eitaa logo
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
912 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
634 ویدیو
581 فایل
خوشامدید ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ @zekrabab125 داستان و رمان @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ ╭━⊰⊱━╮╭━⊰⊱━━╮ من ثروتمندم💰💰💰 @charkhfalak110💰💰 ╰━⊰⊱━╯╰━━⊰⊱━╯ اینجا میلیونر شوید🖕 ❣ با مدیریت #ذکراباد @e_trust_Be_win ایدی مدیر
مشاهده در ایتا
دانلود
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
📚📚 رمان شماره دهم 📌 بنام 📕 # کف خیابان " 📝نوشته حداد پورجهرمی
🌺اَعُوْذ ُبِاللّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیْمِ🌺 وقتی شما در یک گلستان پر از گل و بلبل و عطر و گلاب، بیل دست بگیری و خاک ها را جا به جا کنی، خواه ناخواه موجودات زیر زمینی و کرم و قارچ هم به چشمت میخوره! خب این طبیعت دنیاست! همه جا همینجوریه. همه جا هم خوب هست و هم بد! پس خیلی فرقی نمیکنه قم باشه یا هر شهر دیگه! اینو گفتم برای کسانی که ممکنه خورده بگیرن و فکر کنند تصورات مردم درباره حوزه و روحانیت با شنیدن بخشی از توطئه هایی که در محافل معلوم الحال در حال شکل گیری است عوض میشه و دیگه احترامی برای علما قائل نمیشن و از اینجور حرف ها! نه! مردم ما خیلی باهوش تر از این حرف ها هستند. بگذریم! تقریبا پروژه ای که عفت در حال پیگیریش بود برامون روشن بود. ضمن اینکه خیلی درباره کسانی که در اون جلسه و چند جلسه بعدش بودند تحقیقات مفصلی صورت گرفت. شاید به جرات میتونم که اکثر کسانی که با عفت در اون پروژه شرکت داشتند، از کسانی بودند که یا پرونده تبلیغ علیه نظام داشتند و یا در رزومه اونا ترویج اکاذیب و دلسرد کردن مردم و... ثبت شده بود! ینی کلا آدمای مسئله داری بودند و کم پیدا میشد کسانی که صادقانه و درست و حسابی زندگی باشند اما یهویی به دم و دستگاه عفت و اینا متصل شده باشه! این خودش نکته ای است در خور توجه! اونا از مشکلات «مالی و معیشتی» و حتی «سیاسی» طلبه ها میخواستند سواستفاده کنند. مثلا اگر طلبه ای زمینه جذب به فعالیت علیه نظام داشت، تلاش میکردند با حل کردن مشکلات مالیش جذبش کنند. اما اگه کسی دقت کنه همین هم توی چشم میاد! با اینکه خیلی از طلبه ها هستند که مشکلات مالی متعددی دارند و با شهریه اندک طلبگی و امام زمانی دارن زندگی میکنند اما دم نمیزنند و به تکلیف شرعی و حوزویشون عمل میکنند! اما جالبه که عفت و اینا، دنبال هر طلبه ای نبودند. دنبال طلبه های خاص با میزان هوش و استعداد بالا و دارا بودن زمینه های منفی سیاسی بودند! ینی مثلا طلبه های سطح پایین و معمولی و غیر اجتماعی، به درد افکارشون نمیخورد و توسط تیم مد نظرشون جذب نمیشد! بلکه اونا بعضی از طلبه ها را به بهانه تحقیق و پژوهش در یک مرکز علمی و یا به بهانه تربیت تبلیغ و منبری در مجالس خاص و شهرها و روستاهای از پیش تعیین شده جذب میکردند! الحمدلله حوزه و دادسرای ویژه روحانیت تونستند در بعضی از موارد، به موقع وارد بشن و با پی بردن به حساسیت موضوع، حرکات خوبی ارائه بدن. ولی ... ولی سیستمی که توسط عفت و دار و دسته اش فعال بودند، خیلی آنلاین و لحظه ای، روش عوض میکردن و از راه های دیگه وارد میشدند. نمیدونم کار خدا بود یا... اینکه همون ایامی که ما درگیر این پرونده در قم بودیم، مطلع شدیم که حتی آیات عظام: نوری همدانی و مکارم شیرازی