هر روز برای صحبت با همسرتون وقت بگذارین!!
شما باید در زندگیتون "قانونی" داشته باشین که بگه:
«هرگز اجازه نمیدیم سرمون اونقدر شلوغ بشه که باهم حرف نزنیم»!!!
گوشی های موبایل و کامپیوتر ها رو کنار بزارین!
باید زمانی داشته باشیم که "دو نفری" تنها باشیم؛ رو در رو بشینیم و باهم حرف بزنیم.
باید وقت کافی بزاریم و هر روز در یک "زمان خاص" و "فضایی صمیمانه" در مورد مسائل شخصیمون صحبت کنیم.
و این یعنی: «من دوستت دارم»!
فقط ۱۰ تا ۲۰ دقیقه در روز!!
برای ارتباط برقرار کردن، وقت کافی بزارین…
اگه سرتون خیلی شلوغه خلوتش کنین!!
به چیزهای دیگه نه بگید، اما به همسرتون نه نگید.
#هردوبخوانیم
═══✼🍃🌹🍃✼══
@zendegiasheghane_ma
═══✼🍃🌹🍃✼══
دوستان یه عزیزی تو چت ناشناس برای بنده پیام فرستادند مشکلی دارند خواستند صحبت کنند از مدیر تبادلات کانال آی دی من رو بگیرند من در چت ناشناس نمیتونم پاسخگو باشم عزیزان
سوالشون رو تو کانال هم نمیتونم مطرح کنم .
ارتباط موفق_15.mp3
10.38M
#ارتباط_موفق
#قسمت15
❌هر کدام از مشغلهها، علائق، روابط، رفاقتها و ... اگر ؛
شما را چنان به خود مشغول کنند، که مراقبت و پرورش #کودک_عزیز_روان تان از یادتان برود؛
قطعاً سببِ اصلیِ شکست شما در همان ارتباط خواهند بود.
💥 کسی که، در میان مشغلهها خودش را فراموش میکند؛
براحتی دیگران را نیز فدا خواهد کرد.
#استاد_شجاعی 🎤
#حجتالاسلام_حاجعلیاکبری
═══✼🍃🌹🍃✼══
@zendegiasheghane_ma
═══✼🍃🌹🍃✼══
#هردوبخوانیم 🧕🧔🏻
📌روزی 3 دقیقه به همسر خود 3 وعده غذای عشق دهید :❤️🎁❤️🎁
➖وعده اول صبح قبل از این که از تخت خود بیرون بیاید، با لبخند یا صبح بخیری زیبا ...
➖وعده دوم میان روز با گفتگوی تلفنی یا پیامی عاشقانه ...
➖وعده سوم قبل از این که بخوابید با کلماتی مناسب با زبان خود او(زبان مردانه شوهرتان یا زبان زنانه خانم) ابراز علاقه کنید.
👈در ضمن حتما میان وعده غذایی عشقی را یادتان نرود.میان وعده عشق به شرح زیر است :
▫️وقتی به منزل برمی گردید یا برمیگردد، حتما از او استقبال کنید.
▫️یک تلفن کوتاه بزنید و بگویید دوستش دارید.
▫️او را تحسین کنید مثلا بگویید که چقدر جذاب شده است.
▫️با یک نگاه یا لبخند، عشق خود را نشان دهید.
▫️یادداشتهای عاشقانه یا پیام عاشقانه به همسرتان بدهید.
