⭕️ زنان در حکومت امام زمان
الف) حضور پنجاه زن در بین یاران حضرت مهدی: اولین گروه از زنانی که به محضر امام زمان می شتابند، آنهایند که در آن زمان می زیستند و همانند دیگر یاران امام، به هنگام ظهور در مکه به خدمت امام میرسند. امام باقر فرموده اند: به خدا سوگند، سیصد و سیزده نفر می آیند که پنجاه نفر از این عده زن هستند...
{📚بحارالانوار ج۵۲ ص۲۲۳}
ب) زنان آسمانی: گروه دوم چهارصد بانوی برگزیده هستند که خداوند برای حکومت امام عصر در آسمان ذخیره کرده است. پیامبر اکرم فرموده اند: عیسی بن مریم به همراه هشتصد مرد و چهارصد زن از بهترین و شایسته ترین افراد روی زمین فرود خواهد آمد.
{📚معجم الامام المهدی ج۱ ص۵۳۴}
ج) رجعت زنان: گروه سوم زنانی هستند که خداوند به برکت ظهور، آن ها را زنده میکند که دو دسته اند: ۱-برخی با نام و نشان از زنده شدنشان خبر داده شده. ۲-برخی فقط از آمدنشان سخن به میان آمده. امام صادق فرمودند: همراه قائم سیزده زن خواهند بود. (آنان) به مداوای مجروحان پرداخته سرپرستی بیماران را بر عهده می گیرند.
بانوان گرامی، خواهران گرامی
اگر می خواهید در زمره یاران حضرت باشید و فرد مفیدی در حکومتش باشید، بیایید از هم اکنون با ایشان پیمان ببندید. رابطه خود را با او محکم کنید و خود را با برنامه ها و خواسته های ایشان تطبیق دهید
https://eitaa.com/joinchat/1373765635C2bc193bfe2
♥️ کم بودن منتظران ظهور، و اهمیت ثابت قدم بودن
امام جواد (ع) از جانب امیرالمؤمنین ع فرمودند:
➖ برای قائم ما غیبتی است طولانی؛ گویی سرگردانی شیعیانم در عصر غیبتش را میبینم که در فقدانش به این سو و آن سو منحرف میشوند، همچون گوسفندان در جستجوی چراگاه! غیر از کسی از آنان که در دینش ثابت قدم بماند و طولانی شدن غیبت امامش، موجب قساوت قلب او نشود که چنین کسی در قیامت با من و در درجهی من خواهد بود
📜 كمال الدين. شیخ صدوق ص303
https://eitaa.com/joinchat/1373765635C2bc193bfe2
#علائم_حتمی_و_غیر_حتمی #ظهور مهدی موعود (عج ) در یک نگاه
https://eitaa.com/joinchat/1373765635C2bc193bfe2
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
👆🏼📹 #کلیپ_صوت_مهدوی
💽 اعترافات #شیطان_پرستان در ایران
📱ببینید و نشر بدید📡
https://eitaa.com/joinchat/1373765635C2bc193bfe2
29.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📝در آخرالزمان چه اتفاق هایی می افتد؟
🔥امام زمان عج که بیاد یک عده میگن این آقا دین تازه آورده... ‼️
شیخ احمدکافی
https://eitaa.com/joinchat/1373765635C2bc193bfe2
8.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹اولین قدمی که میتوانیم برای امام زمان برداریم چیست؟
#صاحب_الزمان
#ظــهور_نــزدیکہ...
نشــانہهـاے عـام بہ وقـوع پـیوستہ ... نشـانہهـاے خـاص در حـال رخ دادنہ آمـادهے ظـهور باشـید و غـربال دنـیا نـشوید...
https://eitaa.com/joinchat/1373765635C2bc193bfe2
♦️ تذکر مهم :
🔹 آیا می دانید که امام زمان(عج) به تمام محتوای گوشی ما دسترسی دارند؟ و از جزئیات آن آگاه هستند ؟ اگر مطلب بدی داری که حضرت را ناراحت میکنه ، فردا دیره، همین الان پاکش کن..... !
https://eitaa.com/joinchat/1373765635C2bc193bfe2
✌در آسـتانہے ظــهور✌
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 نام رمان: #راهنمای_سعادت پارت8 همین که نشستم حرکت کرد و گفت: - ادرستون رو لطف کنید. آدرس رو
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
نام رمان:
#راهنمای_سعادت
پارت9
با تعجب جواب دادم.
