eitaa logo
ظهور بسیار نزدیک است
15.9هزار دنبال‌کننده
16.7هزار عکس
20.3هزار ویدیو
404 فایل
💓 از غدیر تا ظهور 🙏 با شما حرف خواهیم زد از : 🌹 یاایتها النفس المطمئنة 🌼 ارجعی الی ربک 🌼 راضية مرضية 🌼 فدخلي في عبادي 🌼 وادخلي جنتي 👈 کپی آزاد 🔸 موسسه جنبش پیشوازان دولت کریمه 🔸 تبلیغات تبادلات 🔹 @mahdeyar314 🔸کانال دیگر ما 🔹 @zoh110hor
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 خواص تسبیحات حضرت زهرا 🔵 امام باقر علیه‌السلام می‌فرمایند: 🌕 هر کس تسبیحات حضرت فاطمه علیهاالسلام را به جا آورد و پس از آن استغفار کند، مورد مغفرت قرار مى ‏گیرد، و آن تسبیح به زبان صد تا است، و در میزان (اعمال) هزار (ثواب) دارد، و شیطان را دور کرده، و خداى رحمان را خشنود و راضى مى ‏نماید. 📚 وسائل الشیعه، ج ۴، ص ۱۰۲۳، ح ۳ 🔻 نفس مطمئنه 🔹 @zoohor59
🔴توئیت استاد محمد شجاعی: محور حب و بغض که خدا باشد، خدا با غضبت غضب می‌کند و با رضایت می‌خندد... 🔻 نفس مطمئنه 🔹 @zoohor59
شماره 11 ✨متَّكِئِينَ فِيهَا عَلَى الْأَرَائِكِ ۖ لَا يَرَوْنَ فِيهَا شَمْسًا وَلَا زَمْهَرِيرًا : در آن بر تختهاتكيه زنند. در آنجا نه آفتابى بينند و نه سرمايى. ( انسان آیه 13 ) ✨ 🔅در تفسیر این آیه حدیثی از ابن عباس آمده که چنین نقل می کند : هنگامی که بهشتیان در بهشت هستند ناگهان نوری همچون آفتاب مشاهده میکنند که صحنه بهشت را روشن می سازد . بهشتیان به رضوان میگویند: این نور چیست ؟ در حالی که پرورگار ما فرموده در بهشت نه آفتاب را میبینید نه سرما را ؟ در پاسخ رضوان میگوید : این نور خورشید و یا ماه نیست . حضرت علی و فاطمه سلام الله علیها خندان شده اند و بهشت از نور لبخندشان روشن شده است. 📕 عوالم العلوم ج 11 ص 115 🔻 نفس مطمئنه 🔹 @zoohor59
🍃🌹هرصبح با یک حدیث زیبا و کاربردی در سبد احادیث🌹🍃 🔻 نفس مطمئنه 🔹 @zoohor59
YEKNET.IR - shoor 3 - fatemieh 99.10.26 - javad moghaddam.mp3
8.53M
🔳 🌴خوشا آن دل که شکار حیدر شد 🌴رطب خورده ی دست شاه خیبر شد 🎤 👌فوق زیبا 🔻 نفس مطمئنه 🔹 @zoohor59
🍀حکمت بیماری مومنین در آخر عمر... ✍پیوست: البته یکی دیگر از علت ها هم این است که بیماری،کفاره گناهان‌مومن حساب شده و خیلی از گناهانی که از اونها استغفار نکرده، پاک میشود... 🔻 نفس مطمئنه 🔹 @zoohor59
🔆 🔴 یادمان بماند که زمین گرد است 🔹پیرمردی با پسر و عروس و نوه‌اش زندگی می‌کرد. او دستانش می‌لرزید، چشمانش خوب نمی‌دید و به سختی می‌توانست راه برود، هنگام خوردن شام غذایش روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست. "پسر و عروس" از این کثیف‌کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می‌ریزد. 🔸آنها یک میز کوچک در گوشه اطاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به "تنهایی" آنجا غذا بخورد، بعد از این که یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد، هر وقت هم خانواده او را "سرزنش" می‌کردند، پدربزرگ فقط "اشک" می‌ریخت و هیچ نمی‌گفت. 🔹یک روز عصر قبل از شام، پدر متوجه پسر چهارساله خود شد که داشت با چند تکه چوب "بازی" می‌کرد، پدر رو به او کرد و گفت: پسرم داری چی درست می‌کنی؟ 🔸پسر با "شیرین زبانی" گفت: دارم برای تو و مامان کاسه‌های چوبی درست می‌کنم که وقتی پیر شدید در آنها غذا بخورید ... 🔻 نفس مطمئنه 🔹 @zoohor59
