eitaa logo
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
912 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
634 ویدیو
581 فایل
خوشامدید ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ @zekrabab125 داستان و رمان @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ ╭━⊰⊱━╮╭━⊰⊱━━╮ من ثروتمندم💰💰💰 @charkhfalak110💰💰 ╰━⊰⊱━╯╰━━⊰⊱━╯ اینجا میلیونر شوید🖕 ❣ با مدیریت #ذکراباد @e_trust_Be_win ایدی مدیر
مشاهده در ایتا
دانلود
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
📚📚 رمان شماره دهم 📌 بنام 📕 # کف خیابان " 📝نوشته حداد پورجهرمی
🌺اَعُوْذ ُبِاللّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیْمِ🌺 یک هفته و حتی بیشتر، شاید حدودا دو هفته طول کشید تا کل پرونده ای را که شهید شاهرودی زحمتش کشیده بود، مطالعه و آنالیز کردم. آنچه شما تا الان خوندید، فقط بخش هایی از کل اون پرونده به زبون خودم بود که مسائلی را که میشد بیان کرد را خدمتتون تقدیم کردم. اما هنوز ناقصه! چون تا پرونده ای نامه دادگاه و صدور حکم و قرار محکومیت متهمانش را به همراه نداشته باشه و ضمیمه اش نکرده باشند، ینی مهم ترین بخش کار صورت نگرفته. حالا ما کلی خوندیم و آنالیز کردیم اما آخرش که چی؟ هنوز داشتند متهمان پرونده راست راست راه میرفتند و آزادانه به کثافت کاری های قبلیشون ادامه میدادند! کوروش و دار و دسته اش ... تاجزاده و رابطینش... عوامل پرونده در دانشگاه... عموجونی که میتونه پروتنه کسب واسه متهمان جفت و جور کنه... عفت و فائزه و ندا و زهره... تقاضای جلسه مشورتی کردم... اما جایگاهم در تهران مثل شیراز نبود و مجبور بودم کمی معطل بشم تا همه اونایی را که میخواستم دور هم جمع بشن. من تقاضای کارشناس مسائل حوزه امنیت اخلاقی، کارشناس حقوقی، کارشناس و رابط اصلی اداره در شورای تامین و یک نفر به عنوان قاضی و کاملا بی طرف و بی اطلاع! چرا یک نفر را به عنوان قاضی و کاملا بی اطلاع از پرونده اصلی تقاضا دادم؟ دلیلش واضحه! چون معمولا کسانی که تازه یه مطلبی را میشنوند و برای اولین بار در جریان اون مطلب قرار میگیرند، درصد دقتشون حدودا بیست برابر کسانی است که اینقدر درگیر اون مطلب هستند که ممکنه جزئیات و اشکالات طرح و پروژه را نبینند. حدود سه ساعت پس از تقاضای جلسه شور، پنج نفرمون دور هم جمع شدیم. در طول اون سه ساعت، فرصت بدی نبود که خلاصه نویسی های خودمو نشون کسی بدم که تازه داره در جریان قرار میگیره! چون بقیشون تا جایی که لازم داشتند قبلا در جریان پرونده بودند. نشستیم دور هم... جلسه را اینطور شروع کردم: «سلام و نیم روز شما بخیر! ارادتمند شما محمد ........ هستم که قراره ان شاءالله ادامه مسیر شهید شاهرودی را برم و امیدوارم عنایت شهدا شامل حالمون بشه و شرمنده بزرگواریشون نشیم. ساعت 10 و نیم هست... ان شاءالله سقف جلسه به مدت 40 دقیقه! قبلا در جریان پرونده قرار گرفتید. سر نخ ها تقریبا کامله و از نظر اطلاعات، الحمدلله تا اینجا کمبود خاصی نداریم. هر چند دو تا نکته هست که داره در مسیر خودش و توسط سر تیم های دیگه پیگیری میشه: یکی نحوه اطلاع از موقعیت و ماموریت شاهرودی توسط دشمن... و یکی دیگه هم میزان نفوذ MI6 ... پس بهتره ما به کار خودمون برسیم و سوال خودمون را در جریان بندازیم.» کارشناس و رابط اداره با شورای تامین حرفمو قطع کرد و گفت: «جسارتا چرا میگید این دو مسئله به شما ربطی نداره و قراره کسانی دیگه روش کار کنند؟! مگه شما اطلاع خاصی دارید که ما نداریم؟ تا جایی که ما خبر داریم قراره همه محورهای مربوط به این پرونده به شما منتهی بشه و شما پیگیری کنید!» گفتم: «در ابلاغی که به من شده، این دو موضوع نیست! بلکه صراحت و فحوای ابلاغ من اینو میرسونه که این دو مسئله خارج از حیطه جغرافیایی پرونده من هست و صلاح نیست که خارج از حیطه جغرافیایی خودم که ایران باشه ذهنمو جای دیگری مشغول کنم! جسارتا شما هم اگر نظر دیگری بر خلاف چیزی که من گفتم دارید بهتره با مقام مافوق بنده در میون بذارید!» شخصی که قاضی و بی خبر بود گفت: «خب بنظر من حرف کارشناس شورای تامین درسته! چون اگر اینطور نباشه و بخواد برخی از اجزای پرونده توسط دیگران اداره و مدیریت بشه، مدیریت موازی پیش میاد و حتی ممکنه نیروهای خودمون در تقابل با هم قرار بگیرند! فکری به حال مسئله کردین؟!» لبخندی زدم و گفتم: «اتفاقا این مشکل احتمالی را حدودا دو سه هفته پیش خودم مطرح کردم و چنین احتمالی را هم دادم. (رجوع کنید به مکالمات من و سردار که در قسمت 4 شرحش گذشت.) اما گفتند صلاح نیست. باید به همین منوال پیش بریم. در حالی که هیچکس علم غیب نداره و روی پیشونی هیچ کدوممون ننوشته خوب یا بد!» ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ @zekrabab125 داستان و رمان )صلواتی ) @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ )صلواتی ) @charkhfalak110 مطالب پُرمغز )صلواتی ) @zekrabab نهج‌البلاغه برادرقران )صلواتی ) 📚 کپی مطالب باذکر صلوات 📚 🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴 🌴 مطالب صلواتی📚 کپی صلواتی 🌴 🙏 با انتشار مطالبِ ارزشمند ما را یاری نمایید، تا نقش بزرگی در رشد تربیتی و اخلاقی جامعه اسلامی، داشته باشیم
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
#بی_پر_پروانه_شو #قسمت44 پناه خیره شدم به مردی که دیشب منو رسوند اینجا .... نمی دونم سر گرم چی ب
گوشه لبم و خوردم "گاهیم تیغ زدن مردای صابخونه" رو از جملم ... تک دختر خونه بودم ... خوcون تو یه جای پرت بود جز آدمای لات و لاابالی و معتاد و دزد کسی پاشو نمیذاشت اونطرفا ... درسته جفتشون آدم درست و حسابی نبودن ولی بزرگترین لطفی که بهم کردن این بود که میذاشتن درس بخونم اونم تو یه مدرسه ای که بچه هاش به جای دکتر مهندس معلوم نبود قراره چه زخم جدیدی بشن رو زخمای این مملکت .... گذشت ... عادت کرده بودم .... عادت کرده بودم به دختر سعید عملی بودن ....شونزده هفده سالم بود که دیگه عملش خیلی سنگین شده بود ... یه شب فقط دیدم که اُور دوز کرده و مرده ... حسس خاصی نداشتم بهش ... ولی خب با همه بدیش بابام بود ... با همه کمرنگ بودنا ش تو زندگی بقیه واسه من پررنگ ترین نقطه زندگیم بود .... بعد مردنش نرگس ...مادرم حسابی افتاد رو دور ... یبار رفته بود خونه یکی از این کله گنده ها واسه کار .... چشمامو محکم روی هم فشار دادم .... -مثلا کار .... اینبار فرق داشت طرف عین بقیه جوون و خام نبود ....