eitaa logo
‌°رَفیقـِRafighـچادُرے°
1.2هزار دنبال‌کننده
21.2هزار عکس
9.4هزار ویدیو
783 فایل
«بسم رب الحسین^^» 《نَسل مآ نَسلِ ظُهور اَست اگَر بَرخیزیم》 کپۍ؟!حلالت نظرتون↶ @Zvjfyid |♡| @ain_sh_g مقصد درحال طیـ » ¹.³k..✈️..»
مشاهده در ایتا
دانلود
✨🩷 کلی منتظر دکتر موندیم. بعد از یه ساعتی دکتر اومد بیرون. ازشون پرسیدم : +دکتر حال خواهرم چطوره؟ -شما برادرشون هستید؟ +بله -ببینید فعلا هیچی مشخص نیست نمیتونم جواب قطعی بهتون بدم. +دکتر خواهرم زنده میمونه؟ -بهتون که گفتم، فعلا هیچی معلوم نیست. _ یک روز گذشت و هنوز جوابی نگرفته بودیم. نشستم رو صندلی بیمارستان کنار آیناز +چیزی شده آیناز؟ تو فکری -محمد، اگه الناز بمیره چه خاکی تو سرم بریزم؟ ها؟ اگه دیگه النازی برام نمونه چی؟ نگاش کن! +خدانکنه همه چی درست می شه. -درست میشه؟؟ خواهر من تو بخش آی سی یو هستش و تو عین خیالت نیست؟؟ +این حرفا چیه میزنی آیناز؟ مگه میشه نگران نباشم؟ منظورم اینه که توکلت به خدا باشه. حرفی نزد.. یهو دیدیم پرستار ها و دکتر الناز رو شُک دادن! آیناز و مامان دویدن که برن پیشش. اما پرستار نزاشت. +اجازه بدید خانما لطفا نیاید داخل. خیلی منتظر بودیم. آیناز و مامان فقط داشتن گریه میکردن. بابا هم غرق در فکر بود. منم فقط داشتم دعا میکردم و صلوات میفرستادم. ناگهان دکتر اومد بیرون، رفتیم پیشش. -دکتر حال خواهرم چطوره؟ +متاسفانه خبر خوبی ندارم. تسلیت عرض می کنم! نفهمیدم چی شد.بغض گلوم رو گرفت. حالم خیلی بد بود. اشکام در اومد. بابا هم بغض داشت. مامان و آیناز هم داشتن گریه میکردن. هیچکس حالش خوب نبود. الناز، رفت.. ادامه دارد.. نویسنده :وآنیا🪷 ╭┈────『🌸🕊』 ╰┈➤ @zhfyni ✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