eitaa logo
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
913 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
634 ویدیو
581 فایل
خوشامدید ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ @zekrabab125 داستان و رمان @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ ╭━⊰⊱━╮╭━⊰⊱━━╮ من ثروتمندم💰💰💰 @charkhfalak110💰💰 ╰━⊰⊱━╯╰━━⊰⊱━╯ اینجا میلیونر شوید🖕 ❣ با مدیریت #ذکراباد @e_trust_Be_win ایدی مدیر
مشاهده در ایتا
دانلود
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
📚📚 رمان شماره دهم 📌 بنام 📕 # کف خیابان " 📝نوشته حداد پورجهرمی
🌺اَعُوْذ ُبِاللّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیْمِ🌺 گفتم: «الان فکر خاصی به ذهنم نمیرسه... اولیتت را بذار رو عفت... ازش چشم برندار... ببین میتونی بفهمی بقیشون کجا میرن و چیکار میکنن؟!» مکالمه رو تموم کردیم... به عبداللهی گفتم: «ببینید میتونید با بچه های قم یه ارتباط بگیرید... میخوام دو سه نفر از خانمای قمی آماده باشن که به محض اعلام نیاز به تعقیب و مراقبه مشغول بشن!» 233 و مسافراش سوار شدند... همینجوری با هم حرفای متفرقه میزدند و 233 هم ساکت بود... تا اینکه رسیدند به قم... میدون 72 تن... 233 گفت: «آدرستون بفرمایید!» یکی از زن ها گفت: «عفت جان کجا بود آدرسمون؟!» عفت هم گفت: «لازم نیست به ایشون زحمت بدیم! از همین جا میتونیم یه در بست بگیریم! اگر این خانم کار دارن میتونن تشریف ببرند!» 233 گفت: «من مشکلی ندارم... قابلی نداره اما من پولمو میگریم... مزاحم نیستید. قم هم چندان قشنگ بلد نیستم اما پیدا میکنیم!» ظاهرا حوصلشون نشد پیاده بشن و ماشینشون را عوض کنند! خیلی هم عالی... چون ما را دقیقا بردند در خونه ای که باید چهار نفرشون پیاده میشدند... خونه ای در بلوار امین... یکی از محوری ترین خیابون های قم... داخل یکی از کوچه هایی که منازل لوکس و نوساز داشت... در یکی از خونه ها وایسادن... 233 میگفت: «وقتی رسیدیم در خونه مد نظر، دیدیم یه ماشین دیگه هم هست و سه چهار تا زن دیگه هم از اون ماشین تازه داشتن پیاده میشدن... اونا هم معلوم بود که قمی نبودن و تازه اومده بودن قم... سر و وضع اون زن ها هم مثل زن هایی بود که ما رسونده بودیم! ینی بسیار فاسد و زننده و جلف!» وقتی داشتن پیاده میشدن، 233 بهشون گفت: «من امروز مجبورم قم باشم چون برای آخر شب مسافر دارم و واسم ارزشی نداره که برگردم تهران و دوباره بیام... اگر خواستید بهم زنگ بزنین تا در اختیار باشم.» خیلی خدا لطف کرد و انتظار شنیدن این حرف را از عفت نداشتیم... چون عفت چند لحظه رفت داخل اون خونه و برگشت... بعد رو کرد به 233 و گفت: «میتونید تماس بگیرید که واسه امشب مسافر نداشته باشید؟ در اختیار ما باش!» 233 جوابش داد که: «خودم که روم نمیشه تماس بگیرم بگم نمیام... بذار به یکی از بچه ها بگم ببینم میتونه اون زحمتش بکشه و اونو ببره؟!» خلاصه 233 موندگار شد... بهش گفته بودن که جایی نرو که الان ما میاییم... حالا ساعت چند؟ حدود سه و نیم رسیده بودن منزل بلوار امین... حدود چهار و نیم هم دوباره اومدن چهارتاشون سوار ماشین 233 شدن... با چادری رنگی و یا حتی سیاه... اما با آرایش بسیار حرفه ای و جذاب... و لباس های زیر چادرشون، بسیار جلف و چسبون!! از اینجا به بعد، ماجرا داشت جالبتر میشد... چون وقتی همشون اومدن و سوار ماشین 233 شدند، بهش آدرس منزل نداده بودند! چون عفت اومده جلو نشسته و گفت برو به طرف حرم! 233 میگفت: رفتم به طرف حرم... تا رسیدم به میدون جانبازان... عفت گفت وایسا! منم وایسادم... عفت به رویا و یکی دیگه از زنها گفت: «صفائیه برای شما... بقیه هم الان میان... بلدین که... از همین جا تا پاساژ قدس... بیشتر هم رفتید اشکال نداره... برید!!» بعد به 233 میگه برو بلوار جلوی حرم! 233 هم میره بلوار جلوی حرم... دقیقا تا ایستگاه اتوبوس های واحد! بعدش رو کرده به زن سوم و بهش گفت: «اینم حرم! یادت باشه ها! زیر 30 سال! برو... خوش بگذره! راستی گوشیت سایلنت نباشه تا بتونی جوابم بدی!» چندان مسئله حاد و گیج کننده ای نبود... عفت دو سه تا زن را تو خیابون ها با اون وضعیت چهره و هیکل اما با چادرهای رنگ تیره پیاده کرده بود... قطعا برای خرید کتاب از پاساژ قدس و فلافل های معروف قم و این چیزا که پیاده نشده بودند! اونا پیاده شدن که فقط راه برن! فقط در خیابون صفائیه راه برن و تا پاساژ قدس قدم بزنن!! همین! ینی اونا چندین زن یا اون وضعیت را هر روز از تهران میاوردن قم که فقط راه برن و با اون شکل و هیکل، دلبری کنند و قر بدن! ینی اونا برای «کف خیابون» قم نقشه هفتگی داشتن و از اونجا شروع کرده بودند!! فقط منظورش از اینکه گفت «زیر 30 سال!» را اون موقع نفهمیدیم... بعدا خودتون میفهمید چه نقشه هایی پیاده میکردند! و چرا جامعه هدفشون، زیر 30 سال بود ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ @zekrabab125 داستان و رمان )صلواتی ) @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ )صلواتی ) @charkhfalak110 مطالب پُرمغز )صلواتی ) @zekrabab نهج‌البلاغه برادرقران )صلواتی ) 📚 کپی مطالب باذکر صلوات 📚 🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴 🌴 مطالب صلواتی📚 کپی صلواتی 🌴 🙏 با انتشار مطالبِ ارزشمند ما را یاری نمایید، تا نقش بزرگی در رشد تربیتی و اخلاقی جامعه اسلامی، داشته باشیم
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
#بی_پر_پروانه_شو #قسمت52 یا برو بچه ....اولا سروان نه و سرگرد دوما چه میشه کرد کار روزگاره دیگه ..