پسر جوان آن قدر عاشق دختر بود که گفت: تو نگران چی هستی؟ دختر جوان هم حرفش را زد: همون طور که خودت می‌دونی مادرت پیره و جز تو فرزندی نداره… باید شرط ضمن عقد بگذاریم که اگر زمین گیر شد، اونو به خونه ما نیاری و ببریش خانه سالمندان. پسر جوان آهی کشید و شرط دختر را پذیرفت… هنوز شش ماه از ازدواجشان نگذشته بود که زن جوان در یک تصادف اتومبیل قطع نخاع و ویلچر نشین شد! پسر جوان رو به مادرش گفت: بهتر نیست ببریمش آسایشگاه؟ مادر پیرش با عصبانیت گفت: مگه من مُردم که ببریش آسایشگاه؟ خودم تا موقعی که زمین‌گیر نشدم ازش مراقبت می‌کنم. پسر جوان اشک ریخت و به زنش نگاه کرد. زن جوان انگار با نگاهش به او می‌گفت: شرط ضمن عقد رو باطل کن! 🔻 نفس مطمئنه 🔹 @zoohor59
‼مرحوم سید علی اکبر کوثری روضه خوان امام خمینی (ره )میگه بعد از اتمام جلسه اومدم از درب مسجد بیام بیرون یکی از دختر بچه های محله اومد جلوم و گفت اقای کوثری برای ماهم روضه میخونی؟ گفتم: دخترم روز عاشوراست و من تا شب مجالس مختلفی وعده کردم و چون قول دادم باید عجله کنم که تاخیری در حضورم نداشته باشم. میگه هر چه اصرار کرده توجهی نکردم تا عبای منو گرفت و با چشمان گریان گفت مگه ما دل نداریم!؟ چه فرقی بین مجلس ما و بزرگترها هست؟ میگه پیش خودم گفتم دل این کودک رو نشکنم و قبول کردم و به دنبالش باعجله رفتم تا رسیدیم. حسینیه ی کوچک و محقری بود که به اندازه سه تا چهار نفر بچه بیشتر داخلش جا نمیشدند. سر خم کردم و وارد حسینیه ی کوچک روی خاکهای محله نشستم و بچه های قد و نیم قد روی خاک دور و اطرافم نشستند. سلامی محضر ارباب عالم حضرت سیدالشهدا عرضه کردم السلام علیک یاابا عبدالله... دو جمله روضه خوندم و یک بیت شعر از آب هم مضایقه کردند کوفیان... دعایی کردم و اومدم بلند بشم باعجله برم که یکی از بچه ها گفت تا چای روضه رو نخوری امکان نداره بزاریم بری ؛ رفت و تو یکی از استکانهای پلاستیکی بچه گانشون برام چای ریخت، چایی سرد که رنگ خوبی هم نداشت ، با بی میلی و اکراه استکان رو آوردم بالا و برای اینکه بچه ها ناراحت نشن بی سر و صدا از پشت سر ریختم روی زمین و بلند شدم و رفتم... شام عاشورا (شب شام غریبان امام حسین) خسته و کوفته اومدم منزل و از شدت خستگی فورا به خواب رفتم. وجود نازنین حضرت زهرا، صدیقه ی کبری در عالم رویا بالای سرم آمدند طوری که متوجه حضور ایشان شدم به من فرمود؛ آسید علی اکبر مجالس روضه ی امروز قبول نیست. گفتم چرا خانوم جان فرمود؛ نیتت خالص برای ما نبود. برای احترام به صاحبان مجالس و نیات دیگری روضه خواندی فقط یک مجلس بود که از تو قبول شد و ما خودمون در اونجا حضور داشتیم، و اون روضه ای بود که برای اون چند تا بچه ی کوچک دور از ریا و خالص گوشه ی محله خواندی.... آسید علی اکبر ما از تو گله و خورده ای داریم! گفتم جانم خانوم، بفرمایید چه خطایی ازم سر زده؟ خانوم حضرت زهرا با اشاره فرمودند اون چای من با دست خودم ریخته بودم چرا روی زمین ریختی!!؟ میگه از خواب بیدار شدم و از ان روز فهمیدم که توجه و عنایت اونها به مجالس بااخلاص و بی ریاست و بعد از اون هر مجلس کوچک و بی بضاعتی بود قبول میکردم و اندک صله و پاکتی که از اونها عاید و حاصلم میشد برکتی فراوان داشت و برای همه ی گرفتاری ها و مخارجم کافی بود. بنازم به بزم محبت که در آن گدایی و شاهی برابر نشیند... 📚منبع؛ برگرفته از خاطرات مرحوم کوثری 🔻 نفس مطمئنه 🔹 @zoohor59
