°رَفیقـِRafighـچادُرے°
#رمان ✨🩷 #دلدادگان #پارت_12 امروز باید میرفتم دیدن فاطمه. رسیدم بیمارستان. رفتم داخل. فاطمه رو دید
#رمان ✨🩷
#دلدادگان
#پارت_13
وقتی رفتم داخل با صحنه ای که دیدم تقریبا سکته کردم!
روی فرش قطره های خون ریخته بود!!!! دویدم رفتم تو اتاق!
یا صاحب الزمان!!!!!!!!!!!!!!!!!
الناز با پهلوی خونی افتاده بود وسط اتاق!!!! داشتم میمردم! الناز رو تکون دادم.
+الناز، الناز، آجی، جان امام رضا بلند شو، آجی صدامو میشنوی؟؟ آجی الناز یه چیزی بگو نفس بکش الان زنگ میزنم اورژانس.
دستام داشت میلرزید. به سختی دکمه های گوشی رو میزدم و زنگ زدم به اورژانس.
خودمم سوار ماشین آمبولانس شدم. تازه یادم افتاد که به کسی خبر ندادم. به محمد زنگ زدم.
+اا. لوو؟؟
-جانم آیناز
+م. مح. مد. خخ.ودتو برسون به بیمارستانننن!!
-چرا چی شده؟؟؟؟
+بعدا برات میگم فقط بدووووو
-باشه اومدم!
از زبان محمد🧔🏻♂:
هر جور شد خودمو رسوندم بیمارستان.
آیناز رو دیدم که نشسته بود و داشت گریه میکرد.
+آیناز چی شده؟
-النازززز!!
+الناز چی شده؟؟
-نمیدونم رفتم داخل خونه دیدم با پهلوی خونی افتاده وسط اتاق!!
+یا خدا! الان کجاست؟
-تو اتاق عمل، محمد توروخدا دعا کن این از خودم، این از فاطمه، اینم از الناز، واییی دیگه نمیتونم محمد فقط دعا کن.
+باشه حتما، به مامان بابا خبر دادی؟؟
-نه هنوز
+باشه الان بهشون زنگ میزنم
-فقط محمد توروخدا آروم بهشون بگو که شُک بهشون وارد نشه
+باشه
ادامه دارد..
نویسنده :وآنیا🪷
╭┈────『🌸🕊』
╰┈➤ @zhfyni
✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