eitaa logo
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
1.4هزار دنبال‌کننده
49.8هزار عکس
36.4هزار ویدیو
1.7هزار فایل
#نذر_ظهور ارتباط با ما @Zh4653 @zandahlm1357 سلام خدمت بزرگواران این کانال پیروفرمایشات امام خامنه ای باب فعالیت درفضای مجازی ایجاد شده ازهمراهی شما سپاسگزاریم درصورت رضایت ؛کانال را به دیگران معرفی بفرمایید🍃🍃🍃🍃https://eitaa.com/zandahlm1357
مشاهده در ایتا
دانلود
🔺️ادامه "برنجِ متبرک"🔺️ 📌(قسمت آخر) 🔹️چون این را شنیدم برخاستم و گفتم: عیال من در خانه منتظر است ، من باید بروم و برای آنان افطاری ببرم . 🌹همان مردی که در صدر نشسته بود برخاست و مرا تا در بدرقه کرد ، از در که خواستم بیرون آیم یک کیسه برنج به من داد ، کیسه کوچکی بود ، و گفت : این برنج خوبی است، ببرید برای عیالتتان. 🔸️من برنج را گرفته و خداحافظی کردم و آمدم بیرون باغ ، از دریچه ای که داخل شده بودم خارج شدم ، دیدم داخل همان قبر هستم و مرده هم به روی زمین افتاده و دریچه ای نیست ؛ از قبر بیرون آمدم و خشت ها را گذارده و خاک انباشتم و به صوب منزل رهسپار شدم و کیسه برنج را با خود آورده و طبخ نمودیم . 🌿و مدتها گذشت و ما از آن برنج طبخ میکردیم و تمام نمی شد ، و هر وقت طبخ میکردیم 🍚 چنان بوی خوشی از آن متصاعد میشد که محلّه را خوشبو میکرد. ⁉️همسایه ها می گفتند : این برنج را از کجا خریده اید؟؟ 💠 بالاخره بعد از مدّتها یک روز که من در منزل نبودم ، یک نفر به میهمانی آمده بود و چون عیال از آن برنج طبخ میکند و آن را دم میکند ، عطر آن فضای خانه را فرا میگیرد ، میهمان می پرسد : این برنج از کجاست که از تمام اقسام برنج های عنبر بو خوشبوتر است؟؟ ♦️اهل منزل ، ماخوذ به حیا شده و داستان را برای او تعریف میکنند. ♻️ پس از این بیان ، آن مقداری از برنج که مانده بود چون طبخ کردند دیگر برنج تمام میشود. ┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄ 💯@zandahlm1357
جذّاب "مرگِ اِختیاری" (قسمت اول) 🔹می گویند مرحوم هیدجی منکر مرگ اختیاری بوده است و خَلع و لبس اختیاری را محال میدانسته، و این درجه و کمال را برای مرد ممتنع می پنداشته است، و در بحث با شاگردان خود جداََ انکار می نمود و ردّ میکرده است. 🔸یک شب در حجره خود بعداز به جا آوردن نماز عشاء رو به قبله مشغول تعقیبات بوده است که ناگهان پیرمردِ دهاتی وارد شده، سلام کرد و عصایش را در گوشه ای نهاد و گفت: جناب آخوند! ❓تو به این کارها چکار داری؟ ❓هیدجی گفت: چه کارها؟ ‼️پیرمرد گفت: مرگِ اختیاری و اِنکار آن؛ این حرفها به شما چه مربوط است؟ هیدجی گفت: این وظیفه ماست بحث و نقد وتحلیل کار ماست. درس میدهیم، مطالعات داریم، روی این کارها زحمت کشیده ایم؛ سرخود نمیگوییم؛ ⁉️پیرمرد گفت: مرگ اختیاری را قبول نداری!؟ هیدجی گفت: نه پیرمرد در مقابل چشمان او پای خود را به قبله کشیده و به پشت خوابید🛌 و گفت: "انا لله و انا الیه راجعون" و از دنیا رحلت کرد، و گویی هزارسال است که مُرده است. 😨حکیم هیدجی مضطرب شد. خدایا این بلا بود که امشب برما وارد شد؟ حکومت ما را چه میکند؟ میگویند مردی را در حجره بردید، غریب بود و او را کُشتید و سمّ دادید و یا خفه کردید. 😱بی خودانه دَویدم و طلاب را خبر کردم، آنها به حجره آمدند و همه متحیّر و از این حادثه نگران شدند. بالاخره بنا شد خادم مدرسه ⚰تابوتی بیاورد و شبانه او را به فضای شبستان مدرسه ببرند تا فردا برای تجهیزات او و استشهادات آمده شویم که ناگهان ... ✍این داستان ادامه دارد. ┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄ 💯@zandahlm1357