اولین بار وقتی دیدم ش که نرگس و رسوند خونه و من بعد مدرسه مونده بودم پشت در چون کسی تو خونه نبودو کلیدم نداشتم .... یه مرد حول و هوش پنجاه پنجاه و چهار ساله .... خوشتیپ و اتو کشیده .... از همون او ل خوشم نیومد از طرز نگاهاش ولی ساده رد شدم از کنار این نگاها .... هفده سالم بود و قرار بود برم پیش دانشگاهی ... نرگس به یکی دو هفته نکشید که گم و گور شد ... هیچ وقت نفهمیدم کجا رفت فقط یه روز اومد همه وسایل و لباساشو ریخت تو یه ساک رنگ و رو رفته و گفت داره میره شوهر کنه .... منم دیگه از این به بعد باید گلیم خودمو از آب بکشم بیرون ... گیج بودم ... هنگ کرده بود مخم ... من ؟... گلیم خودمو باید از آب میکشیدم بیرون ... منی که یه عمر تو مرداب زندگی کرده بودم ... محتاج نون شبم بودم چه برسه به مدرسه اونم نه یه مدرسه عادی .... بعد ابتدایی تو مد رسه تیزهوشان قبول شدم و به لطف همینکه مفت در میومد براشون گذاشتن درسمو بازم بخونم .... سرو کلش پیدا شد .... حاج آقا پایــــــدار .... هه ... گفت کمکم میکنه ... گفت درسمو میزاره بخونم ... گفت میشه حامی ... گفت و گفت و گفت .... وسوسم کرد واسه در اومدن از این مرداب ... گفت هر چی بخوام همون میشه به شرط اینکه اونی بشم که اون میخواد .... شدم اونی که خواست نگاهی به صورت پر از بهتش انداختم .... انگار قفل کرده بود .... با زبونی که انگار تو د هنش نمیچرخید گفت -معـ...معشوقشــ... پریدم وسط حرفی که میدونستم چیه -زنش شدم .... شدم صیغه مردی که دخترش از من بزرگتر بود .... شدم صیغه مردی که نو ش فقط چند سالی از من کوچیکتر بود ... چشماشو محکم ر وی هم فشار داد ...انگار داشت بهم میریخت عصابش ... -اینا چه ربطی بهم دارن ... داری گیجم میکنی ... ادامه دادم حرفمو تا گیج ترش نکنم ... -ریس بانک بود و یه کله گنده با نفوذ .... به لطفش همچین دانشگاهی قبول شدم .... شیش ماهه پیش بود که خسته شدم ...خسته شدم از اسم زن صیغه ای روم بودن ...از ز یادی بودن وسط یه زندگی .... خسته بودم از تحمل مردی که سنش بیشتر از بابام بودو کثافتکاریاش بیشتر از هر آدمی ... حاج آقا پایداری که واسه دوزار پول بیشتر از دختر خودشم گذشته بودو دو ستی تقدیم یکی از بازاریا کرده بودتشو هر گند دیگه ای از اختلاص و دزدی تا کلاه گذاشتن سر مردم و قاچاق میکرد .... حالم از خودم و پیر مردی که تا چشش به یه دختر خوش برو رو می ا فتاد سریع صیغش میکرد و یه دختر دیگم به دخترای حرمسراش اضافه میکرد .... میخواستم بکشم بیرون ... میخواستم از زیر بیلیطش بیام بیر ون ولی نمیشد ... زور داشت ... پول داشت .... گفتم میخوام تمومش کنم .... گفت وارد شدن هر زن و دختری تو زندگی حاج آقا پایدار دست خودشه ولی خارج شدنش دست اونه .... خبر داشتم از گنداش .... کثافتکاریاش ... خلافاش ..مدارکشو دزیدم ... تهدیدش کردم .... گفت بیخیال میشه ... صبغه رو فسخ کرد ...هنوزم میترسیدم از خودشو آدماش .. گفتم مدارک و تحویلت نمیدم .... گفتم تا وقتی من امینیت دارم مدارکتم جاش امنه .... اولش گفت باشه ولی ... -ولی چی ؟ نگاش کردم این لحن تلخش واسه چی بود ؟ این عصبانیتش سر چی بود؟... -اما دو روزه پیش آدماشو فرستاد سر وقتم تا با ماشین زیرم بگیرن.... دیشبم فرستاده بودتشون خونم .... دیگه مدارک و نمیخواد جونمو میخواد.... میخواد بمیرم که اون مدارکم باهام دفن شه ... دستاشو مشت کرد –چرا نمیری پیش پلیس؟...اگه به خودت و اون مدارک مطمئنی چرا شرشو از سرت وا نمیکنی ... پوزخند صدا داری زدم و با تمسخر نگاش کردم 🌺🍃 مسیر سبز 👇 لینک ایتا 🌿🌼 @Be_win 🌼🌿 🌺🍃 مسیر سبز 👇 لینک تلگرام 🌿🌼 @Be_win_3 🌼🌿