همین موقع در یکی از اتاقای پایین باز شد ... دختر بچه چشم آبی تپل مپلی ازش پرید بیرون ... -عمه عمه بیدار شدن .... مهسیما سریع دوید سمت اتاق و حنا رو کرد سمت مهیار -مهیار جان شما زحمت پذیرایی و بکش من برم کمک مهسی تنهایی سختشه ... مهیار لبخندی پر محبت به روی حنا پاشید -چشم خانوم ... گیج نگاشون کردم دختر بچه دختر حنا بود؟... گیجیم وقتی یه پسر بچه حدودا ده ساله ا ز اتاق اومد بیرون بیشتر شد اونم وقتی که به مهیار گفت بابا ... فرزام انگار گیج زدنامو از چشمام خوند .... نشست کنارم... -مهیار سرپرستشونه ... بچه های خودش نیستن ... تن صدامو آوردم پایینتر -مشکلی دارن؟! لبخند جذابی زد -نه ... تازه یه سال نشده ازدواج کردن ....مهیار قبل ازدواجش سرپرستیشونو برعهده گرفته بود حالا داستانش مفصله سر فرصت میگم ... نگاهی به مهیار کردم که پسره اومد جلو -سلام خیلی خوش اومدین ... دست کوچیکشو تو دستم فشار دادم ... نمیدونم چرا یه حسی باعث میشد به این مهیار خان احترام بزارم ... توی همون نظر اول که دیدمش به نظرم آدم خاصی میومد فرزام کاملا چرخید سمت من ... -خب پسر ... چی شد یادی از هم محلهای قدیمیت کردی ... مهسی میگفت انگار کار مهم داشتی ... نگاهی به حاج آقا که مشغول صحبت با پسرخونده مهیار شده بود انداختم ....مهیارم حو اسش به صحبتای ما بود ... کمی دل دل کردم برای گفتنش ولی حرفی بود که باید زده میشد ... -راستشو بخوای فرزام برای یه موضوعی مزاحمت شدم ... یه قضیه ای هست که فک کنم فقط تو بتونی کمکم کنی ... ابروهاشو گره کرد ... با دقت خیره شد به صورتم -چه قضیه ای ؟ با دم عمیقی هوای خونه رو کشیدم توی ریه هامو با آرامش شروع کردم به توضیح دادن ... هر لحظه اخمای مهیار و فرزام میرفت توهم .... از سیر تاپیاز هرچیزی و که میدونستم و گفتم ... مهیار-خب این دختر خانوم چرا میترسه از تحویل دادن اون مدارک به پلیس ؟!.... الان میدونن کجاست ؟! شونه ای بالا انداختم -نه فک نکنم بدونن ولی ترسش به نظرم منطقیه اونا دوبار قصد جونشو کردن ... فرزام-اگه زودتر به پلیس خبر میداد شاید کار به اینجا نمیکشید مهیار-نه اگه اینقدری که میگه اون مدارک مهمه و اون آدم با نفوذه حتی مدرک کافیم گیر میاورد پلیس یه جوری سر دخترو به عنوان یه شاهد زیر آب میکرد ... حق داره بترسه ازشون ... فرزام رو به مهیار گفت -نظرت چیه ؟.... میشه کشوندش پای محاکمه ؟ مهیار شونه ای بالا انداخت -مدارک دست اون دختر کافی نیست ...اصلا از کجا معلوم الان کلی حساب سازی و این جور چیزا برای درست نشون دادن کارش نکرده باشه .... میدونه چی تو چنته داره دختره باید مدارک محکمه پسند باشه با تعجب گفتم -آقا مهیارم پلیس هستن؟! فرزام –مهیار قبلا سرگرد بوده ولی یه سالی میشه که کنار کشیده آهانی گفتم و ادامه ندادم ... مهیار پا روی پا انداخت و ادامه داد -فرزام این یارو فک نکنم اونقدری خامو تازه کار باشه که بشه نفوذی فرستاد بینشون یا باید یکی از بین خودشونو بکشیم سمت خودمون یا یه جوری به مدارک اصلی برسیم ... -چطوری ؟ فرزام-باید اول با اون خانوم صحبت کنیم ممکنه اصلا جا بزنه و نخواد مدارک و تحویلمون بده -بحثم سر همینه اون از پلیس میترسه ... فرزام-باید اعتمادشو جلب کنیم ... بهتره باهاش حرف بزنیم ...رودر رو ... مهیارروبه من گفت -ببینم گفتی الان توی اون سایت یا خونه ای که دارین رو پروژتون کار میکنین مونده ؟ اهوم مسیرسبز راه پولدار شدن 🌲 @Be_win مسیرسبز ☞☜ ایــتا 🌲 @Be_win_3 مسیرسبز ☞☜ تلگرام اینجا زندگیتو متحول کن 👆 نگی نکفتی