ادامه 🔺"مرگِ اختیاری"🔺 (قسمت دوم) ❗️که ناگهان پیرمرد از جا برخاست و نشست و گفت: بسم الله الرحمن الرحیم. وسپس رو به هیدجی کرده و لبخندی زد و گفت: حالا باور کردی☺️؟ 🔸هیدجی گفت: آری باور کردم، بخدا باور کردم؛ اما تو امشب پدر مرا در آوردی، جانِ مرا گرفتی! 🌿پیرمرد گفت: آقاجان! تنها به درس خواندن نیست؛ عبادت نیمه شب هم لازم است، تعبّد هم میخواهد، چه میخواهد،چه میخواهد‌... فقط تنها بخوانید و بنویسید و بگویید و بس، مطلب به این تمام میشود!؟ ✅از همان شب حکیم هیدجی رویه خود را تغییر میدهد، نیمه از ساعات خود را برای مطالعه کردن و نوشتن و تدریس کردن قرار میدهد و نیمی را برای تفکر وذکر وعبادت خداوند جلّ وعزّ. شبها از بستر خواب پهلو تُهی میکند و خلاصه امر به جایی میرسد که باید برسد. دلش به نور خدا منوّر و سِرّش از غیر او منزّه، و در هر حال انس و الفت با خدای خود داشته است. 🔹خلاصه... در آخر دیوانش وصیتنامه او را طبع نمودند. بسیار شیرین و جالب است. پس از حمد خدا و شهادت و تقسیم اثاثیه و کتابهای خود میگوید: ✍این داستان ادامه دارد. ┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄ 💯@zandahlm1357
ادامه "مرگ اختیاری" (قسمت آخر) 🌿میگوید: از رفقا تقاضا دارم وقتی مُردم عمامه مرا روی عماری نگذارند، های و هوی لازم نیست ، و برای مجلس ختمِ من موی دماغ کسی نشوند زیرا که عمر من ختم شده است و عمل من خاتمه یافته است. 🎉دوستان من خوش باشند زیرا من از زندان طبیعت خلاص و به سوی مطلوب خود میروم و عمر جاودان می یابم. 🔸و اگر دوستان از مفارقت ناراحتند ان شاءلله خواهد آمد و همدیگر را در آنجا زیارت میکنیم. 🤗دوست داشتم پولی داشتم و به رفقا میدادم که در شب رحلت من، مجلس سوری تهیّه کرده و سروری فراهم آورند، زیرا که آن شب، شب وصالِ من است... 💬تمام طلاب مدرسه منیریّه میگفتند که: مرحوم هیدجی هنگام شب همه طلاب را جمع کرد و نصیحت واندرز میداد و به اخلاق دعوت می نمود، وبسیار شوخی وخنده می نمود، و ما در 😳تعجب بودیم که این مرد که شبها پیوسته در عبادت بود چرا امشب اینقدر مزاح میکند و به عبارات نصیحت ما را مشغول میدارد؛ و اَبداََ از حقیقت امر خبر نداشتیم. 🌹هیدجی نماز صبح خود را در اول فجرصادق خواند سپس در حجره خود آرمید. پس از ساعتی حجره را باز کردند دیدند رو به قبله خوابیده و رحلت نموده است. رحمه الله علیه. ┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄ 💯@zandahlm1357
درس سیزدهم: اهمیت بیان داستان های توحیدی 🔹 اهمیت شروع تربیت توحیدی در کودکی 🔹اهمیت گفتن داستان های توحیدی برای کودکان 🌸🌸🌸🌸🌸
