eitaa logo
خانواده بهشتی
5.3هزار دنبال‌کننده
27.1هزار عکس
16.1هزار ویدیو
153 فایل
مدیریت؛ @mosafer_110_2 تبلیغ بانوان؛ eitaa.com/joinchat/638124382Cd9f65b52cc تبلیغ مذهبی،خبری،بانوان؛ eitaa.com/joinchat/2836856857C847106613b
مشاهده در ایتا
دانلود
🌴امام حسين(ع): آن گاه كه برپا دارنده عدالت (امام مهدى(ع)) قيام كند، عدالتش نيكوكار و بدكار را فرا گيرد إذا قامَ قائِمُ العَدلِ وَسِعَ عَدلُهُ البِرَّ و الفاجِرَ المحاسن، ج 1، ص 134 http://eitaa.com/joinchat/1068105750Cf2670e35cc ڪـانـال تخصصے دلتنگ ڪــღــربــلا👆
آذر جان دخترِ خوشگلِ پائيز دير آمدى جانم به قربانت ولى همين حالا هم كه آمدى قدمت سر چشم هايمان همينجور موقر و زيبا دلبرى كن آفرين به تو آذرِ درگير باران و گلوله هاى برفى از الان بدان تو هم مثل يلدا عزيزى مبادا دلتنگ باشى و دلت بگيرد همه شهر شاهدِ دلبرى ِ يواشكىِ توست نفس هاى ِ زرد ت چشمان سرخت دامن ِ نارنجى ت موهاى پريشانِ نيمه سپيد ت همه يكجا باهم داد ميزند قلبِ تو سر آغازِ عاشقانه هاست نترس با تو هم همه عاشق ميشوند تو فقط بخند تو فقط دل ببَر 🖊شيماشكرى 🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁 برای زندگی عاشقانه باماهمراه شوید🔰 🆔 @zendegiasheghaneh💞
🖼 #عکس_نوشته 👩🏻 #خانوما_بدونن 📝آرام کردن تندخوترین مردان دنیا با ده فرمان زنانه 🔹فرمان1-باورش کن 🆔 @zendegiasheghaneh❤️
🖼 #عکس_نوشته 👩 #خانوما_بدونن 📝آرام کردن تندخوترین مردان دنیا با ده فرمان زنانه 🔹فرمان2-حرف بزن 🆔 @zendegiasheghaneh 💕 ادامه دارد❤️❤️❤️
🖼 #عکس_نوشته 👩🏻 #خانوما_بدونن 📝آرام کردن تندخوترین مردان دنیا با ده فرمان زنانه 🔹فرمان3-تأییدش کن 🆔 @zendegiasheghaneh❣
🖼 #عکس_نوشته 👩🏻 #خانوما_بدونن 📝آرام کردن تندخوترین مردان دنیا با ده فرمان زنانه 🔹فرمان4-روی اعصابش راه نرو 🆔 @zendegiasheghaneh 💞
🖼 #عکس_نوشته 👩🏻 #خانوما_بدونن 📝آرام کردن تندخوترین مردان دنیا با ده فرمان زنانه 🔹فرمان5-مغزش را گاز نزن 🆔 @zendegiasheghaneh 💝 ادامه دارد
👩 خانوما!!! 👌 اگه میخواهید شوهرتون به درخواستتون جواب مثبت بدن حتما لطفا و اگه ممکنه و خواهشا رو از اول جمله درخواستتون حذف نکنید 👈 آقا و عزیزم و عشقمو هنگام خطاب قرار دادنش فراموش نکنین مخصوصا پیش خونوادش 👈 میرین با هم بیرون بدون توجه به سال ازدواج و یا اطرافیانت دستاشو به سفتی بگیر 👈 ‌‌نزد خونوادش و خونوادت از خوبیاش بگو تعریف تمجیدش کن 👈 مردا کشته مرده اینن که بهشون افتخار کنی، در هر مورد که ازش بالاتری یجوری رفتار نکن احساس سرخوردگی کنه! ╭─═ঊঈ🌱ঊঈ═─╮ @zendegiasheghaneh ╰─═ঊঈ🌱ঊঈ═─╯
⛔️باشك وبدبيني زندگي نكنيد، اگرمتوجه مسئله اي شك برانگيز شديدوشخصيت شكاكي نداريد، بدون قضاوت وبا آرامش حتمامطرح كنيد ⛔️وازكارهاي پليسي دوري كنيد. @zendegiasheghaneh💞 @shamimrezvan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#تربیت_فرزند انیمیشن👆 ✅ کودکان بیشتر به چه رنگایی علاقه مند هستند؟ ⁉️برای اتاق خواب کودکتان چه رنگی انتخاب شود؟ رفتارباکودکان @zendegiasheghaneh @shamimrezvan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
داروهای طبیعی(☝️) 10میوه که می‌توانید آن‌ها را بجای دارو استفاده کنید این گیف رابه عزیزانی که سلامتیشان برایتان اهمیت داردبفرستید. @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
