🌹یارقیه خاتون(س)
درچهره خــود«هیبت زهرا» دارد
بـردوش«ابوالفضل علی» جـادارد
بااین که سه ساله است مانند عمو
«در دادن حــاجـت یـد طـولا دارد»
#میلاد_حضرت_رقیه س
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج♥️
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
35.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ ماجرای فوق العاده شنیدنی معجزه #حضرت_رقیه سلام الله علیها
👤 حاج غلامرضا سازگار
🤲 اَللّٰهُــمَّ عَجِّــلْ لِّوَلِیِــکَ الْفَــرَجـــ بِحَــقِّ حَضرَتِ زِیْنَـبِ کُبْــریٰ سَــلٰامُ الله عَلَیْهٰـــا
#میلاد_حضرت_رقیه #رقیه
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج♥️
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
🌼🌿🌼🌿🌼
🌿🌼🌿
🌼🌿🌼
🌿
🌼
@zohoreshgh
❣﷽❣
#نماز_هرشب_شعبان
#نماز_شب_بیست_و_چهارم_ماه_شعبان
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: کسی که در شب بیست و چهارم ماه شعبان دو رکعت نماز بگذارد که درهر رکعتی سوره حمد را یک بار و سوره نصر را ده بار بخواند، خداوند تعالی با آزادی او از جهنم رهایی از عذاب وعذاب قبر و حساب کوتاه و دیدار آدم و نوح و پیامبران و شفاعت ٬ اکرامش میکند.
📚منبع: مهمترین دانستنیهای یک مسلمان بارویکرد روزشماررویدادهای مهم تاریخ اسلام، تألیف زهراپاشنگ، جلد 2، ص878.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم اجمعین 🌹
🌤اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک الفَرَج 🌤
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
🌼
🌿
🌼🌿🌼
🌿🌼🌿
🌼🌿🌼🌿🌼
تاظهور دولت عشق و تا ابد مولایم عاشقت میمانم♥️
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۱۳۹ و ۱۴۰ _فقط... حسنا! _جانم؟! _من یکم
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
🌿 #عشق_پاک
🌟قسمت ۱۴۱ و ۱۴۲
گفتم:
_یعنی منو تنها ول میکنی میری؟!
خندید و گفت:
_تنها نیستی که داری میری پیش آقا!
محسن رفت سمت فرش آقایون و منم رفتم سمت خانما. نمازمون رو به جماعت توی صحن خوندیم و بعد از تموم شدن نماز همه پراکنده شدن و محسن به طرفم اومد!
باهم دیگه به سمت حرم رفتیم و دوباره اذن دخول خوند اما ایندفعه آروم! دلم میخواست بلند بخونه تا منم با صدای اون بخونم!
_محسن!
_جانم؟!
_میشه بلند بخونی تا منم باهات بخونم؟!
_باشه حتما!
محسن بلند خوند و منم باهاش زمزمه میکردم! بعد از تموم شدن دلم نمی اومد ازش جدا بشم... نگاهی بهم کرد و انگار از چشمام خوند و گفت
_خیلی خوب اینجوری نگاه نکن بیا ببرمت یه جای خلوت و خوب!
خندم گرفت از اینکه همیشه ذهنم رو میخوند... همه جای حرمو خوب حفظ بود! و توی رواق های پیچ تو پیچ اصلا گم نمیشد! رفتیم رواق شیخ بهایی. محسن گفت:
_اینجا خلوت تره اگه خواستی برو پای ضریح ،زیارت کن، ولی دوباره بیا اینجا اگه هم گم شدی از خُدام حرم بپرس راهنماییت میکنن اینجا مقبره شیخ بهائیه!
به سمت مقبره رفتیم نشست و دستشو گذاشت روی قبر و شروع به خوندن فاتحه کرد منم کنارش نشستم و همین کارو کردم وقتی فاتحه خوندنش تموم شد گفت:
_پس یکساعت دیگه وعده!
باهاش خداحافظی کردم و رفتم نشستم یه گوشه و زانو هامو بغل کردم و زدم زیر گریه و همینجوری بی اختیار اشک هام از گونه هام میریخت بعد از اینکه حسابی با اقا درد و دل کردم و خالی شدم یاد حرف محسن افتادم؛
«به حرف دلت گوش کن»
دلم میخواست نماز بخونم ایستادم و مهرو جانمازمو از توی کیفم در اوردم و دورکعت نماز زیارت خوندم!