═══✼🍃🌹🍃✼══
@zendegiasheghane_ma
═══✼🍃🌹🍃✼══
رمان #جانم_میرود
به قلم فاطمه امیری
═══✼🍃🌹🍃✼══
@zendegiasheghane_ma
═══✼🍃🌹🍃✼══
💕زندگی عاشقانه💕
#جانم_میرود #قسمت14 که مادرش این کار را بکند او تصور می کرد الان شاید مادرش او را برای آمدن به هی
#جانم_میرود
#قسمت15
خود جمع کرد و با دستانش خودش را بغل کرد
امشب هوا عجب سرد بود بیشتر در خود جمع شد حوصله اش تنهایی سر رفته بود
ـــ ای بابا کاشکی به زهرا و نازی میگفتم بیان
اه چرا هوا اینقدر سرد شده کاشکی چایی رو نمی ریختم در حال غر زدن بود ڪه
ــــ خانم
با صدای پسری نگاهش را به سمت دیگر چرخاند
چند پسر با فاصله کمی دورتر از او ایستاده بودند
با خودش گفت به تیپ و قیافه اشان نمی آید که مزاحم باشن
اما با نزدیک شدنشان یکی از همان پسرها با حالتی چندش آور رو به مهیا گفت
ـــ چرا تنها تنها میگفتی بیایم پیشت
دوستانش شروع کردن به خندیدن
مهیا با اخم گفت
ـــ مزاحم نشید
و به طرف خروجی پارک حرکت کرد
آن ها پشت سرش حرکت می ڪردن
به تیکه های پسرها اهمیتی نداد و کمی سرعتش را بیشتر کرد ناگهان دستی را روی بازویش احساس کرد
و به طرف مخالف کشیده شد با دیدن دست یکی از اون پسرا که محکم دستش را گرفته شوکه شد
ترس تمام وجودش را گرفت هر چقدر تقلا می کرد نمی توانست از دست آن ها خالص شود
مهیا روی دست پسره خم شد و محکم دستش را گاز گرفت
پسره فریاد کشید و دستش از دور بازوی مهیا شل شد
مهیا هم از این فرصت طلایی استفاده کرد و شروع کرد به دویدن
هر چقدر می دوید پسرها هم به دنبالش بودند
پسره فریاد و تهدید می کرد
ــــ بزار بگیرمت دختره وحشی میکشمت..
* از.لاڪ.جیـغ.تـا.خــدا *
* ادامه.دارد... *
💐شادے ارواح طیبہ شهدا صلوات💐
بامــــاهمـــراه باشــید
═══✼🍃🌹🍃✼══
@zendegiasheghane_ma
═══✼🍃🌹🍃✼══
#جانم_میرود
#قسمت16
پاهایش درد گر فته بودند چقدر خودش را نفرین کرده بود که چرا این کفش ها را پایش کرده بود
با دیدن چراغ های نیمه روشن هیئت با خوشحالی به طرف هیئت دوید
با نزدیکی به هیئت شهاب را از دور دید که مشغول جمع جور کردن بود وهیچکس دوروبرش نبود
مثل اینکه مراسم تمام شده بود
مهیا آنقدر خوشحال بود که کسی پیدا شد که اورا از شر این پسرهای مزاحم راحت کند که بی اختیار شروع کرد فریاد زدن
ـــــ سید ، شهاب ،شهاب
شهاب با دیدن دختری که با ترس به سمتش می دوید و اسمش را فریاد می زد نگران شد
اول فکر می کرد شاید مریم است اما با نزدیک شدن مهیا او را شناخت
مهیا به سمت او آمد فاصله شان خیلی به هم نزدیک بود شهاب از او فاصله گرفت
مهیا نفس نفس می زد و نمی توانست چیزی بگویید
ــــ حالتون خوبه ??
مهیا در جواب شهاب فقط توانست سرش را به معنی نه تکان دهد
شهاب نگرانتر شد
ـــ حال آقای معتمد بد شده ؟؟
تا مهیا می خواست جواب بدهد پسرها رسیدن
مهیا با ترس پشت شهاب خودش را پنهان ڪرد
شهاب از او فاصله گرفت و به آن چشم غره ای رفت که فاصله را حفظ کند با دیدن پسر ها کم کم
متوجه قضیه شد
شهاب با اخم به سمت پسرها رفت
ـــ بفرمایید کاری داشتید
یکی از پسرها جلو امد
ــــ ما کار داشتیم که شما داری مزاحم کارمون میشی اخوی و برادر
و خنده ای کرد
* از.لاڪ.جیـغ.تـا.خـــدا *
* ادامه.دارد... *
💐شادے ارواح طیبہ شهدا صلوات💐
بامــــاهمـــراه باشــید
═══✼🍃🌹🍃✼══
@zendegiasheghane_ma
═══✼🍃🌹🍃✼══
#درمحضرشهدا 🌷🌷
🌿¦ جدی گرفتهایم زندگیِ دنیایی را
و شوخی گرفتیم قیامت را..
کاش قبل از اینکه بیدارمان کنند
بیدار شویم...!!
#شهید_معزغلامی
═══✼🍃🌹🍃✼══
@zendegiasheghane_ma
═══✼🍃🌹🍃✼══