یہسلامبدیمبہ
آقامونصاحبالزمان🙂"!
روبہ قبلہ:
السَّلامُعلیڪَیابقیَّةَاللّٰہ
یااباصالحَالمَهدےیاخلیفةَالرَّحمن
ویاشریڪَالقرآن
ایُّهاالاِمامَالاِنسُوالجّانّسیِّدے
ومَولاےالاَمانالاَمان . . . 🙂🌱
💫یه سلام بدیم به ارباب:
السَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ
وعَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْن
وعَلی اَوْلادِ الْحُسَیْن
و عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْن
یعنۍ من ڪہ تو ࢪا آفࢪیده ام
از حالت خبࢪ نداࢪم..؟
#خدا
📖سوࢪه مباࢪڪہ ملڪ•آیہ۱٤
*پرچم علمدار *
قسمت ٣
در فاصله بسیار دور خانمی روی نمیکت درون موکب نشسته بود .
در دل گفتم : حضرت عباس این آخرین نفریه که ازش کمک میخوام ، خودت یه بار دیدی دیگه، حتما میدونی که اگه یه دختر گم بشه چقدر بده . میدونی که پدرش چقدر نگران میشه ... نمیخوای که بابام شب رو هم نگران بمونه ؟
رفتم جلو به خانم چادری گفتم :
+ببخشید من گم شدم شما موبایلی دارید تماس بگیرم با پدرم ، با چند نفر هم صحبت کردم ولی تماس برقرار نمیشه.
خانم با لبخندی گفت:
- آخی ، شرمنده عزیزم من موبایل ندارم ، اپلیکشینی هم برای تماس نداریم.
در دلم پوزخندی زدم ، چه دلخوش بودم که قرار میگذاشتم بین خودم و حضرتِ عباس . با گفتن بله ای برگشتم که بروم
ثانیه ای نگذشته بود که گفت :
-اما فکر کنم برادرم میتونه برات کاری کنه عزیزم.
وقتی گفتم که دوازده ساعت است گم شدم و ده کیلومتر تنها آمدم همه شان متعجب شدند ... و آن آقا گفت
- ماشالله بچه زرنگ کجایی که ده کیلومتر تنها اومدی ؟
+قم
-دخترم نگران نباش من صحیح و سالم به بابات تحویلت میدم حتی شده تا خود قم میبرمت .
و بعد از این حرف بود که سیل اشک هایم روان شد ... اشک هایی از شرمندگی.
از حرف هایی که زده بودم و شکایت هایی که کردم ... و پس از نیم ساعت
به وسیله همان آقا، پدرم پیدا شد.
آقایی که پسرش سندروم داون داشت
و چندسالی میشد که به نیت شفا گرفتن پسرش ، اربعین را مهمان ارباب بودند .
~محبه المهدی- زینب~
#پرچمِ_علمدار
https://harfeto.timefriend.net/17232248242227
نظرت رفیقم ❤️
••🍄🌿••
اینحسینبود،
کهتسکینکرددردمارا...(؛
#ابـٰاعبداللّٰہ
#عکسنوشته
🌿🤍⇢ࢪفیـق چـادرے
°رَفیقـِRafighـچادُرے°
#رمان✨🩷 #دلدادگان #پارت_42 خنده ام گرفت. حامد حرفی نزد، اما غرق در فکر بود. بعد از چند دقیقه رو کر
#رمان ✨🩷
#دلدادگان
#پارت_43
تو سر خودم میزدم و گریه میکردم. هرچی مامان و فاطمه سعی میکردن آرومم کنن انگار نمیشنیدم. هیچ چیز برام مهم نبود..
فقط دلم میخواست فریاد بزنم. جگرم آتش گرفته بود..
نگاه به قبرش میکردم..
قبری که در آن خوابیده بود..
پس از 5 سال زندگی..
چقدر در این پنج سال دوستش داشتم..
چقدر عاشق هم بودیم..
فریاد میزدم و گریه میکردم...
-حااامددد، حامد من تورو به خدا بلند شو
حامد من بدون تو چطور زندگی کنم..
حامد بچه هات یتیم شدن رفت..
حاااااااامدددددددد
فقط فریاد میزدم...
قلبم داشت تکه تکه میشد..
عشقم رفت..
زندگیم رفت..
حال چه کنم بدون او..
بدون عشق..
___
بچه ها 10 سالشون شده بود.
مثل همیشه رسوندمشون مدرسه...
ادامه دارد..
نویسنده :وآنیا🪷
✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛
°رَفیقـِRafighـچادُرے°
#رمان ✨🩷 #دلدادگان #پارت_43 تو سر خودم میزدم و گریه میکردم. هرچی مامان و فاطمه سعی میکردن آرومم کن
#رمان✨🩷
#دلدادگان
#پارت_آخر
امروز نمایشگاه کتاب داشتیم تو دانشگاه.
کتاب ها به نظم چیده شده بود رو میز.
ناگهان یک کتاب نظرم رو جلب کرد.
شعر های عاشقانه داشت.
نویسنده اش ناشناس بود.
یکی از شعر هاش نظرم رو جلب کرد.
انگار برای من نوشته شده بود:
توی آسمون عشقم..
غیر تو پرنده ای نیست..
روی خاموشی لب هام..
جز تو اسم دیگه ای نیست..
توی قلب من عزیزم..
هیچکسی جایی نداره..
دل عاشقم به جز تو..
هیچ کسی رو دوست نداره..
🔹پایان 🔹
امیدوارم لذت برده باشید..
نویسنده :وآنیا🪷
✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛
سلام رفقا خوبید؟!🙋🏻♀
اینم از رمانمون
پایان تلخی داشت ولی در کل خوب بود....🍃🪐
میخواستم بگم اگه رمان رو شروع نکردید شروع کنید خوندن
من خودم از دیروز شروع کردم و زودم تمومش کردم😶🌫
ژانر: عاشقانه و مذهبی ♥️