و بعد دو رکعت به نیت مامان و بابا و خاله و حسن آقا و خانوم جون و آقاجون و... انقدر نماز خوندم که حساب از دستم در رفت بعد از تموم شدن نماز یکم استراحت کردم و به سمت ضریح رفتم جلوی ضریح ایستادم جمعیت زباد بود و نمیشد خیلی ایستاد.
دستمو روی سینم گذاشتم و گفتم؛
_سلام آقا!...قربونتون برم!
اشک هام ریخت نمیدونستم چی میخوام میون گریه هام گفتم
_اقا...خیلی...دوست دارم!
زیارت کردم و برای همه اونایی که التماس دعا گفته بودن دعا کردم نگاهی به ساعت انداختم یک ساعت شده بود! برگشتم خداروشکر مسیر رو یاد گرفته بودم به رواق شیخ بهایی که رسیدم محسن منتظرم بود!
توی چشمام خیره شد و گفت
_زیارت قبول خانم! رفتی پیش اقا منو یادت رفت؟ یه ربعه اینجام ترسیدم گم شده باشی!
خندیدم و گفتم:
_زیارت شمام قبول باشه آقاا نه اتفاقا تازه پیدا شدم
محسن بلند خندید و گفت:
_عههه باریکلاا به تو پس بی زحمت یه لطفی کن ما رو هم پیدا کن!
_شما خیلی وقته پیدا شدی
از حرم اومدیم بیرون محسن ماشین گرفت گفتم:
_کجا میریم؟!
_گشنه ات نیست؟!
_راستشو بخوای چرا خیلییی!
_خب میریم شام بخوریم!
👈 #ادامه_دارد....
رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
#عشق_پاک
✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳
#کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
╔═.💖.🍂.💖.═══════╗
👇
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
╚═══════،💖.🍂.💖،═╝
تاظهور دولت عشق و تا ابد مولایم عاشقت میمانم♥️
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۱۴۱ و ۱۴۲ گفتم: _یعنی منو تنها ول میکنی
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
🌿 #عشق_پاک
🌟قسمت ۱۴۳ و ۱۴۴
نیمههای شب با صدای خش خش آرومی بیدار شدم چشم هامو باز کردم محسن بود آروم اینطرف و اونطرف میرفت و وضو میگرفت!
انقدر خسته بودم که چشم هام دوباره بسته شد و خوابم برد با زنگ گوشیم برای نماز صبح بیدار شدم
محسن توی هتل نبود! رفته بود حرم!
از همون نیمه شب رفته بود از خودم حرصم گرفت که چرا همون موقع بیدار نشدم و اون رفته بود بدون اینکه منو صدا بزنه!
نماز صبحمو خوندم دیگه خوابم نگرفت مشغول اماده کردن صبحانه شدم چند دقیقه بعد محسن پشت سرم بود بیصدا اومده بود که بیدارم نکنه!
با دلخوری گفتم:
_اقا محسن خوب خرجت رو سوا کردی دلت اومد منو تنها بزاری؟!
نون رو لای سفره گذاشتم محسن نشست کنارم تا موهامو ببافه! گفت:
_دلم نیومد بیدارت کنم اخه خیلی قشنگ خوابیده بودی!
جوابشو ندادم که گفت:
_امروز بریم تفریح؟!
_منت کشی؟!
_تو اینجوری فکر کن خوبه؟!
_اوممم خوبه!
یک هفتهای که توی مشهد بودیم به سرعت گذشت روز اخر شد رفتیم بازار و برای همه سوغاتی خریدیم ساعت 2 ظهر پروازمون بود و رفتیم فرودگاه
وقتی رسیدیم بابا و مامان و علی و فاطمه اومده بودن استقبالمون رفتیم خونه خودمون
خاله دم در با منقل اسپند ایستاده بود بعد از دست و روبوسی رفتیم خونه مامان غذا پخته بود و همه خونه ما اومده بودن برای زیارت قبولی!
ولی انگار ما رفته بودیم مهمونی!
بعد شام یکم نشستن و محسن سوغاتی ها رو به همه داد و بعد یکم نشستن رفتن خونه! انقدر خسته شده بودیم از صبح که سریع خوابمون برد!
یک هفته بعد از مشهد ما امروز عقد فاطمه است! آماده شدیم و رفتیم محضر بالآخره بعد چندماه نامزدی عقد کردن بعد تموم شدن خطبه به خونه بابا رفتیم و مهمونی دادیم و همه فامیل هم اومدن و یه جشن کوچیک گرفتیم
اخرای شب بود محسن زنگ زد خسته است و فردا باید بره سر کار کمک مامان و بقیه جمع و جور کردیم که مامان دیگه گفت
_برو خونه عزیزم شوهرت منتظره!
