eitaa logo
‌°رَفیقـِRafighـچادُرے°
1.2هزار دنبال‌کننده
21.2هزار عکس
9.4هزار ویدیو
783 فایل
«بسم رب الحسین^^» 《نَسل مآ نَسلِ ظُهور اَست اگَر بَرخیزیم》 کپۍ؟!حلالت نظرتون↶ @Zvjfyid |♡| @ain_sh_g مقصد درحال طیـ » ¹.³k..✈️..»
مشاهده در ایتا
دانلود
‌°رَفیقـِRafighـچادُرے°
نوشته بود:کاش اخرین آغوش ما چینین چیزی باشد:)
ولی ما دخترا تا ابد از این بغل محرومیم...🥺
شب جمعه است هوایت نکنم می میرم... 🥺❤️‍🩹 یا اباعبدالله
رفقا شب جمعه است خوندن سوره جمعه فراموشتون نشه! :) التماس دعا زیاد 🌱
هدایت شده از بنر حقوقی پاک نشه.
رمان میخوای بدو بیا🤍👩‍🦯. - @PANAH_62 -
بِسمِ رَِبِّ الحُسین...✋🏻🫀
یہ‌سلام‌بدیم‌بہ‌ آقامون‌صاحب‌الزمان🙂"! روبہ قبلہ: السَّلامُ‌علیڪَ‌یابقیَّةَ‌اللّٰہ یااباصالحَ‌المَهدے‌یاخلیفةَالرَّحمن ویاشریڪَ‌القرآن ایُّهاالاِمامَ‌الاِنسُ‌والجّانّ‌سیِّدے ومَولاےالاَمان‌الاَمان . . . 🙂🌱
💫یه سلام بدیم به ارباب: السَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وعَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْن وعَلی اَوْلادِ الْحُسَیْن و عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْن
رمان داریم😍🤍
‌°رَفیقـِRafighـچادُرے°
#رمان ✨🩷 #دلدادگان #پارت_18 بابا گفت: _نامرد مقاومت میکنه. در باز شد و محمد اومد نزدیک و گفت: _پسره
✨🩷 مامان واسه شام صدام زد. بابا هم اومده بود. محمد هم همینطور. خجالت می‌کشیدم برم توی آشپزخونه. حتما بابا درمورد خواستگاری صحبت می‌کرد. ولی چاره ای هم نبود. +سلام بابا خسته نباشید. -سلام دخترم. ممنون. به محمد هم سلام کردم. مامان دیس های برنج رو به من و محمد داد. گذاشتیم و نشستیم. سرم پایین بود. مامان هم اومد نشست. بابا گفت : -آیناز بدون اینکه سرمو بالا بیارم گفتم : +جانم -مامانت درمورد خانواده آقای محمودی بهت گفته؟ به مامان نگاه کردم و گفتم : +یه چیزایی گفتن. -نظرت چیه؟ بیان؟ سرم پایین بود و با غذام بازی می‌کردم. آقای محمودی و خانوادش آدمای خوبی بودن ولی نه اونجوری که من بخوام. بابا گفت : -آقای محمودی آدم خوبیه. من پسرشو ندیدم. تا حالا خارج کشور درس می‌خونده،ولی به نظر من بهتره بیان. فکر می‌کنم ارزشش رو داشته باشه باهم آشنا شیم. وقتی بابا اینجوری میگه یعنی بیان. بابا کلا همچین آدمیه. من دیگه چیزی نگفتم. بابا گفت : -پس برای آخر هفته میگم بیان. بعد به مامان گفت : -هرچی لازم داری بگو تا بخرم. من این چندروز مأموریت ندارم. تو و آیناز هم برین خرید کنین و لباس بخرید. ادامه دارد.. نویسنده :وآنیا🪷 ╭┈────『🌸🕊』 ╰┈➤ @zhfyni ✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛
‌°رَفیقـِRafighـچادُرے°
#رمان ✨🩷 #دلدادگان #پارت_19 مامان واسه شام صدام زد. بابا هم اومده بود. محمد هم همینطور. خجالت می‌کش
✨🩷 آخر هفته بود و قرار بود ساعت 7 شب آقای محمودی و خانوادش بیان. داشتم خونه رو جارو میزدم. +بسه دختر خودتو کشتی از صبح تا حالا داری کار میکنی. بده به من خودت برو یکم استراحت کن. -چشم ممنون. نفهمیدم کی خوابم برد که مامان بیدارم کرد. +دختر پاشو یه ساعت دیگه مهمونا میان چقدر میخوابی!! مثل برق گرفته ها پاشدم رفتم موهامو شونه کردم. موهام نسبتا بلند بود و بافتمشون. از تو کمدم یه لباس خوشگل سبز درآوردم. محمد یهو اومد تو اتاق. جیغم رفت هوا +هییییی زهر مار مرض داری بی‌شعور. سکتم دادی محمددد! یه دری چیزی میزدی خو -باشه آرومتر چته، ببخشید. سر تا پا نگام کرد و گفت: +این چیه پوشیدی انگار حنابندونته! یه رنگ دیگه بپوش. خودش رفت در کمدم رو باز کرد و یه لباس بلند سفید زیبایی رو درآورد و گفت : +این خوبه؟ -اره خیلی، نمیدونم چرا تا حالا ندیده بودمش +پس همینو بپوش -اگه شما تشریف فرما بشین و برید بیرون چرا که نه. بعد چندثانیه گفتم: +محمدددددددددد!!!! -خیلی خب رفتم. لباسمو پوشیدم و یه روسری خوشگل باهاش ست کردم و چادری که ديروز مامانم واسم خریده بود رو پوشیدم. مامان با عجله... ادامه دارد.. نویسنده :وآنیا🪷 ╭┈────『🌸🕊』 ╰┈➤ @zhfyni ✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