°رَفیقـِRafighـچادُرے°
#رمان ✨🩷 #دلدادگان #پارت_19 مامان واسه شام صدام زد. بابا هم اومده بود. محمد هم همینطور. خجالت میکش
#رمان ✨🩷
#دلدادگان
#پارت_20
آخر هفته بود و قرار بود ساعت 7 شب آقای محمودی و خانوادش بیان.
داشتم خونه رو جارو میزدم.
+بسه دختر خودتو کشتی از صبح تا حالا داری کار میکنی. بده به من خودت برو یکم استراحت کن.
-چشم ممنون.
نفهمیدم کی خوابم برد که مامان بیدارم کرد.
+دختر پاشو یه ساعت دیگه مهمونا میان چقدر میخوابی!!
مثل برق گرفته ها پاشدم رفتم موهامو شونه کردم. موهام نسبتا بلند بود و بافتمشون. از تو کمدم یه لباس خوشگل سبز درآوردم.
محمد یهو اومد تو اتاق.
جیغم رفت هوا
+هییییی زهر مار مرض داری بیشعور. سکتم دادی محمددد! یه دری چیزی میزدی خو
-باشه آرومتر چته، ببخشید.
سر تا پا نگام کرد و گفت:
+این چیه پوشیدی انگار حنابندونته! یه رنگ دیگه بپوش.
خودش رفت در کمدم رو باز کرد و یه لباس بلند سفید زیبایی رو درآورد و گفت :
+این خوبه؟
-اره خیلی، نمیدونم چرا تا حالا ندیده بودمش
+پس همینو بپوش
-اگه شما تشریف فرما بشین و برید بیرون چرا که نه.
بعد چندثانیه گفتم:
+محمدددددددددد!!!!
-خیلی خب رفتم.
لباسمو پوشیدم و یه روسری خوشگل باهاش ست کردم و چادری که ديروز مامانم واسم خریده بود رو پوشیدم.
مامان با عجله...
ادامه دارد..
نویسنده :وآنیا🪷
╭┈────『🌸🕊』
╰┈➤ @zhfyni
✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