📚رُمّانْهایبلــندوداستانکوتا📚صلواتیوآموزنده🌷🌷🌷
📚📚 رمان شماره دهم 📌 بنام 📕 # کف خیابان " 📝نوشته حداد پورجهرمی
🌺اَعُوْذ ُبِاللّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیْمِ🌺
#رمان_امنیتی_کف_خیابان
#قسمت89
اون شب، حالت فوق العاده اعلام شده بود چون اونا قصد رفتن نداشتن و تا فرداشبش اونجا موندند تلاش های جزئی برای پراکنده کردن مردم صورت گرفت اما چون اونا وارد فاز وحشیانه و توحش نشدند و برنامشون اجتماع آرام بود، دستور اومد که برخورد و تنش ایجاد نکنید. فقط چند بار از بلندگوهای وزارت کشور اعلام شد که «لطفا متفرق بشید» و «نظم عمومی را به هم نزنید» و «اجتماع نکنید»... اما کسی گوش نمیداد.
وزارت کشور، هر از یک ساعت، آمار و اخبار آراء را اعلام میکرد... ضمن اینکه نمایندگان هر کاندید هم در تمام شعب اخذ و شمارش آراء حضور داشتند و نظارت جدی صورت میگرفت. مثل همیشه. همیشه همینطوری بوده.اما هربار از سوی عده ای، جوری دم از انتخابات آزاد میزنند که انگار نظام در آراء مردم دست میبره! حالا خوبه که خودشون هم وقتی سر کار بودند و همین منصب ها را داشتند، به همین رویه عمل میکردند و میدونند که رویه نظام و اخذ رای و... عوض نشده! اما نمیدونم حالا چی شده که شدند «شکاک الناس!» شدند «الذی یوسوس فی صدور الناس!
40 ساعت بعد.
در طول اون چهل ساعت، انواع غذا از چلو جوجه گرفته تا چلو ماهی و انواع نوشیدنی و دسر پخش کردند. حتی نماز جماعت خوندند عفت و فائزه هم بودند از اون دو تا چشم برنمیداشتم.
تا اینکه بوی شکست نامزدشون میومد. این بوی شکست، بعد از شمارش و اعلام آراء تهران قطعی تر شد همهمه افتاد. داشت کم کم شلوغ میشد. داد و بیدادها و شعارها شروع شد. دیگه داشتند تحرکات بدی میکردند
با بچه ها در ارتباط بودم. ابوالفضل گفت: «حاجی! اینا دارن از خونه میان بیرون! دارن سوار دو سه تا ون میشن... سر و وضعشون خیلی بد نیست... اما خیلی هم جالب نیست
گفتم:میدونم. دارن میان اینجا. از زهره و رامین چشم برندار!
بیسیم زدم واسه عبداللهی.گفتم: «اعلام وضعیت!
گفت:رصد سوژه. تعقیب و مراقبت. قربان! اینا مسلح اند ندا سر جاش بند نمیشه. ممکنه نتونم کنترلش کنم... اجازه میدید زمین گیرش کنم؟!
گفتم:حالا فعلا شما مواظبش باش! اما به محض تحرک خرابکارانه بهم اطلاع بده تا اعلام دستور کنم.
تعداد نیروهای انتظامی و ضد شورش هم چند برابر شده بود. مدام از همه جا اعلام وضعیت غیر عادی میشد. فقط منحصر به اون خیابون نبود.دوباره میکروفن را دادند به فائزه. فائزه گفت:ما اینبار از حق خودمون کوتاه نمیاییم. باید تکلیفمون برای همیشه با نظام مشخص بشه... ما میخواهیم کسی رییس جمهور بشه که از صندوق ها بیرون اومده باشه. نه کسی که نظام.
صحبتش به خاطر فشار جمعیت و شلوغ پلوغ شدن بیش از حد نیمه تموم موند.سوت و کف و شعار و تکبیر همه فضا را پر کرده بود
اما بدبختی ما فقط این چیزا نبود.
انگار نه انگار که مملکت صاحاب داره قانون و مامور و ریز و درشت داره حالا وسط اون بلش بوش، عده ای لباس شخصی هم شدن کاسه داغ تر از آش! همونایی که وقتی میری مجلسشون که چند تا قطره اشک بریزی، باید بدون زن و بچه بری. از بس فضا سنگینه و ممکنه کار به بصیرت افزایی با فحش خارمادر و گور به گوری دادن به این و اون توام بشه!!
