eitaa logo
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
1.4هزار دنبال‌کننده
49.8هزار عکس
36.4هزار ویدیو
1.7هزار فایل
#نذر_ظهور ارتباط با ما @Zh4653 @zandahlm1357 سلام خدمت بزرگواران این کانال پیروفرمایشات امام خامنه ای باب فعالیت درفضای مجازی ایجاد شده ازهمراهی شما سپاسگزاریم درصورت رضایت ؛کانال را به دیگران معرفی بفرمایید🍃🍃🍃🍃https://eitaa.com/zandahlm1357
مشاهده در ایتا
دانلود
جزیره ای در اقیانوس هند وجود دارد که بومیانش طی 60 هزار سال زندگی در آن، هیچ تماسی با بیرون نداشته و افرادی که به آن جزیره بروند را میکشند. دولت هند رفتن به محدوده جزیره را ممنوع کرده است. https://eitaa.com/zandahlm1357
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بزن بریم صفحه خنده ههههه😂😂😂 https://eitaa.com/zandahlm1357 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
.......: 🔴 یکی از دوستانی که خودشو واسه انتخاب روحانی شقه شقه می‌کرد بهم زنگ زد، گفت: تو اتوبان بنزین تموم کردم، کارت سوختم ندارم، به دادم برس! بهش گفتم: رادیو پخش ماشینت سالمه؟ گفت: آره واسه چی؟ گفتم: ربنای شجریان رو پخش کن استارت بزن ماشینت روشن می‌شه!😀😀 پ.ن: متاسفانه انتخاب امثال ما باعث و بانی این اتفاقات است که طرف بدون اطلاع و به مدل اصحاب کهفی شما رو غافلگیر میکنه https://eitaa.com/zandahlm1357
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
.......: 😂😂طنز جبهه(بخون و بخند)😂😂 تعداد مجروحین بالا رفته بود فرمانده از میان گرد و غبار انفجارها دوید طرفم و گفت : سریع بی‌سیم بزن عقب و بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحین را ببرد! شاستی گوشی بی‌سیم را فشار دادم و بخاطر اینکه پیام لو نرود و عراقی‌ها از خواسته‌مان سر در نیاورند، پشت بی‌سیم با کد حرف زدم گفتم: ” حیدر حیدر رشید ” چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید. بعد صدای کسی آمد: – رشید بگوشم. + رشید جان! حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید! -هه هه دلبر قرمز دیگه چیه ؟ + شما کی هستی؟ پس رشید کجاست؟ – رشید چهار چرخش رفته هوا. من در خدمتم. + اخوی مگه برگه کد نداری؟ – برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می‌خوای؟ دیدم عجب گرفتاری شده‌ام، از یک‌طرف باید با رمز حرف می‌زدم، از طرف دیگر با یک آدم ناوارد طرف شده بودم + رشید جان! از همان‌ها که چرخ دارند! – چه می‌گویی؟ درست حرف بزن ببینم چی می‌خواهی ؟ + بابا از همان‌ها که سفیده. – هه هه! نکنه ترب می‌خوای. + بی‌مزه! بابا از همان‌ها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره – ای بابا! خب زودتر بگو که آمبولانس می‌خوای!😳😐😂😂 کارد می‌زدند خونم در نمی‌آمد. هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی‌سیم گفتم. منبع: کتاب رفاقت به سبک تانک ، صفحه ۵۵ ‌https://eitaa.com/zandahlm1357
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان شب https://eitaa.com/zandahlm1357
...: 《 》 💛قسمت پانزدهم 😔تو همه ی این مدت خبری از مامان نداشتم اینقد زندگیم استرس داشت که خیلی کم به فکر مامان می‌افتادم اما غافل از اینکه اون در به در دنبال تماس گرفتن و دیدن من بوده و هربار که اقدام کرده از طرف بابا و عمه هام منع شده 💭یادمه یه روز که ماه رمضان بود و تنها تو خونه منتظر برگشتن بابا بودم بابا شب قبلش بهم گفت که فردا بعد از تعطیلیِ محل کارش و خونه نمیاد تا نزدیکای عصر و اینکه من برای نهار برم خونه عمه منم که از مدرسه اومدم مستقیم رفتم خونه شون عمه منو دوست داشت و بارها سر اینکه بچه هاش اذیتم می‌کردن کتکشون میزد و این خوبیاش هیچوقت یادم نمیره 😔اما گاها که از بابا ناراحت بود حرفایی میزد که خیلی بهم بر می‌خورد سر سفره نهار بودیم گفت بابات کجاست؟ گفتم رفته فلان جا گفت خودش میره خوشگذرونی پس تورو چرا نبرده؟؟ 