"چرا نزاشتی برم؟؟" علامه حسینی طهرانی قدّس سره مینویسند: 🔹يكى از اقوام شايستۀ ما كه از اهل علم سامرّاء بوده و فعلاً در طهران سكونت دارد براى من نقل كرد كه: در ايّامى كه در سامرّاء بودم مبتلى شدم به مرض حصبۀ سخت و هر چه در آنجا مداوا نمودند مفيد واقع نشد. 🔸مادرم با برادرانم مرا از سامرّه به كاظمين براى معالجه آوردند،و در كاظمين نزديك به صحن مطهّر يك اطاق در مسافرخانه تهيّه و در آنجا به معالجۀ من پرداختند؛ مؤثّر واقع نشد و من بيهوش افتاده بودم. 🔺از معالجۀ اطبّاى كاظمين كه مأيوس شدند يك روز به بغداد رفته و يك طبيب سنّى مذهب را براى من به كاظمين آوردند. همين كه نزديك بستر من آمد و مى‌خواست مشغول معاينه گردد، من در اطاق احساس سنگينى كردم، و بى اختيار چشم خود را باز كردم ديدم خوكى بر سر من آمده است؛ بى اختيار آب دهان خود را به صورتش پرتاب كردم. ⁉️گفت:چه مى‌كنى، چه مى‌كنى‌؟من دكترم،من دكترم ! من صورت خود را به ديوار كردم و او مشغول معاينه شد و دستوراتى داد و نسخه‌اى نوشته و رفت. نسخه را تهيّه كرده و به تمام دستورات او عمل كردند ابداً مؤثّر واقع نشد؛ و من لحظات آخر عمر خود را مى‌گذراندم. تا آنكه ديدم حضرت عزرائيل وارد شد با لباس سفيد و بسيار زيبا و خوشرو و خوش منظره و خوش قيافه. 🌹پس از آن پنج تن: حضرت رسول أكرم و حضرت أمير المؤمنين و حضرت فاطمۀ زهراء و حضرت امام حسن و حضرت امام حسين عليهم السّلام بترتيب وارد شدند و همه نشستند و به من تسكين دادند، و من مشغول صحبت كردن با آنها شدم و آنها نيز با هم مشغول گفتگو بودند. ادامه داستان👇👇
جالب "خِیرات برای روح مادرشوهر" 🔹مرحوم آقا بزرگ طهرانی میفرمودند: من طفل بودم و منزل ما در طهران،پامنار بود... يك روز مادر من در منزل آلبالوپلو پخته بود🍯 هنگام ظهر يك سائلى(گدا)در كوچه سؤال(گدایی) ميكرد و مادرِ من هم كه در مطبخ(آشپزخانه) مشغول طبخ بود،صداى سائل را شنيدوبراى خيرات به روحِ مادر بزرگ من كه مادر شوهرش میشد وتازه ازدنيا رحلت كرده بود ميخواهد مقدارى ازغذا به سائل بدهد ولى ظرف تميز دردسترس نبوده، به عجله براى آنكه سائل از در منزل ردّ نشود مقدارى از آن آلبالوپلو را در طاس حمّام كه در دسترس بود ريخته و به سائل ميدهد،و از اين موضوع كسى خبر نداشت. 🔺نيمه شب پدرمن ازخواب بيدار شده و مادر مرابيدار كردوگفت:امروز چه‌كار كردى‌؟ چه‌كار كردى‌؟ مادرم گفت:نمى‌دانم❗️ پدرم گفت:الآن مادرم رادرخواب ديدم و بمن گفت: من از عروس خودم گله دارم امروز آبروى مرا در نزد مُردگان بُرد؛غذاى مرا در طاس حمّام فرستاد. ⁉️توچه‌كار كرده‌اى‌؟ مادرم مى‌گفت:هرچه فكركردم چيزى بنظرنيامد ✅ناگهان متوجّه شدم كه اين آلبالوپلو رابه سائل چون به قصدِهديّه براى روح تازه گذشته داده‌ام و درآن عالم غذاى آن مرحومه بوده است،چون بصورت نامطلوبى به سائل داده شده است،به همان طريق آن رادر عالَم براى مادر شوهرم برده‌اند و او از اين كار گله‌مند است. 💬آرى،او شکایت دارد كه چرا غذاى مرا كه صورت مُلكى‌(دنیایی)اَش آلبالو پلو به سائل است وصورت ملكوتى‌(آخرتی)اَش يك طبق نور است كه براى روان متوفّى مى‌برند،در طاس حمّام ريخته و اهانت به سائل،اهانت به روح متوفّى بوده است.
