هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#هرروزیک_آیه
✨فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ
✨وَحِينَ تُصْبِحُونَ ﴿۱۷﴾
✨پس خدا را تسبيح گوييد آنگاه
✨كه به عصر درمى آييد و
✨آنگاه كه به بامداد درمى شويد (۱۷)
📚سوره مبارکه الروم
✍آیه۱۷
🌺🌿🌺🌿🌺
🌿🌺🌿🌺
🌺🌿🌺
🌿🌺
🌺
#مقایسه_کردن
🎯 کلمه خانه خراب کن !
⚠️این ⬅️"مقایسه"➡️ است که کمر بسیاری از زندگی ها را شکسته است ...
🔵پ ن : همدیگر را باور کنید !
📢📢📢هیچ کدام از آنهایی که همسرت را با آنها مقایسه میکنی هنوز با تو زندگی نکرده اند تا نقاط ضعفشان را هم ببینی !
⛔️فقط از دور قهرمانشان کرده ای ...
✅ قهرمان همان کسی است که
👌 با خوشی و ناخوشی تو عاشقانه کنارت زندگی میکند، نه آنهایی که همیشه ازشان تعریف میکنی ....
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🔰کانالی ویژه متأهلین عاشق🔰
🆔 @zendegiasheghaneh ❤️
🌿🌺
🌺🌿🌺
🌿🌺🌿🌺
🌺🌿🌺🌿🌺
🌺🌾🌺🌾🌺🌾🌺🌾🌺🌾
#نکات_زناشویی
#رضایت_جنسی_همسران
✅رابطه جنسي یک رابطه دو نفره و بر اساس رضایت طرفین است .
♨️هیچگاه با اصرار و فشار آوردن به طرف مقابل وی را مجبور به انجام رابطه نکنید زیرا در طولانی مدت طرف شما از رابطه جنسی لذت نبرده و حتی از شما و رابطه جنسی زده میشود.
💞بهترین نوع رابطه مبتنی بر آرامش و مقدمات رمانتیک است . در این صورت رابطه شما یک رابطه بی نهایت لذت بخش خواهد شد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
کانالی ویژه زوجین عاشق 🔰
❤️ @zendegiasheghaneh
25.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 #همسرانه
#نکات_زناشویی
🔴خانم ها:😳 مردان فقط رابطه جنسی می خواهند نه عشق😡
🔴آقایان:😳 زنان سرد مزاج هستند😡
📝گفتگو با دکتر حاجی حسینی پیرامون سوءتفاهم های فیزیولوژیکی زنان و مردان
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
🍃❤🍃 #درسنامه
همیشه یادت باشه
عزت ، احترام ، شخصیت ،
آبرو و محبوبیت ،
فقط و فقط تویِ دستایِ خداست.
اگه جای دیگه دنبالشی؛
پیداش نمی کنی...!
آن را که کردگار کرد عزیز
نتواند زمانه خوار کند..
🌸 تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ
📖آل عمران / ۲۶
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#بسته_سلامتے
#قارچ🍄
۷ فایده شگفتانگیز قارچ برای سلامتی↶
🔺ضدسرطان
▫️تقویت ایمنی بدن
▫️کاهش کلسترول
▫️حاوی ویتامین ب و د
▫️کاهش التهاب
▫️کمک به بیماران سرطانی
🔻مبارزه با پیری زودرس
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
#آی_پارا
#پارت_هشتاد
خواهش می کنم الان هیچی نگو . تو رو خدا آی پارا با نگاهت بدرقم کن . من نمی خوام هیچ اجباری برای پذیرفتن من داشته باشی . نمی خوام احساس دین تو رو مجبور به کنارم موندن بکنه . چند روزی می رم که به خودم و خودت این فرصت رو بدم که بتونیم تصمیم بگیریم. البته من تصمیم رو خیلی وقت پیش گرفتم . در واقع دارم به تو فرصت فکر کردن می دم . مطمئن باش جوابت هر چی باشه قابل احترامه و من بی هیچ حرف اضافی قبولش می کنم . هنوز سر به زیر بود . عاجزانه گفتم : آی پارا؟! سرش رو بالا آورد و چند ثانیه ای تو چشمام نگاه کرد . نگاهش اونقدر گویا بود که با انرژی ازش جدا بشم . گفتم : من می رم و امیدوارم که تصمیمت این باشه که قبول کنی خانوم این خونه باشی . قبل از اینکه حرکت اضافیی بکنم و موجبات دلخوریش رو فراهم کنم، ازش دور شدم و در رو پشت سرم بستم . سید علی تو درشکه منتظرم نشسته بود . سریع نشستم و گفتم که حرکت کنه . انگار می ترسیدم آی پارا از پشت بگیرتم و بگه نه من تو رو نمیخوام .هر چقدر به این سفر یهویی فکر می کردم ، بیشتر به این نتیجه می رسیدم که نمی تونم از آی پارا دور باشم . اونم با وجود آلن و ویکتوریا. واسه ی همین وسط راه ، رو به سید علی گفتم که من رو ببره به دفتر . تو مسیر جریان رو بهش گفتم . گفتم ؛ می خوام کمی از خونه دور باشم . ازش خواستم جام رو لو نده و تابرگشتن من با خونوادش شبا رو تو اتاق طبقه ی پایین خونه بمونه . در ضمن هر چیزی رو که اتفاق می افته بی کم و کاست هر روز بهم خبر بده با این تدابیر په کم خیالم راحت تر شد . خدا خدا می کردم این چند روز فرصتی که به آی پارا داده بودم زودتر تموم بشه و من برگردم پیشش . اطمینان داشتم ، این دوری واسه هردومون لازم بود. واسه من از این جهت که خیلی بی طاقت شده بودم و واسه آی پارا به خاطر اینکه بتونه خوب فکراشو بکنه. البته بهش دروغ گفتم هر تصمیمی بگیره اطاعت می کنم . من ازش فقط بله می خواستم . نمی تونستم تحمل کنم من رو نخواد و زن کس دیگه ای بشه . اینا همش واسه خام کردنش بود . من از سر عشق ، خودخواهی یا هر چیزی که بشه اسمش رو گذاشت ،این تیکه جواهر رو فقط برای خودم می خواستم .
