eitaa logo
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
913 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
634 ویدیو
581 فایل
خوشامدید ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ @zekrabab125 داستان و رمان @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ ╭━⊰⊱━╮╭━⊰⊱━━╮ من ثروتمندم💰💰💰 @charkhfalak110💰💰 ╰━⊰⊱━╯╰━━⊰⊱━╯ اینجا میلیونر شوید🖕 ❣ با مدیریت #ذکراباد @e_trust_Be_win ایدی مدیر
مشاهده در ایتا
دانلود
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
📚📚 رمان شماره دهم 📌 بنام 📕 # کف خیابان " 📝نوشته حداد پورجهرمی
🌺اَعُوْذ ُبِاللّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیْمِ🌺 بچه سال بود... شاید حدودا 18 ساله یا 19 ساله... چیز زیادی نمیدونست اما گفت که ساختمون رو به رویی منزل مسکونی و آپارتمانی نیست و به درد زندگی برای شما نمیخوره... گفت میگن فقط یه مرکز تحقیقاتی اینجا هست که اکثرا فارسی زبون ها و ایرانیا به اونجا رفت و آمد دارن و گاهی هم میان مغازش و مشروب میخورن و میرن!! که اینطور! «مرکز تحقیقاتی» «فارسی زبان»! اینا کلید واژه هایی بود که از اون پسره تونستم بفهمم! گفتم: «چطور میتونم بفهمم که اینجا چه تحقیقاتی انجام میدهند؟ چون اگر بخوام یه طبقش را اجاره کنم، باید بدونم همسایم کیه و چیکار میکنه؟!» پسره یه حرفی زد که پرونده را واسه من خیلی پیش برد و تونستم روش کار کنم... گفت: «نمیدونم. اطلاع ندارم. اما گاهی وقتها قبض های اونا برای مغازه ما میارن و ما هم بعدا بهشون میدیم! مثلا همین دیروز که قبض آب اومد...» جملش را قطع کردم و گفتم: «عالیه! الان پیشت هست؟» گفت: «آره! الان میارم.» رفت و قبضشون را آورد. بهتر از این نمیشد. قبضشون را نگاه کردم. به نام «موسسه تحقیقاتی مطالعات بنیادی خاورمیانه» بود. دونستن اسم این موسسه، ینی 50 درصد کل پروژه! 👈 این نکته را کسی تا اون موقع نمیدونست. بعدا با دو تا شهید و یه تیم کارکشته فهمیدیم که اصولا تمام موسسات مطالعات بنیادی خاورمیانه در پاکستان، که تعدادشون بیشتر از دو سه تا نیست، کاری مشترک از سفارت انگلستان در اسلام آباد و سازمان ISI پاکستان هست! و اما سازمان ISI چیه و چیکار میکنه؟! لطفا این مطلب را تا آخر این گزارش دقیق به یاد داشته باشید که مهمه! ✔️ در حال حاضر مرکز سازماندهی ISI در اسلام‌آباد مستقر است و رئیس آن یا همان «مدیر کل» باید حتما دارای درجه سپهبدی باشد. سه معاون به صورت مستقیم به وی گزارش می‌دهند و هرکدام در سه شاخه جداگانه ISI فعالیت می‌کنند. وظیفه شاخه داخلی، ضد اطلاعات و مدیریت مسائل سیاسی داخلی پاکستان است؛ شاخه خارجی، هدایت عملیاتهای خارجی را بر عهده دارد و شاخه سوم روابط خارجی را آنالیز می‌کند. اکثریت کارمندان ISI را نیروهای پلیس و ارتش و برخی واحدهای ویژه ارتش پاکستان همچون «کماندوهای SSG» شامل می‌شوند. طبق اعلام محافل غیر رسمی پاکستان، شمار کارمندانISI (نظامی و غیرنظامی) در حدود 25 هزار نفر است که این تعداد جدای از 30 هزار نفری است که برای این سازمان خبررسانی و ارزیابی می‌کنند. این تعداد در 6 بخش پشتیبانی، اطلاعات داخلی، اطلاعات خارجی، بخش