عجیب قبرستان تخت فولاد آیت الله سیدجمال الدین گلپایگانی قدّس سرّه میفرمود: 🔺من در دوران جوانی که در اصفهان بوده ام، نزد دو استاد بزرگ : مرحوم آخوند کاشی و جهانگیرخان، درس اخلاق و سیر وسلوک می آموختم، و آنها مربّی من بودند. 🔹به من دستور داده بودند که شبهای پنجشنبه و شبهای جمعه بروَم بیرون اصفهان، و در قبرستان تخت فولاد قدری تفکّر کنم در عالَم مرگ و ارواح، و مقداری هم عبادت کنم و صبح برگردم. 🔸عادت من این بود که شب پنجشنبه و جمعه میرفتم و مقدار یکی دو ساعت در بین قبرها و در مقبره ها حرکت میکردم و تفکّر می نمودم و بعد چند ساعت استراحت نموده ، و سپس برای نمازشب و مناجات بر می خاستم و نماز صبح را می خواندم و پس از آن به اصفهان می آمدم. ❗️میفرمود: شبی بود از شبهای زمستان، هوا بسیار سرد🌨 بود، برف هم می آمد. من برای تفکّر در ارواح و ساکنان وادی آن عالَم، از اصفهان حرکت کردم به تخت فولاد آمدم و در یکی از حجرات رفتم. و خواستم دستمالِ خود را باز کرده چند لقمه ای از غذا بخورم🥘 و بعد بخوابم تا در حدود نیمه شب بیدار و مشغول کارها و دستورات خود از عبادات گردم. ‼️در این حال درِ مقبره را زدند، تا جنازه ای را که از ارحام و بستگان صاحب مقبره بود واز اصفهان آورده بودند آنجا بگذارند ، و شخص قاری قرآن که متصدّی مقبره بود مشغول تلاوت شود ؛ و آنها صبح بیایند و جنازه را دفن کنند. آن جماعت جنازه را گذاردند و رفتند، و قاری قرآن مشغول تلاوت شد. 😱من همینکه دستمال را باز کرده و می خواستم مشغول خوردن غذا شوم دیدم... ✍این داستان ادامه دارد..‌. ┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄ 💯@zandahlm1357
ادامه قبرستان تخت فولاد 😱...دیدم ملائکه عذاب آمدند و مشغول عذاب کردن شدند‌. 🔺عین عبارت خود آن مرحوم است: چنان گرزهای آتشین بر سر او می زدند که آتش به آسمان زبانه می کشید ، و فریاد هایی از این مُرده بر می خاست که گویی تمام این قبرستان عظیم را متزلزل می کرد‌. ❓نمی دانم اهل جه معصیتی بود؛ از حاکمان جائر و ظالم بود که اینطور مستحقّ عذتب بود؟ ❗️و ابداََ قاری قرآن اطّلاعی نداشت؛ آرام بر سر جنازه نشسته و به تلاوت اشتغال داشت. 🔹من از مشاهده این منظره از حال رفتم ، بدنم لرزید، رنگم پرید‌ و اشاره میکنم به صاحب مقبره که در را باز کن من می خواهم بروم، او نمی فهمید؛ هرچه میخواستم بگویم زبانم قفل شده و حرکت نمی کرد! بالاخره به او فهماندم: چفت در را باز کن؛ من میخواهم بروم. گفت: آقا هوا سرد است، برف روی زمین را پوشانیده، در راه گرگ است، تو را میدرد! 🔸هرچه میخواستم به او بفهمانم که من طاقت ماندن ندارم، او ادراک نمی کرد. بناچار خود را به در اتاق کشاندم، در را باز کرد و من خارج شدم. و تا اصفهان با آن که مسافت زیادی نیست بسیار به سختی آمدم و چندین بار به زمین خوردم. 🛌آمدم در حجره، یک هفته مریض بودم، و مرحوم آخوندکاشی و جهانگیرخان می آمدند حجره و استمالت میکردند و به من دوا میدادند. وجهانگیرخان برای من کباب باد میزد و به زور به حلق من فرو می برد، تا کم کم قدری قوّت گرفتم. ⁉️باید به منکرین معاد گفت: اینها هم قابل اِنکار است؟ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌┄┅═✧☫✧═┅┄ 💯@zandahlm1357
