هدایت شده از ڪـانـال تخصصے دلتنگ ڪــღــربــلا
#حدیث_مهدوی
🌴امام حسين(ع):
آن گاه كه برپا دارنده عدالت (امام مهدى(ع)) قيام كند، عدالتش نيكوكار و بدكار را فرا گيرد
إذا قامَ قائِمُ العَدلِ وَسِعَ عَدلُهُ البِرَّ و الفاجِرَ
المحاسن، ج 1، ص 134
http://eitaa.com/joinchat/1068105750Cf2670e35cc
ڪـانـال تخصصے دلتنگ ڪــღــربــلا👆
آذر جان
دخترِ خوشگلِ پائيز
دير آمدى جانم به قربانت
ولى همين حالا هم كه آمدى
قدمت سر چشم هايمان
همينجور موقر و زيبا دلبرى كن
آفرين به تو
آذرِ درگير باران و گلوله هاى برفى
از الان بدان تو هم مثل يلدا عزيزى
مبادا دلتنگ باشى و دلت بگيرد
همه شهر شاهدِ دلبرى ِ يواشكىِ توست
نفس هاى ِ زرد ت
چشمان سرخت
دامن ِ نارنجى ت
موهاى پريشانِ نيمه سپيد ت
همه يكجا باهم داد ميزند
قلبِ تو سر آغازِ عاشقانه هاست
نترس با تو هم همه عاشق ميشوند
تو فقط بخند
تو فقط دل ببَر
🖊شيماشكرى
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁
برای زندگی عاشقانه باماهمراه شوید🔰
🆔 @zendegiasheghaneh💞
#سیاست_های_زنانه
👩 خانوما!!!
👌 اگه میخواهید شوهرتون
به درخواستتون جواب مثبت
بدن حتما لطفا و اگه ممکنه و خواهشا
رو از اول جمله درخواستتون حذف نکنید
👈 آقا و عزیزم و عشقمو
هنگام خطاب قرار دادنش
فراموش نکنین مخصوصا پیش خونوادش
👈 میرین با هم بیرون
بدون توجه به سال ازدواج
و یا اطرافیانت دستاشو به سفتی بگیر
👈 نزد خونوادش و خونوادت
از خوبیاش بگو تعریف تمجیدش کن
👈 مردا کشته مرده اینن که بهشون افتخار
کنی، در هر مورد که ازش بالاتری
یجوری رفتار نکن احساس
سرخوردگی کنه!
╭─═ঊঈ🌱ঊঈ═─╮
@zendegiasheghaneh
╰─═ঊঈ🌱ঊঈ═─╯
#همسرانه
#سیاست_های_همسرداری
⛔️باشك وبدبيني زندگي نكنيد،
اگرمتوجه مسئله اي شك برانگيز شديدوشخصيت شكاكي نداريد،
بدون قضاوت وبا آرامش حتمامطرح كنيد
⛔️وازكارهاي پليسي دوري كنيد.
@zendegiasheghaneh💞
@shamimrezvan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#تربیت_فرزند
انیمیشن👆
✅ کودکان بیشتر به چه رنگایی علاقه مند هستند؟
⁉️برای اتاق خواب کودکتان چه رنگی انتخاب شود؟
رفتارباکودکان
@zendegiasheghaneh
@shamimrezvan
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
داروهای طبیعی(☝️)
10میوه که میتوانید آنها را بجای دارو استفاده کنید
این گیف رابه عزیزانی که سلامتیشان برایتان اهمیت داردبفرستید.
