eitaa logo
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
912 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
634 ویدیو
581 فایل
خوشامدید ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ @zekrabab125 داستان و رمان @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ ╭━⊰⊱━╮╭━⊰⊱━━╮ من ثروتمندم💰💰💰 @charkhfalak110💰💰 ╰━⊰⊱━╯╰━━⊰⊱━╯ اینجا میلیونر شوید🖕 ❣ با مدیریت #ذکراباد @e_trust_Be_win ایدی مدیر
مشاهده در ایتا
دانلود
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
📚📚 رمان شماره دهم 📌 بنام 📕 # کف خیابان " 📝نوشته حداد پورجهرمی
🌺اَعُوْذ ُبِاللّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیْمِ🌺 عفت با اندکی تندی اما با کلامی توام با احترام گفت: «طریق و روش دست شماست! اصلا برید دربیارید و ببینید که اساتید و هیئت علمی موسسش، چند حقوق میگیرن؟ ما حاضریم دو برابر اون حقوق را در پژوهشگاه بهشون بدیم به شرطی که برای ما کار کنند! ماشالله دکتر م ب خیلی در پژوهشگاه موفق عمل کرده اند! ما اصلا فکرش نمیکردیم که ایشون در سه چهار تا سفر به قم بتونند یه جمع پژوهشگر را در شاخه تاریخ علم و تاریخ فلسفه شناسایی کنند و حتی بتونند ........» اون مرد که معلوم بود به پت پت افتاده گفت: «درسته! حق باشماست! اما حالا نمیشه بیخیال مصباح یزدی و موسسه اش و شاگردان و اعضای هیئت علمیش شد؟!» عفت پوز خندی زد و گفت: «حرف ها میزنید حاج آقا! تا اون زنده است و موسسه اش راه اون را پیش گرفته، نمیشه انتظار یه انتخابات بی دردسر داشت! بذارید راحتتون کنم! این آقا مزاحم دموکراتیکه کردن ایرانه! توی ککش نمیره که دوره ولی فیقه بازی سر اومده و نمیشه با حکم حکومتی ولی فقیه مملکت را اداره کرد! اصلا شما روی طرح تازه من فکر کنید! روی این فکر کنید که چطوری میشه مصباح و حلقه پرتو را به اسم ضعیف بودن «مبانی فقهی» و «فقیه نبودنشون» حداقل به مدت شش ماه خاموش کرد؟! برید تبلیغ کنین که «مصباح، فقیه نیست!» بگید «مصباح فیلسوف است!» بگید «فیلسوف چه ربطی به حکومت و اسلام؟» این طرح خیلی در مشهد جواب داده! تعجب میکنم شما اساتید بزرگوار چطور نتونستید از روش به جون «فلسفه» و «فیلسوف» انداختن فقها و حوزه های علمیه نهایت استفاده را نکنید؟!! چون ما خیلی با فقها و مراجعی که فقط به جنبه فقهی و شرعی میپردازند و مشغول کرسی و کلاس مکاسب و کفایه و... هستند کار و مشکلی نداریم! برن اینقدر مکاسب و کفایه و خارج اصول و خارج فقه درس بدن که همه عالم فقیه بشن! اساس مشکل ما با اونایی هست که از «فلسفه» و مخصوصا از «فلسفه سیاسی اسلام» دم میزنند!! مثل همین مصباح و شاگرداش! اینا هستند که مدام کار ما را خراب میکنند و به اسم پاسخ به شبهات و دوره طرح ولایت و... با جفت پا میزنند توی دهن دموکراسی و مدرنیته و...» سکوت سنگینی بر اون جمع حاکم شده بود! مشخص بود که حریف زبون و دلایل عفت نمیشن! مخصوصا اینکه پول های هنگفتی که دریافت میکردن، بسته به نظر و دل و موافقت عجوزه ای کارکشته و همه فن حریف بود! عفت با این جملات سخنش