🔺فرار از دستِ عزرائیل🔺 گويند روزى مردى وحشت زده😨 خدمتِ حضرت سليمان علیه السّلام رسيد. 🔹حضرت سليمان ديد از شدّت ترس رويش زرد و لبانش كبود گشته، سؤال كرد: اى مرد مؤمن! چرا چنين شدى؟ سبب ترس تو چيست؟ 🔸مرد گفت: عزرائيل بر من از روى كينه و غضب نظرى كرده و مرا چنانكه می بينى دچار دهشت ساخته است. ⁉️حضرت سليمان فرمود: حالا بگو حاجتت چيست؟ عرض كرد: يا نبىّ الله! باد در فرمان شماست؛ به او امر فرمائيد مرا از اينجا به هندوستان ببرد، شايد در آنجا از چنگ عزرائيل رهائى يابم! ☁️حضرت سليمان به باد امر فرمود تا او را شتابان به سمت كشور هندوستان ببرد. ادامه...👇👇
🌸 دخترِ با حیایی که همراه علیه السلام طواف کرد🌸 🔺آیت الله اراکی از مراجع تقلید می فرمودند: 🔹دخترِ من از زنان صالحه و مُتدیّنه است من خودم مستقیما او را از بچگی تربیت کرده ام و در صدق و راستگویی او هیچ شکی ندارم. در زمان حجّ، مجبور شد تنها به این سفر برود. 🔹آنقدر عفیف و با حیاء و از برخورد با مردان دوری می کرد که این سفر برایش نگرانی بزرگی ایجاد کرده بود و دائما در تفکّر بود که خدایا من در این سفر، تنهایی چه کنم؟ 🔹در هنگام خداحافظی به او گفتم: این ذکر را پیوسته بگو و برو «يا عليم يا خبير» تا خدا از تو دستگیری کند. 🌿الحمدالله این سفر را به خوبی به پایان رساند و بعد از بازگشت از حجّ برای من این چنین تعریف کرد: وقتی وارد مسجد الحرام شدم که طواف را به جای بیاورم، دیدم در اطراف کعبه آنقدر جمعیت متراکم است که ابدا من قدرت ندارم طواف کنم😔. هر چه خواستم به گِرد خانه کعبه طواف کنم دیدم قدرتش را ندارم (و با مردان برخورد خواهم کرد) 😭بیچاره شدم گفتم خدایا من برای طواف خانه تو آمده ام و می بینی که با این شلوغی، قدرت ندارم؛ برای طواف خدایا چه کنم نمی توانم؟! 🌿در این حال ناگهان دیدم از مکان برابر حجرالاسود، فضایی به شکل استوانه باز شد و کسی به گوش من گفت: «خودت را به امام زمانت بسپار و در این فضا با او طواف کن.» ادامه...👇👇👇
جذاب 🔺شفاعت امیرالمومنین علیه السلام از پيرمرد سنّى🔺 "قسمت اول" (علامه طباطبایی به علامه حسینی طهرانی رضوان الله تعالی علیهما) فرمودند: 🔹در كربلا واعظى بودبه نام سيّد جواد از اهل كربلا و لذا او را سيّد جواد كربلائى مى‌گفتند. او ساكن 🕌كربلا بود ولى در اَيّام محرّم و عزا ميرفت در اطراف، در نواحى و قصبات(روستاهای) دور دست تبليغ ميكرد، نماز جماعت ميخواند،روضه ميخواند و مسأله ميگفت و سپس به كربلا مراجعت مينمود. 🔸يك مرتبه گذرش افتاد به قصبه‌(روستایی) كه همۀ آنها سنّى مذهب بودند، و در آنجا برخورد كرد با پيرمردى محاسن سفيد و نورانى،و چون ديد سنّى است، از درِ صحبت و مذاكره وارد شد، ديد الآن نمى‌تواند تشيّع را به او بفهماند؛ چون اين مردِ ساده لوح و پاك دل چنان قلبش از محبّت افرادى كه غصبِ مقام خلافت را نمودند سرشار است كه آمادگى ندارد و شايد ارائۀ مطلب نتيجۀ معكوس داشته باشد. 👌تا در يك روز كه با آن پيرمرد تكلّم مينمود از او پرسيد:شيخ شما كيست‌؟ (شيخ در نزد مردمِ عادىِ عرب،بزرگ و رئيس قبيله را گويند) و سيّد جواد ميخواست با اين سؤال كم كم راه مذاكره را با او باز كند تا بتدريج ايمان در دل او پيدا شده و او را شيعه نمايد. 🔸پيرمرد در پاسخ گفت: شيخ ما يك مرد قدرتمندى است كه چندين خان ضيافت دارد،چقدر گوسفند دارد،چقدر شتر دارد،چهار هزار نفر تيرانداز دارد،چقدر عشيره و قبيله دارد. سيّد جواد گفت:بَه بَه از شيخ شما چقدر مردِ متمكّن و قدرتمندى است ! بعد از اين مذاكرات پيرمرد رو كرد به سيّد جواد و گفت: شیخِ شما کیست؟ ✍این داستان ادامه دارد... ┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄ 💯@zandahlm1357