#پیام_سلامتی
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
#آی_پارا
#پارت_چهل_وسه
منم سوار شدم ولی از شهر خارج نشده گفتم که چیزی رو یادم رفته و کرایه رو تمام کمال پرداخت کردم و پیاده شدم . نمی تونیم با درشکه بریم چون اونجا برات بپا گذاشتن. باید پیاده حرکت کنیم به طرف قزوین. به اولین روستا که رسیدیم اسب می خرم تا با اسب بریم. گفتم : ممنون خان زاده . شما به خاطر من خیلی به درد سر افتادین . با اینکه صورتش تو سیاهی شب معلوم نبود اما صدای خنده اش یه کم عصبیم کرد. به لحظه از بودن با یه پسر تو این سیاهی شب ، وسط دار رو درخت خوف کردم . اما نه راه پس داشتم نه راه پیش. یه نیم ساعت که راه رفتیم ، یه دفعه گفت : وای اصلا یادم نبود تو امروز هیچی نخوردی نه ؟ گفتم : نه . ولی مهم نیست من طاقتم زیاده. گفت : یعنی چی طاقتم زیاده . خوب یادم می نداختی دیگه . وایساد و چمدونش رو باز کرد . بقچه ی من رو کنار گذاشت و یه تیکه نون از تو پارچه بهم داد و گفت . بگیر. اول بشینیم بخوریم . بعد راه می افتیم . داشتم با ولع می خوردم که دیدم بی صدا زل زده بهم . نون پرید تو گلوم . سریع شیشه آب رو داد دستم و گفت : به کم يواشتر. با شرمندگی آب رو گرفتم و سرکشیدم . خوردنمون که تموم شد دوباره راه افتيم.
دیشب رو که اصلا نخوانده بودم . به خاطر ترس از پیدا شدن هم ، كل روز چشم روهم نذاشته بودم . چند ساعت هم بود که بی وقفه راه می رفتیم . خسته بودم . خوابم می اومد . اما جرأت اینکه به تایماز بگم استراحت کنیم رو نداشتم . جالب اینجا بود هم می ترسیدم از حرفم عصبانی بشه که زوده واسه استراحت و هم از اینکه قبول کنه و بخوام باهاش وسط این بیابون شب رو صبح کنم می ترسیدم . همه چی رو سپردم دست خدا و باز تحمل کردم که خودش بگه چیکار کنیم . یه ساعت دیگه هم بی هیچ حرفی راه رفتیم . واقعا خسته بودم و داشتم سرپا بی هوش می شدم که گفت : من خسته شدم آی پارا. ظاهرا این نزدیکی ها آبادی نیست. بهتره به جای مناسب پیدا کنیم و شب رو به صبح برسونیم و دوباره راه بیفتیم . گفتم : خان زاده وسط این بیابون جای مناسب کجا بود . منم خستم . خیلی هم خستم . ولم کنید ، همینجا می خوابم . هر جا رو که نیگا می کنیم بیابونه . بهتره دیگه جلوتر نریم و همینجا بمونیم . صورتش تو نور ماه آروم تر به نظر رسید به کم نزدیکم شد و گفت : از قرار خسته تر از این هستی که جلوتر بریم و به جا رو پیدا کنیم . باشه همینجا می مونیم . فقط بذار یه کم هیزم جمع کنم و آتیش درست کنم . اینجا ممکنه شغال یا گرگ داشته باشه . بهتره آتیش داشته باشیم . با وحشت گفتم : گرگ؟ گفت : خوب بیابونه دیگه ممکنه باشه . البته تو این فصل زیاد دور و برآدمها نمی پان اما احتیاط شرط عقله . تو همینجا باش من از دور بر خار و خاشاک جمع کنم . اجازه که صادر شد ، بی هوا ولو شدم رو زمین. خیلی دور نمی رفت . همون اطراف به مقدار خار و خاشک جمع کرد و سریع به آتیش علم کرد. هوا برخلاف روز سرد شده بود و گرمای آتیش لذت بخش بود . چشامو دوخته بودم به شعله های زیبای آتیش که گفت : بگیر بخور. نون و پنیر القمه شده رو گرفتم و با ولع خوردم . از مطرح کردن سوالم می ترسیدم اما دل به دریا زدم و گفتم : خان زاده ؟ در حالی که دهنش پر بود گفت : هوم؟ گفتم : چرا از کلفت گفتن به من اینقدر لذت می برین ؟ با چشمای گشاد شده در حالی که لقمه هنوز تو یه لپش بود و به طرف صورتش باد کرده بود نگام کرد . تو نگاهش هیچی نبود . شایدم من خوب نمی تونستم نگاه کسی رو بخونم . لقمشو قورت داد و با خنده گفت : مگه دروغ می گم ؟ از جوابش حرصم گرفت . درسته خودم رو برای بدتر از این آماده کرده بودم، اما دلم می خواست به چیز دیگه بشنوم.
-------------------
••••●❥JOiN👇🏾
@tafakornab
@zendegiasheghaneh