📚رُمّانْهایبلــندوداستانکوتا📚صلواتیوآموزنده🌷🌷🌷
📚📚 رمان شماره دهم 📌 بنام 📕 # کف خیابان " 📝نوشته حداد پورجهرمی
🌺اَعُوْذ ُبِاللّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیْمِ🌺
#رمان_امنیتی_کف_خیابان
#قسمت55
البته دلیلی برای نگرانی ما وجود نداشت... فقط میترسیدیم که چون با اداره قم هماهنگی نشده و نیرو انتظامی اونجا در جریان پروژه ما نیستند دست به اقدامی بزنند که نشه جمعش کرد و دستمون توی پوست گردو بمونه!
اتفاقا به خیر گذشت... چون پلیس 110 برای بیت و دفتر یکی دیگه وارد کوچه شده بودند و میترسم اگر بیشتر توضیح بدم، بعضیا بفهمند که کدوم دفتر و چرا؟.......! پس فقط همینو بدونین که حضور 110 اون موقع و در اون کوچه، کاری به سوژه های ما نداشت!
تا 233 اونجا بود، به عبداللهی گفتم نقشه هوایی اونجا و مخصوصا اون دفتر را برام دانلود کنه. وقتی دانلود کرد و بررسی کردم، فهمیدم که هیچ در دیگری نداره و سه تا اتاق هم بیشتر نداشت! این مسئله، احتمال اینکه همشون دور هم هستند را تقویت میکرد. چون شواهد دیگری هم داشتیم (که از بیانش معذورم) که دلالت میکرد اونا برای کار دیگری جز اون جلسه در اونجا جمع نشده بودند!
تصمیم گرفتیم به صورت دقیق تر بفهمیم که اونجا چه خبره؟! شاید دیگه چنین موقعیت خوبی گیرمون نمیومد! از طرفی هم، کار 233 نبود که بفرستیمش داخل!
فکرم رفت به طرف ابوالفضل! فورا پیجش کردم! گفت من تو خیابون های قم هست... اطراف حرم... موتورم خراب شد یه کم دیر رسیدم... به موتورش میگفت «ذوالجناح!»
گفتم: زود باش ذوالجناحت را آتیش کن و برو فلان آدرس که برات میفرستم. تا رسیدی خبرم کن.
شاید سه چهار دقیقه هم نشد که توی اون شلوغی اون موقع خیابونای قم، رسید به جایی که گفتم... بهش گفتم: «ببین ابوالفضل جان! همین طورش هم خیلی از برنامه عقبیم! تا همین جاش هم عنایات حضرت معصومه بوده وگرنه نمیتونستیم به همین سر نخ خا هم برسیم... نمیخوام فعلا پای اداره قم را به پروژه خودمون باز کنم... اما لطفا کاری که بهت میگم، به طور دقیق و ظریف انجام بده!»
ابوالفضل گفت: «چشم حاجی! فرمون بده!»
گفتم: «ببین! برو کوچه شماره ..... الان روی نقشه ای برات فرستادم نگاه کن... از سمت چپت، سه تا خونه را بشمار برو جلو... رفتی؟!»
گفت: «صبر کن حاجی! اره... الان پشت خونه سومم!»
گفتم: «آباریک الله! یه دیوار سمت راستت میبینی! مگه نه؟!»
گفت: «دیوار که چه عرض کنم! بیشتر میخوره دیوار حائل اسرائیل باشه! از بس بلنده!»
گفتم: «شوخی میکنی! ینی چی؟ ینی اون قدر بلند؟!»
گفت: «آره بابا... نگی تو این شلوغی کوچه ها برم بالا که دلگیر میشما!»
گفتم: «په نه په میخواستی بشینی اونجا فال بگیری؟! من میخوام تو الان از اون دیوار بری بالا و کاری که بهت میگم انجام بدی!»
گفت: «حاجی! نگو تو رو قرآن! درسته چست و چابکم اما بابا لنگ دراز که نیستم! چیکار کنم؟ کوچه هم شلوغه!»
