#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
.......: تسويه حساب مرغوب داداش زاده در گردان كربلا، فرمانده گروهان بودم. حسن كربلايي [۴۲] هم سرپر
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
.......:
الله بنده سي
محمدرضا بازگشا
در يكي از روزهاي آخر سال ۱۳۶۰، از واحد عمليات سپاه تبريز معرفي شدم به پادگان امام علي (عليه السلام) تهران. در معرفي نامه نوشته شده بود: «برادر محمدرضا بازگشا عضو رسمي سپاه تبريز، جهت گذراندن دوره فرماندهي گردان معرفي ميگردد. » دوره فرماندهي ما دو ماه طول كشيد و به خاطر شرايط جنگي، خيلي فشرده برگزار شد. پس از اتمام دوره فرماندهي گردان،
به قرارگاه كربلا در جبهه جنوب معرفي شدم. فرمانده قرارگاه كربلا برادر رحيم صفوي بود. از آنجا هم با نامه برادر صفوي به تيپ خوزستان كه بيشترشان بر و بچههاي خرمشهر بودند، رفتم. اولين بار آنجا پلاك گرفتم. بچههاي خرمشهر حال و هواي ديگري داشتند و براي تصرف خرمشهر سر از پا نمي شناختند، بعد از نماز ساعتها دعا ميخواندند و گريه ميكردند. با صداي بلند ميگفتند: ما بايد اولين كساني باشيم كه وارد خرمشهر ميشيم...
حال و هواي رزمندگان خرمشهري خيلي تحت تأثيرم قرار داده
بود. توي گردان امام محمدباقر (عليه السلام) بودم. فرمانده گردان برادر امين... بود هر جا كه ميرفت من هم همراهش ميرفتم، جلسات، شناساييها و... برادر امين اجازه نمي داد لحظه اي ازش جدا شوم.
بالاخره روز موعود عمليات فرارسيد و ما هم زديم به خط دشمن. من فكر نمي كنم هيچ عملياتي به اندازه عمليات بيت المقدس (آزادسازي خرمشهر) مجروح داشته باشد، خمپارهها كه ميآمدند خيز ميرفتيم، درازكش روي زمين بودم كه احساس كردم چيزي محكم به پايم خورد، چيزي مثل سنگ يا يك شئي آهني. اصلا به ذهنم نرسيد كه شايد تركش باشد. وقتي دستم را دراز كردم به محل اصابت، دستم خوني شد. از پايم خون ميرفت و قدرت حركت نداشتم. بايد خودم را به عقب ميرساندم. يواش يواش خودم را روي زمين كشيدم تا اينكه رسيدم اورژانس. يك ماه در تبريز بودم و پس از بهبود نسبي دوباره برگشتم قرارگاه كربلا. اين بار برادر صياد شيرازي هم توي قرارگاه بود و خيلي با آقا رحيم اخت شده بودند. از هم جدا نمي شدند، صياد يك
معنويت و نورانيت خاصي داشت، آدمي مجذوبش ميشد. چند روزي ميهمان قرارگاه كربلا بوديم؛ از بچههاي آذربايجان، حسين شاهد خطيبي بود و علي كاظم نژاد و من.
برادر صفوي اين بار به تيپ عاشورا معرفيام كرد. او گفت فرمانده تيپ عاشورا آقا مهدي باكري است. به هر جان كندني بود آمدم مقر تيپ را در جنوب پيدا كردم. منتهي آقا مهدي آنجا نبود. گفتند رفته قرارگاه نصر. پس از كلي معطلي توي جادهها و ماشين عوض كردنها و خستگي و كوفتگي آخر سر آقا مهدي را در قرارگاه نصر پيدا كردم. گفتم: «مي خوام آقا مهدي باكري را ببينم. »
[ صفحه ۱۰۷]
جوان لاغر اندامي از توي سنگر بيرون آمد. احوالپرسي كرديم و گفت «چه كار داري؟ » نامه برادر صفوي را دادم به آقا مهدي. نامه را خواند و نامه اي ديگر نوشت خطاب به برادر حجت كبيري رئيس ستاد تيپ عاشورا؛ «برادر محمدرضا بازگشا دوره فرماندهي گردان را طي كرده، مأموريت ايشان است كه در تيپ به فرماندهان گردانها و گروهان ها، قطب نما آموزش بدهد. » با نامه آقا مهدي آمدم تيپ عاشورا پيش برادر كبيري. در گردان شهيد مصطفي خميني كه فرمانده گردان برادر كامران [۴۴] بود، شدم فرمانده گروهان يك، عليرضا جبلي [۴۵] فرمانده گروهان ۲ و تقي نژاد [۴۶] هم شد فرمانده گروهان ۳.
روزها در پي هم سپري شدند و قبل از عمليات خيبر، با صلاحديد آقا مهدي باكري يك بار ديگر رفتم دوره فرماندهي گردان را گذراندم. پس از اتمام دوره، آقا مهدي اصرار داشت كه فرماندهي يكي گردانهاي لشكر را برعهده بگيرم؛ ولي قبول نمي كردم و طفره ميرفتم.