و سبحانی و علوی گرگانی و جوادی آملی و چندین مدرس عالی حوزه، به مناسبت های مختلف، طلاب و فظلای حوزه را دعوت به تبلیغ برای انتخابات و انتخاب اصلح و اینا میکردند. خب این خیلی عالی بود. چون اون سال در حوزه و دانشگاه، قرار بود امتحانات زودتر برگزار بشه و اصلا کم کم داشت ایام امتحانات طلاب شروع میشد و کرسی های درس در سال تحصیلی تموم میشد. هنوز هم برای خیلی ها جای شکر و تعجبه که چطور این مراجع باهوش و آگاه به زمان، ظاهرا بدون هماهنگی با هم، ظرف مدت دو هفته، از انتخابات حرف میزدند و خط دهی های مناسب و به نفع نظام ارائه میدادند! چون هنوز تا انتخابات خیلی فاصله داشتیم و موقع دعوت از مردم برای حضور در انتخابات نبود. اما این مراجع داشتند علنا طلبه ها و شاگردانشون را برای دعوت از مردم و حضور حداکثری مردم و شیوه جذب مردم به انتخابات و... نکاتی را میفرمودند و یاد میدادند. این کار مراجع و فضلای انقلابی حوزه، حتی به تیم ما هم یه انرژی خاصی داد. انرژی که باعث شد ما اینقدر احساس مسئولیت بکنیم که حتی بیشتر از تکلیفمون در پروژه عمل کنیم. تا این حد که به ابوالفضل بگم قم بمونه و تکلیف یه چیزی را روشن کنه و بعدش برگرده تهران! بذارید اینجوری بگم؛ روز جمعه، طرفای ظهر بود که 233 باید اون چهار نفر را برمیگردوند تهران! قبلش با من تماس گرفت و کسب تکلیف کرد. بهش اجازه برگشت دادم. همشون در راه خواب بودند و مدتی هم که بیدار بودند صحبت های خاصی مطرح نشد. اما ... یه نفر از اون چهار نفر نیومد تهران! یادتونه گفتم عفت، یه نفر را کنار حرم پیاده کرد و بهش گفت «یادت باشه که زیر سی سال باشن!»... همون آشغال کثافت تهران نیومد! 233 میگفت اون یکی دو شب هم خیلی پیداش نبوده و کمتر در اون خونه رفت و آمد داشته! باید میفهمیدیم که اون مونده که چیکار کنه ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ @charkhfalak500 @charkhfalak110 @zekrabab125 @zekrabab
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
#بی_پر_پروانه_شو #قسمت58 آقای دکتر حالش چطوره؟ گوشی پزشکیشو انداخت دور گردنشو دستاشوکرد توی جیبش
خواهرش لحنش کمی نرم تر بود -این چه حرفیه عزیزم تو اون شرایط هر کس دیگه ایم بود همین کارو میکرد ... حرفی نزدم ... جرئت بالا آوردن سرمو نگاه به هیچ کدومو نداشتم ...انگار امیر حالمو فهم ید که اومد طرفم.. -خانوم خطیب من یه چند دیقه ای باهاتون کار داشتم ... یه لحظه تشریف میارین ... نگاهی بهش کردم ویه نگاه به جمعشون که منو زیر ذره بین برده بودن انداختم و پشت سرش از اتاق اومدم بیرون ... نگاهی به داخل کردو آستین مانتومو گرفت و کشیدم کنار دیوار -به فرزام گفتم فردا میریم دیدنش ریلکس خیره شدم تو چشماش -خب ؟! انگار کمی حرصی بود از دستم -خب به جمالت .. مدارکی که میگی کجاست؟.... پیشته که فردا ببریم براشون؟ اخمام باز رفت تو هم -سامان رفت که بیارتشون نمیدونم پیدا کرد یا نه .... با مشت کوبید کف دست چپش ... -اه لعنتی .... کجاست بگو من میرم دنبالشون بگردم ... زندگیم بهم یاد داده بود به هیچکس اطمینان نکنم... حتی به چشمام وقتی خودم نیس تم .... فردا خودم میرم برش میدارم میریم ... اخماش بد تر از ماله من گره خورد بهم ....