💔اینو که گفت خیلی دلم شکست به این فکر کردم هربار که اومدم خونه ی عمه چه بار سنگینی بودم براشون از اینکه پشت سر بابا حرف میزد خیلی ناراحت بودم 😔سعی کردم به روی خودم نیارم اما لقمه تو دهنم خشک شد و هرکاری می‌کردم نمی‌تونستم قورتش بدم سر سفره همه فهمیدن که چشام پرِ اشک شد پسر عمه بزرگم که همیشه با عمه لج بود، بلند شد گفت هیچ کسی حق نداره فردوس رو برنجونه اینجا از خونه خودش فرضتره اینو که گفت نگاه ها به من غضبناک شد و همه آشکار و پنهان بهم حرف می‌زدن و می‌گفتن مشکلات خودمون کم نبود این دختره ی شومم بهش اضافه شد حالا باید بخاطر اونم حرف زشت بشنویم و کتک بخوریم 😔تو دلم آشوب شد اینقد حرفاشون برام سنگین بود که جز جلو دست خودم هیچ چیز رو نمی‌دیدم دوست داشتم زمین بشکافه برم توش که کلا از نظرشون پاک بشم؛ اینقد از وضعیت به بار آمده شرمسار شدم که نمی‌دونستم چجوری بلند شم از سرجام خواستم برم خونه خودمون اما می‌دونستم اگه الان جلو چشم همه برنجم برم، وضع خیلی بدتر میشه قطعا نمی‌گذاشتن برم و باز دعواشون با خودشون و با من گرمتر میشد و فکر می‌کردن دنبال دعوای جدیدی هستم هرطوری که بود بساط نهار رو جمع کردن و عمه طبق عادت همشیگیش؛ پیشانیش رو بست و با بهانه ی سردرد، گرفت خوابید بچه هاشم که همه زیر لب بهم طعنه می زدند؛ خیلی سختم بود حتی نمی‌تونستم یک کلمه حرف بزنم زبونم بند اومده بود از غصه و خجالت زدگی بالاخره از خلوت استفاده کردم و فرار کردم رفتم خونه خودمون وقتی فهمیده بودن، دوتا از دخترعمه هام اومدن پشت در خونمون اما در رو براشون باز نکردم از حرفاشون معلوم بود که دلشون به حال من نسوخته بلکه نمی‌خواستند بابام مطلع بشه از جریان هر چقد اصرار و تهدید کردن، در رو باز نکردم داشتم گریه می‌کردم باصدای بلند بهشون گفتم که به بابا چیزی نمیگم فقط برید دست از سرم بر دارید بالاخره خسته شدن و رفتن. 😔منم تا عصر تک و تنها تو خونه بودم فرصت خوبی بود نشستم یه دل سیر گریه کردم؛ اونقد گریه کردم که دیگه اشکی برام نمونده بود باز یاد بی خانمانی بابا افتادم دلم پر شد خواستم تا قبل اومدن بابام شام رو حاضر کنم که اگه اومد مجبور نشه با تمام خستگیش شام درست کنه اونم بابای من که اصلا حوصله و سلیقه ی کارای زنونه و خانه داری نداشت 🍽شام های بابا رشته پلو با برنج ایرانی بود که با اینکه مخلفات براش درست نمی‌کرد اماخوردن داشت واقعا گاها هم با کنسرو ماهی سر می‌کردیم. صبحانه هم با تخم مرغ آب پز و پنیر و گردو 🔹تنوع غذامون بخاطر مشغله و کم حوصلگی بابا خیلی کم بود تا حدی که بد غذا شده بودم و بیشتر وعده ها من بالا می‌آوردم 😔باباهم سر این هزارتا دعوا راه می‌انداخت؛ من اصلا بلد نبودم اجاق گازم روشن کنم چه برسه به آشپزی! اما نمی‌دونم چطوری قرار بود شام بپزم! در یخچال رو باز کردم فقط یه بسته خرما توش بود سفره رو پهن کردم و بسته خرما رو گذاشتم روش حتی نون خشکم نداشتیم نزدیک اذان بود و هرچقدر منتظر موندم بابا نیومد اینقد دورو بر سفره اومدم و رفتم که تزیینش کنم تا خسته شدم و همونجا خوابم گرفت سفره ی افطاری بی رنگ و روتر از خودمم همینجوری سقف اتاق رو نگاه می‌کرد. 😔سفره ی سرد و غروب سنگین و دلم ماتم زده ی فردوس، همگی به خواب رفتند یهو صدای بابا اومد گفت: فردوس!! دخترم پاشو شام آوردم تا از دهن نیفتاده باهم بخوریم، هروقت بابا دیر می‌کرد نگران می‌شدم و تو دلم قصه ها درست می‌کردم . وقتی صداش رو شنیدم اینقدر خوشحال شدم انگار دنیا رو به من داده بودن‌ بعد از شام سریع برنامه ی قرآن رو تموم کردیم و بابا اینقد کوفته بود که فورا گرفت خوابید 📖منم خودمو با مشقام مشغول کردم تا بالاخره کنار بابا خوابم برد 💛 ادامه دارد.... https://eitaa.com/zandahlm1357
خیاطی میگفت: اگر شبها جیبهای لباسها رو خالی کنین، لباسها زیباتر میمونن و بیشتر عمر میکنن. خالی کردن ذهن هم همینه! در طول روز مجموعه ای از آزردگی، پشیمونی و اضطراب را جمع میکنیم. انباشته شدن اینها، ذهن را سنگین میکند ذهنمان را پاک کنیم تا دنیای زیباتری بسازیم. ‎‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ 🌿🌻🌿. https://eitaa.com/zandahlm1357
سوره نحل (آیه ۱۲۷-۱۲۸) وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلَا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ (١٢٧) صبر كن، و #صبر تو فقط برای خدا و به توفیق خدا باشد! و بخاطر (كارهای) آنها، #اندوهگین و دلسرد مشو! و از توطئه‌های آنها، در تنگنا قرار مگیر! إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ (١٢٨) خداوند با كسانی است كه #تقوا پیشه كرده‌اند، و كسانی كه نیكوكارند. https://eitaa.com/zandahlm1357