📚رُمّانْهایبلــندوداستانکوتا📚صلواتیوآموزنده🌷🌷🌷
#بی_پر_پروانه_شو #قسمت99 پاهاش لرزید و دستش سر خورد ... نشست رو سرامیک سرد و نگاش باز خیره بود ...
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت100
آره زود باش اگه بدوئیم ده دیقه ای میرسیم ...
قبل مخالفتش درو باز کردم و وسط خیابون پیاده شدم ...
-پنــ...
-بدو ارسلان ... زود باش ...
انگار بحث و بی فایده دید .... ماشین و همونجا کنار خیابون ول کرد و قفل فرمان و زد
روش .... درشو بست و با قدمایی تند اومد کنارم ....
نگاهی به پیاده روی تقریبا خلوت انداخت ...
مردد نگام کرد ...
-مطمئنی میتونی ؟
سری تکون دادمم
-آره میتونم ... آماده ای ؟!
نفس عمیقی کشیدم و نقشه هارو گرفتم سمتش ... چشمامو بستم و با اعتماد بنفس گفتم
-بدو ....
کفشای اسپورتم که هر لحظه تند از قبل روی زمین کوبیده میشد و تنه هایی که به عابرا
میزدم .... ارسلانی که دستمو گرفته بود و بی اینکه نگاهی بهم بندازه فقط میدوید ...
نگاهایی که مهر تائید میزد به دیونگیمون ... نفسایی که گاهی میومد و گاهی نمی اومد
...
سینه ای که به خس خس افتاده بودو میسوخت ....
پاهایی که درد گرفته بود
موهایی که از مقعنه زده بود بیرون و مقعنه افتاده بود رو دوشم ....
تا قدمام کند میشد دستم دوبرابر کشیده میشد ....
داشتم میدویدم به خاطر این پنج ماه سگ دو زدنا .... داشتم میدویدم به خاطر زحمت
بچه هایی که این اواخر میموندن تا ده یازده شب و جون میذاشتن سر این پروژه ...
داشتم میدودم به خاطر امیرارسلانی که همه آیندشو سرمایه گذاری کرده بود رو این پروژه ....
داشتم میدودم به خاطر خودم ... سامان .... ارسلان ... دلناز ... میثم ...
سینم خس خس میکرد و گوشه های باز ژاکتم رو هوا بودن ....
اینا معنایی نداشت وقتی زحمت پنج ماه جون کندنای بچه ها توی کو آویزون پشتم بو د ...
قدمای ارسلان که ایستاد همه هوای اطرافمو با همه آلودگیاش با یه دم عمیق فرستادم
تو ریم ....
کمرم خم شدو دستام رفت رو زانوهام ....
موهام ریخت دو طرف صورتمو سوزش سینم بیشتر شد ....
صدای امین تو گوشم پیچید
-وای پس شما کجا موندین چهل دیقه بیشتر وقت نداریم ...
سرمو آورم بالا .... روشنک و علیم کنارش بودن.... صاف ایستادم که دستای ارسلانی که او مد سمت سرم حواسم و پرت کرد ...
مقعنمو که کامل از سرم افتاده بودو برگردوند سر جاش ...
همه تشکرمو ریختم تو نگاه و لبخندمو تقدیمش کردم که یه آن نگاهم گره خورد تو نگاه
سامانی که روی سکو کنار دلناز نشسته بود ...
خنده رو از رو لبم پر ندادم ولی نگاه دزدیدم ....
ارسلان –بدوید بریم ... دیر شد ...
رفتیم بالا میثم و دلناز و سامان و مریمم اومدن ...وقتی برای سلام و چاق سلامتی نبود ..
. بلافاصله رفتیم سمت سالنی که قرار بود ارائه بدیم ...
میثم بدون در زدن یهو خودشو پرت کرد تو سالن و پشت بندش ماها وارد شدیم ...
با دیدن هفت نفری که پشت میز بودن یه لحظه نفس تو سینم حبس شد ...
چهار گروه دانشجویی و بقیه کلا دانشجوها و اساتیدی بودن که ردیفای خالی رو پر کرد ه بودن ...
آخرین ارائه ماله ما بود که با تاخیر همراه بود ...
وقتی نمونده بود...
سریع رفتیم روی سن ... نگاه یه سالن و دویست نفر آدم به ماها بود ... امین و روشنک
سریع سیستم و راه انداختن .... منو میثم پرژکتور و نقشه های اسکرین شده رو آماده کردیم ... علی و مریم همراه ارسلان داشتن ماکتارو درست میکردن ودلناز داشت گزارش کار
و مرتب میکرد ...
سامانم رفته بود کنار هیئت داوران و داشت روش ارائهمونو براشون توضیح میداد ...
سر پنج دیقه همه چی آماده بود ... نیم ساعت بیشتر برای ارائه پنج ماه جون کندنمون و قت نداشتیم ...
سن و ترک کردیم و فقط روشنک و ارسلان و سامان موندن بالا ...
با استرس کنار پله های سن ایستاده بودیم و خیره بودیم به بچه ها و هیئت داوران ....
#تلاش_کن ، #طلاش_کن
مسیرسبز راه پولدار شدن
🌲 @Be_win مسیرسبز ☞☜ ایــتا
🌲 @Be_win_3 مسیرسبز ☞☜ تلگرام
اینجا زندگیتو متحول کن 👆 نگی نکفتی