eitaa logo
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
912 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
634 ویدیو
581 فایل
خوشامدید ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ @zekrabab125 داستان و رمان @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ ╭━⊰⊱━╮╭━⊰⊱━━╮ من ثروتمندم💰💰💰 @charkhfalak110💰💰 ╰━⊰⊱━╯╰━━⊰⊱━╯ اینجا میلیونر شوید🖕 ❣ با مدیریت #ذکراباد @e_trust_Be_win ایدی مدیر
مشاهده در ایتا
دانلود
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
#بی_پر_پروانه_شو #قسمت116 دیگه عصبی شده بود اینو از دست مشت شدشو صدای بلندش میشد فهمید -پس واسه
برگشتم هتل .... چمدوcو گذاشته بودن تو اتاقم ... بی هیچ تعللی با همون لباسا خودمو انداختم تو حموم ....داشتم به مرز جنون میرسیدم ... مهم نبود که سامان حالا دردمو میدونه مهم این بود که دیگه ماله من نیست ...میخواستم دروغ بشنوم ازش ... امروز رفتم که دروغ بگه حتی اکه فقط واسه دلخوشیه منه ... میخواستم احمق فرضم کنه .... حاضر بودم احمق ترین فرد رو زمین باشم ولی سامان ماله من باشه ... خیلی حس مزخرفیه خودت با پای خودت لگد بزنی به ماکت چوبی آرزو هات ... سامان امروز چیزی و فهمید که نمیذاره دیگه تو خیالمم ماله من باشه ولی حداقل دلخوشیم به اینکه متنفر نباشه ازم . .. همینکه فقط یه درصد ... فقط یه درصد از حسش بهم باقی بمونه برای من و دنیام کا فی بود ... آب گرم ریخت رو تنم ... ریخت و همه خاطره های بدو از خاطرم شست .... شست و فراموشم شد امروز چی شد ... . شست و فراموشم شد امروز چی گفتم شست و شست و شست و من موندم و تنهاییم و خلوتی که دیگه نمیخواستم کسی و تو ش راه بدم .... چنگالمو توی سیب زمینی مخصوصم فرو کردم و گذاشتم توی دهنم .... چشمم به میثمی بود که داشت با هیجان خاطره تعریف میکرد .... چشم چرخوندم سمت سامانی که روی صندلی کناریش نشسته بود ... ساکت بود .... از دیروز تا همین امروز ساکت بود .... ارسلان رو کرد سمتش ... -سامی سس و بده به من .... چشمش خیره به پیتزای دست نخوردش بود ولی فکرش جای دیگه ... -سامان ... هوی پسر ... به خودش اومد ... گیج نگاه ش کرد ها ؟... چیزی گفتی ... ارسلان دستشو تو هوا تکون داد ... - کجایی تو ...سس و بده سامان بی حوصله سس دست نخورده خودشو گرفت گذاشت جلوی ارسلان ... میثم-چته دپی؟! پیتزایی که بر داشته بود و انداخت تو بشقابش -چیزیم نیست .... گشنه نیستم ... بی حواس دست برد سمت نو شیدنی من تا لبه لیوان به لبش نزدیک شد انگار دستاش خشک شد .... ذهنش شروع کرد به آنالیزولیوان و آورد پایین .... فهمیدن این مسئله که چرا این کارو کرد زیادم سخت نبود ...لبخند تلخم از زار زدنم بد تر بود .... سامانم میترسید .... میترسید که لیوان و گذاشت رو میز .... میترسید که نگاشو دزدید .... میترسید از ایدز ... از بیمار ایدزی ... سس و خالی کردم روی سیب زمینی و پیتزام .....سرمو انداختم پایین تا شمای بغض کردمو نبینه .... به زور اشکمو پس زدم و تند شروع کردم به خوردن ... لقمه هامو بی وقفه میجویدم و میدادم پایین .. . سخت بود تحملش ولی باید به جون میخریدم این سختی و جای بعضی از آدما تو قلبمو نه نه تو زندگیمون ... زود تر از همه از سر میز بلند شدم و رفتم زود تر از همه از سر میز بلند شدم و رفتم سمت سرویس بهداشتی ... دستمال کاغذی بیرون کشیدم و کشیدم داخل چشمام تا خیسیشو بگیره .... بیخیال سوز ششش شدم .... چند نفس عمیق پشت سر هم کشیدم .... چشمای معذبش که نقش می بست تو ذهنم آزارم میداد ... نفس به نفس خسته میشدم از نفس کشیدن ... زندگیم بند یه تار موبود و دلم بند بی بند و باریاش .... میگن یه درخت اگه شاخ و برگاش بشکننم یه درخت باقی میمونه ولی یه آدم که دلش بشکنه هیچوقت دیگه آدم نمیشه .... دیگه داشتم دور میشدم از آدم بودن .... مسیرسبز راه پولدار شدن 🌲 @Be_win مسیرسبز ☞☜ ایــتا 🌲 @Be_win_3 مسیرسبز ☞☜ تلگرام اینجا زندگیتو متحول کن 👆 نگی نکفتی