حميد آقا باكري ميگفت: «برادر بازگشا قبول كن. براي جنگ اومده ايم، هر كس آنچه از دستش بر بيايد بايد كمك كنه. تو فرماندهي گردان رو قبول كن، من مسووليت شرعي اش را ميپذيرم. » اين قدر توي گوشم خواند تا اينكه قبل از آغاز عمليات خيبر، شدم فرمانده گردان حر لشكر عاشورا. لشكر قبل از عمليات به پاسگاه برزگر تغيير موقعيت داد.
[ صفحه ۱۰۸]
عمليات خيبر در اسفند ماه سال ۶۲ شروع شد. روز دوم عمليات آقا مرتضي ياغچيان آمد پيشم. گفت: بازگشا! بچهها رو ۲۰ نفر ۲۰ نفر يا حداكثر ۳۰ نفر تقسيم كن و براي هر گروه هم يك فرمانده انتخاب كن و با هلي كوپتر بفرست شان جزيره.
بعد گفت: اگه رفتين كه رفتين و گرنه ميمانين!
چهره غبار گرفته اش خيل دوست داشتني شده بود. حس عجيبي در مورد آقا مرتضي داشتم. سريع دست به كار شديم و بچهها را فرستاديم جزيره. تا اينكه آخر سر ۶۰ نفر مانديم. نيروها را برداشتيم و رفتيم كنار هلي كوپتر. كسي كه مسوول سوار كردن نيروها به هلي كوپتر بود شخصي بود به نام حيدرخاني. او يكي از فرماندهان ما در آموزش فرماندهي گردان در تهران بود. همديگر را شناختيم، موضوع را گفتم. داخل هلي كوپتر يك جيب توپ ۱۰۶ بود، جيب را بيرون آورد و ما را فرستاد تو. حدود ۲۰ - ۱۵ گالن بنزين و گازوئيل هم گذاشتند توي هلي كوپتر كه
ببريم جزيره. اينها براي راه انداختن ماشينها و لودرها در جزيره لازم بود. هلي كوپتر پرواز كرد و در كنار چاههاي نفتي سيماني جزيره فرود آمد. هر كه پياده ميشد بدو ميرفت. خلبان
هواپيما التماس ميكرد كه شما را به خدا اين گالنها را هم با خودتان ببريد. به دو سه تا از بچهها گفتم برگردين گالنها را برداريم. ديدم بيشترشان آمدند. هر كس يكي برداشت و راه افتاديم به طرف خط لشكر خودمان. آمدم آقا مهدي را توي جزيره پيدا كردم. خسته بود، همگي خسته بودند. دو روز بود كه نخوابيده بودند. حميد آقا چشمهايش كاسه خون شده بود. ميخواست براي ما، ماوقع دو روز پيش را شرح بدهد. گفت: «از اينجا كه اومدم... » پلك هايش افتاد روي هم. علي اكبر
[ صفحه ۱۰۹]
رهبري [۴۷] صدايش كرد: «حيمدآقا!... » حميد آقا بيدار شد. آهي كشيد و گفت: «نمي تونم! » حميد آقا باكري درست در نوك منطقه عملياتي خيبر بود كه قبل از شروع عمليات به جزيره رفته بود. آقا مهدي وضعيت بهتري از او نداشت با اين حال حميد آقا تسليم محض آقا مهدي بود و آقا مهدي تسليم محض خدا. به مأموريت مان توجيه شديم و از سمت راست جزيره زديم به خط.
توي جزيره جنگ سختي با دشمن داشتيم. آن روز وقتي كه خبر شهادت حميد آقا در جزيره پيچيد چهره آقا مهدي دگرگون شد. يك لحظه ياد واقعه كربلا افتادم؛ لحظه شهادت حضرت ابوالفضل و احوال آقا امام حسين (عليه السلام). در چهره اش كه دقيق شدم، با خودم گفتم آقا مهدي در عمليات بعدي شهيد ميشود» يعني صورتش حالت عادي و طبيعي نداشت. ايستاده بود روي خاكريز و به خط دشمن نگاه ميكرد. نگران وضعيت جزيره بود. از دستش گرفتم و كشيدم پايين خاكريز. گفتم: «آقا مهدي ميزنن! » آتش دشمن شديد بود و اين
قدر توپ و خمپاره خورده بود كه چيزي از خاكريز نمانده بود. جايي براي پناه گرفتن نيروهاي توي خط نبود. آقا مهدي رفت روي لودر و مشغول بلند كردن خاكريز شد. در دل خدا خدا ميكرديم كه طوريش نشود. اول با تير مستقيم زدند چادر لودر و تير بعدي هم خورد به چرخ لودر. نگر
ان بوديم. گفتيم آقا مهدي شهيد ميشود. اما يك لحظه ديديم پريد پايين و بدو آمد پيش ما. سمت راست جزيره پدافند كرده بوديم و همه بچههاي گردان حر شاهد اين صحنه بودند...
