#رمان ✨🩷
#دلدادگان
#پارت_14
کلی منتظر دکتر موندیم.
بعد از یه ساعتی دکتر اومد بیرون.
ازشون پرسیدم :
+دکتر حال خواهرم چطوره؟
-شما برادرشون هستید؟
+بله
-ببینید فعلا هیچی مشخص نیست نمیتونم جواب قطعی بهتون بدم.
+دکتر خواهرم زنده میمونه؟
-بهتون که گفتم، فعلا هیچی معلوم نیست.
_
یک روز گذشت و هنوز جوابی نگرفته بودیم.
نشستم رو صندلی بیمارستان کنار آیناز
+چیزی شده آیناز؟ تو فکری
-محمد، اگه الناز بمیره چه خاکی تو سرم بریزم؟ ها؟ اگه دیگه النازی برام نمونه چی؟ نگاش کن!
+خدانکنه همه چی درست می شه.
-درست میشه؟؟ خواهر من تو بخش آی سی یو هستش و تو عین خیالت نیست؟؟
+این حرفا چیه میزنی آیناز؟ مگه میشه نگران نباشم؟ منظورم اینه که توکلت به خدا باشه.
حرفی نزد..
یهو دیدیم پرستار ها و دکتر الناز رو شُک دادن!
آیناز و مامان دویدن که برن پیشش. اما پرستار نزاشت.
+اجازه بدید خانما لطفا نیاید داخل.
خیلی منتظر بودیم. آیناز و مامان فقط داشتن گریه میکردن. بابا هم غرق در فکر بود. منم فقط داشتم دعا میکردم و صلوات میفرستادم.
ناگهان دکتر اومد بیرون، رفتیم پیشش.
-دکتر حال خواهرم چطوره؟
+متاسفانه خبر خوبی ندارم. تسلیت عرض می کنم!
نفهمیدم چی شد.بغض گلوم رو گرفت. حالم خیلی بد بود. اشکام در اومد. بابا هم بغض داشت. مامان و آیناز هم داشتن گریه میکردن. هیچکس حالش خوب نبود. الناز، رفت..
ادامه دارد..
نویسنده :وآنیا🪷
╭┈────『🌸🕊』
╰┈➤ @zhfyni
✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