با لباس شخصی و موتور و چفیه ریختند و زدند و شعار دادن و به اسم نظام و تبعیت از آقا تمومش کردند! واقعا متاسف شدم دوس داشتم به جای عفت و فائزه، خدمت چند تا از اونا برسم. باید یکی بهشون با زبون خودشون حالی بکنه که نباید غلط زیادی بکنن و گزک و آتو بدهند به دست دشمن!
متوجه عفت شدم خبری از فائزه نبود. چند نفر داشتن تلاش میکردن عفت را از صحنه و اون خیابون دورش کنند. دیگه وقتش بود. همه چیز بر علیه عفت کامل بود. مثل سایه افتادم دنبالشون. رفتند سراغ ماشینشون که توی یه خیابون فرعی پارک کرده بودند تا یه کمی از جمعیت دور شدیم و موقعیت را مناسب دیدم، بسم الله گفتم و رفتم سراغشون.
دو سه نفر مرد بودند. به اولی ضربه زدم و زمینگیرش کردم. دومی تا اومد اسلحه بیرون بیاره، زدمش و مجبور شدم مچ دستشو بشکنم. اما نفر سوم.خیلی نامرد بو. با چاقو افتاد به جونم. وسط درگیری میشنیدم که مدام ابوالفضل و عبداللهی اعلام موقعیت و کسب دستور میکردند. اوضاع هممون یهویی بهم ریخته بود. اون نامرد هم جوری با چاقو به جونم افتاده بود که اگر غافل میشدم، تیکه تیکم کرده بود
ابوالفضل میگفت:حاجی! پیاده شدند دارن میرن قاطی جمعیت چه غلطی بکنم؟ حاجی حرف بزن!
عبداللهی میگفت:ندا و دوستاش دارن علنا به جون مردم و بچه حزب اللهی ها میفتند. خیلی حرفه ای میزنن. قربان! زمینگیرش کنم
¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸
♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️
¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸
@charkhfalak500
@charkhfalak110
@zekrabab125
@zekrabab
📚رُمّانْهایبلــندوداستانکوتا📚صلواتیوآموزنده🌷🌷🌷
#بی_پر_پروانه_شو #قسمت88 سامان درو بستم و سرمو کوبیدم به فرمان ... داشتم روانی میشدم این دوروزه
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت89
خندید ولی خنده هاشم لرز به تن آدم مینداخت ... آروم میخندید
-نه دیگه نشد گل پسر ... اومدی و نسازی ها شازده
-میگم دست من نیست ...
سکوت شدو به دیقه نکشیده صدای پناه پخش شد تو گوشی
-سا...سامان..
حالم زیرو رو شد از این حرف زدن پر وقفه مابین کلماتش
-پناه ... پناه ...سالمی؟
گریش و ناله هاش قاطی شد تو هم
-سامان کمک...م کن دارم می..میرم ....
-پناه ... پناه کجایی تو ..
-اینش دیگه به تو ربطی نداره ... مدارک و بیار تا یبار دیگه زنده ببینیش
مشتمو کوبیدم روی میز و فنجون قهوه چپه شد روی میز ...
-لعنتی دست از سر ش بردار ...
پوزخندشو از پشت تلفنم حس کردم ... -اونم به وقتش آقا مهندس ...تماس میگیرم باهات
صدای بوق تلفن تو گوشم سوت میکشید ....ولو شدم رو صندلی ... نگاهای بقیه روم سنگینی میکرد... دست بردم سمت یقه لباسم تا شاید کمی هوا برای نفس کشیدن پیدا کنم.
.. کیف پولمو از جیبم در آوردم ویه اسکناس ده تومنی گذاشتم روی میز و بلند شدم ...
باید سریعتر به فرزام خبرشو میدادم ... همینکه از در زدم بیرون سیل بد بارون خورد تو
صورتم ... بی توجه به بارون خودمو به ماشین رسوندم ... نگاهی تو آینه به خودم انداختم .... موهام چسبیده بود بهم و قطره های بارون رو صورتم سر میخوردن ... دستی به
خیسی موهام کشیدم ... ترمز دستی و خوابوندم و حرکت کردم .... باید سریعتر این ماجر ارو تمومش میکردم...
مسیرسبز راه پولدار شدن
🌲 @Be_win مسیرسبز ☞☜ ایــتا
🌲 @Be_win_3 مسیرسبز ☞☜ تلگرام
اینجا زندگیتو متحول کن 👆 نگی نکفتی