گفتم: «من نمیدونم... من میخوام یکی از FFDG های صوتی را توی اون دفتر کار بذاری! یه راهی پیدا کن!»
با 233 ارتباط گرفتم... گفتم: «مکالمه من و ابوالفضل را شنیدی؟ چیزی به ذهنت نمیرسه؟ راهی؟ چیزی؟»
233 گفت: «دارم فکر میکنم... اما بعیده بتونیم از دیوار بریم بالا! ... آهان... یه راه بیشتر نداریم...»
گفتم: «زود بگید!»
گفت: «بنظرم باید جلسشون را موقتا بهم بریزیم... نه ... اصلا یه راه دیگه! آقا ابوالفضل میتونه نقشه....؟!»
گفتم: «آره... چرا نتونه؟! پول میگیره که بتونه!»
به ابوالفضل گفتم: «ابوالفضل شنیدی؟!»
ابوالفضل گفت: «آره... اما نیست که خیلی هم پول میگیریم! حالا کفتر از کجا بیارم؟!»
گفتم: «قرار نیست که کفتر دستت باشه! در بزن و بگو ببخشید کفترم روی پشت بومتون افتاده! راستی ریش داری یا زدی؟»
آقا سرتون را درد نیارم... دیرمون شد... اما خیلی خوب بود که ابوالفضل تونست یه دستگاه میکرو FFDG را اونجا کار بذاره و وصلش کنه به گوشی من و منم وصلش کنم به مونیتور ادآره
¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸
♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️
¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸
@zekrabab125 داستان و رمان )صلواتی )
@charkhfalak500 قرانومفاتیح )صلواتی )
@charkhfalak110 مطالب پُرمغز )صلواتی )
@zekrabab نهجالبلاغه برادرقران )صلواتی )
📚 کپی مطالب باذکر صلوات 📚
🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴
🌴 مطالب صلواتی📚 کپی صلواتی 🌴
🙏 با انتشار مطالبِ ارزشمند ما را یاری نمایید، تا نقش بزرگی در رشد تربیتی و اخلاقی جامعه اسلامی، داشته باشیم
📚رُمّانْهایبلــندوداستانکوتا📚صلواتیوآموزنده🌷🌷🌷
#بی_پر_پروانه_شو #قسمت54 خطرناکه یه جای امن باید ببریمش ... -کجا؟! فرزام-فردا بیارش اداره اونجا
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت55
پناه
با حرص پرده رو انداختم و نگامو از سامانی که بعد میثم رسیده بود گرفتم... گفته بود
زودتر از همه میاد ولی ساعت نه و نیم شده بودو هنوز خبری ازش نشده بود ....
سامان اومد تو ....
باسربهش سلام دادم .... با میثم دست دادو اومد کنارم
-سلام خوبی؟!
خوب بودم؟!!!!... بی حوصله گفتم
-هوم خوبم ...
شالگردنشو از گردنش باز کرد ...
-فک کنم هنوز یه توضیح بدهکاری بهم ...
پفی کردم ... چرا من به همه بدهکار بودم ...
-بیخیال شو سامان ...
-بیخیال چی؟...بدهیت؟!...گفتم نمیذارم بدهکارم بمونی
دستی توهوا براش تکون دادم ورفتم سمت آشپز خونه
-چایی میخورین
میثم عینک طبیشو گذاشت روی سرش
-کلا بساط صبحونه رو بچین دیگه این سرگروهمونم که انگار خیال اومدن نداره
رفتم توی آشپز خونه و چای سازو زدم ... صدامو کمی بالا بردم تا میثم بشنوه ...
-راستی این بچه هایی که قرار بود بیاریشون چی شد ؟
میثم-حله ... چند نفری و انتخاب کردم به دوتاشون گفتم امروز بعد از ظهر بیان دوتام
فردا میان ...
سامان –زیاد نمیشیم به نظرتون ؟!
-عوضش کارامون سبک تر میشه سریعترم پیش میریم ...
سامان-حالا کیا رو انتخاب کردی ؟
در حالیکه قالب پنیر و میذاشتم روی میز منتظر بهش نگاه کردیم هردو ...