- سلام
از صداش میشد فهمید فاطمه هست با خوشحالی گفتم:
- سلام عزیزم، فاطمه خودتی؟
- اره عزیزم، خوبی؟
- ممنون بخوبیت تو خوبی؟ چیشد یادی از ما کردی!
ریز خندید و گفت:
- ممنون منم خوبم، والا زنگ زدم یه خبر خوب بهت بدم اما قبلش باید بهم شیرینی بدی!
اگه فاطمه بود طوری که توی همون زمان کم شناختمش میدونستم تا شیرینی نگیره حرفی نمیزنه پس خندیدم و گفتم:
- باشه عزیزم شیرینیت هم محفوظه، حالا خبرت رو بگو!
- آفرین دختر خوب، خب خبر خوب اینه که برات کار پیدا کردم.
خیلی خوشحال شدم سریع گفتم:
- چه کاریه؟ کجاست؟ حقوقش چقدره؟
فاطمه خندید و گفت:
- آروم تر دختر نفست نگرفت؟!
توی پایگاه بسیج محمد اینا در حوزه خواهران یه نفر رو نیاز دارن منم تورو معرفی کردم حقوقشم به اندازه ای هست که بتونی زندگیت رو باهاش بچرخونی نگران اینم نباش که کسی رو نمیشناسی چون خودمم هستم همه رو باهات آشنا میکنم.
اما..
گفتم:
- اما چی؟! بگو دیگه جون به لبم کردی
- اما باید پوشش کامل داشته باشی باید حجاب کنی
- وای فاطمه من ازپس این کار برنمیام من نه میتونم درست حجاب کنم و نه علاقه ای دارم و از همه مهمتر نمیتونم چادر به اون سنگینی رو سرم کنم.
- منم دوست ندارم به اجبار کار مجبور به انتخاب پوششت بشی دوست دارم اگه زمانی حجاب رو کردی کاملا دلی باشه اما دیدم دنبال کار میگردی و به حقوقش نیاز داری گفتم شاید امتحانش ضرری نداشته باشه.
- اره امتحانش ضرری نداره اما من چادر ندارم بعدشم من توی چادر و روسری اونطور که بسیجیا سرشون میکنن خفه میشم
فاطمه خندید و گفت:
- نگران نباش دختر، بنظرت من تا الان خفه شدم؟!
اونطور که فکر میکنی سخت نیست خیلیم راحته تا سرت نکردی نمیفهمی بعدشم ما انواع مختلف چادر رو داریم که وابسته به سلیقه خودت میتونی انتخاب کنی اصلا بیا بریم پاساژ دوستم یه مغازه چادر فروشی داره.
اما من که پول نداشتم چادر بخرم!
سکوت کردم که فاطمه گفت:
- نگران هزینشم نباش میخوام به عنوان هدیه دوستیمون برات چادر بگیرم.
هروقتم نیاز به پول داشتی به خودم بگو ما دوستیم دیگه، نه؟!
وقتی هم دستت باز شد و پولی دستت اومد میتونی بهم برگردونی هیچ عجله ای هم نیست.
الحق که فاطمه توی دوستی چیزی کم نمیزاشت اون حتی خیلی خوب منو نمیشناسه اما خیلی باهام خوبه و من نمیدونم چطور این مهربونیش رو جبران بکنم.
گفتم:
- ممنون که هستی و کمکم میکنی.
نویسنده: فاطمه سادات
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
نام رمان:
#راهنمای_سعادت
پارت10
- ممنون که هستی و کمکم میکنی
خندید و با شیطنت گفت:
- هنوز که کاری نکردم پس زودتر بگو کی وقت داری تا پشیمون نشدم.
مثل خودش خندیدم و گفتم:
- فردا بعداز مدرسه خوبه؟
- ساعت چند تعطیل میشی؟
- فردا قراره فقط برم امتحان بدم و بیام ساعت شش عصر تموم میشم.
- پس با محمد میایم دنبالت!
- باشه پس منتظرتم، خیلی ممنونم
- حتما گلم، خب دیگه کاری نداری؟
- نه عزیزم سلام برسون خداحافظ
- چشم حتما، سلامت باشی خدانگهدارت
از فاطمه خداحافظی کردم و رفتم سراغ سیبزمینی هایی که نزدیک بود بسوزه
زیر گاز رو خاموش کردم و امشب هم سعی کردم با همین مقدار سیبزمینی سر کنم.