باهمه خداحافظی کردم و رفتم بیرون محسن توی ماشین نشسته بود
_سلااام چطوری
_سلام عزیزم الحمدلله تو چطوری
_خداروشکر
_بریم؟!
_بریم
دو سه روزی که از عقد فاطمه گذشت زمزمه های محسن برای رفتن به مأموریت شروع شد! مستقیم حرفش رو نمیزد اما لا به لای حرفاش میفهموند که چی توی سرشه!
یک شب که محسن توی اتاق پای لب تاپ نشسته بود رفتم تا لباس های کثیفش رو بردارم و بشورم! جیب هاشو نگاه کردم که چیزی توش نباشه که برگه ای توی جیب کتش پیدا کردم
کنجکاو شدم بدونم اون کاغذ چیه؟! بازش کردم و خوندم با خوندنش سرم گیج رفت!
برگه اعزام به سوریه!
دلم ریخت پایین یعنی محسن قراره بره سوریه؟!
نتونستم طاقت بیارم رفتم توی اتاق کنارش و بغضی توی گلوم بود همینجوری که سرش توی لب تاپ بود گفت:
_چیشده چرا تو هَمی!
حرفی نزدم فقط نگاهش کردم لب تاپو خاموش کرد و گفت:
_حسنا میگم چیشده؟!
با بغض گفتم:
_محسن کجا داری میری؟!
خندید و نگاهی به خودش کرد و گفت:
_والا با این پیژامه کجا برم ؟!
_لوس نشو خودت میدونی چی میگم!
برگه اعزام رو نشونش دادم و گفتم:
_این چیه ؟!
_این....آها! شنبه صبح اعزام به سوریه است
پاهام لرزید یاد اون روز صبح جلوی مسجد افتادم محسن فهمید حالم بده از اتاق بیرون رفت و نشست روی تخت چوبی کنار حیاط و دست هاشو دور زانوهاش حلقه کرده بود رفتم کنارش نشستم و گفتم:
_فقط که تو نیستی! ما تازه از ماه عسل برگشتیم!هنوز چندماه نمیشه اومدیم سر خونه زندگیمون تو هم که میدونی اوضاع اونجا چیه!
وسط حرفم پرید و گفت:
_توام اگه رفته بودی و اوضاع اونجا رو میدیدی این حرفو نمیزدی خدا میدونه اگه بخاطر تو نبود دو ماه پیش رفته بودم!
از گوشه چشم نگاهش کردم و گفتم:
_حق داری! فکر میکنی مزاحمتم دست و پاتو بستم به زندگی مانع کارت میشم حق داری پشیمون بشی!
محسن نگاهم کرد و گفت:
_دیگه این حرفو نزن هروقت پشیمون بشم دیگه ادامه نمیدم!
اشکام از گوشه چشمم سرازیر شدن از دست محسن ناراحت نبودم از خودم بدم می اومد که مثل #زنجیر شده بودم به دست و پای اون و از عشق و علاقم به محسن #قفسی ساخته بودم که جلوی پروازشو بگیره!
👈 #ادامه_دارد....
رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
#عشق_پاک
✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳
#کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
╔═.💖.🍂.💖.═══════╗
👇
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
╚═══════،💖.🍂.💖،═╝
تاظهور دولت عشق و تا ابد مولایم عاشقت میمانم♥️
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۱۴۳ و ۱۴۴ نیمههای شب با صدای خش خش آروم
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
🌿 #عشق_پاک
🌟قسمت ۱۴۵ و ۱۴۶
دیگه نتونستم آروم اشک بریزم و صدای هق هقم بلند شد. محسن متوجه شد گریه میکنم ناراحت نگاهم کرد و دستش رو دور شونه هام حلقه کرد
و با کلماتی سربریده و تند شروع کرد معذرت خواهی کنه!
_گریه نکن جان من! ببخشید، باور کن منظوری نداشتم اخه این جملت خیلی منو کلافم کرد!
پایین تخت رو به روم نشست اشکامو پاک کرد و گفت:
_میدونی که من نمیتونم اشکاتو ببینم جون محسن بس کن!
با حسرت نگاهش کردم و گفتم:
_میدونم که نمیتونم جلوی رفتنت رو بگیرم.. نمیخوامم بگیرم میدونم که بالاخره هم میری! اما منو تنها میزاری و میری!
_جون محسن شروع نکن طاقت اشکاتو ندارم حسنا!
راست میگفت وقتی گریه میکردم مثل مادری که نوزادش به گریه می افتاد هول میشد و دست و پاشو گم میکرد اشکامو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_باشه برو!