-یکی این پسره بود امین فرخ زاده از همین بچه های هوا فضا ست
سری تکون دادم
-اهوم ...من میشناسم درسش خیلی خوبه
-آره یکی اون یکیم رفیق فاب جناب عالی دلناز خانوم
جفت ابروهامو دادم بالا
-دل.نـــاز؟!
-بله دلناز ... نگفت مگه بهت ؟
شونه ای بالا انداختم از دیشب به گوشیم نگا نکرده بودم ...
-خب دیگه
کی علی عارف و مریم فاخر و روشنک پورعلی
سامان وارد آشپز خونه شدو یه تیکه از نونای تستی که تازه داغ کرده بودم و برداشت
-این دختره مریم فاخره میشناسم از اون خر خوناس خوب کردی انتخابش کردی...
میثمم اومد تو آشپز خونه
-آره بچه های خوبین ... امین و دلناز خانوم امروز میان بقیه فردا....باید ببینیم امیرم می
پسنده یانه ...
-حتما تائید میکنه بچه های خوبیو انتخاب کردی ...
صدای چای ساز در اومد فنجونارو گذاشتم توی سینی و برای هر سه تامون چایی ریختم
... بعد خوردن صبحونه میون بحثای تخصصی و غیر تخصیمون هر کدوم رفتیم سر کارمون ...
طراحی باله ها رو سامان انجام داده بود ... به جرئت میشد گفت عالی بود یه چیزی فرا تر از عالی ... یه نگام به ساعت بودو یه نگاهم به در .... ساعت داشت از دوازده میگذ
شت و خبری از امیر ارسلان خان امیری نبود ...
میثم خودکارشو پرتکرد روی میز
-آقا این سرگروه نمیخواد بیادانگار نهار نوبته اونه پس چی کنیم ؟!
-خب یه زنگ چرا بهش نمیزنی؟!...زنگ بزن ببین کجا مونده
گوشیشو از کنارش برداشت و نگاهی به صفحش انداخت ...
-زنگ زدم بر نمیداره ...
سامان دست برد سمت نیم کت شیکش ... توی دلم اعتراف کردم پسر به خوشتیپیش نوبره ... رو کرد سمت من
-بیا بریم نهار و بگیریم و بیایم
با تعجب گفتم –با من؟!
خیلی ریلکس سویچشو برداشت و روکرد سمتم
آر ه باتو ... در مورد اون مسئله هم باهم صحبت میکنیم ...
پفی کردم این یارو چرا اینقدر کنه بود .... دهن باز کردم که جوابشو بدم که نگام به نگا هش افتاد داشت با زبون بی زبونی میگفت خفه خون بگیر ...
یه جورایی حالم داشت از اینجا بهم میخورد از دیشب ....ترجیح دادم مخالفتی نکنم ... ر فتم توی تک اتاق اونجا و لباسامو عوض کردم تنها مانتویی که داشتم و با همون شال د یروزیو تنم کردم ...
باید سریعتر میرفتم اب ته مونده حسابم یه لباس درست و حسابی برای خودم میخریدم
... وقتی از اتاق اومدم بیرون میثم نگاهی به سرتاپام کردو با دست به بیرون اشاره کرد
-رفت تو ماشین ... واسه من برگ بگیرین با موسیر ...
لبامو به معنی تمسخر کجکی کردم
-چشـــــــم ...فعلا
از خونه اومدم بیرون و رفتم سمت ماشینش .... عینک آفتابی شیکی زده بود به چشماش
.... راست میگن از هرچی بدت بیاد سرت میاد ازمردا فراری بودم و ناخواسته دوتا مرد د رگیر خصوصی ترین مسائل زندگیم شده بودن ...
مسیرسبز راه پولدار شدن
🌲 @Be_win مسیرسبز ☞☜ ایــتا
🌲 @Be_win_3 مسیرسبز ☞☜ تلگرام
اینجا زندگیتو متحول کن 👆 نگی نکفتی