✨روزی جوانی نزد حضرت موسی(ع) آمد و گفت: ای موسی! خدا را از عبادت من چه سودی می رسد که چنین امر و اصرار بر عبادتش دارد؟؟ ⚜حضرت موسی(ع) گفت: یاد دارم در نوجوانی از گوسفندان شعیب نبی چوپانی می کردم. روزی بزی از گله جداشد و ترسیدم اتفاقی برای او بیفتد..با هزار مصیبت و سختی خود را به او رساندم و بز را در آغوش گرفتم و در گوشش گفتم: ای بز، خدا داند این همه دویدن من دنبال تو و صدا کردنت برای برگشتن به سوی من، به خاطر سکه ای نقره نیست که از فروش تو در جیب من می رود. می دانی موسی از سکه ای نقره که بهای نگهداری و فروش تو است، بی نیاز است. دویدن من به دنبال تو و صدا کردنت به خاطر خطر گرگی است که تو نمی بینی و نمی شناسی و او هر لحظه اگر دور از من باشی به دنبال شکار توست‼️ ای جوان! بدان که خدا را هم از عبادت من و تو سود و زیانی نمی رسد، بلکه با عبادت می خواهد از او دور نشویم تا در دام شیطان گرفتار آییم❗️" 🔻 نفس مطمئنه 🔹 @zoohor59
‼ خیلی از مؤمنین عادت به محاسبۀ نفس ندارند، خیلی جالب و کمی خنده‌دار است که بدون محاسبۀ نفس، استغفار می‌کنند! ببخشید شما الآن داری برای چه استغفار می‌کنی؟ می‌گوید: «همین‌طوری، کلاً خدایا ما را ببخشید» به ‌احتمال ‌زیاد چنین استغفاری پذیرفته نیست، چراکه فرمودند: «به خدا قسم نجات پیدا نمی‌کند از گناه مگر کسی که اقرار بکند؛ (کافی، ج۲، ص۴۲۶) آنوقت اقرار هم که ساده نیست. شما می‌خواهی بگویی من فلان فحش را دادم، خب خدا می‌فرماید: «تو چرا چنین حرف زشتی زدی؟ در اثر حسادت بود؟ در اثر تکبر بود؟ در اثر حرص بود؟ در اثر چه بدی‌ای بود؟ آن‌هم باید بگویی، از آن‌هم باید از آن استغفارکنی! بلکه استغفار از آن مهمتر است!» ‼ دعا و مناجات بدون محاسبۀ نفس حتی شدنی نیست. شما مناجات‌های ائمۀ هدی را بخوانید می‌بینید اصلاً معلوم است دعا بعد از یک مدتی تفکر در خویشتن است که این تضرّع در بارگاه پروردگار عالم دارد تحقق پیدا می‌کند ولی ما محاسبۀ نفسش را برداشتیم، بقیه را داریم اجرا می‌کنیم. ‼همان‌طوری که قبل از هر ورزشی، نیاز به گرم کردن بدن داریم، برای هر عملی مثل مناجات و استغفار و مبارزه با نفس، نیاز به محاسبه نفس داریم. 📚استاد پناهیان 🔻 نفس مطمئنه 🔹 @zoohor59
📚وقتی که او مرد... وقتی که مرد، حتی یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد. بچه‌های محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بی‌درد و بی‌کس. و این لقب هم چقدر به او می‌آمد نه زن داشت نه بچه و نه کس‌وکار درستی. شنیده بودیم که چند تایی برادرزاده و خواهرزاده دارد که آنها هم وقتی دیده بودند آبی از اجاق عموجان و دایی جان برایشان گرم نمی‌شود، تنهایش گذاشته بودند. وقتی که مُرد، من و سه چهار تا از بچه‌های محل که می‌دانستیم ثروت عظیم و بی‌کرانش بی‌صاحب می‌ماند، بدون اینکه بگذاریم کسی از همسایه‌ها بفهمد، شب اول با ترس و لرز زیاد وارد خانه‌‌اش شدیم و هر چه پول نقد داشت، بلند کردیم. بعد هم با خود کنار آمدیم که: این که دزدی نیست تازه او به این پول‌ها دیگر هیچ احتیاجی هم ندارد. تازه می‌توانیم کمی هم از این پول‌ها را از طرفش صرف کار خیر کنیم تا هم خودش سود برده باشد و هم ما... اما دو روز بعد در مراسم خاکسپاری‌اش که با همت ریش سفید‌های محل به بهشت زهرا رفتیم، من و بچه‌ها چقدر خجالت کشیدیم. موقعی که ١۵٠ بچه یتیم از بهزیستی آمدند بالای سرش و فهمیدیم مرفه بی‌درد خرج سرپرستی همه آنها را می‌داده، بچه‌های یتیم را دیدیم که اشک می‌ریختند و انگار پدری مهربان را از دست داده‌اند از خودمان پرسیدیم: او تنها بود یا ما؟ 🔻 نفس مطمئنه 🔹 @zoohor59 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