دوباره گریم شدت گرفت و زدم زیر گریه محسن بغلم کرد و سرمو گذاشت روی شونه های مردونه اش!
شب شنبه رسید و محسن خوشحال از اعزام شدنش و من ناراحت از اینکه نکنه بره و ....
همون شب وسیله هاشو جمع کرد وبعد از شام خوردن گفت:
_حسنا بریم خونه بابام و بعدم خونه بابات؟!
_اره براچی ؟!
_میخوام خداحافظی کنم و حلالیت بطلبم!
بغض به گلوم فشار اورد اما دیگه نمیخوام دم رفتنش اشکمو ببینه اجازه نداد من دست به ظرف ها بزنم
خودش سفره رو جمع کرد و ظرف ها رو شست محال بود محسن ظرف بشوره و آب بازی راه نندازه! وقتی حسااابی به جای ظرفا منو خیسم کرد آماده شدیم و رفتیم پایین!
محسن وقتی به خاله گفت که قراره بره سوریه خاله هم مثل من زد زیر گریه و اجازه نداد اما محسن خوب بلد بود دل به دست بیاره با حرفاش دل خاله هم به دست اورد و حلالیت طلبید
حسن اقا هم از اولش راضی بود خاله تا نزدیک در اومد و همینجوری گریه میکرد منم جوری که محسن متوجه نشه اشک میریختم!
خداحافظی کردیم و رفتیم خونه بابام!
مامان هم با شنیدن سوریه کلی نگران شد و گفت که زن تازه عروست رو کجا میخوای ول کنی بری تو دل داعش اجازه نمیدم...
اما خب محسن کلی دلیل اورد که اگه نرم دشمن میاد کشور خودمون و...
بالاخره مامان هم راضی شد بالاخره صبح رفتن رسید صبحانه مفصلی چیدم و محسن رو صدا کردم
اصلا چیزی از گلوم پایین نمیرفت محسن چندتا لقمه خورد و من همینجوری نگاهش میکردم!
_چرا نمیخوری؟!.
_نمیتونم!
_عههه یعنی چی نمیتونم بخور!
_نمیشه نمیره پایین!
_پس منم نمیخورم
برای اینکه محسن بخوره خودمو با لقمه های خیلییی کوچیک سرگرم میکردم تا اونم بخوره بالاخره اماده شد و رفتیم پایین مامان و بابا و خاله و حسن آقا و همه اومده بودن بدرقه محسن!
تا دَم سپاه رفتیم بیشتر پاسدارا خانواده هاشونم اومده بودن بدرقه لحظع رفتن رسید! و من قلبم اروم نداشت!
بغض جلوی راه نفسمو گرفته بود اما اشک نریختم محسن رفت بالا و گفت:
_حسنا جان اونجا خیلی سخت میشه تماس گرفت تا جایی که بتونم تماس میگیرم اما خیلی منتظر نباش!
با این حرف محسن بغضم سر باز کرد و اشکم ریخت روی گونه هام محسن با ناراحتی رو به خاله گفت:
_حاج خانوم توروخدا شما یه چیزی بگو نمیدونم چرا اینجوری میکنه!
خاله خودش حالش دست کمی از من نداشت بغلم کرد و اروم در گوشم گفت:
_بزار با خیال راحت بره اینطوری همش دل نگرون توعه تو که محکمتر از این حرفا بودی دلت رو قرص کن ببین! فقط که محسن ما نیست داره میره یه اتوبوسن! همه شون هم مثل محسن زن و مادر و خانواده دارن حتی بعضی هاشون بچه هم دارن! برای سلامتیش دعا کن و بسپارش به خدا...!
اشک هام بند اومد و دلم قرص شد حالا فهمیدم دل به دست اوردن رو محسن از کی یاد گرفته بود...
👈 #ادامه_دارد....
رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
#عشق_پاک
✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳
#کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
╔═.💖.🍂.💖.═══════╗
👇
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
╚═══════،💖.🍂.💖،═╝
تاظهور دولت عشق و تا ابد مولایم عاشقت میمانم♥️
〰🍃🌺✨〰 〰✨🌺🍃〰 @zohoreshgh ❣﷽❣ 🌷 #مهدی_شناسی ۱۰۴۸🌷 ✨«السَّلاَم
〰🍃🌺✨〰 〰✨🌺🍃〰
@zohoreshgh
❣﷽❣
🌷 #مهدی_شناسی ۱۰۴۹🌷
🌿زیارت آل یاسین🌿
✨«السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْعُدُ»
«سلام بر تو آن هنگام که مینشینی»✨
💠 «قیام و قعود حضرت محرك زائر در جهت بندگی است»
💠 توفیق بندگی به پیروی از امر حضرت صورت میگیرد،چنانچه فرمان به قيام باشدزائر ايستاده در خدمت ولي زمان خويش است واگر فرمان به نشستن باشدبه همين امر عمل مي كند،نه قدمي جلوتر و نه گامي عقب مي كشد.