را با اون مرد تموم کرد: «رهبر ایران چند تا مثل مصباح و سبحانی مگه داره؟! من فکر میکنم و بلکه مطمئنم که تعداد شماها و تریبون هایی که در اختیار دارید خیلی میتونه در انتخابات آتی اثرگذار باشه! حتی بیشتر از شاگردان مصباح و سبحانی! اصلا بذارید خیالتون را راحت کنم... انتخابات آتی، زورآزمایی چپ با راست نیست! بلکه قیام علمی و تبلیغی علمای باسوادی مثل شما و دوستانتون هست بر علیه کسانی که با آیات سوره بقره به اصلاحات و اصلاح طلبان تاختند و خشونت دینی را ترویج کردند!» خب فکر نمیکنم نیاز به تحلیل و بررسی خاصی داشته باشه! به این کار عفت در مرحله مقدماتی، میگن: دامن زدن به «تضاد فقیه و فیلسوف!» و به این طرح در ادامه میگن: «شورش فقاهت بر علیه سیاست!» یا «شورش علما بر علیه ولایت!» طرح خیلی خطرناکیه! ینی خطرش از هر چی در ذهنتون فکرش میکنید، ضربدر هزار کنید! ینی هزار برابر خطرناکتره! اینقدر خطرناکه که سبب «استحاله» حوزه های علمیه و تربیت علمای باسواد «ضد سیاست» یا «ضد ولایت» خواهد شد!! اونطوری که اونا داشتند با هم راحت حرف میزدند... و به هم کد میدادند... و طبق طرح های قبلی و فعلیشون کار میکردند، مشخص بود که حداقل چندین سال داره این تربیت پیاده نظام های پروژه «شورش علما بر علیه ولایت!» طراحی و تئوریزه میشه! ما که تا اون موقع از بقیه حضار جلسه خبر نداشتیم که اونا قراره چه ماموریت هایی انجام بدهند! اما همین یک جلسه، نقشه حذف و یا سکوت آیت الله مصباح و منزوی کردن موسسه علمی و آموزشیشون و حلقه پرتو (هفته نامه موسسه امام) در انتخابات آتی بود! خدا میدونه بقیه داشتن روی چه افراد و یا چه طرح هایی کار میکردند!! کار از این چیزا که فکرش میکردم سخت تر بود! اما اجازه بدید خیلی از قم نگم ... اجازه بدید برگردیم تهران! ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ @zekrabab125 داستان و رمان )صلواتی ) @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ )صلواتی ) @charkhfalak110 مطالب پُرمغز )صلواتی ) @zekrabab نهج‌البلاغه برادرقران )صلواتی ) 📚 کپی مطالب باذکر صلوات 📚 🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴 🌴 مطالب صلواتی📚 کپی صلواتی 🌴 🙏 با انتشار مطالبِ ارزشمند ما را یاری نمایید، تا نقش بزرگی در رشد تربیتی و اخلاقی
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
#بی_پر_پروانه_شو #قسمت57 پناه از شدت استرس با پام روی زمین ضرب گرفته بودم .... صحنه ها یکی یکی م
آقای دکتر حالش چطوره؟ گوشی پزشکیشو انداخت دور گردنشو دستاشوکرد توی جیبش ... -پنج بخیه خورده .... قطر زخمش کوچیک بود ولی عمقش زیاد.... بهتره تا به هوش اومد نش صبر کنید ... نفسمو با خیال آسوده دادم بیرون ... امیر - خدا رو شکر انگار بهتره .... الان بیا بریم باید با فرزام حرف بزنی من شب برمیگردم پیشش ... ابروهاو گرهکردم و محکم گفتم نه ... -نـه؟... پناه چرا داری لج بازی میکن... -لجبازی نمیکنم ... من تا به هوش اومدنش بالا سرش میمونم ... عصبی پوزخندی زد -چی میگی واسه خودت ... همین چند ساعت پیش میخواستن ببرن سرتو زیرآب کنن کجا میمونی .... مصمم گفتم -هر اتفاقیم بی افته میمونم ....