eitaa logo
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
913 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
634 ویدیو
581 فایل
خوشامدید ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ @zekrabab125 داستان و رمان @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ ╭━⊰⊱━╮╭━⊰⊱━━╮ من ثروتمندم💰💰💰 @charkhfalak110💰💰 ╰━⊰⊱━╯╰━━⊰⊱━╯ اینجا میلیونر شوید🖕 ❣ با مدیریت #ذکراباد @e_trust_Be_win ایدی مدیر
مشاهده در ایتا
دانلود
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
📚📚 رمان شماره دهم 📌 بنام 📕 # کف خیابان " 📝نوشته حداد پورجهرمی
🌺اَعُوْذ ُبِاللّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیْمِ🌺 نمیدونم چطوری باید پیگیری پرونده هایی که بچه ها به صورت کاملا حرفه ای را در طول چند قسمت واسه تلگرام آماده کنم؟! از بس مسائل پیچیده ای مطرح شد و بچه ها هم تصمیمات خوبی گرفتند. ولی خب حجم مطالب خیلی بالا میره و ممکنه گزارشم تبدیل به قصه هزار و یک شب بشه! پس اجازه بدید جسته و گریخته اما مرتبط با هم گزارش را تنظیم کنم و از ذکر بسیاری از مسائل و مطالب دیگه (که هرکدومش خودش یه قصه جداگانه و مفصل میشه) پرهیز کنم اولین اقدام، توجیه ابوالفضل بود. در کارهای امنیتی، حرف اول، هیجان و پلیس بازی نمیزنه بلکه هوش و ذکاوت، حرف اول را میزنه. خیلیا به کارهای امنیتی علاقه دارن اما باید دید که آیا از هوش و ذکاوت لازم برخوردار هستند یا نه؟ یکی از بچه هایی که میشه روی ذکاوتش حساب کرد اما باید دقت کرد که تبدیل به ناقلابازی نشه، همین کاکا ابوالفضل خودمونه! هرچند ماشالله خودش آدم باهوشیه اما باید واسش نقشه راه را میگفتم تا درگیر حاشیه نشه و بتونه کاری را که «من» میخوام انجام بده! نشستیم فکر کردیم. باید از خونه افشین شروع میکردیم. چون همه چیز از اونجا شروع شد. از عبداللهی خواستیم که پرینت همه مکالمات و پیام های گوشی هر سه تاشون (افشین و افسانه و مامانشون) را واسمون بگیره ابوالفضل آنالیزش کرد و بعدش بهم گفت:ببین حاجی جان! خیلی پاکه! پرینتشون خیلی معمولی و بی مسئله است! گفتم: «خب حالا این ینی چی؟ گفت:مشخصه دیگه! ینی یا توبه کردن و عابد و ساجد و راکع و خاشع و از این حرفها شدن! که بعیده! چون هنوز دارن همون محله پولدارا زندگی میکنند و تغییری در روند زندگیشون پیش نیومده و هم اینکه مامان و دختره هنوز مزون میرن و باشگاه و.» گفتم:که البته مزون و باشگاهشون هم تبدیل به پایگاه بسیج و هیئت که نشده! همونه که بوده! گفت:دقیقا! بخاطر همینا، فقط یه احتمال میمونه و اونم اینه که اونا دارن از یه خط های دیگه ای استفاده میکنند که ما شمارشون را نداریم گفتم:همینه. حالا چیکار میکنی؟ میفتی دنبال پیدا کردن خط های دیگشون؟! گفت:چرا بیفتم دنبالش؟ خیلی کار سختی که نیست. اما فرصت این چیزا را ندارم. میخوام اگر اجازه بدید برم سراغ افشین گفتم:مشکلی نیست. موافقم. اما میشه بدونم چه نقشه ای براش داری؟ گفت:هنوز خودمم نمیدونم چرا همش فکر میکنم باید از افشین شروع کنم اما بنظرم کاری که شاهرودی داشت با افشین میکرد، ینی جلب اعتماد و تربیت غیر مستقیمش، میتونه آغاز خوبی باشه گفتم:باشه. اما حواست باشه که با جوونی ناراحت و عقده کوروش دار و همچنان متعصب روی خواهر و مادر قراره حشر و نشر کنیا گفت: «حواسم هست. فقط یه سوال! . چرا بازجویی شهید شاهرودی از افسانه ناقصه؟! چرا تکمیل نشده؟ ینی کسی دیگه نرفته سراغ بازجویی از افسانه؟! گفتم: «نمیدونم اما حدس میزنم شاهرودی میخواسته دست و بال افسانه و مامانش را نبنده تا اونا حکم آنتن شاهرودی داشته باشن!» خلاصه ابوالفضل رفت دنبال افشین. پیداش کرد. دو سه روز روی افشین کار کرد... خیلی دلم سوخت وقتی ابوالفضل درباره دیدارش با افشین نوشته بود: «افشین را پسری ساکت و آروم و معمولی ... اما با موهای جوگندمی دیدم!! ظاهرا اینطوری نبوده و بعد از اینکه فهمیده خواهرش باردار شده و مامانش هم دست کمی از خواهرش نداره، به جای عکس العمل خارجی، توی خودش ریخته و روز به روز گذشته تا به این روز افتاده و شکسته شده! همش لباش خشک میشه و گوشه گیر شده... اوس جلالش هم خیلی سر یه سرش نمیذاره...» خدایا چه آدمایی دارن دور و بر ما تو خیابون رد میشن و زندگی میکنن که مشکلاتی دارن که حتی میتونه یه پسر نوجوون را پیر و افسرده کنه! پسری که از وقتی حقایقی درباره زندگی خواهر و مادرش فهمیده، دست به خودکشی میزنه اما موفق نمیشه و الان هم که ابوالفضل میگه: ساکت... بی انگیزه... موهای جوگندمی... گوشه گیر ... افسرده!! همیشه کسانی هستند که باهاشون درددل کنیم... اما خدا نکنه کسی که باهاش درددل میکردی، خودش یه روزی بشه درد دلت! اون وقته که فقط باید خدا به داد آدم برسه! ... اون لحظه فقط گفتم: خدا به داد افشین برسه ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ @zekrabab125 داستان و رمان )صلواتی ) @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ )صلواتی ) @charkhfalak110 مطالب پُرمغز )صلواتی ) @zekrabab نهج‌البلاغه برادرقران )صلواتی ) 📚 کپی مطالب باذکر صلوات 📚 🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴 🌴 مطالب صلواتی📚 کپی صلواتی 🌴 🙏 با انتشار مطالبِ ارزشمند ما را یاری نمایید، تا نقش بزرگی در رشد تربیتی و اخلاقی جامعه اسلامی، داشته باشیم
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
#بی_پر_پروانه_شو #قسمت47 امیر ارسلان روندم سمت تهران ....ذهنم بهم ریخته بود ... کی فکرشو میکرد د
یاد مثل مادربزرگ افتادم که میگفت اسم کچل و گذاشتن زلفعلی ....آدمی که این همه بی پناه بودو چه به پناه بودن .... سر خیابون نگهداشتم ... تازه به خودش اومد انگار چرخید سمتم و با بهت نگام کرد ... نگامو دزدیدم از صورتش ... -تو خونت چمدونی چیزی هست ؟ -چی؟! -میگم تو خونت چمدونی ساکی چیزی داری که بتونم لوازمت و بریزم توش ؟ -لوازممو ؟ پفی کردم و چرخیدم سمتش همه تلاشمو میکردم چشمم به چشش نیافته -ببین فعلا بیخیال ماجرا میشیم الان اون خونه برای تو ناامن ترین جاس ... نمیشه بری چون مطمئنم برات بپا گذاشته ... میرم اونجا و وسایلتو برمیدارم و میام بیرون ... -ولی ... -ولی چی؟ -آخه ...خونه پیدا... پریدم میون حرفش -برای اونم یه فکری میکنیم حالا بعدا ... تو الان بگو چیزی داری تو خونت یا نه -یه ...یه ساک زیر تخت هستش .... -باشه ... درو باز کردم و پیاده شدم ....دست بردم توجیب شلوارم کلیدایی که دیشب برداشتم تو جیبم بود .... در ماشین و بستم و پیاده راه افتادم سمت خونش ... با دیدن همون ماشین دیشبی حدسم به یقین رسید ... میدونستم به این آسونی بیخیال نمیشن .... بی تفاوت از کنارشون رد شدم .. نباید تابلو میکردم ... کلیداشو از جیبم در آوردم و در ساختمون و باز کردم و وارد شدم .... باید سریع شر اینا رو از سرش باز میکردم ... نمیتونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم ... رفتم سمت خونش ... با بازکردنش یاد دیشب افتادم .... الان که روز بود شاید ترس دیدن همچین خونه ای به این شلوغی یکم از بین رفته باشه ولی وقتی شب باشه و تو همچین جایی باشی سکته نکردنت فقط یه معجزس ... با قدمایی تند رفتم سمت اتاقش ... خم شدم و از زیر تخت با کمی دست گردوندن ساک و پیدا کردم و کشیدم بیرون .... عجیب بود چشمشون به این یکی نیافتاده بود .... رفتم سمت لباساش که پخش بود رو زمین ... تند تند شروع کردم به جمع کردن و تا کارد نشون ...باید جاشون میکردم ... با دیدن لباس زیراش که کنار لباساش رو زمین پخش شده بود یه لحظه رگ غیرتم جوشید ... با همه کثافت بودنش چطور تونسته همچین آدمای آشغالیو بفرسته سر وقت یه دختری که اگه هیچیم نباشه سه سال زنش بوده .... ساکه کوچیک بود ...نگامو چرخوندم ... چشمم به عکسش رو عسلی افتاد که قاب عکسه افتاده بود روش .... یه کاپشن سبز رنگ تنش بودو یه شال مشکی رو سرش ... موهاش و آزادانه ول کرده بود و از فرق جدا کرده بود ... بازم قبل هر چیزی چشماش خیره میکرد نگامو ... ساک و برداشتم و از خونه زدم بیرون ....بدون اینکه جلب توجه کنم از پیاده رو رفتم سمت ماشین ... درشو باز کردم و نشستم توش .... سریع چرخید طرفم -اونجا بودن آره سری تکون دادم و بلافصله ماشین و روشن کردم تا ازاونجا دور بشیم ... اشاره به ساک دستی کردم -یه مانتو با شلوارم برداشتم برات ...اینارو بپوش تا بعد ... - من الان کجا باید برم ... نیم نگاهی بهش کردم و نگامو چرخوندم به جلوم .... -فعلا به نظرم تو سایت میمونی برات خوبه ... اونجا باش تا ببینم چیکار میتونم بکنم .... -یعنی چی چیکار میخوای بکنی ... حرصی نگاش کردم -شما فعلا دخالت نکن ... با جدیت خیره شد تو صورتم نمیخوام دخالت کنی ... خواهشا یه شنونده باش همین ... لبام کج شد .... این دختر فک میکرد به تنهایی میتونه از پس مشکلاتش بر بیاد ولی کور خونده ... بر خلاف ظاهرش شکننده تر از اون چیزیه که فک میکردم ... -اوکی هر چی شما بگی ... پیچیدم توی یه کوچه خلوت چر خیدم سمتش -میرم پایین ... لباساتو عوض کن با بهت نگام کرد -تو ماشین؟!!! چپ چپ نگاش کردم 🌺🍃 مسیر سبز 👇 لینک ایتا 🌿🌼 @Be_win 🌼🌿 🌺🍃 مسیر سبز 👇 لینک تلگرام 🌿🌼 @Be_win_3 🌼🌿