منم سوار شدم ولی از شهر خارج نشده گفتم که چیزی رو یادم رفته و کرایه رو تمام کمال پرداخت کردم و پیاده شدم . نمی تونیم با درشکه بریم چون اونجا برات بپا گذاشتن. باید پیاده حرکت کنیم به طرف قزوین. به اولین روستا که رسیدیم اسب می خرم تا با اسب بریم. گفتم : ممنون خان زاده . شما به خاطر من خیلی به درد سر افتادین . با اینکه صورتش تو سیاهی شب معلوم نبود اما صدای خنده اش یه کم عصبیم کرد. به لحظه از بودن با یه پسر تو این سیاهی شب ، وسط دار رو درخت خوف کردم . اما نه راه پس داشتم نه راه پیش. یه نیم ساعت که راه رفتیم ، یه دفعه گفت : وای اصلا یادم نبود تو امروز هیچی نخوردی نه ؟ گفتم : نه . ولی مهم نیست من طاقتم زیاده. گفت : یعنی چی طاقتم زیاده . خوب یادم می نداختی دیگه . وایساد و چمدونش رو باز کرد . بقچه ی من رو کنار گذاشت و یه تیکه نون از تو پارچه بهم داد و گفت . بگیر. اول بشینیم بخوریم . بعد راه می افتیم . داشتم با ولع می خوردم که دیدم بی صدا زل زده بهم . نون پرید تو گلوم . سریع شیشه آب رو داد دستم و گفت : به کم يواشتر. با شرمندگی آب رو گرفتم و سرکشیدم . خوردنمون که تموم شد دوباره راه افتيم. دیشب رو که اصلا نخوانده بودم . به خاطر ترس از پیدا شدن هم ، كل روز چشم روهم نذاشته بودم . چند ساعت هم بود که بی وقفه راه می رفتیم . خسته بودم . خوابم می اومد . اما جرأت اینکه به تایماز بگم استراحت کنیم رو نداشتم . جالب اینجا بود هم می ترسیدم از حرفم عصبانی بشه که زوده واسه استراحت و هم از اینکه قبول کنه و بخوام باهاش وسط این بیابون شب رو صبح کنم می ترسیدم . همه چی رو سپردم دست خدا و باز تحمل کردم که خودش بگه چیکار کنیم . یه ساعت دیگه هم بی هیچ حرفی راه رفتیم . واقعا خسته بودم و داشتم سرپا بی هوش می شدم که گفت : من خسته شدم آی پارا. ظاهرا این نزدیکی ها آبادی نیست. بهتره به جای مناسب پیدا کنیم و شب رو به صبح برسونیم و دوباره راه بیفتیم . گفتم : خان زاده وسط این بیابون جای مناسب کجا بود . منم خستم . خیلی هم خستم . ولم کنید ، همینجا می خوابم . هر جا رو که نیگا می کنیم بیابونه . بهتره دیگه جلوتر نریم و همینجا بمونیم . صورتش تو نور ماه آروم تر به نظر رسید به کم نزدیکم شد و گفت : از قرار خسته تر از این هستی که جلوتر بریم و به جا رو پیدا کنیم . باشه همینجا می مونیم . فقط بذار یه کم هیزم جمع کنم و آتیش درست کنم . اینجا ممکنه شغال یا گرگ داشته باشه . بهتره آتیش داشته باشیم . با وحشت گفتم : گرگ؟ گفت : خوب بیابونه دیگه ممکنه باشه . البته تو این فصل زیاد دور و برآدمها نمی پان اما احتیاط شرط عقله . تو همینجا باش من از دور بر خار و خاشاک جمع کنم . اجازه که صادر شد ، بی هوا ولو شدم رو زمین. خیلی دور نمی رفت . همون اطراف به مقدار خار و خاشک جمع کرد و سریع به آتیش علم کرد. هوا برخلاف روز سرد شده بود و گرمای آتیش لذت بخش بود . چشامو دوخته بودم به شعله های زیبای آتیش که گفت : بگیر بخور. نون و پنیر القمه شده رو گرفتم و با ولع خوردم . از مطرح کردن سوالم می ترسیدم اما دل به دریا زدم و گفتم : خان زاده ؟ در حالی که دهنش پر بود گفت : هوم؟ گفتم : چرا از کلفت گفتن به من اینقدر لذت می برین ؟ با چشمای گشاد شده در حالی که لقمه هنوز تو یه لپش بود و به طرف صورتش باد کرده بود نگام کرد . تو نگاهش هیچی نبود . شایدم من خوب نمی تونستم نگاه کسی رو بخونم . لقمشو قورت داد و با خنده گفت : مگه دروغ می گم ؟ از جوابش حرصم گرفت . درسته خودم رو برای بدتر از این آماده کرده بودم، اما دلم می خواست به چیز دیگه بشنوم. ------------------- ••••●❥JOiN👇🏾 @tafakornab @zendegiasheghaneh