eitaa logo
تاظهور دولت عشق و تا ابد مولایم عاشقت میمانم♥️
5.5هزار دنبال‌کننده
30.8هزار عکس
8.5هزار ویدیو
563 فایل
فعالیت کانال نشانه های ظهور اشعار مهـدویت حوادث آخرالزمان #رمان های مذهبی و شهدایی 👇👇 @Malake_at مدیر تبادل تلگرام ,ایتا,سروش eitaa.com/zohoreshgh eitaa.com/NedayQran sapp.ir/zohoreshgh #کپی_مطالب_آزاد_با_ذکر_صلوات
مشاهده در ایتا
دانلود
تاظهور دولت عشق و تا ابد مولایم عاشقت میمانم♥️
💠 ❁﷽❁ 💠 💠رمـــــان #جانم_میرود 💠 قسمت ۸۳ مریم با گریه به سمت پله ها دوید مادرش با ناراحتی خیره
💠 ❁﷽❁ 💠 💠رمـــــان 💠 قسمت ۸۴ در باز شد و مهلا خانم با بشقاب میوه وارد اتاق شد.... مهیا سرش را بالا آورد ــ دستت طلا مامان _نوش جان گلم بشقاب را روی میز تحریر گذاشت _داری چیکار میکنی مهیا جان _دارم چیزایی که لازم ندارمو جمع میکنم اتاقم خیلی شلوغه مهلا خانم به پلاستیکی که پر از لاک و وسایل های آرایش گوناگون بود نگاهی کرد _می خوای بزاریشون تو انبار _نه همشون... فقط اونایی که بعدا ممکنه لازمم بشن مهلا خانم به پلاستیک اشاره کرد _اینا چی؟ مهیا سرش را بالا آورد و به جایی که مادرش اشاره کرده بود نگاهی انداخت _نه اینا دیگه لازمم نمیشه _میندازیشون؟؟ ــ آره مهیا کارتون را بلند کرد گذاشت روی تخت دستی به کمر زد _آخییییش راحت شدم مهلا خانم از جایش بلند شد _خسته نباشی برای نماز مغرب میری مسجد؟ مهیا به پنجره نگاهی کرد هوا کم کم داشت تاریک می شد _نه فک نکنمـ برسم .شما میرید؟ _نه فقط پدرت میره مهیا سری تکون داد..گوشیش زنگ خورد.... مهلا خانم از اتاق خارج شد نگاهی به گوشی انداخت باز هم مهران بود بیخیال رد تماس زد با صدای سرفه احمد آقا مهیا از اتاق خارج شد... احمد آقا روی مبل نشسته بود و پشت سر هم سرفه میکرد مهلا خانم لیوان به دست به طرفش آمد مهیا کنار پدرش زانو زد _بابا حالت خوبه؟ احمد آقا سعی می کرد بین سرفه هایش حرف بزند...اما نمی توانست مهیا بلند شد و پنجره را بست _چند بار گفتم این پنجره رو ببندید دود میاد داخل خونه احمد آقا بلند شد و نفس عمیقی کشید حالش بهتر شده بود _چرا بلند شدید بابا ــ باید برم این چند کتاب رو بدم به علی _با این حالتون؟؟ بزارید یه روز دیگه _نه بابا بهش قول دادم امشب به دستش برسونم مهیا نگاهی به پدرش انداخت _باشه بشینید خودم الان آماده میشم میرم کتابارو بهش میدم مسجدم میرم ـــ زحمتت میشه مهیا لبخندی زد و به اتاقش برگشت...لباس هایش را عوض کرد روسری سورمه‌ای رو لبنانی بست و چادرش را سرش کرد گوشیش را در کیفش گذاشت...نگاهی به کتابا انداخت سه تا کتاب بودند آنها را برداشت بوت های مشکیش را پا کرد _خداحافظ من رفتم _خدا به همرات مادر تند تند از پله ها پایین آمد نگاهی به کوچه انداخت خلوت بود فقط یک ماشین شاسی بلند سر کوچه ایستاده بود...میخواست به مریم زنگ بزند با هم بروند... تا شاید بتواند از دلش دربیاورد چون روز عقد زود به خانه برگشته بود و به اصرارهای مریم اهمیتی نداده بود اما با فکر اینکه تا الان او رفته باشد بیخیال وسط کوچه قدم زد... صدای ماشین از پشت سرش آمد.. از وسط کوچه کنار رفت... با شنیدن فریاد شخصی _مهیا خانم به عقب چرخید با دیدن ماشینی که با سرعت به طرفش می آمد خودش را به طرف مخالف پرت کرد..ماشین سریع از کنارش رد شد... روی زمین نشست چشمانش را از ترس بسته بود قلبش تند می زد دهانش خشک شده بود _حالتون خوبه؟ با شنیدن صدا برای چند لحظه قلبش از تپش ایستاد چشمانش را باز کرد سرش را آرام بالا آورد با دیدن شهاب.. که روبه رویش زانو زده بود و با چشمان نگران منتظر پاسخش بود قطره ی اشکی از چشمانش روی گونه اش را سرازیر شد چشمانش را روی هم فشرد... شهاب با نگرانی پرسید _مهیا خانم چیزیتون شد؟؟ ولی مهیا اصلا حالش مساعد نبود و نمیتوانست جواب بدهد شهاب از جایش بلند شد مهیا با ترس چشمانش را باز کرد و به رفتن شهاب نگاهی انداخت از ترس اینکه رفته باشد سر پا ایستاد بعد چند دقیقه شهاب با بطری آبی به سمت مهیا آمد بطری آب را به سمتش گرفت _بفرمایید مهیا بطری را گرفت و آرام تشکری کرد یه مقدار از بطری خورد شهاب خم شد و کتاب ها را جمع کرد _برای شما هستن مهیا لبانش را تر کرد _نه پدرم دادن برسونم به دست آقا علی شهاب سری تکون داد... مهیا کتاب ها را از دست شهاب گرفت _خیلی ممنون آقا شهاب.رسیدنم بخیر با اجازه مهیا قدم برداشت.... که با حرف شهاب ایستاد _این اتفاق عادی نبود... شما خدایی نکرده با کسی دشمنی چیزی دارید _نه همچین چیزی نیست... آقا شهاب خداحافظ شهاب به رفتن مهیا خیره شده بود...مهیا تند تند قدم برمی داشت... نمیخواست شهاب سوال دیگری از او بپرسد چون اصلا کنترلی روی رفتارش نداشت..قلبش بی قرار شده بود باور نمی کرد شهاب برگشته بود از خوشحالی نمیدانست چیکار کند..بعد از تحویل کتاب ها به علی به مسجد رفت .. کنار مریم و سارا نمازش را خواند مریم کمی سروسنگین رفتار می کردسارا هم از برنامه مسافرت مشهد گفت... که مهیا لبخندی زدو گفت _نه بابا من نمی تونم بیام بعد تموم شدن نماز دیگر دوست نداشت آنجا بماند...سارا هم متوجه شد که مهیا از رفتا مریم ناراحت شده بود از مسجد خارج شد... گوشیش را درآورد دو تا پیامک از مهران داشت بی حوصله شروع به خواندنشان کرد _جواب بده پشیمون میشی ادامه👇
تاظهور دولت عشق و تا ابد مولایم عاشقت میمانم♥️
💠 ❁﷽❁ 💠 💠رمـــــان #جانم_میرود 💠 قسمت ۸۴ در باز شد و مهلا خانم با بشقاب میوه وارد اتاق شد.... مهیا
👇ادامه قسمت ۸۴ 👇 اولی را دیلیت کرد... دومی را لمس کرد با خواندن پیام از عصبانیت احساس کرد همه وجودش آتیش گرفت _اینم یه کادوی کوچولو از من به تو عشقم... تا یاد بگیری دیگه وسط کوچه قدم نزنی شماره مهران رو گرفت _ای جانم اگه میدونستن خودت زنگ میزنی زودتر دست به کار می شدم _خفه شو تو به چه حقی اینکارو کردی _اِ خانومم بد دهن نباش _خانومم ومرض...آشغال تو داشتی منو به کشتن میدادی _نه گلم حواسم به تو بود... تو دیگه نباید نگران باشی اون پسر بسیجیه که نجاتت داد _تو از جونم چی می خوای؟؟ _فقط تورو می خوانم _احمق فکر کردی من مثل دختراییم که دورو برتن..نه آقا اشتباه گرفتی و مطمئن باش کار چند ساعت قبلو بی جواب نمیذارم گوشی رو قطع کرد.... با دست پیشانی اش را ماساژ داد سردرد شدیدی گرفته بود _شما گفتید که اینطور نیست مهیا با شنیدن صدا دستش از کار افتاد با تعجب و استرس به عقب برگشت.... شهاب با چشمان عصبانی به او نگاه می کرد... 👈 .... رمان ✍ نویسنده 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟 ╔═.🌻🍃🌻.═══════╗ 👇 @zohoreshgh ♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️ ╚═══════🌻.🍃🌻.═╝
تاظهور دولت عشق و تا ابد مولایم عاشقت میمانم♥️
〰🍃🌺✨〰 〰✨🌺🍃〰           @zohoreshgh ❣﷽❣ 🌷 #مهدی_شناسی ۷۶۲🌷 🌿شرح دعای اما
〰🍃🌺✨〰 〰✨🌺🍃〰           @zohoreshgh ❣﷽❣ 🌷 ۷۶۳🌷 🍀نقش وساطت امام زمان🍀 💠به وجود مقدس امام زمان عجل‌الله‌فرجه قسم که غیر ممکن است بدون توجه به امام عصر بتوانیم حقیقتاً قصد خدا را داشته باشیم و غیر ممکن است بدون گذر از قلعه ی ولایت موّحد شویم. 💠غایت همه ما قرب و وصال به خدای سبحان است، امّا حضرت امام هادی علیه‌السلام در زیارت جامعه به ما آموزش می‌دهند: «مَنْ أَرَادَ اللَّهَ بَدَأَ بِکم‏» «هر کس اراده خدا را کرده باید آغاز را با شما داشته باشد.» 💠نمی‌توانیم بدون عنایت و دستگیری امام معصوم علیه‌السلام به خدا برسیم، «وَ مَنْ قَصَدَهُ تَوَجَّهَ إِلَیکم‏»«هر کس قصد خدا را کرده باید ابتدا به شما توجه کند، شما را قبله قرار دهد و از طریق شما به حق برسد.» 💠امام مهدی علیه السلام «باب الله‌» هستند و بدون وساطت ایشان، قربی نصیبمان نمی‌شود. 💠 اگر هم بدون عبور از درِ ولایت به مقاماتی نائل شویم و به قربی برسیم، پس از زمان کوتاهی از آن حریم اخراج می‌شویم، زیرا همچون سارقی هستیم که از دَر وارد نشده است. 👈 .... 🌤اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج🌤 @zohoreshgh ♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️ 〰🍃🌺✨〰 〰✨🌺🍃〰