نمیتونستم بزارمشو برم هر بار به خاطر من خطر کرد ... یه شب تا صبح پیشم موند ... به خاطرم چاقو خورد ... من نمیتونستم ... نمیتونستم گربه کوره باشم و بگذرم از این همه محبتی که بی قیدو شرط در حقم کرده رو ندید بگیرم نمیام ... اگه حرفی هست یا الان بزنه یا فردا ...من الان این لحظه تا وقتی که سامان. از رو اون تخت بلند نشه اینجا میمونم ... عصبی چنگ زد بین موها ... یه اَه زیر لب گفت و از کنارم رد شد ... میفهمیدم میخواد کمکم کنه ولی الان سامان مهم تر از خودم بود ... نشستم روی صندلی کنار در اتاقش ... میدونستم پرستارا هنوز اون تو ئن برای همین به خودم اجازه ندادم برم تو... با دستام سرمو گرفتم و تکیه دادم به دیوار ... خدایا کجای زندگیمی که نمیبینمت .... با صدای زنی که ناله میکرد خدایا چه خاکی به سرم شده چشمامو باز کردم .... نگام قفل شد روی زنی که داشت همراه یه دختر جونو و دوتا مرد به سمت اتاق سامان میومد... سریع خودمو جمع و جور کردم ...شباهت دختره به سامان به قدری بود که با یه نگاهم میشد فهمید خواهرشه .... از کنارم ردشدن و سریع درو باز کردن ... انگار اصلا منو ندیدن ... بلند شدم و ایستادم ... صدای زنه و دختر کنارش بلند تر شد ... نگام به نیم تنه لختش بود که روی تخت دراز کشیده بود ... حتی اون باند پیچی هام نتونسته بود عضلات شکمشو قایم کنه با وجود لا غر بودن ولی هیکل عضلانی داشت ... سریع نگامو ازش گرفتم ... -اَ که هی .... خانوادشم که اومدن ... تا سرمو چروندم سمت امیر رفت تو اتاق ... کمی دور تر از در اتاق ایستاده بودم و خیره بودم بهشون امیر جلو رفت و دستشو دراز کرد سمت مرد مسن و مرد جونتری که کنار ش بود ... -سلام آقای حسین پور... هردو چرخیدن سمتش ... زنی که حدس میزدم باید مادرش باشه چرخید سمت امیر -چه بلایی سر پسرم اومده ؟....کی به این روز انداختتش؟! امیر لحنشو آروم تر کرد -نگران نباشین خانوم حسین پور شکرخدا اتفاق خاصی نیافتاده ... من باهاتون تماس گر فتم که تشریف بیارید بیمارستان ... ظاهرا یه درگیری خیابونی بوده برای یکی از هم گرو هیامون انگار مزاحمت اینجاد کرده بودن سامان جان خواسته دخالت کنه که متاسفانه ا ونام با چاقو زدنشو در رفت ... دخترجوون –یعنی چی که در رفت.. یعنی سامان سر یه دختره دعوا کرده ؟ ی قدم گذاشتم جلو ...با صدای ضعیفی گفتم -سـ...سلام نگاه همشون چرخید روم ... تا خواستم یه کله دیگه حرف بزنم سریع خواهرش گفت -شما؟! دهنم باز نشده بود که امیر زودت گفت -ایشون خانوم خطیب از هم دانشگاهیای مان برای ایشون مزاحمت پیش اومده بود.... مادرش یه نگاه به سر تا پام انداخت ... همگی ساکت بودن ... آب دهنمو به زور قورت دادم .... سنگینی نگاشون کمر شکن بود ....پدرش قبل همه این سکوت و شکست -آهاکه این طور ... حالا خودت خوبی دخترم؟ لبخند مصنوعی نشوندم روی لبم -ممنون .. شرمنده واقعا نمیدونم به چه زبونی ازتون عذر خواهی کنم ... 🌺🍃 مسیر سبز 👇 لینک ایتا 🌿🌼 @Be_win 🌼🌿 🌺🍃 مسیر سبز 👇 لینک تلگرام 🌿🌼 @Be_win_3 🌼🌿