eitaa logo
‌°رَفیقـِRafighـچادُرے°
1.2هزار دنبال‌کننده
21.2هزار عکس
9.4هزار ویدیو
783 فایل
«بسم رب الحسین^^» 《نَسل مآ نَسلِ ظُهور اَست اگَر بَرخیزیم》 کپۍ؟!حلالت نظرتون↶ @Zvjfyid |♡| @ain_sh_g مقصد درحال طیـ » ¹.³k..✈️..»
مشاهده در ایتا
دانلود
‌°رَفیقـِRafighـچادُرے°
#رمان ✨🩷 #دلدادگان #پارت_19 مامان واسه شام صدام زد. بابا هم اومده بود. محمد هم همینطور. خجالت می‌کش
✨🩷 آخر هفته بود و قرار بود ساعت 7 شب آقای محمودی و خانوادش بیان. داشتم خونه رو جارو میزدم. +بسه دختر خودتو کشتی از صبح تا حالا داری کار میکنی. بده به من خودت برو یکم استراحت کن. -چشم ممنون. نفهمیدم کی خوابم برد که مامان بیدارم کرد. +دختر پاشو یه ساعت دیگه مهمونا میان چقدر میخوابی!! مثل برق گرفته ها پاشدم رفتم موهامو شونه کردم. موهام نسبتا بلند بود و بافتمشون. از تو کمدم یه لباس خوشگل سبز درآوردم. محمد یهو اومد تو اتاق. جیغم رفت هوا +هییییی زهر مار مرض داری بی‌شعور. سکتم دادی محمددد! یه دری چیزی میزدی خو -باشه آرومتر چته، ببخشید. سر تا پا نگام کرد و گفت: +این چیه پوشیدی انگار حنابندونته! یه رنگ دیگه بپوش. خودش رفت در کمدم رو باز کرد و یه لباس بلند سفید زیبایی رو درآورد و گفت : +این خوبه؟ -اره خیلی، نمیدونم چرا تا حالا ندیده بودمش +پس همینو بپوش -اگه شما تشریف فرما بشین و برید بیرون چرا که نه. بعد چندثانیه گفتم: +محمدددددددددد!!!! -خیلی خب رفتم. لباسمو پوشیدم و یه روسری خوشگل باهاش ست کردم و چادری که ديروز مامانم واسم خریده بود رو پوشیدم. مامان با عجله... ادامه دارد.. نویسنده :وآنیا🪷 ╭┈────『🌸🕊』 ╰┈➤ @zhfyni ✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