت » مى گويد: خدمت امام رضا عليه السلام رفتم و عرض كردم اى فرزند پيامبر (ص) برخى مى گويند شما قبول وليعهدى مامون را نموده ايد با آنكه نسبت به دنيا اظهار زهد و بى رغبتى مى فرمائيد!
فرمود: « خدا گواه است كه اينكار خوشايند من نبود، اما ميان پذيرش وليعهدى و كشته شدن قرار گرفتم و ناچار پذيرفتم... آيا نمى دانيد كه « يوسف » پيامبر خدا بود و چون ضرورت پيدا كرد كه خزانه دار عزيز مصر شود پذيرفت، اينك نيز ضرورت اقتضا كرد كه من مقام وليعهدى را به اكراه و اجبار بپذيرم، اضافه بر اين من داخل اين كار نشدم مگر مانند كسى كه از آن خارج
است (يعنى با شرائطى كه قرار دادم مانند آنست كه مداخله نكرده باشم) به خداى متعال شكايت مى كنم و از او يارى مى جويم » (۴۵)
« محمد بن عرفه » مى گويد، به امام عرض كردم: اى فرزند پيامبر خدا! چرا وليعهدى را پذيرفتى؟
فرمود: « به همان دليل كه جدم على عليه السلام را وادار كردند در آن شورا شركت كند » (۴۶)
« ياسر خادم » مى گويد: پس از آنكه امام ولايتعهدى را قبول كرده بود، او را ديدم دستهايش را به سوى آسمان بلند كرده، مى گفت:
« خدايا تو مى دانى كه من بناچار و با اكراه پذيرفتم، پس مرا مؤاخذه مكن همچنانكه بنده و پيامبرت يوسف را مؤاخذه نكردى هنگاميكه ولايت مصر را پذيرفت » (۴۷)
و نيز به يكى از خواص خود كه از ولايتعهدى امام خوشحال بود فرمود:
« خوشحال نباش اين كار به انجام نخواهد رسيد و به اين حال نخواهد ماند » (۴۸)
#دانستنیهای_امام_رضا_علیه_السلام
┄┅═✧☫✧═┅┄
💯@zandahlm1357
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
همین که هستی برام کافیه
🖋بین این همه، هیچکی مثل شما نمیتونه برام بس باشه.
یا ایهاالرئوف...
نوکرت هستم، تو آقایم شدی
هستی و تعبیر رؤیایم شدی
دل نبستم جز به لطفت یا رضا(ع)
اتفاق خوب دنیایم شدی
📍صحن گوهرشاد
#نقش_بهشت
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
#تربیت #ماه_رجب 🔻خاطره استاد #رحیم_پور از سر زدن به مهد کودکی در ژاپن... ⬅️ بعضیا خیال میکنن هرچی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
9.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#وعده_صادق
#انقلاب_اسلامی
🔻چرا اسلام و انقلاب بعد از این همه سال، هنوز نتونستن همه مشکلات کشور ما را حل کنند⁉️
استاد #رحیم_پور
┄┅═✧☫✧═┅┄
💯@zandahlm1357
قسمت :۳۹
#فصل_پانزدهم
اگر آن ها نباشند، تو به این راحتی می توانی بچه ات را بغل بگیری و شیر بدهی؟!»
از صدای صمد مهدی که داشت خوابش می برد، بیدار شده بود و گریه می کرد. او را از بغلم گرفت، بوسید و گفت: «اگر دیر آمدم، ببخش بابا جان. عملیات داشتیم.»
خواهرم آمد توی اتاق گفت: «آقا صمد! مژدگانی بده، این دفعه بچه پسر است.»
صمد خندید و گفت: «مژدگانی می دهم؛ اما نه به خاطر اینکه بچه پسر است. به این خاطر که الحمدلله، هم قدم و هم بچه ها صحیح و سلامت اند.»
بعد مهدی را داد به من و رفت طرف خدیجه و معصومه. آن ها را بغل گرفت و گفت: «به خدا یک تار موی این دو تا را نمی دهم به صد تا پسر. فقط از این خوشحالم که بعد از من سایة یک مرد روی سر قدم و دخترها هست.»
لب گزیدم. خواهرم با ناراحتی گفت: «آقا صمد! دور از جان، چرا حرف خیر نمی زنید.»
صمد خندید و گفت: «حالا اسم پسرم چی هست؟!»
معصومه و خدیجه آمدند کنار مهدی نشستند او را بوسیدند و گفتند: «داداس مهدی.»
چهار پنج روزی قایش ماندیم. روزهای خوبی بود. مثل همیشه با هم می رفتیم مهمانی. ناهار خانة این خواهر بودیم و شام خانة آن برادر. با اینکه قبل از آمدن صمد، موقع ولیمه مهدی، همة فامیل ها را دیده بودم؛ اما مهمانی رفتن با صمد طور دیگری بود.
همه با عزت و احترام بیشتری با من و بچه ها رفتار می کردند. مهمانی ها رسمی تر برگزار می شد. این را می شد حتی از ظروف چینی و قاشق های استیل و نو فهمید.
روز پنجم صمد گفت: «وسایلت را جمع کن برویم خانة خودمان.» آمدیم همدان. چند ماه بود خانه را گذاشته و رفته بودم. گرد و خاک همه جا را گرفته بود. تا عصر مشغول گردگیری و رُفت و روب شدم. شب صمد خوشحال و خندان آمد. کلیدی گذاشت توی دستم و گفت: «این هم کلید خانة خودمان.»
از خوشحالی کلید را بوسیدم. صمد نگاهم می کرد و می خندید. گفت: «خانه آماده است. فردا صبح می توانیم اسباب کشی کنیم.» فردا صبح رفتیم خانة خودمان. کمی اسباب و اثاثیه هم بردیم. خانة قشنگی بود. دو اتاق خواب داشت و یک هال کوچک و آشپزخانه. دستشویی بیرون بود سر راه پله ها؛ جلوی در ورودی. امّا حمام توی هال بود. از شادی روی پایم بند نبودم. موکت کوچکی انداختم توی حیاط و بچه ها را رویش نشاندم. جارو را برداشتم و شروع کردم به تمیز کردن. خانه تازه از دست کارگر و بنا درآمده بود و کثیف بود. با کمک هم تا ظهر شیشه ها را تمیز کردیم و کف آشپزخانه و هال و اتاق ها را جارو کردیم.
عصر آقا شمس الله و خانمش هم آمدند. صمد رفت و با کمک چند نفر از دوست هایش اسباب و اثاثیة مختصری را که داشتیم آوردند و ریختند وسط هال. تا نصف شب وسایل را چیدیم.
🎀
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
┄┅═✧☫✧═┅┄
💯@zandahlm1357