مداحی_آنلاین_غربال_کردن_انسانها_در_آخرالزمان_ایت_الله_ناصری.mp3
4.35M
♨️غربال کردن انسانها در آخرالزمان 👌 بسیار شنیدنی 🎙آیت الله عج @zohoreshgh ♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
5.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥 🎙آیت‌الله‌مجتهدی‌تهرانی 🤲 برای تعجیل امر فرج امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف صلوات @zohoreshgh ♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
12.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
| راز استفاده‌ی حداکثریِ از و دریافت تقدیرات عالی! منبع:جلسه اول از مبحث پیوند با امام در شب های قدر @zohoreshgh ♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
4_6017054430698934315.mp3
1.96M
🔸 سیری در فضائل بی‌انتهای ذکر شریف صلوات 🎧 قسمت سوم @zohoreshgh ♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
یاد خدا ۵۱.mp3
11.21M
مجموعه ۵۱ | √ شما می‌توانید با فرمولی که در این پادکست می‌آموزید، بعد از هر عبادت، ذکر، زیارت و ... میزان مقبولیت آن عملِ (یاد) خودتان را تخمین بزنید. @zohoreshgh ♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
📣📣📣📣📣📣📣📣📣 🖤سلام دوستان عزیزم سال نو شما مبارک. 🖤دوستان امروز دومین سالگرد فوت پدر 🖤من حقیر شادی کنید روحش با فاتحه و صلوات. 🖤دوستان هر کس مایل فردا هنگام تلاوت جز هدیه کند به همه اموات 🖤 و روح پدر من عباسقلی ابن علیجان 😭😭😭😭😭😭😭 🖤از همگی التماس دعا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 گزارش شوکه‌کنندهٔ الجزیره از تجاوز صهیونیست‌ها به زنان مؤمنه فلسطینی: گفتگو با "جمیله الهسی" مستقر در منطقه بیمارستان الشفاء غزه: _وضعیت بمباران منطقه چگونه است؟ + ادامه دارد و متوقف نشده، هر ثانیه بمباران می‌شويم و غیر از کسانی که تقدیرشان نبوده، همه در برابرما شهید شدند! هیچ‌کس نمی‌تواند، برای سالخوردگان، بیماران و زخمی‌ها کاری بکند؛ ⁉️انسان‌ها کجا هستند که به داد ما برسند؟ تا کی می‌توان این وضعیت را تحمل کرد؟ _خانم جمیله شما در نزدیکی منطقه بیمارستان الشفاء هستید، از آنچه در مجتمع پزشکی دیدید، برای ما بگویید. +منطقه مجتمع پزشکی الشفاء شبیه یک میدان جنگ است که اهریمنان به آن وارد شده‌اند، ⁉️می‌دانید اهریمن چیست؟ من هرچقدر حرف بزنم،به اندازه آن چیزی که دارید در شبکه‌ها و اخبار و روزنامه‌ها می‌بینید، نمی‌رسد؛ ‼️این همه مردمی که دارند التماس می‌کنند که به دادمان برسید، ولی هیچ‌کس به آنها توجه نمی‌کند؛هیچ‌کس‼️ اما در مورد آن چیزی که ما دیدیم: ✔️از زن‌هایی بگویم که به آنها تجاوز شد! ✔️زن‌هایی که ربوده شدند! ✔️زن‌هایی که کشته شدند! ✔️جنازه‌هایی که از زیر آوار بیرون آورده شدند،با حمله سگ‌های اسرائیلی خورده شدند‼️ ⁉️آیا می‌توان بدتر از این را تصور کرد؟! ✔️مادربزرگ‌هایی که از ما کمک می‌کردند، اما تا می‌خواستیم به طرفشان برویم، به ما شلیک می‌کردند؛ بدتر از این؟! ✔️بدتر از همه این که ما درگیر یک جنگ روحی،روانی و جسمی شده‌ایم‼️ ✔️جنگ همه جانبه است،در کنار همه این‌ها، گرفتار گرسنگی و تشنگی هم هستیم‼️ @zohoreshgh ♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️