📚رُمّانْهایبلــندوداستانکوتا📚صلواتیوآموزنده🌷🌷🌷
📚📚 رمان شماره دهم 📌 بنام 📕 # کف خیابان " 📝نوشته حداد پورجهرمی
🌺اَعُوْذ ُبِاللّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیْمِ🌺
#رمان_امنیتی_کف_خیابان
#قسمت52
کار 233 خوب پیش رفت و با زن ها درگیر گفتگوهای معمولی بود. حواسش به رانندگیش هم بود و اصطلاحات خوبی به کار میبرد. همین که تلاش نمیکرد حرفی از زیر زبونشون بکشه و ازشون سوالات زیادی و بودار نمیپرسید، خیلی به طبیعی بودن اوضاع کمک میکرد. چون داشتیم مامورایی که همه چی داشته خوب پیش میرفته اما بخاطر وراجی و سوالای زیادی که میپرسیده، لو رفته! اما 233 اینجوری نبود.
پاشدم سجادمو پهن کردم و همون پای مانیتور نمازمو خوندم. معمولا دعای بعد از نماز، خیلی اثر داره. هفت مرتبه آیه حفظ برای بچه ها خوندم... «فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین.»
یاد ابوالفضل افتادم... اینقدر درگیر مسافرای 233 بودم که اصلا فرصت نکردم موقعیت ابوالفضل را چک کنم. به عبداللهی گفتم موقعیت ابوالفضل را سریع چک کنم ببین کجاست؟
ابوالفضل جواب داد و گفت: «ماشین 233 را نمیبینم اما دارم میرم به طرف قم. یه ربع پیش از فرودگاه امام رد شدم. موقعیت 12 هستم.»
رفتم پشت خط و گفتم: «اصلا به چشم نیا. تو فقط با خیال راحت برو قم. وقتی رسیدی عوارضی قم ارتباط بگیر تا بگم کجا برو!»
عبداللهی داشت تمام مکالمات ماشین 233 را ضبط میکرد... گفت: «قربان فکر کنم 233 دنبال اینه که یه چیزی بهون بگه!»
گفتم: «کدوم بخش؟ تقطیعش کن و زود بفرست رو مونیتورم!»
شنیدم که 233 به همونی که جلو نشسته بود گفت: «فکر کنم یکی از خانما حالش خیلی خوب نیستا! میخواید همین بغل وایسم؟ اصلا میخواید مجتمع مهتاب بزنم کنار تا یه هوایی بخوره به کلتون؟!»
این کلید واژگان: «بدحال، توقف، مهتاب!» این کلمات ینی اوضاع کاملا طبیعی و تحت کنترله. ابوالضل هنوز تا مهتاب خیلی فاصله داشت. به عبداللهی گفتم: «به 233 چه جوابی دادن؟»
عبداللهی گفت: «خودتون بشنوید... اینا: آره قربونت! وایسا یه کم استراحت کنیم! عفت خانوم! بهترین؟»
با شنیدن اسم «عفت» شاخکام حساس تر شد! عفت هم باهاشونه. پس الان از چهار نفر، دو نفرشون دراومد و فهمیدیم کین: «رویا و عفت»
وقتی عفت باهاشونه، خیلی باید آدم ناشی و ساده ای باشم که بخوام فکر کنم واسه خوشگذرونی و شو و مدلینگ دارن میرن! چون عفت، یکی از همون چهار نفری است که با موسسه جاسوسی انگلستان در پاکستان رابطه داره و قطعا الان هم که داره میره قم، برای زیارت و توبه و انابه و حتی مدل و شو و اینجور حرفها که نمیره!
خب به وضع بدی گرفتار شدیم. چون اگر مثل سفر پاکستانشون عفت بره دنبال کارای خودش و اونا را هم بفرسته دنبال نخود سیاه، ما کمبود نیرو داریم و نمیشه همشون را رصد کنیم.
صلاح نبود که بخوایم با قم ارتباط بگیریم و یکی از خواهران واحد قم را درگیر پرونده کنیم. ابوالفضل هم که خیلی فاصله داشت و حتی اگر طی الارض هم میکرد، بعید بود بتونه همزمان با اینا برسه به قم!
مونده بودم چیکار کنم؟! آخه خیلی مسئله مهمی باید باشه که عفت، که نه اهل باشگاهه و نه اهل مزون و شو و مدلینگ، داره میره قم! قم هم سابقه برگزاری مدل و شوی لباس گزارش نشده و بعیده حتی زیر زمینی بخوان مجلس بگیرن و یه عالمه آدم دعوت کنن!
باید با خود 233 مطرح میکردیم ببینیم نظر اون چیه؟ به عبداللهی گفتم یه اس ام اس بفرست برای 233 و بهش بگو باید حرف بزنیم!
رسیدن به مجتمع مهتاب... برای استراحت پیاده شدن ... 233 هم رفت که بنزین بزنه و آب جوش بگیره! منتظر تماسش بودیم. تا اینکه زنگ زد... گفت: «سلام قربان! بفرمایید! درخدمتم!»
گفتم: «علیکم السلام! ظاهرا عفت هم باهاتونه! درسته!»
233 گفت: «بله! اتفاقا حالش هم خوبه. از عمد گفتم تا اسمش بیاد وسط و بفهمین که عفت هم باهامونه!»
گفتم: «بسیار خوب! پیشنهاد خودت چیه؟ با کمبود نیرو مواجهیم!»