انگار فهمید بهش اطمینان نکردم و برخورد بهش ... باغیض نگام کرد .... -به درک اسفل السافلین ... اینو گفت و پشتشو کرد به من و رفت سمت خروجی بیمارستان ... نمیدونستم باید بر گر دم توی اتاق یا نه ... تر جیح دادم بیرون باشم ... جو حاکم توی اتاق هم خجالت زدم میکرد هم معذب ... تا وقتی خانوادش تو اتاق بودن بهتر بود کنار اتاقش نباشم ... رفتم سمت آب سرد کن و یه لیوان اب یخ برای خودم ریختم ... لیوان و بردم سمت دهنم که نگام به دستام افتاد ... حس کردم بوی خون تو دماغم پیچد .... یه قلپ آب یکه خو رده بودم و سریع برگردوندم توی لیوان و پرتش کردم تو سطل آشغال کنار آب سرد کن ... . راه سرویس بهداشتی و میدونستم ... با قدمایی تند راه افتادم سمتش .... حس حالت تهوع داشت بهم دست میداد ... درشو با ز کردم و خودمو پرت کردم توش... دستمو گذاشتم روی دهنم که بازهمون بو تو دماغم پیچید و اینبار نتونستم خودمو نگه دارم و هر چی که توی معده خالیم بودو بالا آوردم . ... میل عجیبی به عق زدن داشتم ... عق زدن این دنیا و همه آدمای امثال پایدار ... پدرم . .. مادرم ... حالم از خودمو آدمای درو برم داشت بهم میخورد ... یاد اون متنی افتادم که میگفت وقتی اولین حس مادرم نسبت به من تهوع بود از بقیه چه انتظاری میره نمیدونم چقد تو آینه دستشو یی خیره موندم به خودم .... چقدر غرق شدم تو گذشته ای که جز گندو کثافت چیزی واسه دل خوش کردنش بهش نداشت ... وقتی به خودم اومدم که وارد اتاق سامان شدم و با دیدن پسر جوونی که تو اتاق نگاش تیز چرخید سمتم خشکم زد ... چشماش همرنگ چشی سامان بود ولی عمق و نفوذ چشمای سامان و نداشت... -شما؟! نگاهی به درو برم کردم خبری از خانوادش نبود ... اعتماد بنفسمو جمع کردم .... -پناه خطیب هستم همکلاسی سامان خان ... پوزخند پر تمسخری زدو یه نگاه به سر تا پام انداخت ... -بگو دوست دخترشی خودتو خلاص کن دیگه چرا صغری کبری میچینی ... نگاهی به سا عت توی دستش کر د ... -خوبم شد اومدی ... اینا که منو کاشتن اینجا رفتن برم یه چیزی پیدا کنم برا خوردن .... پناه اینو گفت و بی توجه به من از کنارم رد شد ...شونه ای بالا انداختم و جلوتر رفتم ... نگا م خیره مونده بود رو نیم تنه برهنه و شیش تیکش که حالا با اون چاقویی که خورده تی که پاره شده بود.... نفسمو با صدا دادم بیرون و نگامو بالا تر کشوندم ... صندلی کنارمو نزدیک تر آوردم و نشتم روش ... نگام روی صورتش چرخید ... مژه های بلندش روی صورتش سایه انداخته بودن و یه ته ریشه خیلی کم رو صورتش که جذابیتشو چند برابر کرده بود ... نگام به خال کوچیکی ر وی گونه چپش افتاد ... اخمش انگار تو عالم بیهوشیم باهاش بود ... یبار دیگه تو دلم اعترا ف کردم این پسر تو جذابیت لنگه نداره ... ابروهای خوش فرمش در هم بودو یه چسب کوچیک بخیم زده بودن کنار ابروی چپش . .. لبخندی روی لبم نشست .... زندگیمو خیلی جاها مدیون امیر ارسلان و این پسر بودم . .. گاهی وقتا تو کار سرنوشت میمونی ... آدمایی ک تا چند وقته پیش نه سلامی باهاشون دا شتم و نه علیکی آدمایی که فقط اسم بودن که شنیده بودم حالا شده بودن نزدیک ترین و محرم ترین آدمای حال حاضر زندگیم .... نفس عمیقی کشیدم و سرمو گذاشتم روی دستم کنار تخت ... یه شب تا صبح کنارم موند و همین دلگرمم میکرد تا صبح کنارش باشم... چشمامو بستم...خوابم میومد وخوابم نمیگرفت ... خوابام ای́نروزا شده بود خواب خرگوشی ... با چشم باز میخوابیدم تا مبادا تو خواب بلایی سرم بیاد .... ای́نروزا میترسیدم از خوابیدنم مسیرسبز راه پولدار شدن 🌲 @Be_win مسیرسبز ☞☜ ایــتا 🌲 @Be_win_3 مسیرسبز ☞☜ تلگرام اینجا زندگیتو متحول کن 👆 نگی نکفتی