#آی_پارا:👇
همونطور مسخ شده وسط حیاط ایستاده بودم . نمی دونم چقدر زمان گذشته بود که با صدای سرفه ی استاد به خودم اومدم. استاد رو به من گفت : نرفته دلتنگشی ؟ منگ نگاهش کردم . چی به سرم اومده بود ؟ این حرفایی که الان شنیدم ، از زبون تایماز بود ؟ مردی که در درون خودم بهش حس تعلق داشتم ولی اونقدر دنیام رو با دنیاش متفاوت حس می کردم که هر وقت این افکار به سراغم می اومد از ذهنم دورش می کردم که اون سهم من نیست ، اینطور عاشقانه از دلتنگیهاش برام گفته بود . استاد امین نگران پرسید : خوبی آی پارا خانوم ؟ از اون حالت خلسه به زحمت بیرون اومدم و گفتم : بله ...بله خوبم. گفت : می تونیم شروع کنیم ؟ گفتم : چیو؟ خندید و گفت : معلومه بدجور رفتن تایماز پكرتون کرده ها ! درس رو دیگه ! گفتم : آها... بله شروع کنیم . شروع کنیم. سعی می کردم همه ی حواسم رو به درس بدم تا یاد حرفهای تایماز نیفتم. ولی زهی خیال باطل. طرفهای ظهر وقتی استاد داشت میرفت، آلن و ویکتوریا هم برگشتن . استاد باهاشون صحبت کرد .به سلیسی و روانی تایماز حرف نمیزد ولی باز غنیمت بود که زبون این اجنبی ها رو می دونست که بتونه دوكلوم چاق سلامتی بکنه . زود بهش گفتم : به اینا بگین تایماز خان واسه ده روز رفته مسافرت . من زبون اینا رو نمیدونم . عصر که بشه این دختره هی ویز ویز میکنه تایماز کجاست؟ خندید و گفت : به مهمونت حسودی می کنی ؟ خجالت کشیدم و با لبای گلی گفتم : نه بخدا . با لبخند برگشت سمت اونا و ظاهرا جریان رو گفت . نمیدونم من بدبین شده بودم یا واقعا حس کردم خوشحال شدن. استاد رو بدرقه کردم و سریع برگشتم اتاق ناهار خوری که دفتر دستکم رو جمع کنم که اکرم میز رو بچینه . ناهار مون تو سکوت من و وز وز این دو تا عمو زاده ی جلف صرف شد. البته به نظرم این آلن خان ، من رو خورد تا ناهارش . حس میکردم در نبود تایماز وقیحانه تر نگام می کنه . چه بدبختی گیر کرده بودیم ها . دختره به تایماز گیر میداد، پسره به من . ناهارم رو خورده نخورده بلند شدم و به زبون خودمون تعارفایی کردم . اونا هم یه چیزایی گفتن .گفتم : تو رو خدا آخر عاقبت ما رو باش . نمی دونیم فحش میدن ؟ تعارف می کنن؟ چی می گن خلاصه . آخرین پله ی طبقه ی دوم رو که بالا رفتم ، دلم گرفت. حس اینکه تایماز رو چند روز نمی بینم یه جور دلتنگی رو به وجودم تزریق کرد که باعث شد قدمام سست بشه . جلوی در اتاقش وایسادم و ناخودآگاه دستم رفت رو دستگیره . در اتاقش روکه باز کردم ، یاد حرفاش ، یاد ابراز دلتنگیهاش ، یاد اعترافاتش افتادم .دلم براش تنگ شد . آنی دلم براش پر کشید
-------------------
••••●❥JOiN👇🏾
@tafakornab
@zendegiasheghaneh