#نکات_زناشویی
💟 اگر مدتی است نسبت به همسرتان سرد شده اید سعی کنید با کمک هم این سردی را از بین ببرید.از ابتداشروع کنید.
اول بدون در نظر گرفتن مسائل جنسی. به پارک،سینما و...بروید،فقط بگذاریدبه هم نزدیک شوید.
👈 شماسلایق همسرتان راخوب می شناسید.به سلایق همسرتان نزدیک شوید وبه اونيزبگویید تاخودش راطبق خواسته شمابیاراید.بگذارید دوباره به هم علاقه مند شوید.
عشق و رابطه جنسی موفق به هم وابسته است
14.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #همسرانه
📌هفت اشتباه زنان درارتباط با مردان
🎤دکتر آزیتا ساعیان
ادامه کلیپهای آموزشی در🔻
http://eitaa.com/joinchat/766377995Cae42414a21
#کانال_آموزش_خانواده_بهشتی 👆
4_382587324426354773.mp3
653.5K
#فحاشی #بددهنی
🎤ﺻﺤﺒﺖ ﻫﺎﯼ ﺣﺠﺖ ﺍﻻﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﻟﻤﺴﻠﻤﯿﻦ ﺩﻫﻨﻮﯼ
📝 «ﺭﺍﻫﮑﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺮﺩﻥ ﻓﺤﺎﺷﯽ ﻭ ﺑﺪﺩﻫﻨﯽ»
@zendegiasheghaneh
@shamimrezvan
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#بسته_سلامتے
#درمان_یبوست
✍افرادی که یبوست مزمن دارنداگر یک ساعت بعدازغذا یک عددمغزگردو+ 5عدد انجیرمیل کنند
✍صبح ناشتا«خاکشیر+آب گرم+یک قاشق عسل»مصرف نمایند،مشکل آنها درمان می گردد...
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#درسنامه
🔺به داشته هایت که بیندیشی دیگر چشم نخواهی داشت
🔺به دست دیگری....
🔺آرامش در دوست داشتن داشته هاست ...
🔺در بخشش بی منت...
🔺و در دعا برای دیگران...
🔺خداوندا
🔺مگذار حسد راهی بیابد به قلبهایمان..
🔺که بی شک هرجا که وارد شد
🔺خانه ای آراسته است زیبنده ی شیطان
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
#آی_پارا
#پارت_پنجاه_وشش
بعد منتظر به چشمام نگاه کرد و گفت : تو حرفی نداری؟ گفتم : ممنون از لطفتون . اما من خودم الان پول دارم. می تونم برا خودم پارچه بخرم . همین که برام یه سرپناه امن تامین کردین و مقدمات درس خوندم رو فراهم می کنید به اندازه ی کافی من رو مدیون خودتون کردین . این سکه ها اونقدری هست که من بتونم به راحتی از پس مایحتاجم بربیام. تایماز خشمگین نگام می کرد . همین که ساکت شدم گفت : دیگه چی ؟ اینقدر بی غریت نشدم که دختری که به من پناه آورده ، دست تو جیبش کنه . اون سکه ها رو نگه دار برا خودت . من همیشه نیستم . معلوم نیست سرنوشت چه خوابهایی برامون دیده باشه . تا وقتی که اینجایی و تا وقتی که من هستم ، حق نداری به یه دونه از اونا دست بزنی . این حرفم رو دوباره تکرار نمی کنم و امیدوارم به خواستم احترام بذاری. اونقدر با صلابت این رو گفت که جایی برا اعتراض نبود. وقتی دید ساکتم ، از پشت میزش بلند شد و گفت : بریم شام بخوریم . حتما تو هم گرسنه ای!! منم بلند شدم و همراهش به اتاق ناهار خوری رفتیم. موقع غذا خوردن هر دو ساکت بودیم . غذا که تموم شد تایماز گفت : بهت چند تا کتاب می دم که بخونی تا وقتی که معلمت بیاد. گفتم : کتاب چی؟ با به شیطنت خاصی که از تایماز اخمو بعید بود گفت: داستان . البته از نوع عاشقانش. نمی دونم چی باعث شد خجالت بکشم . اون داستانها ربطی به من نداشتن . اما خجالت کشیدم . شاید هم از لحن تایماز بود که شرم کردم . به هر حال جلوی اتاقش توقف کرد و گفت : بیا تو بهت بدم . پشت سرش وارد اتاقش شدم. به طرف قفسه ی کتابها که به تو مرکز کمد دیواری تعبیه شد بود رفت و به چند تایی رو برداشت و نگاه کرد . دست آخر سه تا کتاب بهم داد و گفت : خوبن . سطح بالایی ندارن و داستانشون هم ملموسه . بخون تموم کردی بازم بهت می دم .
تشکر کردم و گفتم : جبران محبت شما شاید برام غیر ممکن باشه . اما دعای خیرم پشت سرتونه خان زاده. کم کم احساس می کنم دارم آی پارای یوسف خان می شم . موقع ادای این جمله چشمام نمناک شد که از چشم تیز بین تایماز دور نموند. این تایماز مهربون و آقا برام تازگی داشت انگار روح دیگه ای تو کالبد تایماز رفته بود . تایماز بهم نزدیک شد و این نزدیکی باعث شد سرم رو بندازم پایین. سرم پایین بود و داشتم با گوشه ی لچکم اشکم رو پاک می کردم که دستاش رو بازوهام حس کردم . محکم بازومو گرفت و گفت : گریه می کنی ؟ آی پارای مغرور يوسف خان که چاقو کشید رو پسر یکی یدونه میزا تقی خان ، نباید گریه کنه!!! سرم رو بلند کردم و خیره شدم به چشماش. چقدر چشماش قشنگ بود وقتی با محبت نگاه می کرد. نمی دونم چقدر خيره نگاهش کردم که دستاش از دور بازوهام شل شد و کلافه ازم دور شد . خودم از خودم بدم اومد . چرا من اینجوری کردم ؟ با دستپاچگی گفتم : من می رم اینا رو بخونم، ممنون و سریع از اتاقش اومدم بیرون. انگار نفس کم آورده بودم. رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم و شروع کردم به در آوردن لباسام. همش رو کندم و دورم پخش و پلا کردم. گرمم بود . خیلی هم گرمم بود .
#تایماز :👇👇
من وا دادم . باید اعتراف می کردم در برابر معصومیت ، بزرگی و شخصیت این دختر وا دادم. باید حداقل به خودم راستش رو می گفتم . باید با خودم روراست می بودم . من از کمند زیبا و چشمهای وحشی دختری که با قصاوت چاقو رو فرو کرد تو پهلوم خوشم اومده بود . باید اعتراف می کردم از اون همه نزدیکی بهش وقتی آختای رو براش بردم ، همه موهای تنم سیخ شده بود . باید اعتراف می کردم تو اون کوچه باغ دلم میخواست به جای اون حرفهای زهرآگین ، عاشقانه می بوسیدمش. اما از همون روز اول لج کردم .
-------------------
••••●❥JOiN👇🏾
@tafakornab
@zendegiasheghaneh