برای فردا خیلی ذوق داشتم آخه خیلی وقت بود خرید نرفته بودم آخه منو چه به خرید پولم کجا بود؟!
حالا بازم خوبه فاطمه رو دارم وگرنه معلوم نبود فردا بعداز مدرسه کار گیر بیارم یا نه، آخه دم عیدی کار گیر نمیاد!
خلاصه با کلی شوق و ذوق واسه فردا چشام رو روی هم گذاشتم و به عالم خواب رفتم.
(صبح روز بعد)
با برخورد نور آفتاب به چشام آروم لای چشمام رو باز کردم و ساعت رو نگاه کردم!
ساعت هشت بود.
تصمیم گرفتم دستی به سر و روی خونه بکشم و برم دوش بگیرم.
بعداز کلی تمیزکاری رفتم حمام، موهام رو باز کردم و کمی سرم رو ماساژ دادم چون موهام رو بالا بسته بودم الان سرم درد گرفته بود ازبس موهام بلنده منم مجبورم همیشه بالا ببندمشون، رفتم زیر دوش و سرحال از حمام بیرون اومدم و بازهم رفتم سراغ درس خوندن و دورهی مطالب خوانده شده.
انقدر خوب خوندم که مطمئن بودم بیست میگیرم.
نگاهی به ساعت انداختم ساعت سه بود و دو ساعت تا شروع امتحانمون نمونده بود.
گشنم بود اما چیزی نداشتیم که بخورم بخاطر همین سعی میکردم گرسنگیم رو به روی خودم نیارم!
فرم مدرسهام رو تنم کردم و لباسی که فاطمه بهم داده بود رو توی کیفم گذاشتم تا وقتی دیدمش بهش برگردونم.
همه چیز رو آماده کرده بود و خیلی خسته بودم و تا به خودم بیام خوابم برده بود.
نمیدونم بعداز چند ساعت چشام رو باز کردم که دیدم ای وای نیم ساعت بیشتر وقت ندارم که خودم رو به مدرسه برسونم پس با عجله کیفم رو برداشتم و به سمت مدرسه دویدم.
همیشه همین کارم بود آخه کرایه تاکسی گرون بود، نفس زنان به مدرسه رسیدم و دویدم داخل تا به امتحان برسم.
حیاط مدرسه خالی بود که نشون میداد همه سر کلاسن سریع خودم رو به کلاس رسوندم و در زدم و با اجازه معلم وارد شدم.
همه سرشون رو برگه هاشون بود که فهمیدم امتحان شروع شده!
خانم معلم گفت:
- چرا دیر کردی؟ ده دقیقه از امتحان گذشته بدو بیا برگه امتحانیت رو بگیر و شروع کن تا عقب نیافتادی!
رفتم جلو و برگه رو ازش گرفتم و گفتم:
- دیگه تکرار نمیشه، چشم ممنونم
سری تکون داد منم رفتم نشستم و به سوالات نگاهی انداختم خیلی آسون بود.
سریع همه رو حل کردم شاید بیست دقیقه شایدم کمتر اما بیشتر طول نکشید برگه رو تحویل دادم و از جلوی چشمای متعجب معلم بیرون رفتم!
خب تعجبم داشت آخه ده دقیقه دیر تر رسیدم اما زودتر از همه اومدم بیرون و از همه مهمتر مطمئنم بیست میگیرم.
چنان با افتخار توی حیاط مدرسه قدم میزدم که هرکی نگاهم میکرد میگفت انگاری مدال طلای المپیک گرفته.
توی دلم به خودم و حرکات بچهگانم خندیدم.
داشتم راهم رو میرفتم که دستی از پشت چشام رو گرفت!
با تعجب برگشتم و فاطمه رو دیدم با خوشحالی بغلش کردم و گفتم:
- چقدر زود اومدی!؟
با حالت خاصی گفت:
- اخه خیلی دلم برات تنگ شده بود واسه همین زودتر اومدم.
گفتم:
- الهی بگردم بچم دلش تنگ شده
فاطمه زد زیر خنده و گفت:
- کی به کی میگه بچه؟! تو خودت بچهای کوچولو!
نویسنده: فاطمه سادات
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