جامو و کشمیر، عملیات مسلحانه و فنی فعالیت دارند: 1. کمیته اطلاعات مشترک: این کمیته سایر دپارتمان‌ها را هماهنگ می‌کند. تمام اطلاعات و اخبار از سایر دپارتمان ها به دپارتمان JIX فرستاده و در آنجا بعد از تحلیل و تجزیه اطلاعات، گزارش‌های مربوط آماده می‌شود. 2. اداره اطلاعات مشترک: مسئول جمع آوری اطلاعات سیاسی است و از سه زیرمجموعه تشکیل می‌شود که یکی از آنها مختص عملیات علیه هند است. 3. اداره ضد اطلاعات مشترک: مسئول نظارت بر دیپلمات‌های پاکستانی شاغل در خارج از کشور و علاوه بر آن، عهده دار مسئولیت عملیات اطلاعاتی در خاورمیانه، آسیای جنوبی، چین، افغانستان و جوامع مسلمان مربوط به اتحاد جماهیر شوروی است. 4. اطلاعات مشترک شمال: به صورت ویژه مسئول مناطق جامو و کشمیر است. 5. اطلاعات مشترک متفرقه: مسئول عملیات جاسوسی شامل تهاجمی در سایر کشورهاست. 6. مرکز اطلاعات سیگنال مشترک: مسئول جمع آوری اطلاعات در طول مرز پاکستان و هند. 7. اطلاعات فنی مشترک و علاوه بر موارد یاد شده، بخش‌های مربوط به عملیات انتحاری و جنگ شیمیایی وجود دارد. عجب! عفت و فائزه و ندا و زهره کجا و مرکز مطالعات مشترک انگلستان و پاکستان کجا؟!! ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ @zekrabab125 داستان و رمان )صلواتی ) @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ )صلواتی ) @charkhfalak110 مطالب پُرمغز )صلواتی ) @zekrabab نهج‌البلاغه برادرقران )صلواتی ) 📚 کپی مطالب باذکر صلوات 📚 🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
#بی_پر_پروانه_شو #قسمت41 پناه چراغ خواب کنار تخت و خاموشش کردم .... با همه کوفتگی تنم یه طرف این
امیر ارسلان پامو روی گاز فشار دادم .... دلم گواه خوبی نمیداد از این تماس یهویی تو یک شب ... اونم از دختری که امروز در حد مرگ ازم دلخور شده بود ... پامو روی گاز فشار دادم و رسیدم در خونش .... ماشین و نگهداشتم .... بارون به شدت میزد تاخواستم برم پایین در ساختمونشون باز شد ....نگام خیره موند روی دوتا مردی که ساعت یک شب از این ساختمون اومدن بیرون .... عجیب بود !نبود؟.... سوار یه چهارصدوپنج شدنو سریع از محله خارج شدن ... حسم میگفت این مردا بی ربط به تلفن بی وقته اون دختر نیستن .... سریع پیاده شدم و دویدم سمت ساختمون ..... دستمو گذاشتم روی زنگش .... دست بر نمیداشتم از این زنگ ..... نمیفهمیدم چرا این همه دلم شورصاحب این خونه رو میزنه کسی که امروز پرتم کرد بیرون از همین خونه .... صدای تیک باز شدن درو پرت کردن خودم تو نذاشت بیشتر فکر چرایی این دل نگرونی و بکنم .... همینکه در آسانسور باز شد دویدم سمت خونش که دیدم درش بازه ....نفس عمیقی ک شیدم و کمی تکون دادم پاهی خشک شدمو .... درو آروم باز کردم ....باز کردن در همانا و دیدن جسم نیمه جون پناه کنار دیوار همانا .... خیز برداشتم سمتش ... -دختر چه اتفـ... دستم خورد به تن خیسش .... بد میلریزدتنش ... نمیدونم چرا حس میکردم این لرز از سر ما نیست از ترسه .... کتمو از تنم کندم و سریع پیچیدم دورش ... داشت بیهوش میشد ... باید سریعتر میرسوندمش دکتر دویدم سمت اتاقش .... از دیدن وضعیت درهم اتاقش شوکه شدم ... خشکم زد انگار اتا ق و لوازمشو زیرو رو کرده بودی سعی کردم نگامو بگیرم از اتاقش دست انداختم و یه شال برداشتم و دویدم بیرون ... مچاله شده بود کنار دیوارقدمامو تند کردم و دویدم سمتش .... شال و انداختم روی موها ی بازش که از خیسی چسبیده بود به صورتش و کتمو دورش محکم تر کردم ... زیر بازو شو گرفتم پا- شو .... پاشو دختر باید ببرمت دکتر .... بلند شد ..