💠 در واقع حرکت انسان نمایشگاه قیام و قعود امام زمان اوست زيرا وي در هر حال خود را در محضر حضرت مي بيند.
💠خیرات و افعال مثبتی که از انسان صادر مي شود، استقلالی نیست بلکه از سرچشمه خیرات وجودي امام زمان عجلاللهتعالیفرجه نشات گرفته است.
✨ «اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا تَوْفِیقَ الطَّاعَهِ»
💠 زائر آل يس در ادعيه روزانه از امام مي خواهد به اذن حق به او توفيق بندگي بيش از پيش عطاكند، حرکت و رویشي تازه به وي ببخشد،از اين رو خود را هميشه بدهکار امام زمان میداندو با خود میگويد:
✨ «باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی»
💠 زائر در این فراز به قیام و قعود امام سلام میدهد تا در «ایّاکَ نَعْبُدُ» اهل عبادت و بندگی شود و در «اِیّاکَ نَسْتَعین» طالب یاری و نصرت امام گردد.
💠 او در «اَلسَّلاَمُ عَلَيْنَا وَعَلَي عِبَادِ اَللَّهِ الصَالِحِينَ» تقاضای پیوست به جمع خوبان و صالحین عالم را دارد تا در هرحالتي ایستاده يا نشسته و......امام دست او را گرفته و به سر منزل مقصود برساند.
✨ گفتم از پای فتادم که بگیرد دستم
✨ عشوه ای کرد و بفرمود به یادت هستم
💠 در هر سلامی که انسان به حالات خاص امام عرض میکند جواب سلام را در همان حالت در مییابد.
#مهدی_شناسی
#امام_زمان
#قسمت_1049
#زیارت_آل_یس
#استاد_بروجردی
👈 #ادامه_دارد....
قسمت اول مهدی شناسی👇
https://eitaa.com/zohoreshgh/55160
🌤اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج🌤
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
〰🍃🌺✨〰 〰✨🌺🍃〰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 گناهی که شیعیان رو خیلی زیاد از امام زمانشون دور کرده😔
استاد_محمودی
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج♥️
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
مداحی آنلاین - دعایی برای عصر غیبت.mp3
5.27M
دعایی برای عصر غیبت امام زمان(عج)
آیت الله👇
#جوادی_آملی🎙
#سخنرانی🔊
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج♥️
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
مداحی_آنلاین_گِله_از_نیامدن_امام_زمان_استاد_هاشمی_نژاد.mp3
2.17M
گِله از نیامدن امام زمان(عج)
حجت الاسلام👇
#هاشمی_نژاد🎙
#سخنرانی🔊
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج♥️
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
حفظ نظام از حفظ جان امام زمان ارواحنافداه واجب تر است.mp3
20.89M
🎙️#چکیده
* حفظ نظام، حتی از حفظ جان امام زمان هم واجبتر است. [00:05]
* هدف وسیله را توجیه میکند.[00:36]
* خوف قتل [00:47]
* اعلام امامت و زیر بار بیعت رفتن.[00:01]
* روایات جریان ساز [01:33]
* ظهور معطوف به اراده انسان [01:47]
* تمام اهل بیت علیهمالسلام دنبال حکومت بودند [02:39]
* قدرت نتیجه خواست جمعی برای حفظ جان امام است [03:14]
* ضرورت وجود یک انقلاب قبل از انقلاب امام مهدی عليهالسلام [03:39]
* پرچمی مقدمه ساز حکومت است [04:38]
* چالشهای غصهدار بعد از ظهور [05:40]
* روز ظهور، روز رزم است نه آسایش [06:22]
* نظام اسلامی مجموعهای از احکام الهی [06:40]
* حفظ نظام یعنی حفظ ارزشهای متعهد و آرمانگرایی [07:30]
* پرچمی که طبق میل طاغوت عمل کند عین طاغوت است. [08:20]
📌برگرفته از جلسه «حفظ نظام»
⏰مدت زمان : ٨:٢٢
#مقاومت #انقلاب_اسلامی
#صاحب_الزمان #آخرالزمان #امام_زمان #ظهور #امام_خمینی
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️