🆔https://eitaa.com/zandahlm1357
🆔 @zandahlm1357
Part11_خداحافظ سالار.mp3
21.55M
📗کتاب صوتی
#خداحافظ_سالار
قسمت 1⃣1⃣
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
بچه محل امام رضا: عدم جواز اعتراض بر خداوند قال: اقتباساً من کلام اللّه: « لاَ یُسْأَلُ عَمَّا یَفْ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اعتراض حضرت نوح علیه السلام و پاسخ ربوبی
این است که نوح علیه السلام که وعده نجات اهل به او رسیده بود بعد از هلاکت یکی از اولاد او، به طور اعتراض سؤال مینماید که: « رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ [۳] »، أی صدق و ثابت « وَ أَنتَ أَحْکَمُ الْحَاکِمِینَ [۴] »، یعنی: اعلم و اعدل حکم کنندگانی ؛ پس در این صورت چه شد که به ظاهر بر خلاف وعده تو
ابن من که از جمله اهل من است هلاک شد، قال تعالی: « إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ [۱] »، أی لأ نّه لیس من أتباع دینک « إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ [۲] » که در مقام ارشاد نوح علیه السلام میفرماید که: این ایراد و سؤال تو در باطن متضمّن اعتراض است از تو عمل غیر صالح، یعنی عمل فاسد است، به واسطه آن که « فَلاَ تَسْئَلْنِ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ [۳] »، یعنی: تو هرگز نباید ایراد و سؤال نمایی از من چیزی را که نیست از برای تو به آن علمی، « إِنِّیآ أَعِظُکَ أَن تَکُونَ مِنَ الْجَاهِلِینَ [۴] »، نوح علیه السلام از این سؤال و اعتراض خود نادم شده، توبه و انابه مینماید، « وَ قَالَ رَبِّ إِنّی أَعُوذُ بِکَ
أَنْ أَسْئَلَکَ مَا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ وَ إِلاَّ تَغْفِرْ لِی وَ تَرْحَمْنِیآ أَکُنْ مِّنَ الْخَاسِرِینَ»، [۵] کما قیل:
به بَرِ درگه عزتت همه خلق زبون کس را نرسد که این چرا و آن چرا
و باید دانست که بعضی ضمیر « إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٌٍ » را به ابن رجوع داده اند، یعنی ابن تو عمل غیر صالح است، و این به کلّی بی مناسبت است، که عمل چون اثر و عرض است بر ذات اطلاق شود ؛ و دیگر آن که اگر راجع به او بود محتاج به واو عاطفه بود که گفته شود: « انه لیس من أهلک و إنّه عمل غیر صالح ».
حمد خداوند به ارشاد او
----------
[۳]: ۲ - سوره مبارکه هود، آیه ۴۵.
[۴]: ۳ - همان.
[۱]: ۴ - همان، آیه ۴۶.
[۲]: ۵ - همان.
[۳]: ۶ - همان.
[۴]: ۷ - همان.
[۵]: ۱ - همان، آیه ۴۷.
📚✍شرح بر صحیفه سجادیه
میرزا ابراهیم سبزواری وثوق الحکماء
https://eitaa.com/zandahlm1357
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
قیامت از عمر بن عبدالعزیز پرسیدند: چرا توبه کردی؟ پاسخ داد: غلامی داشتم هرگاه قصد تنبیه او را داشتم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اخلاص
کسی به ابوذر ناسزا گفت؛ ابوذر با آرامش گفت: فاصله بین من و بهشت گذرگاهی است. اگر عبور کنم از ناسزای تو واهمه ندارم و اگر عبور نکنم من به بیشتر از آنچه گفتی شایسته ترم.
پارسایی علی و زهرا علیهما السلام
قرب الاسناد آورده است که: امام صادق علیه السلام میفرماید: وقتی حضرت زهرا علیها السلام به خانه علی علیه السلام رفت، فرش منزل او پوست گوسفندی بود که وقتی میخواستند بخوابند، همان را روی خود میانداختند، بالش آنها از لیف خرما بود، مهریه وی نیز یک زره بود.
# کشکول شیخ بهاء
https://eitaa.com/zandahlm1357
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
❇️ سلسله جلسات کارگاه #مبانی_ولایت_فقیه 20 💠 جلسه 0⃣2⃣ ( ادامه بحث پیشینه تاریخی ولایت فقیه ) 👈 ا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
35.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️ سلسله جلسات کارگاه #مبانی_ولایت_فقیه 21
💠 جلسه 1⃣2⃣ ( معنای ولایت فقیه و ولایت مطلقه فقیه و فرق میان این دو )
🎤 #استاد_احسان_عبادی
🔸انتشار فایلها آزاد و بلامانع است
👌 مبانی ولایت فقیه خود را قوی کنید تا در فتنه های آتی در امان باشید