قدم اول و برداشته شل شد ....سریع دست جنبوندم و گرفتمش .... بیهوش نبود ولی انگار دیگه جونی واسه اومدن نداشت .... به اجبار دستمو انداختم دور کمرشو همه وزنشو انداختم رو دوش خودم ..... در خونشو بستم و رفتم سمت آسانسور ... خوبی شهرای بی درو پیکری مثله تهران همین بود که اگه آدمم میکشتن همسایه هات نمی اومدن بیرون ببینن چی شده .... وسط بارون سریعتر کردم قدمامو تا خیس نشه ولی بازم تنش خیس خوردو لرزشش بیشتر شد .... در ماشین و باز کردم و سوارش کردم ... بلافاصله نشستم پشت فرمون و بخاری و تا آخرین درجه زیاد کردم و چرخوندم طرفش ...باید سریعتر میرسوندمش بیمارستان .... زیر لب غر زدم و انگار که شنید .... -معلوم نیست چه خبره تو زندگیش .... معلوم نی چی شده این وقته شب که به این روز افتاده ... -منـ...و ...منو ببر... سریع چر خیدم سمتش .... -کجا؟...کجا ببرمت پناه ؟خونه دوستی آشنایی ؟...کجا؟ صداش جون نداشت عین نگاه همیشه شیشه ایش که انگار تاب دیدنم نداشت امروز -فقط ببرم جا....جاییکه پیدام نکنه ... -کی؟.... کلافه پامو بیشتر رو گاز فشار دادم ... -دختر با توام کی ؟ دستش مشت شد دور بازوم و یه لحظه تنم لرزید از لرزش تنش .... -تو رو خدا ن...نزار ...پیدا... چشماش بسته شدو گره مشتش شلتر شد و نگام خیره به دستای خیسی بود که از شدت سرما به سفیدی میزد .... نگام رفت پی صورتی که رنگ به روش نبودو مژه های بلندی که از خیسی چسبیده بود بهم ور وی زخم پانسمان شده جدیدی که انگار خونریزی کرده بود....عاقلانه ترین کار این بود که الان برم بیمارستان ولی یه حسی میگفت اینبار تابع حست باش نه عقلت .... اولین دوراهی و گذروندم و روندم سمت سایت .... میدونستم این کاربا حال و روزی که الان پناه داشت خریت محض بود ولی حسم میگفت الان بهترین کار ممکن همینه .... ماشین و بردم تو و نگهداشتم .... بارون هنوزم تند میبارید ... از شدتش کم که نه بیشترم شده بود .... در سمتشو باز کردم ... دستمو اول بردم سمت پیشونیش .... تب داشت ولی زیاد نبود .... انگار از بر خورد دستم با پیشونیش کمی هشیار شد بیشتر خم شدم طرفش ... -پناه ... رسیدیم میتونی پیاده شی؟ بی رمق چشماشو باز کرد ... انگار قدرت کافی و حوصله ای برای تجزیه تحلیلی محیط ن داشت سری به نشونه آره تکون داد .... دستمو انداختم دور کمرشو کمکش کردم پیاده بشه ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ @zekrabab125 داستان و رمان )صلواتی ) @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ )صلواتی ) @charkhfalak110 مطالب پُرمغز )صلواتی ) @zekrabab نهج‌البلاغه برادرقران )صلواتی ) 🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴 🌞 مطالب صلواتی 🌞 کپی با صلوات 🌞 ✍برای دیدن گلچینی از تمام موضوعات وارد کانالها شوید