233 گفت: «منم توی همین فکر بودم. اون سه تا از قر و فرشون معلومه که مال همین کارای شو و مدل و اینا هستن. هرچند نمیشه از همونا هم غافل شد... همین الان هم با یه عالمه لوازم آرایش پیاده شدن ... اما عفت روی اعصابمه... نمیتونم ازش چشم بردارم... خیلی مرموز و کم حرفه. فکر کنم حرفه ای باشه. چون حتی چایی هم که تعارفشون کردم، همشون خوردند جز اون... تخمه هم همشون خوردن جز اون... الان هم من دارم آب جوش میگیرم اما دارم میبینم که اون سه تا رفتن داخل مهتاب و آرایش و این حرفا... اما عفت از اطراف ماشین تکون نمیخوره! چه دستور میفرمایید قربان؟!»
¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸
♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️
¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸
@zekrabab125 داستان و رمان )صلواتی )
@charkhfalak500 قرانومفاتیح )صلواتی )
@charkhfalak110 مطالب پُرمغز )صلواتی )
@zekrabab نهجالبلاغه برادرقران )صلواتی )
📚 کپی مطالب باذکر صلوات 📚
🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴
🌴 مطالب صلواتی
📚رُمّانْهایبلــندوداستانکوتا📚صلواتیوآموزنده🌷🌷🌷
#بی_پر_پروانه_شو #قسمت51 اوکی دو سه روزه جفت و جور میکنمشون ... -باشه.. نگاهی به پناه که کماکان
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت52
یا برو بچه ....اولا سروان نه و سرگرد دوما چه میشه کرد کار روزگاره دیگه ....
با دستش راهنماییم کرد سمت خونه ...
-بیا بریم ببینم تو کجا اینجا کجا ...
از پله ها رفتیم بالا
-دیدم دارن بی معرفتا رو میگیرن گفتم مرام بزارم برات بیام خبرت کنم ...
درو باز کرد ... چشمم به روی حاج خانوم و حاج آقا افتاد حنا و یه مرد دیگم کنارشون
بود هم سن و سالای فرزام ولی کمی پخته تر ...
حاج آقا اومد جلو تر و دستشو دراز کرد سمتم
-به به سلام شاه پسر .... چه بزرگ شدی ...
خندیدم ..
-حاج آقا از آخرین باری که دیدمتون یه شیش سالی میگذره ما ها که بزرگ شدیم ولی
به زنم به تخته عین قالی کرمون میمونیدشما و حاج خانوم تکون نخوردید
حاج خانوم-خوش اومدی امیر جان ... صبحی شنیدم اومدی دم در به گوشام شک کردم .
..گفتم خورشید از کدوم ور طلوع کرده این پسره باز یاد هم محلیای قدیمیش کرده ...
فرزام دستی به شونم زد
-حالا بنده خدارو قصاص نکنید بچگی کرده ...
رو کرد سمت منو با دست به مرد جوونی که داشت جلو میومد و دستشو دراز کرد سمتم ک رد
-معرفی میکنم آقا مهیار برادر خانوم بنده و شوهر این حنا خانوم
ابروهامو دادم بالا
به به ... دختر دادو ستد کردین پس ....
دستشو به گرمی فشردم
-خیلی تبریک میگم آقا ایشالا به پای هم پیر بشین ...
لبخندی مردونه زد ... خوشم اومد از وقاری که تو تک تک حرکاتش میشد دید
-خیلی ممنونم ....خوشبختم از آشنایت
فرزام دستشو چرخوند سمت مهسیما خانومی که صبح شناخته بودم
-این خانوم محترمه مکرمه ایمکه میبینید مافوق بنده هستن ... سرهنگ مهسیما سارنگ
که حالا میتونی سرهنگ مهسیما شمساییم صداش کنی ...
صدای خنده همگی بلند شد ...
با سر به نشانه ادب سلامی دادم
-بله صبح معرفی شدیم بهم ... جدا تبریک میگم
حاج خانوم ...
-چرا ایستادین پس ... بیاید بشینید تو رو خدا .... حنا عزیزم تو پذیرایی کن من و مهسیما
میز شام وبچینیم ...
-حاج این چه کاریه من برا شام مزاحم نشدم که
حاج آقا اخم غلیظی کرد
-بشین بچه حرف نزن ... ما خودمون مگه غذا نمیخوریم یه پیمونه برنج اضافی تر چیزی
از ما کم نمیکنه ...
-نفرمایید حاج آقا ...راضی به زحمت نبودم ...
مهسیما با خنده نمکی گفت
-به قوله بابا مهمون رحمته رحمت .... بفرمایید بشینید ...
-چشم ... بازم شرمندتونم
فرزام-بیا بابا چه تعارفیم تیکه پاره میکنه
رفتیم سمت مبلا رو به فرزام گفتم
-پس کوچولوهات کوشن ...صبح دیدم حتی یادم رفت اسمشونو بپرسم ...
-خوابیدن بابا ... بد بختی داریم هر سه همزمان بیدار باش میدن همزمانم میخوابن ...
نگاهی به ساعتش انداخت
-دیگه الاناس که بیدار شن ....
رو کردم سمت حاج آقا
-حاج آقا چشمتون روشن نوه دارم شدین .... اونم نه یکی ماشالا سه تا
حاج آقا از ته دل خندید .... میشد تو نی نی چشماش عشق و دید وقتی حرف از نوه ها
ش شد ...
-قربون تو پسر ... ایشالا توام سرو سامون بگیری
خندیدم –اسمشون چیه فرزام
فرزام بلند شدو سینی چایی که مهسیما خانوم داشت میاوردو از دستش گرفت .... همی
شه یه جنتلمن بود ...اول گرفت سمت حاجی و بعد سمت من
-والا آرادو آرتین پسران دخترم آیلما
-خدا حفظشون کنه ...
مسیرسبز راه پولدار شدن
🌲 @Be_win مسیرسبز ☞☜ ایــتا
🌲 @Be_win_3 مسیرسبز ☞☜ تلگرام
اینجا زندگیتو متحول کن 👆 نگی نکفتی